تبليغاتX
از سر دلتنگی - گفتگو با اردشیر رستمی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

یک عمر تنهایی 

 

ما قبلاً اردشیر رستمی را به عنوان کاریکاتوریست می شناختیم. حالا وجه دیگری از زندگی شما را به عنوان یک بازیگر بر صفحه تلویزیون می بینیم. اطلاعات بیشتری می توانید از خودتان ارائه کنید.

 من هنوز هم خودم را یک کاریکاتوریست می دانم. در حاشیه رود ارس به دنیا آمده ام. طرف های روستای «ابوالقاسم نباتی». دغدغه هایم هم زمین و خاک و آسمان و انسان.

چه جوری به تهران رسیدید؟

کوچ کردیم ... دست تقدیر بود... از زاهدان و کرمان و بندرعباس ... پدر کار می کرد و ما هم دنبال اش بودیم...

شغل اشان چی بود؟

شغل آزاد داشت.

زندگی در شهرهای متفاوت چه تأثیراتی روی شما گذاشت؟

سرزمینم را بیشتر می شناختم.

کاریکاتور را چه موقع کشف کردید؟

از کودکی نقاشی کار می کردم. نقاشی های سورئال می کشیدم بعد دیدم که حرف هایم زیاد است و نمی توانم تمام حرف هایم را در قالب نقاشی بزنم شروع کردم به کشیدن کاریکاتور حدوداً سال 72 بود. به خاطر فقر موجود در خانواده هیچ وقت به نقاشی به عنوان یک شغل نگاه نمی کردند و اصلاً باور نداشتند که از راه هنر می شود روزگار گذراند. بعدها که بیشتر نقاشی می کردم مرا به عنوان نقاش پشت وانت بارها شناسایی می کردند و به من می گفتند: تو می خواهی نقاش ماشین ها بشوی؟ اما من 10 سالم که بود پیکاسو را می شناختم و به امثال او فکر می کردم؛ رامبراند، گوگن، ونگوگ، سزان و... باور می کنید اگر بگویم که هنوز هم فامیل های ما نمی دانند من مشغول چه کاری هستم؟! البته در این میان کسانی را هم داشتم که تشویقم می کردند. عمه ام یکی از آنها بود.

فعالیت های مطبوعاتی را چگونه شروع کردید؟

سال 72 با مجله طنز و کاریکاتور شروع کردم. بعد مجله ملون ... بعد رفتم روزنامه های ابرار و کیهان.

چه جوری شد که سر از سریال شهریار درآوردید؟

من مدتی در مجله کارنامه همکاری می کردم. یک روز خانم «نگار اسکندرفر» – مدیر مسؤول مجله – به من زنگ زد و پیغامی را از طرف حبیب رضایی به من داد. رضایی با اینکه دوست من بود اما به خانم اسکندرفر گفته بود تا پیشنهاد بازی در نقش جوانی شهریار را به من بدهد. قبلاً آشنایی خاصی با کمال تبریزی نداشتم و چند ماه طول کشید تا بپذیرم و با شرط و شروطی که شفاهی بود پذیرفتم این کار را انجام دهم.

من البته نمی خواستم بازی کنم ولی وقتی دیدم که کسی جز من نمی تواند این کار را انجام دهد و به همین خاطر پذیرفتم. چون هر کسی غیر از من می خواست این کار را انجام دهد خراب می کرد به همین دلیل من هم سعی کردم هر کمکی از دستم برمی آید دریغ نکنم. چون من دین بزرگ نسبت به شهریار و شعر داشتم که می خواستم آن را ادا کنم.

چرا فکر می کنید که هیچ کس نمی توانست این کار را بکند؟

چون نمی توانست دیگر. اگر شما به سریال نگاه کنید متوجه می شوید که هیچ کس نمی توانست حتی درصد کمی از تلاش های من را برای ایفای نقش انجام دهد. من یک عمر با شعر شهریار و شخصیت اش زیسته بودم.

قبل از این سریال چه دیدگاهی نسبت به دنیای بازیگری داشتید؟

همان دیدگاهی که الان هم دارم... با هنرمندان دیگر تفاوت زیادی دارند. به عنوان مثال هنرمندان رشته های هنرهای تجسمی، درون گرا هستند ولی بازیگران برون گرا هستند. آنها دوست دارند که از طرف مردم دوست داشته بشوند. شناخته بشوند… تحسین بشوند. من خود شخصاً دوست ندارم که مردم زیاد من را بشناسند. ولی بازیگران نیازمند این واکنش های مردمی هستند.

اصلاً علاقمند به بازیگری نبودید؟

نه هیچ وقت! حتی در دوران کودکی.

هیچ گاه بازیگری را تحسین نکرده اید؟

 چرا… آنها همه هنرمند بودند بازیگر نبودند. مثلاً من چند تا بازیگر خیلی خوب رو می شناسم که دوست شان هم دارم. بازیگران فیلم های کلاسیک مثلاً مارلون براندو، همفری بوگارت و... ولی همه آنها هنرمند هستند، بازیگر نیستند.

چه شناختی از شهریار داشتید؟

خیلی شناخت داشتم. تنهایی هایم را در کودکی و نوجوانی با او سپری کردم. اون در تهران بود منم در تهران بودم. یواش یواش که در تهران بزرگ می شدم یک حس غربت مشترک بین امان به وجود می آمد. شعر، ما را بیشتر به هم پیوند می داد چون من به شعر یک علاقه دیرینه دارم. ما با هم دردهای مشترک داشتیم.

چه تلاش هایی را برای رسیدن به شخصیت شهریار به کار بستید؟

تلاش خاصی نکردم… شناختی که من از شخصیت شهریار داشتم، قبلاً در وجودم نهادینه شده بود. من شهریار را به صورت کامل می شناختم.

شهریاری که در سریال تصویر شده است تا چه حد ذهنیت شما از نقش بود و تا چه حد ساخته و پرداخته نویسنده و کارگردان؟

ببینید من اصلاً با خط داستان کاری ندارم و وارد آن نمی شوم. اصلاً ربطی هم به من ندارد. داستان به نویسنده و کارگردان ربط دارد. چیزی که به من مربوط است این است که من درونیات و خلقیات یک هنرمند را نشان بدهم. تمام داستان به نویسنده و کارگردان مربوط می شود ولی تمام چیزهایی که مربوط به شهریار و کارهایی ست که او انجام می دهد، من انجام می دهم، چون هیچ کس از آن مجموعه به اندازه من شهریار را نمی شناخت. گاهی در فیلمنامه توضیحاتی داده شده بود که من احساس می کردم اشتباه است و تغییرش می دادیم.

مثل اینکه فیلمنامه در مقاطعی تغییرات اساسی پیدا کرده و نویسنده عوض شده است و آقای قادری نویسنده قبلی کنار رفته اند.

نه کلاً فیلمنامه ها متفاوت بودند و این فیلمنامه یک فیلمنامه جدا بود، اصلاً ربطی هم به همدیگر نداشتند. قبل از این هم سه وارسیون از شهریار ساخته شده بود که فکر می کنم این چهارمین نگرش به زندگی شهریار در قالب تصویر است که آن سه تا ضعیف از کار درآمدند هر چند که این یکی هم چندان تعریف ندارد.

اگر شما نویسنده اثر بودید چیزی متفاوت تر از این درمی آوردید.

حتماً... هر رسانه یی ویژگی ها و محدودیت های خاص خودش را دارد… صدا و سیما وقتی یک بودجه یی را اختصاص می دهد سریال خودش را می سازد و اصلاً به سایر دغدغه ها کاری ندارد. چیزی که من در شهریار می بینم و اگر نویسنده و کارگردان باشم به تصویر  می کشم یقیناً قابل نمایش نیست.

شما بیشتر از چه دیدگاهی به شهریار نگاه  می کنید؟

از دیدگاه هنر و جنون اش … یک جنون خیلی مقدسی برای خودش دارد… که آن جنون هنرمند را می سازد… و شما تکه هایی از آن را در شخصیت شهریار می بینید… که حاصل کار فیلمنامه نویس و کارگردان نیست … چون اگر این جوری بود کل کار درمی آمد و شهریار وصله ناجوری بر بدنه سریال جلوه نمی کرد … همه اینها  مربوط به تفاوت این شخصیت با شخصیت های دیگر مجموعه است که اینها را من
می دانستم و به کار بستم… که چقدر این تفاوت وجود دارد و چقدر زیباست این جنون.

 

خودتان هم تجربه عشقی مشابه شهریار داشته اید؟

نه… ولی از ده سالگی با شعرهای شهریار بزرگ شده ام… بعدها می رفتم به آن مکان هایی که او آنجا زندگی کرده و شعر گفته … توی لاله زار و…

احساس می کنید که هنگام شعرخوانی لحن تان خیلی شبیه لحن شهریار است؟

بعله… بعله…

در سریال به وجود آمد و یا قبلاً هم اینگونه بود؟

نه از قبل بود… مدت هاست که اینگونه است… در شعرهای ترکی بیشتر احساس می شود.

 

راجع به ادبیات سرزمین مادری نظرتان چیست؟

فکر می کنم بدون آن نمی شود به جایی رسید… احساس می کنم اگر اون رو از آدم بگیرند باید کس دیگری بشود… برای همین شما می بینید که روشنفکران از جاهای مختلف دنیا وقتی جاهای مختلفی می روند کم می آورند برای اینکه منابع تغذیه اشان فرق دارد مگر اینکه وارد سیستم آنجا بشوند. به عنوان مثال وقتی روشنفکران ها به امریکا و اروپا می روند کم می آورند مگر اینکه وارد سیستم آنجا بشوند. یعنی کس دیگری بشوند و البته بتوانند یک کس دیگر بشوند و البته بتوانند یک کس دیگر بشوند که خیلی ها نمی توانند کس دیگر بشوند.

تا چه حد خودتان را مدیون این فرهنگ سرزمین مادری می دانید؟

خیلی زیاد... خیلی زیاد... و همان ها باعث شد که من فرهنگ جهان را بشناسم…  ادبیات جهان را بشناسم… من شاید شعر ترکی زیادی از حفظ نباشم ولی یک هفته شبانه روز می توانم شعرهای جهان را که از حفظ هستم بخوانم و تمام نشود و اینها به خاطر این است که فرهنگ خودم آنچنان تأثیری در من گذاشته که از دیگران هم بتوانم بیاموزم. مثلاً در بایاتی می گوید:

 «عزیزیم داش داشی/ تورپاق داشی داش داشی/ نادانن بال یمه / عاقیللی نن داش داشی»

آدم اگر عاقل باشد می تواند جهانی باشد و به سرزمین و قوم خاصی تعلق ندارد یا: «عزیزیم مردانا/ سوزوی ده مردانا/ قورخاغا اوغول دئمز/ ایگیت آتامردانا»

از بروز اندیشه ات نترس بگو. اگر بترسی فرزند پدر و مادرت نیستی. این فرهنگ به من یاد می دهد که جلوی خیلی چیزها بایستم و بخواهم جهان جدیدی را تجربه کنم. من جاهای دیگر را هم نسبتاً می شناسم ولی تمامی این تأثیرات را از فرهنگ خودم گرفته ام.

 

شما یک زبان پالوده یی در تکلم به زبان ترکی دارید که به عنوان کسی که سال ها در تهران زندگی کرده اید تا حدودی موجب تعجب و تفاخر است. چگونه به این سلامت زبانی رسیده اید!؟

من چون در تهران تنها بودم و کسی دور و برم نبود فقط کتاب می خواندم و با آن بزرگ شدم. چون کارگری می کردم و کارگرها اغلب از روستاها می آمدند، که رابطه ام با آنها خیلی قوی بود.

از طرفی به دلیل مطالعه زیاد واژه هایی که اغلب منسوخ شده اند را خیلی زیاد می توانستم در محیط اطرافم پیدا کنم. شاید به همین دلیل است که الان واژه هایی که در ترکی استعمال می کنم حدود بیست درصدش کاملاً منسوخ شده است و به کار نمی رود مگر در جاهای خیلی دور و توسط آدم های قدیمی. من با آنها بزرگ شده ام چون ریشه من آنها هستند. من خیلی از ترانه های فارسی را به ترکی تبدیل کرده ام. «زهره» داریوش رفیعی، «تو ای پری کجایی؟» آقای قوامی را. اینها را ترکی کرده بودم و برای کارگرها می خواندم تا آنها هم با فرهنگ فارسی آشناتر بشوند.

مثلاً:

«شبی که آواز نی تو شنیدم / چو آهوی تشنه به سوی تو دویدم / دوان دوان تا سرچشمه رسیدم...

او گجه کی نی وون سسین ائشیدیم / سوز مارال کیمی دالینجا گئتدیم / قاچا قاچا بولاخ باشینا یئتیشدیم / سنون نئیونن بیر نشان من گؤرمدیم / سن آی...

مثل اینکه زندگی پرفراز و نشیبی داشته اید نه؟

آره تا حدودی... خانواده... مشکلات ... فقر...

اصلاً آدم نمی تواند هضم کند، آدمی مثل شما با آن لطافت و شاعرانگی که در کارهایتان می بینیم، کار زمختی مثل کارگری هم بکند!

من شانزده سال آهنگری کرده ام... (سکوت) از نه سالگی به بعد...

تأثیرش را در کارهایتان نشان نمی دهد!

ربطی به کارم نداشت... روحیه من پشتوانه هایم بودند که من را حفظ کردند... من آرمان هایم مقدس بودند... آرمان هایم نرم بودند... آهنگری کردم که مردم خانه اشان گرم باشد... به نظر من آدم هایی که توی کار آهن هستند آدم های نرمی هستند!

لابد آن شعر دوران ابتدایی را هم می خواندید: به دست آهن تفته کردن خمیر...

آره... مال کودکی هایم بود.

احساس می کنید دین تان را نسبت به شهریار ادا کرده اید؟

من کار خودم را انجام داده ام و اطمینان دارم که هیچ کس به اندازه ده درصد من هم نمی توانست از عهده کار برآید.

تا به حال شهریار را در خواب دیده اید؟

نه، خواب نه... ولی در واقعیت خیلی وقت ها کنارم بوده وجودش را حس کرده ام.

از نزدیک دیده بودیش؟

نه ... فقط یک بار از دور دیدم... که اصلاً صحبت هم نکردیم...

اگر همین الان شهریار از در بیاید چکار می کنید؟

کار خاصی نمی کنم... می گویم بفرمایید بنشینید یک چایی بزنیم... من با برخی از شاعران زندگی می کنم ... ناظم حکمت، پابلونرودا، اکتاویوپاز، فروغ فرخ زاد، حافظ و مولانا یکی اش هم شهریار است... اینها رفقای من هستند صبح تا شب باهاشون راه می روم... حرف می زنم... کلاً زندگی می کنم.

خیلی وقت است که در دنیای کاریکاتور مطبوعاتی حضور چندانی ندارید؟ به خاطر سریال بود یا علت دیگری داشت؟

یک بخش آن مربوط به درگیری هایم در جریان مجموعه شهریار بود و بخش دیگر و مهم تر آن این قضیه است که مطبوعات در حال حاضر آن نقشی که من می خواستم در جامعه بازی نمی کنند و عقب مانده اند. این یک ننگ برای مطبوعات است که از مردم جامعه عقب بمانند.

اردشیر رستمی کاریکاتوریست را ترجیح می دهید یا بازیگر را؟

من هنرمندم. ولی خب کاریکاتور را ترجیح می دهم.

در دوران مدرسه در گروه تئاتر عضو بودید؟

بعله... هم نویسنده بودم هم کارگردان و هم بازیگر... تا دوران سربازی هم این علاقه ادامه داشت.

در کاریکاتورهای شما «زن» به عنوان یک عامل تکرار شونده حضوری دائمی دارد، چرا؟

چون مدیونش هستم... اول موجودیت خود زن... بعد مادرم و بعد همسرم... به خاطر نقش مولد و همراه و نجات دهنده اش ... منتها آسمانی نیست زمینی و کاملاً قابل لمس و رویت است.

 

من یکسری اسامی می گویم یک تعریف یک جمله یی از آنها بفرمایید:

نیک آهنگ کوثر؟

ای کاش نمی رفت!

سیدابراهیم نبوی؟

بعضی ها خودشان می توانند خودشان را بکشند!

ابراهیم افشار؟

گریه های ناتمام!

محمد حسین شهریار؟

احترام به خویشتن!

کمال تبریزی؟

مسافر!

مانا نیستانی؟

جدی شوخی نکن!

موسیقی آذری؟

عاشیق ها را ترجیح می دم.

 

شما هم از کاریکاتور مانا همان برداشتی را کردید که مردم کردند؟

نخیر...

 

چرا کاریکاتور در کشورهای جهان سوم این قدر سوء تفاهم برانگیز است؟

چون همه چیزمان سوءتفاهم برانگیز است. همه برخوردها و رفتارهایمان درجه سه اند. درک هایمان هم درجه سه است. منظورم این نیست که کسانی که برداشت دیگری کردند اشتباه کردند. منظورم این است که نوع برخوردهایمان درجه سه است. آذربایجان با این کارش آنها را بزرگ کرد.

 

بعد از آن قضیه اولین جمله یی که به مانا نیستانی گفتی چی بود؟

مانا از زندان با من تماس گرفت و گفت که اصلاً در ذهنم چنین چیزی نبوده است. من هم وقتی که طرف می گوید در ذهنم چنین چیزی نیست نمی توانستم بگویم که نه حتماً در ذهن تو چنین چیزی بوده است. هر کاری از دستم برآمد کردم تا از زندان بیاید بیرون.

 

موقع تنهایی چه چیزی را زمزمه می کنید؟

من همیشه تنهام...  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:17  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar