گاهي مرگ هم براي خود لعبتي ست لابد !
براي چندمين سالگشت كوچ صياد!
حالا ديگر سالهاست كه در تصاوير مغشوش و درهم برهم ذهن بي سرانجام عكسهاي رنگ و رو رفته و مه گرفتهيي چون خيالي در دوردست مي آيد و ميرود . خيلي قبلتر از اينكه اين مه رقيق بر دامنه استوار كوههاي رفاقت ته نشين شود . مي رود . محو ميشود در افقهاي دور و باز درخواب و بيداري ميآيد پابند ميكند و سر بزنگاه نيست و نابود ميشود.
نه رهگذاري از آن "بالابلند" پيامي ميآورد نه پيغام ما را به باد ميسپاريم اميدي براي رسيدن است . هر چه هست در همان حول و حوش كوهستان دوستي ست. هرچه هست در حومه خاطرات رنگ پريدة تكه تكه شده است كه گاهي صورتت را نوازش ميكند ، دلت را ريش ريش مي كند و گم ميشود درانتهاي زمان . و تو آرزومند روزگاري ميشوي كه هنوز مفهوم مرگ را تنها درخاموش شدن سرفه هاي تمام شدني و تهوع آور "عمو نوروز" معني مي كردي و احساس ميكردي اين نيز براي خودش لعبتي است لابد كه خلقي را از رنج وجودت خلاص كني . شبهايي كه عبور هر شهابي برآسمان پرستاره كودكي خبر از مرگ "عمران" مي دارد و چندين و چند شب بعد به هواي ديدن شهابي تا خود صبح زل ميزدي به آسمان قيرفام . كه چه شود؟ كه آيا مي توان اين اختراع دست ساز مفهوم مرگ را به سرانجامي رساند . ميشود رابطة مستقيمي از شهاب و پيمانه عمر بدست آورد و داد دست خلايق ؟ يا نه همه چيز سير طبيعي و زوال پذير خود را همچون سينه خش خشوي «خسرو» دنبال مي كند و با آن دستهاي سرد و نحيفاش هر روز نور چشمانش كمتر و كمتر ميشود تا برود لاي ابرها و تو در دنياي شوخ و شنگ و بي زوال كودكي نامههايي بنويسي و بياندازي توي نهر پر آب تا بقول شهريار شيرين سخن بگويي « كي يازام سنه گل ايندي داها چيخميشام قرآني !»
هرچه هست خلاصه شده درآن روزهاي پراكنده جشنوارهيي در اردبيل و پارس آباد و شبهاي سحر نشدني بچههاي تئاتري كه گل سرسبدش بود و به منبر ميرفت و پامنبريهايش را پاسوز رفاقتش ميكرد. هنوز كه هنوز است آن اداها و تقليد صداهاي افراد مگو تر وتازه جايي در گوشه قلبم بسته بندي شده و قابل استفاده است و البته آن شبي كه در قامت يك عدد رفيق ناباب يك سيگار برگ ما را مهمان كرد و اولين و آخرين سيگار برگ عمرم را پك زدم و بعد از رفتنش با خودم عهد كردم كه به احترامش براي هميشه و به خاطر آن لحظات خوش اين يك قلم را بايگاني كنم و بگذارم همان خاطره منحصر به فرد با همان آدم منحصربفرد ماندگار شود.
انگار مقدر بود. كه جدايياش مقدمه جداييهاي زيادي را فراهم كند . انگار همه دنبال يك بهانه بودهاند و « صياد» با رفتناش اين كلمه منحوس را ياد همگان انداخت و از آن روز به بعد هر دويي سه شد چهار نشده نصف شد و انگار تمام ان شور و اشتياق و يك دلِگي و كار جمعي را با خودش برد آن دنيا تا ما جامانده و بي اميد يقه همديگر را بدرانيم و يك سلام و عليك خشك و خالي را هم از چشم هاي همديگرمضايقه كنيم. اين رسمش نبود برادر! رفتنت بجاي اينكه ما را به هم نزديك كند رشتههاي دوستيامان را بشدت از هم گسيخت و ما در فراق يكديگر در سكوت سرد خودمان دق مرگ شديم برادر! شايد اگر تو بودي قضيه فرق مي كرد. اين قدر به همديگر نامحرم نبوديد.شايد!
تمام سرخوشيهاي جوانانه دهه هفتاد ، تمام شوخ و شنگي هايش، تجمعات بيش از بيست سي نفرهاش ، تمام بي غل و غش بودنش ، تمام با هم بودنهايش را با خود بردي پسر! قرارمان اين نبود . ما براي دهه هشتاد برنامه داشتيم و تو بي خداحافظي كوچكي حتي، بار خودت را بستي و رفتي و تمام آن شيرينيهاي با هم بودن برو بچه هاي تئاتري شهرهاي همجوار را جارو كردي و باخود بردي. حالا ما مانده ايم و شهر بي احساس . ما مانده ايم خرخرههاي همديگر كه فقط به درد جويدن مي خورد. ما ماندهايم و دهه هشتادي كه احساس كرديم با وجودش مرد شديم . بزرگ شديم . زديم به تيپ هم. انكار كرديم همديگر را ، قلع و قمع كرديم. حتي به همديگر راست و دروغ بافتيم تا بافتني خودمان را ببافيم. و اين كم دردي نيست پسر!
حالا شايد از آن بالا بالاها تو هم سفيل و سرگردان مي شوي نمي داني به راست بپيچي يا به چپ ! يسار بروي يا يمين ؟ خاطر نازك تنهايي آدمها بدجوري آسيب پذير شده و ما فقط دلمان مي خواهد كه يك دل سير بزنيم زير گريه و بعد هم اساسي سرمان را بكوبيم به ديوار و خلاص شويم، برويم پي كارمان . اين رسمش نبود برادر! به خدا رسمش نبود!
درجمع تئاتري دهه هفتاد كه دور هم جمع مي شديم آن قدر شخصيت هاي بامزه دور و اطرافمان بود كه با تقليد صدايش لحظات خوش را رقم بزنيم حالا برعكس شده است. آنقدر از دور و نزديك نالان هستيم كه فرصت براي اين كارها پيش نمي آيد . خوش به حالت از اين كه همه چيز را از دريچه نگاه پاك و بي آلايش دهه هفتاد مي نگري و پيشرفتمان را نديدي ! گاهي اوقات فرشته مرگ هم براي خودش لعبتي است برادر! قدرش را بدان!
برچسبها: صیاد رمضانپور, تئاتر, پارس آباد
