تبليغاتX
از سر دلتنگی - در سال 87 اتفاق افتاد!

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

اصولا" اولین اتفاق مهم سال ۸۷ خود تحویل سال نو بود که درست سر ساعت به خوبی و خوشی این تغییر و تحول بی هیچ خونریزی صورت پذیرفتاما بعد از ان این خود ما بودیم که در یک اقدام بشر دوستانه کل تعطیلات را داخل خانه ماندیم و حتی شورابیل هم نرفتیم و تازه در روز دوازده فروردین یادمان افتاد که ای دل غافل ما هنوز اندر خم یک کوچه یم . اواخر فروردین به شایعات دوستان در مورد سرنوشت عجیب و باور نکردنی من سپری شد و اینکه چگونه خود را مورد خرید و فروش قرار داده ام ولی از آنجائی که هیچ اتفاق جدی در زندگی اداری من رخ نداد در نتیجه روسیاهی مزبور به جنابان ذغالان ماند.

در اردبیهشت تصمیم قاطع گرفتم که از کنکور کارشناسی ارشد ارتباطات جمعی قبول شوم ولی چون این تصمیم کاملا" یک جانبه و بی هیچ هماهنگی با مسئولین دانشگاه آزاد صورت گرفته بود از سه روز مطالعه بی وقفه هم طرفی نبستم و بی درنگ در کوزه فتادم.

خرداد چندان کار بخصوصی نداشتم و فقط غذا خوردم و به شیفت تشریف بردم والبته به نیروگاه گازی هم تبعید شدم و یک دعوای اساسی با رئیس مربوطه.

تیر ماه چون اصولا ماه گرمی ست و ما با ماههای گرم چندان کار بخصوصی نداریم در نتیجه در خانه نشستم و از سایه مربوطه استفاده کردم.

مرداد را بشتر به مکالمات تلفنی جهت رتق و فتق امور انتقالی عیال مربوطه اختصاص دادیم و تا اخر ماه تنها عایدی ما یک فیش موبایل بالای صد تومن بود.

اول شهریور به اصفهان شدیم جای دلپذیری بود مخصوصا" وقتی دوربین هندی کم امانتی را آب برد بیشتر دلمان پذرفته شد. آخر ماه هم به طرز معجزه آسایی مریم انتقالی اش را گرفت و از آن موقع تا حالا توی شوک است  و باورش نمی شود.

در  مهر ماه پند و اندرزهای دوستان نیکخواه در دل سنگمان اثر کرد و خواستیم در خداحافظی از مطبوعات محلی تجدید نظر کنیم ما هم کردیم اشکالی دارد؟

آبان مصادف بود با کار سه هفته یی ما در نشریه مهر اردبیل که نا فرجام ماند چرا که دوستانی در مدت غیبت ما مهر را تبدیل به لوموند کرده بودند مای بی خبر در بازگشت گودزیلا وارمان قصد براندازی و مصادره لوموند مربوطه را داشتیم که خداوند اسرار مگو را به گوششان رسانده و انها هم بی هیچ درنگی مچ نابکار ما را گرفتند و طی یک اقدام محیر العقول مارپل مابانه سناریویی ترتیب دادند که یک بچه هم قصدشان را فهمید و از آنجائیکه بنابه  نصیحت پدرانه هر موقع که دیدم مساله سر ماهی و این جور قضایاست کل ماهی را بدهم و بروم در نتیجه عطایش ماهی ر ا به لقایش بخشیدیم و دست مان را داغ که محبت زیادی هم محنت می اورد.

در آذر ماه مریم نمایش "ژاندارک در آتش " را کار کرد و من طبعا" کمک اش کردم.

دی ماه ماه چندان خوبی نبود چرا که بیشتر از نصف آن را بدلیل بیماری یکی از بستگان در مطبها و آزمایشگاهها سپری کرد ولی دهه سومش باز هوس دانشگاه به سرم زد و یک ماه تمام تاریخ معاصر و روزنامه نگاری خواندم ولی از آنجائی که برای قبول شدن در ارشد به درسهای دیگری هم نیاز هست در نتیجه در بهمن ماه بر سر این موضوع باسازمان سنجش به توافق نرسیدیم.

 اسفند ماه جشنواره تئاتر بود که گزارشش را قبلا" نوشتم و دوستان کار کردند و ما هم مثل بچه آدم تماشایش کردیم.

کلا" در سال ۸۷ تولید چندانی نداشتم و چند کتاب خوب را خواندم و تعداد زیادی فیلم خوب هم دیدم شما مشکلی با این کار دارید؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 0:37  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar