از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

مصاحبه با غريب منوچهري كارگردان تئاتر

ذهن پويا

غريب منوچهري يك آدم بشدت اكتيو است . تئاتر كارمي‌كند ، فيلم كوتاه مي‌سازد، نمايشگاه عكس و پوستر برگزار مي‌كند و وقتي هم كه حوصله‌اش از همه اينها سررفت نشريه درمي‌آورد. نكته‌يي كه دروجود غريب وجود دارد و همواره كمك حالش است زيبايي شناس خاص‌اش مي‌باشد كه بصورت فطري بدون هيچگونه تحصيلات آكادميك هنري درنگاهش جاري شده است. از نمايش‌هايي كه كارگرداني كرد مي‌توان نعره خاموش اناالحق ، ماه و مه ، مجلس قرباني سنمار و .... نام برد. فيلم‌هاي« دئيرمان » ، « كوبر» ، « خواب گندم» ، شارو و ... از كارهاي تصويري منوچهري هستند كه درجشنواره‌هاي فيلم كوتاه حضور داشته‌اند. منوچهري ازآن نوع آدمهايي است كه همواره ذهني پويا و پر از ايده دارد.

 

س: آقاي منوچهري مي‌شود بفرماييد اين علاقه به هنرچگونه در شما ايجاد شد؟

ج: مثل اكثرعلاقمندان به هنر از مدارس شروع كردم اوائل و بيشترعلاقمند به طراحي و نقاشي بودم. يادم هست كه خواهربزرگترم كلاس پنجم بود ومن هم كلاس اول . همكلاسيهاي خواهرم نقاشي‌هايشان را مي‌دادند من مي‌كشيدم و آنها درعوض براي هرنقاشي يك كلوچه برايم مي‌گرفتند. هميشه احساس مي‌كرديم كه اين كلوچه درگذرزمان تبديل به چيزهاي ديگرمي‌شود و من را تأمين مي‌كند كه البته اين چنين نشد و آن كلوچه را هم از دست داديم و با مقوله هنرعجين شديم.

س: تئاتررا چگونه شروع كرديد؟

ج: گفتم كه شروع كار از مدارس و نمايشنامه‌هايي كه دركتاب درسي چاپ مي‌شدند بودند. زمان جنگ بود و شورو شوق پشت جبهه‌ها كم از خط مقدم نداشت . نمايش‌هايي باحال و هواي جنگ همچون افسر عراقي و اسيرايراني گل سرسبد تئاترمدارس آن زمان بود كه بعدها همراه با يكسري نمايش‌ها    همراه شد بعدها درزمان دانشجويي درتهران با ديدن عكس‌هاي تئاتري رفته رفته جذب تئاتر شديم و ساير علايق را دراولويت‌هاي پايين قرارداديم.

س: از همان ابتدا ميل به رهبري گروه دروجود شمابود؟

ج: ازهمان كودكي يك خصلت عمده كه اطرافيان به آن اشاره مي‌كردند جسارت من بود و يادم مي‌آيد كه وقتي مي‌خواستيم مثلاً فوتبال بازي كنيم من تيم را تشكيل مي‌دادم .همين خوي و خصلت درتئاترهم ادامه پيداكرد و معمولاً درفعاليتهايم بيشترنقش راهبري داشتم تا يك عضوساده.

س: احساس مي‌كنم شروع به كارتئاتري‌تان بصورت جدي كمي ديرتراز حدمعمول بود وشما دراوايل دهة هشتاد درعرصة تئاتراستان مطرح شديد!

ج: مااگرجشنواره را ملاك قراردهيم درسال 76 درجشنواره سراسري دفاع مقدس حضورداشتيم ولي بصورت كلي بايد عرض كنم چون دردهه هفتاد اساتيدي همچون مهندس آهنگردزفولي درپارس‌آباد حضورداشتند ما هم دركنارآنها كارمي‌كرديم ولي آن سالي كه نمايش «نعره خاموش اناالحق» را به جشنواره استاني آورديم دو سه سالي بود كه مهندس آهنگردرجشنواره تئاتراستاني شركت نمي‌كردند. يك قانون نانوشته درتئاتراستان هست كه معمولاً ازهرشهرستان يك گروه تئاتري درجشنواره استاني مي‌تواند شركت به همين خاطربه دليل وجوديك گروه كه معمولاً درجشنواره استاني حاضربود درنتيجه لزوم حضور گروه ديگري دركنارآن گروه احساس نمي‌شد.

س: شما دراولين سال حضورتان با نمايش «نعره خاموش اناالحق» درجشنواره استاني درخشيد ولي آن حضور درخشان كه رتبه اول را دربسياري از رشته‌ها به خوداختصاص داد به همان قدرت ادامه نيافت ؟

ج: يكسري عوامل داخلي دراين امردخالت داشت و يكسري هم عوامل خارجي . يكي ازمهم‌ترين عوامل داخلي وفاق گروهي بچه‌ها درآن نمايش بود كه بعدها به آن صورت تكرار نشد. يك دليل ديگرش غروركاذبي بود كه وجود برخي ازاعضاي گروه حتي شايدخود من را فرا گرفت تا آن موفقيت تكرار نشود البته من خودم كه اعتقاد داشتم ما دركارهاي بعدي حتي برتر از آن نمايش هم كاركرديم ولي به دليل اولين بودن آن نمايش و خاطراتي كه به جا گذاشته بود بعنوان بهترين كارگروه تا بحال معرفي مي‌ود كه البته من به نظردوستان احترام قائلم ولي خب ما امسال و سال قبل هم درجشنواره‌ استاني و هم درجشنواره منطقه‌يي همان جوايزوشايد بيشتر را هم تكراركرديم.

س: در« نعره خاموش اناالحق» يك هارموني خاص برنمايش حاكم بود كه خيلي جذاب بود . يعني هركس درجاي خود كارش را ازدرست انجام داد. استعدادها و توانايي‌هاي گروه چندان فرازو نشيب نداشت . اما دركارهاي بعدي اين فراز و فرود دراعضاي گروه كاملاً مشهودبود.

ج: يك نكته‌يي هم كه بود قضيه تسلط برمتن بود. ما دركارهاي بعدي به آن صورت به متن مسلط نبوديم.

س: شما فرمودين كه درنمايش «نعره خاموش اناالحق» گروه يك دل بود . در تداوم نداشتن آن حس همدلي و نزديكي بين اعضاي گروه خودتا تا چه حدي مقصرهستيد؟

ج: بعنوان سرپرست گروه مسئول تمام كاستي هاي گروه من هستم. اما اگربخواهيم كمي كالبدشكافي بكنيم بايد اذعان كنيم كه درهرمجموعه هرعضو درپي پيشرفت و استقلال است. درگروه ما بودند دوستاني كه توانايِي‌هايشان بيشتر ازظرفيت گروه بود درنتيجه فضاي ديگري براي بروزاستعدادهايخود پيدا مي‌كنند. من افتخارمي‌كنم كه چندين نفراز اعضاي گروه «مغان هنر» درنمايش‌هاي سايرگروههاي استان حضورپيدا مي‌كنند و شايستگي‌هايشان را به رخ مي‌كشند. اين يك وجه قضيه است وجه ديگرهم احتمال دارد كه دوستي بخاطر رنجش از شخص بنده ازگروه جدا شود كه اين هم امري كاملاً عادي است و شايد بخشي از ماجرا به سخت گيريهاي بنده مربوط شود ولي وقتي اعضاي گروه توافق مي‌كنند كه به قوانين گروه احترام بگذاريم و بنده مسئوليت سخت‌گيري دراجراي اين قوانين را برعهده مي‌گيرم اعضا هم بايد تبعات اجراي قانون را بپذيرند و وقتي فضا اندي خلاف ميل شخصي شد راهش را كج نكند.

س: آنهايي كه به شما خيلي علاقه دارند مي‌گويند كه «غريب منوچهري » ديكتاتوراست؟

ج: اگروجه مثبت‌اش را بگويند باعث افتخارمن است. من درمورد نمايش كاملاً جدي هستم.بارها دوستان از من سؤال كرده اند كه بين دوستي و كارحرفه‌ايي كدام را انتخاب مي‌كني من جواب داده‌ام كارحرفه‌ايي را كه بعضاً هم دوستان از اين حرفم رنجيده خاطرشده‌اند. چون من اعتقاد دارم كه بازيگرجزئي از نمايش است من اگربخواهم به نمايش اهميت بدهم بازيگرهم جزيي ازآن است و به آن درجه از اهميت مي‌رسد.

س: فكرنمي‌كنيد نگاهتان به بازيگربيشترابزارگرايانه است؟

ج: ما درگروه شناخت زيادي از همديگرداريم و مطمئناً برخورد با افراد مختلف متفاوت است . به عقيده من بازيگرمهم‌ترين ركن نمايش است ولي بدون كارگردان هيچ اتفاقي را نمي‌تواند خلق كند. من اعتقاد ندارم كه بازيگرابزار است بلكه فقط يكي از اركان نمايش است.

س: دركارنامه كاري شما يك پراكنده كاري مشاهده مي‌شود تئاتر ، سينما ، روزنامه‌نگاري و... ؟

ج: شايد به دليل شرايط جغرافيايي و نبود يك راهبراست كه استعدادهاي نهفته را تشخيص دهد و را درست نشان دهد كه باعث مي‌شود كه عرصه‌هاي مختلفي را پيگيري كند. بخشي از ماجرا هم به جبرزمانه برمي‌گردد. شايد من همين حالا هم ايجاب كند كه سينما را انتخاب كنم ولي به دليل نبود امكانات لازم براي پركردن اين خلاء روي به تئاترمي‌آورم. شما درتئاتر تهران هم نگاه بكنيد مي‌بينيد كه بسياري از سينما‌گران درسالهاي اخيرتجربيات تئاتري داشتند.

س: تحليل من اين است كه وجود درغريب منوچهري يك انرژي تقريباً بي نهايد نهفته است كه به دليل نداشتن همپا مجبوراست كه با يك سري ازآدمها تئاتر كاركند با دسته‌يي ديگرفيلم كوتاه با برخي نمايشگاه عكس بزند و جشنواره برگزاركند وحتي با برخي عمليات عمراني و نوسازي تنها سينماي پارس‌آباد را پي بگيرد!

ج: تاحدودي با شما موافق هستم . به دليل فضاي خاص شهري همچون پارس‌آباد و اينكه پروژه‌ها نمي‌تواند آنچنان سنگين باشد نمي‌توانم به آن ارضاي روحي برسم و مجبورم كارديگري را هم كنارش انجام دهم. شايد اگريم پروژه سنگين را پيش مي‌برديم آنچنان انرژي‌اي از من مي‌گرفت كه كارديگري را دركنارش انجام نمي‌دادم. ازطرف ديكربعنوان مثال وقتي مي‌بينم ساختمان تنها سينماي شهرم نابودمي‌شود نمي‌توانم ساكت بنشينم شايد خيلي‌ها بگويند به تو چه ربطي دارد مگرشهر صاحب ندارد كه توفكرش را مي‌كني.

 

 

 

س: اين هم احساس مسئوليت از كجا مي‌آيد؟

ج: دقيقاً نمي‌دانم. خيلي مواقع بخاطراين چنين دخالتها حرفهاي ناجوري هم شنيده‌ام. سرخورده شده‌ام . شايد برخي بگويند دلسوزي نيست و من هدف ديگري دارم. بايد يك آدم منصف پيدا شود و بگويد كه آيا صداقتي اين وسط هست يانه به دنبال اهداف ديگري هستم.

س: فكرمي‌كنم تابحال فقط وارد عرصه ورزش نشده ايد؟

ج: نخيربا اجازه‌تان من تاسال هفتادويك درفوتبال پارس‌آباد صاحب تيم بودم كه بعدها به دليل دانشجو شدن و رفتن از پارس‌‌آباد نيمه كاره ماند. درزمان دانشجويي هم مقام سوم دووميداني دانشجويي را كسب كردم.

س: پس چرا كمكي به ذرت كاران نكرديدتا در مسابقه پارسال با استقلال سيزده گل نخورد!

ج: مسئولين تيم ذرت كاران تا بحال سراغ من نيامده‌اند . من خيلي مواقع به اين هم فكرمي‌كنم كه اي كاش كاري از دستم برمي‌آمد و از موقعيتي كه پيش آمده بود بهتراستفاده مي‌كرديم. مثلاً بجازي سيزده گل دوتا گل مي‌خورديم.

درعلم پزشكي برخي از كودكان را « پيش فعال» دسته بندي مي‌كنند. احساس مي‌كنم من هم جزء آنها هستم . برخي مواقع فكرمي‌كنم كه اين همه انرژي را اگرمعطوف تحصيل علم مي‌كردم خيلي بهتربود . من دنبال اول شدن نيستم دلم مي‌خواهد كه اتفاقي كه باعث شوم كه خودآن اتفاق اول شود.

درهمين قضيه انتقالم از اداره دارايي به اداره ارشاد خيلي‌ها نصيحت كردند كه بي‌خيال قضيه شوم . من به آنها حق مي‌دادم چون از زوايه ديدخودشان به آن نگاه مي‌كردند ، مي‌ديدند كه من ازنظر مالي حقوقم نصف مي‌شد و كارم دوسه برابر، ولي خب من اين كار را قبلاًهم مي‌كردم و دلم مي‌خواست ارشاد آن را برعهده بگيرد كه آنها هم دليل خاص خودشان را داشتند و مي‌گفتند نيرو نداريم. آمدم و گفتم كه نيرويتان من! دراين مدت كم فرهنگسراي آراز را تحويل گرفتم وسعي درسامان دادن فعاليتهايش كرديم.

س: وقتي از اداره دارايي به اداره ارشاد منتقل مي‌شديد حس نمي‌كرديد كه باگذشت زمان غريب منوچهري هنرمند ازناحيه غريب منوچهري كارمند ارشاد آسيب ببيند؟

ج: احساس مي‌كنم كه كارمن از لذت گذشته است وقتي يك فيلم درسينما نمايش داده مي‌شود من بيشترلذت مي‌برم تا فلان فيلم درفلان جشنواره جايزه بگيرد.

خب طبيعي است خيلي‌ها انتظاراتي از من دارند كه درصورت برآورده نشدن برخي با تواضع و فروتني قبول مي‌كنند و برخي هم هستند كه شايد لياقت آن امكانات راهم نداشتند ولي اگراندكي شرايط باب ميلشان نباشد غريب منوچهري هنرمند كه هيچ حتي هنردوستي و وجود ذوق هنري را هم كتمان مي‌كنند و هرچه مي‌خواهند نسبت مي‌دهند كه فكرمي‌كنم همة اينها بادهواست و گذرا، آنچه مي‌مان عملكرد آدمهاست .

س: درمورد قضيه استقرار گروهها چه نظري داريد؟

ج: ذات مسئله كه خيلي خوب است اگر نصف آن وعده‌ها عملي شود عالي است . اينكه يك گروه دريك سالن خاص مستقرشود و هميشه ملزم به اجراي نمايش باشد و دولت ازآن حمايت كند و شرايط توليد را فراهم كند عالي است . ولي درسال 90 بصورت آزمايشي اجرا شد كه هنوز نمي‌توان درمورد توفيق‌اش جواب قطعي داد بخش اصلي اين طرح قرار است درسال 91 عملي شود كه بايد منتظرباشيم و ببينيم . دركل اگرتوليد نمايش بعنوان يك دغدغه براي دولت تلقي شود رفته رفته از سوي مخاطب هم بعنوان يك نيازمطرح مي‌شود اين امري است رايج دراكثركشورهاي اروپايي.

س: وضعيت فرهنگ و هنرپارس‌آباد چگونه است؟

ج: پارس آباد شهرعجايب است. به دليل محدوديت شهرتعامل با مسئولين ومردم ساده‌تراست. از يك زاويه كه به قضيه نگاه مي‌كني مي‌بيني پارس‌اباد شهري جوان ، پردرآمد ، پرجنب و جوش شما مي‌آئيد. با اين پيش زمينه احساس مي‌كنيد كه فلان اتفاق فرهنگي مي‌تواند به راحتي بيفتد ولي درعرصه تصميم گيري نتيجه معكوس عايد مي‌شود وباآن فرضيات ، حكم موردنياز به دست نمي‌آيد وبايك تصميم غلط كوچك مسيراتفاق تغييرپيدا مي‌‌كند. بعنوان مثال همه انتظار دارند كه درشهري همچون پارس‌آباد باآن استعداد و پتانسيل دست كم ده تا كارشناس هنرباشد ولي اينگونه نيست. ما از لحاظ امكانات فرهني يك سينما داريم كه دردهة پنجاه ساخته شده است و يك فرهنگ را كه چند سال پيش افتتاح شده ولي باچه تحليلي درآن موقعيت بخصوص و خارج ازشهرو غيراستاندارد ساخته شده جاي سؤال دارد. درمقام مقايسه اگربرآئيم شهرهاي همجوار گرمي وبيله سوار علي‌رغم نداشتن بسياري از محاسن پارس‌آباد اما درامرتصميم گيري انگار به يك بلوغ دست يافته‌اند وقضيه حل شده‌تراست و به يك پختگي درعرصه تصميم‌سازي رسيده‌اند.

اين امر در بين هنرمندان هم صادق است دريك جشنواره مقام اول را كسب مي‌كنند . درجشنواره‌يي ديگرآخرمي‌شوند. يك روزبيست روزنامه‌نگار دارند و روز ديگريك نفرهم پيدا نمي‌شود . ازطرف ديگرهركسي از قشرهنرمندان سري درميان سرها درمي‌آورد اين شهر را ترك مي‌كند.

س: مي‌خواستم به اين قضيه برسم كه پارس‌آباد روزگاري بعنوان واردكننده هنرمند معروف بود و حالاچندسالي است كه فقط صادرمي‌كند!

ج: عامل مهم‌اش عدم هماهنگي رشد هنرباتوسعه درزمينه هاي ديگراست . به دليل كنارهم بودن اقوام مختلف درپارس‌آباد فعاليتهاي شخصي پيشرفت خوبي دارد.اما درفعاليتهاي گروهي اين سرعت كار ديده نمي‌شود بعنوان مثال يك نفرپيدا مي‌شود و دوروزه يك مركزتوليدي را كاملاً بصورت مستقل و فارغ از حمايتهاي دولتي راه مي‌اندازد واشتغال هم ايجاد مي‌كند . اما اگريك گروه همين مركزرا بخواهند بصورت تيمي به همراه حمايت‌هاي سه چهارارگان ذيربط دولتي راه‌اندازي كند درهمان روزهاي اول دريك جايي كارگيرمي‌كند و ناتمام باقي مي‌ماند.

س: بجزسينما و فرهنگسرايي كه اشاره كرديد مكانهاي ديگري براي تجمع اهالي فرهنگ و هنروجود دارد؟

ج: درخوداداره ارشاد هفت انجمن ادبي داريم كه البته يكي دوتا ازآنها نمي‌توانند به آن صورت فعال باشند كه بخشي برمي‌گردد به انفعال اعضاي آن ولي درزمينه‌ هنرهاي تجسمي هرهفته جلسات مرتب برگزار مي‌شود. دربخش فيلمسازي انجمن سينماي جوان داريم كه هرهفته با پخش يك فيلم جلسه تحليل آن را هم برگزار مي‌كنيم . شعرو ادب اخيراً دچارركود شده است. انجمن خوشنويسان هم باقوت تمام به كارش ادامه مي‌دهد . نكته‌يي كه بايد مدنظرداشت اين است كه همه اين فعاليتها بيشترمتكي به شخص هستند.

س: به نظرمي‌رسد با اين همه مشغله ذهني و كاري كه داريد بايد يك زن قوي پشت سرتان باشد كه هم كانون خانواده را مستحكم نگه دارد و هم اينكه شما را رو به جلو سوق دهد!

ج: دوستاني كه ازما شناخت دارند مي‌دانند كه از اولين چيزي كه درزندگي زده‌ام خانواده است. و اين جاي تأسف بسياري دارد. انرژي همه تقريباً يكسان است . برخي اين انرژي را درداخل خانواده صرف مي‌كنند و شايد اندكي هم براي كارهاي اجتماعي مصروف كنندولي من از اين بابت چندان خوشحال نيستم كه درقبال خانواده اين چنين كم‌كاري كرده‌ام و به اين خاطرقوياًحلاليت مي‌طلبم.

اعتقاد دارم كه هيچ فردي نمي‌تواند درجامعه موفق شود مگراينكه همسرش به اندازه‌يي فداكاري كند و از حق خودگذشت كرده وبراي هدفي بزرگتراز خود مايه بگذارد .وقتي گذشته‌ها را مرور مي‌كنم ، مي‌بينم كه سالهاي سال همسرم تمام مشكلات زندگي و خانواده را به دوش كشيده به گونه‌يي كه من اصلاً متوجه آن نيازها و مشكلات نشده‌ام. بعنوان مثال پسرم دستش شكسته و من مشغول تمرين تئاتربوده‌ام. ايشان بچه را به پزشك برده‌اند و دستش را گچ گرفته‌اند و به خانه آورده‌اند و تمام فاميل و درو همسايه آمده‌اند عيادتش و آخرين نفرمن به ماجرا رسيده‌ام و ايشان با تمام سعه‌صدري كه دارند خم به ابرو نياورده‌اند . گاهي فكرمي‌كنم كه اين صبروتحمل را ازكجا آورده‌اند كه درآن جمع برنگشتند و نگفتند كه توچه جور مردي هستي !

بعدها كه اين اتفاقات را مرور مي‌كنم مي‌بينم كه چقدر از قضيه غافل بوده‌ام.

س: حرف آخر؟

ج: ممنون از لطف شما!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 20:11  توسط حمید رستمی  | 

مصاحبه با مجيد واحديزاده بازيگر و كارگردان تئاتر

 

شبح شرقی سگ

زندگي درتئاتر

مجيدواحديزاده سالهاست كه تئاتر كارمي‌كند و حضورگاه و بيگاهش درتلويزيون هم باعث نمي‌شود كه چشم از تئاتربپوشد و تقريباً همة اوقات سال درآموزشگاه فروغ با اعضاي گروهش به فاليتهاي تئاتري مشغول است. او با نمايش چشم آبي اقيانوس و ميقات خودش را تثبيت كرد و با نمايش زه آشوب به همراه تقي اسماعيلي درفجرشركت كردند و بعدها اين رويه را به تنهايي ادامه داد تا اينكه در اوائل دهه هشتاد با نمايش «سبز، سهراب،سرخ» بربام تئاتر ايران ايستاد و اين نمايش درجشنواره فجردرخشيد و اكثرجوايز اصلي جشنواره را ازآن خود كرد. او بعدها اژدهاچهرك را كاركرد كه البته دو اين نمايش‌ها دركشورهاي خارجي از جمله آلمان؛ آذربايجان و گرجستان هم اجرا شدند.

واحديزاده درجشنواره فجرامسال نمايش پسرانسان را دربخش چشم‌انداز داشت.

س: جناب آقاي واحديزاده . براي ورود به بحث در مورد قضيه استقرار گروهها كه يكي دو سالي‌ست نقل محافل تئاتري شده صحبت كنيد. تاچه اندازه به آن خوش بين هستيد و درچه مرحله‌يي قرار دارد؟

ج: به نام آنکه جان را فکرت آموخت .  این طرح که یک طرح ملی است در سال 89 مطرح شده است و آقاي شاه‌آبادي معاون محترم امور هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با جدیت این طرح را حمایت و پیگیری می کنند. در سال 89 به گروههاي فعال شهرستاني اطلاع داده شده تا مدارک لازم جهت احرازقابلیت گروه خود و اخذ پروانه فعالیت ، مدارک خودشان را به امور استانهای مرکز هنرهای نمایشی ارسال کنند . تا قبل از این طرح مجوز گروهها توسط ادارات کل فرهنگ و ارشاد اسلامی صادر می شد . صدور پروانه فعالیت از سوی مرکز هنرهای نمایشی برای گروههای فعال شهرستانی به لحاظ ارزش گذاری و دادن یک هویت به تئاتر شهرستان کاملا" محسوس است . حمایت از گروههای شهرستانی که در شرایط کاملا" نا برابر با گروههای تهران در حال فعالیت هستند سالها پیش از این می بایست اتفاق می افتاد. درمرحله ارزیابی گروههای نمایش در امور استانهای مركزهنرهاي نمايشي شورايي با نام شوراي مشورتي استانها  تشکیل شد . این شورا با حضورچند نفر از هنرمندان نام آشنای تئاتر شهرستانها تشکیل و وظیفه ارزیابی تقاضاهای ارسال شده را بر عهده گرفت . بنده هم عضو این شورا هستم . دراولين مرحله متأسفانه تعداد كمي از گروههاي تئاتري استان اردبیل موضوع طرح استقرار گروههای نمایشی را جدي گرفته بودند و تعداد كمي پرونده جهت كسب پروانه ارسال شده بود. با پيگيري و اطلاع‌رساني خوبي كه انجام شد حدود 28 گروه پرونده‌ خود را براي گرفتن پروانه ارسال كردند كه ازاين ميان 22 گروه پروانه‌ فعالیت موقت را دريافت كردند كه درمراحل بعدي گروههاي جديدي هم مي‌توانند نسبت به اخذ پروانه اقدام كنند. در اوایل این ارزیابی قرار بود که درجه بندی گروهها نیز اعمال گردد که متاسفانه این کار صورت نگرفت و به همه ی گروههای تایید شده شورای مشورتی پروانه فعالیت موقت صادر شد . قرار بر این است با ارزیابی عملکرد گروههای دارای پروانه در سال 90 درجه بندی گروهها نیز اعمال گردد. در حال حاضر  دفتری  مستقل به استقرار گروههای نمایشی اختصاص داده شده که با جدیت امور ساماندهی و حمایت گروهها را پی گیری می کند .

درمورد توفيق طرح بايدعرض کنم ، وقتی پشتوانه ی طرحی معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی باشد بی شک این طرح نصفه کاره رها نخواهد شد . و با توجه به اینکه مدیران و مسئولان تئاتر کشور به مشكلات گروههاي نمايشي شهرستانها واقف هستند پس جای امیدواری به توفیق این طرح بسیار زیاد است  اين طرح با انگيزه حمايت از گروههاي تئاتر بخصوص شهرستاني پايه‌ريزي شده كه به نظر من بايد به آن  زمان داد تا در مراحل بعدي در مورد توفيق یا عدم توفیق آن بحث كرد و نظر داد. تاكنون حدود هفتصد گروه دركل كشور پروانه دريافت كرده‌اند كه طبيعتاً نيازمند حمايت هستند. البته انتظار می رود پس از ارزیابی عملکرد این گروهها از کمیت آن کاسته شود و بی شک در اینصورت بر کیفیت حمایت نیز افزوده خواهد شد . 

س: آيا اين به اين معني‌ است كه هركس بخواهد فعاليت تئاتري بكند بايد درقالب يك گروه ثبت شده اين كار را انجام دهد؟

ج:  شرط اصلی تمدید پروانه فعالیت گروههاي نمایشی ، فعال بودن و استمرار فعالیت گروه  می باشد . پس گروهی که پروانه فعالیت دریافت کرده ملزم به فعالیت است تا بتواند از حمایت مرکز بهره مند شود . اما این دلیل نمی شود  گروهی که نتوانسته پروانه فعالیت کسب کند دیگر حق فعالیت نداشته باشد . گروههای جوان و کم سابقه باید فعالیت کنند تا شرایط اخذ پروانه را بدست آورند . پس منعی برای کار گروه یا هنرمندانی که پروانه ندارند وجود ندارد . یکی ازاهداف طرح  اين است كه گروههاي تئاتري در شهرستانها تقويت شوند و از تكثرگروهها پرهيز گردد و اينگونه نشود كه از دل يك گروه باتوجه به اختلافات بوجودآمده هرساله چند گروه بوجود بيايد و دركل كيفيت گروهها پايين بيايد. پس گروههایی که نتوانسته اند پروانه دریافت کنند و هنرمندانی که صرفا" به طبع یک نمایش در قالب گروه در می آیند بهتر است جذب گروههای دارای پروانه بشوند. حتی چند گروه می توانند در هم ادغام بشوند . به نظرمن هرچقدر تعداد گروهها كم باشند بودجه اختصاصي به گروهها كمترتقسيم شده و درنتيجه از پراكندگي مالي پرهيز مي شود. از طرفي اگرتعداد محصولات يك گروه بالا باشد امكانات اختصاصي به گروهها بصورت تصاعدي بالا مي‌رود و اين دربلند مدت به سود گروه خواهد بود. مشروط بر اینکه میزان اختصاص حمایت و اعتبار مالی به استانها کمیت و تعداد گروههای دارای پروانه نباشد و کیفیت تولیدات میزان اختصاص حمایت را تعیین کند. متاسفانه در مرحله اول تعداد گروههای دارای پروانه از هر استان تعیین کننده میزان کمک مرکز بوده است .

س: در طي اين ده پانزده سال اخير ما با دو مجيدواحديزاده مواجه بوديم يكي هنرمند بود و ديگري متصدي امورنمايش استان . خود شما چگونه اين دو مقوله را از هم تفكيك كرديد؟ احساس مي شود برخي حواشي كه اطراف واحديزاده مسئول بوجود مي‌آيد در واحديزاده  هنرمند تأثيرمنفي مي‌گذارد.

ج:من از سال 74 به ارشاد آمده ام . قبل از آن درجهادسازندگي استان مشغول بودم و به پيشنهاد استاد فقيدم زنده یاد مهندس جلايي وحاج آقا فرهیخته (کروی ) به اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي منتقل شدم و از آن تاريخ تقريباً هفده سال است كه در خدمت هنرمندان بودم و در اداره برنامه هاي نمايشي استان كه به همت دوست عزيزم اتابك نادري پايه گذاري شده بود مشغول شدم. از آن موقع غيراز چند برهه كوتاه كه موقتا"   به  شهرستانهاي نير، نمين و نيار منتقل شدم!!! بقيه اوقات در واحد هنرهاي نمايشي استان بودم. طبيعتاً من کارمند ارشاد اسلامی هستم و هر واحدی را که مدیران ارشاد صلاح بدانند فعالیت می کنم . در حال حاضر هم نظر مدیریت محترم این است که بنده  با سابقه حدود 31 سال فعالیت در حیطه هنرهای نمایشی در واحد نمایش فعالیت کنم . از اول سال 90 نیز مسئولیت انجمن هنرهای نمایشی را به بنده محول کرده اند .  يك بخشي مربوط به کار اداری  بنده است حتي آمدن من هم به اين اداره دقيقاً براي همين فعالیتم در زمینه نمایش  بود. قطعاً اين خطروجود دارد كه وقتي درگيركار اداري نمايش مي‌شوي از صحنه تئاتر دورتر مي‌شوي ولي خوب باتوفيقات الهي در همه اين سالها هم توانسته ام درصحنه تئاتر بصورت دائمي حاضر باشم و هم به شغلم و کار اداری تئاتر برسم.من منافاتي در اين دومقوله نمي بينم فقط قبول دارم که کار اداری تئاتر توان و وقت هنرمند را تا اندازه ی قابل توجهی تحلیل می دهد . بنده به دليل حضور عملي و عيني درصحنه تئاتر و کار کردن مستمراز نزدیک با مشكلات ريز و درشت هنرمندان آشنا هستم وفکر می کنم اين يك اتفاق خوب است. چرا که در برنامه ریزی و اولویت سنجی فقط متکی به آمار و ارقام نیستم و مشکلات ملموس را مد نظر قرار می دهم . اما این مطلق نیست شاید دوستانی هم هستند که حضور بنده در واحد نمایش اداره کل را یک مشکل و معظل می دانند . اما ما وقتي مي شنويم كه مدير یک واحد یا یک دستگاه فرهنگی و یا حتی مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی  يك استان از هنرمندان تئاتري است يقيناً همه خوشحال مي‌شويم و یک حس خوبی برایمان دست می دهد چرا که اگر این مدیر غیر تئاتری و حداقل غیر هنرمند درگیر کار صحنه ای نباشد باید ها و اولویت ها را شاید نتواند تشخیص دهد.. من احساس مي‌كنم طي اين مدت هركاري از دستم بر مي‌آمده  و اختیار آن را داشتم نسبت به تئاتر استان انجام داده‌ام. البته خیلی از کارها را هم می خواستم و می باید می کردم که از حدود اختیارات بنده خارج بوده است .  طبيعتاً در اين مسير قطعا"اشتباهاتي هم داشته‌ام كه از دوستان صادقانه و دوستانه درخواست می کنم نظرات سازنده و راهکارهای خود در جهت رشد و اعتلای تئاتر استان انتقال دهند و با گفتگو و تعامل و همکاری همدیگر كاستي‌ها را رفع كنيم.

س: از زاويه ديد من اين خيلي هم خوب است كه يك شخص آشنا به امور متصدي اداري آن امرهم باشد ولي احساس مي‌شود برخي مواقع حرف و حديث‌هايي بوجودآمده به حدي مي‌شود كه حتي خودتان هم رنجيده خاطرمي‌شويد.

ج: من در سال 80 به شهرستان نير منتقل شدم. همان سال به دليل دور شدن از همان حواشي و متمركزشدن روی نمایش توانستيم نمايش «سبز، سهراب، سرخ» را كار كنيم كه در بيستمين جشنواره تئاتر فجر نمايش برگزيده كشور شد. اضافه برآن در همان برهه در شهرستان نير اقدام به تشكيل يك گروه تئاتري كردم كه تا امروز هم پايدار است و درجشنواره‌هاي  استان حضور دارند. بعداً هم خود مديران تصميم گرفتند به اردبیل و به اداره كل و واحد نمايش برگردم . یقینا" اگر در واحد نمایش نبودم حواشي كمتري نسبت به بنده  و جود داشت . باور دارم که اگر بنده کار تئاتر نکنم و به جمع پیش کسوتان دور از صحنه تئاتر بپیوندم این حواشی دیگر نخواهد بود . اما تا زمانی که بنده روی صحنه کار می کنم این حواشی هست . من تا آنجایی که بتوانم خودم و ذهنم را درگیر حاشیه نمی کنم چرا که اگر اینکار را نمی کردم در طول این سالها نمی توانستم کار کنم . اصولا" با همه ی دوستانی که مداوم کار می کنند این حواشی وجود دارد . بعضی از دوستان تئاتری اساسا" حاشیه ساز هستند و اگر حاشیه ای در بین تئاتریها نباشند آنها راحت نمی شوند . در صنف دیگر هم همین اتفاق صادق است مثلا" در فوتبال وقتی علی دایی از زمین چمن دور می شود حاشیه ها کمتر می شود اما همین که این اسطوره فوتبال کشور به کنار زمین چمن می آید حاشیه ها سر به آسمان می برند . 

دراين مدت من با افتخار هرچه تمام‌تر به فعاليت تئاتري‌ام تداوم بخشيده‌ام . يك بار يكي از مديران كل به بنده پيشنهاد كرد كه تئاتر را كنار بگذارم و درعوض ایشان کاری بکنند که بنده استخدام رسمي  بشوم  و پست حوزه مدیریت را هم به من دادند و قول دادند که اگر احیانا" ایشان بعداً  به هرجا رفتند من هم با او بروم و مدارج و رتبه‌هاي بالاتري بدست بياورم. آن بزرگوار نیز برای دور ماندن بنده از این حاشی ها این پیشنهاد را به من کردند . شاید اگر این عشق تئاتر در من نبود پیشنهاد ایشان بهترین گزینه برای من بود .  بنده براي كم شدن اين حواشي سه سالي است كه تصميم گرفته‌ام درجشنواره استاني حضور نداشته باشم. و این تا حد زیادی حاشیه ها را کم کرده است اما باز هم .......

س: آيا اين تنها دليل حضور نيافتن‌تان در جشنواره تئاتر است؟

ج: نه يكي از دلايل عمده‌اش محسوب مي‌شود.  دوستان و منتقدان زيادي به طرق مختلف پيشنهاد داده بودند كه درجشنواره استان شركت نكنم و من 2 سال است که اطاعت امر نموده ام . بزرگواری هم این را به بنده متذکر شده اند که اگر من و امثال من در جشنواره تئاتر استانی شرکت نکنم هیچ اتفاقی در تئاتر اردبیل رخ نخواهد داد . و نداد؟؟؟!!!!  اما دليل ديگرش نوع برخورد و مواجهه با برگزيدگان جشنواره‌هاي مناطق كشوردر جشنواره فجر است . يك نگاه تحقيرآميزي از سوي تئاتريهاي مركز نسبت به شهرستانيها وجود دارد. يعني شما اگر از جشنواره منطقه‌يي به جشنواره فجر راه پيدا كنيد هرچقدر هم كه نمايشتان قوي باشد سالنهاي خوب و شناخته شده و پرتماشاگر و با كيفيت را به شما نخواهند داد و اين سالنها مختص نمايشهاي تهران و كارگردانهاي صاحب نام است . دراختصاص بودجه هم اين قضيه صادق است. به همين دليل انگیزه و چندان رغبتي براي حضور از اين طريق درجشنواره فجرنداشتم چرا كه يك نمايش بايد از هفت‌خوان رستم بگذرد و درجشنواره استاني بازخواني و بازبيني بدهد و هيأت داوران آنها را برگزيده كند و بروند جشنواره منطقه‌يي و با برگزيدگان پنج استان رقابت كند و درصورت كسب رتبه اول يا دوم بروند به جشنواره فجر كه چه بشود؟ يك يا دو اجرا در يك سالن دور افتاده و كم تماشاگر ارائه كنند و برگردند شهرستان. سالنهايي كه حتي منتقدين تئاتر هم زحمت حضور درانها را به خود نمي‌دهند. اين گونه بود كه بنده فعلا" عطاي شركت درجشنواره استاني را به لقايش بخشيدم و سال پيش بصورت مستقيم دربخش چشم‌انداز جشنواره فجربا نمايش «بت آذري» شركت كرده بودم و امسال هم نمايش « پسرانسان » را دراين بخش داشتيم واگر توفیق الهی همچنان شامل حالم باشد سال ديگرهم در اين بخش یا یکی از بخش های جشنواره بین المللی تئاتر فجر بطور مستقیم  حضور خواهيم داشت.

س: ولي شما با وجود همان ديدگاه تبعيض آميز بانمايش « سبز، سهراب ، سرخ» درجشنواره فجرشركت كرديد و بصورت مطلق رتبه اول را كسب كرديد. جايي كه دراكثر زمينه ها همچون بازيگري ، كارگرداني ، نويسندگي و طراحي صحنه و ... جايزه اول را گرفتيد . آيا اين موفقيت‌ها تأثيري در تصحيح آن نوع نگاه به شهرستان‌ها داشت؟

ج: نگاه به اشخاص متفاوت است . اگر فرد خودش را بتواند تثبيت كند.  این نگاه تحقیر کمی کاسته می شود . از بین نمی رود ولی کاسته می شود . غالب گروههای تهران شهرستانی ها را کم سواد ، آماتور می دانند و کارهایشان را در حدی نمی بینند که قابل دیدن باشد . این در حالی است بیش از 80 درصد هنرمندان مطرح تهرانی از هنرمندان شهرستانی مهاجرت کرده به تهران تشکیل می دهند که تا دیروز در شهرستان کار می کردند .  بسیاری از هنرمندان شهرستانها هنوز فرصتي براي ابراز شايستگي‌ها پیدا نکرده اند . شايد برخي با تداوم و مرارت و سخت كوشي بتواند مسئولين و كارشناسان تئاتركشور و برگزاركنندگان جشنواره فجر را متوجه خودش بكند ولي تماشاگران چه؟ آنها وقتي دنبال بليط جشنواره هستند صرفاً  به دنبال بلیط گروههاي خارجي شركت كننده و بعد از آن دنبال  نام‌هاي آشنا و حرفه ای ها هستند . عامل سوم جذب تماشاگر هم سالن‌ها هستند كه هرچقدر معروف و شناخته شده باشند به همان ميزان درجلب مخاطبان تأثيردارند. من سال پيش درخواستم سالن چهارسو يا سالن مولوي بود چون نمايشم آن مدل سالن را مي‌طلبيد ولي متأسفانه ندادند امسال سالن اصلي تئاترشهر را خاستم و خوشبختانه آن را به ما دادند. اين اتفاق کی می افتد ؟ پس از حضور سی سال در تئاتر و چندین دوره در جشنواره فجر و به قول شما برگزیده شدن در جشنواره بیستم فجر و حضور در چهار نوبت در خارج از کشورو .... ، آيا كارگردانان جوان شهرستانی هم مي‌توانند از اين موهبت استفاده بكنند.

س: آقاي واحديزاده يك فلاش بكي بزنيم به گذشته و سي‌سال پيش . علاقه شما نسبت به مقوله تئاتر چگونه پيش آمد و اولين جرقه‌هاي عشق به تئاتر در شما زده شد؟

ج: باتوجه به اينكه درخانواده ما دو برادر بزرگترم قبل از من تئاتركار مي‌كردند صمد و مرحوم احد و  طبيعتاً من نمايش‌هاي آنها را مي‌ديدم تا اينكه  صمد درسال 60 من را معرفي كردند به كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان . آقاي سليم رحيمي  در آن سالها مربی کانون بودند . قبل از آن من چند تجربه دانش آموزی داشتم دركانون ما چند نمايش اجرا كرديم كه يكي از آنها اسمش « تاج برداري » بود و درسالن سپاه اجرا مي‌كرديم كه يكي از اجراها را گروه تئاتر آرتاويل و شخص زنده یاد مهندس جلايي هم دعوت كرده بودند.از حضور اين بزرگوارچنان  استرسی زيادي داشتم که نپرس خوشبختانه اجراي خوبي داشتيم بعد از اجرا مرحوم جلايي كه براي گفتن خسته نباشيد به بالاي صحنه آمده بود دستشان را روي سرم گذاشتند و گفتند از فردا بيا گروه ما . به اين ترتيب من عضو گروه آرتاويل شدم . كمي بعد با نمایش راه به جشنواره ای در همدان رفتيم و من نقشم حدوداً سي ثانيه طول مي‌كشيد . با طناب وارد مي‌شدم و يك فرم كار مي‌كردم وبیرون مي‌رفتم . درآن جشنواره چنان ذوقي داشتم كه انگار نقش اصلی را دارم . از آن به بعد فعاليتمان گسترش يافت و اولين فردي كه دركارگردان شدن من تأثيرگذاشت خود مهندس جلايي بود . در يك برهه كه ايشان درسال 69 به تهران منتقل شده بودند بنده را تشويق كردند كه كارگرداني را بعهده بگيرم اين درحالي بود كه من از بیشتر اعضای گروه كم سن و سال‌تر بودم اما ايشان گفتند تو با اين جسارتت مطمئناً كارگردان خوبي مي‌شوي !  از آن سال به بعد من كارگرداني را شروع كردم . مرحوم جلايي درنمايشی که من کارگردانی کردم متواضعانه  بازي هم كردند .  افتخار بزرگي براي من بود. این کار ایشان را بنده در كل ايران سراغ ندارم و يك اتفاق نادر محسوب مي شود این كه استادي متن‌اش را به شاگردش بدهد که کارگردانی کند و درهمان نمايشنامه ی خودش  بازي هم بكند. استاد من و همه ی تئاتری هم نسل من اين ويژگي را داشت . متن « استنكاف » را دراختيار من گذاشت و خودش هم در اين نمايش بازي كرد.

س: دركدام نمايش خودتان را بعنوان بازيگرتثبيت كرديد؟

ج: اعتماد به نفسی که آقای جلایی به من دادند باعث شد تا من با باور بیشتری بازیگری را بیاموزم . وقتي همان نمايش تاج برداری را دیدند به برادر مرحومم « احد» رو كردند و گفتند كه چرا اين را تا بحال رو نكرده‌ايد؟ استعداد خوبی در تئاتر دارد .  در اولين دوره جشنواره استاني در سال 72 كه من نمايش چشم آبي اقيانوس را بعنوان بازيگر و كارگردان آماده كرده بودم جايزه‌يي به من دادند . بخاطر ارائه  نوع ديگري از بازيگری . من در آن نمایش شیوه بازیگری اکسپرسیون  را تجربه می کردم . بازيگري اول و دوم و سوم را به بازيگران ديگري دادند ولي يك جايزه ديگر كه بعدها شايد اسمش را جنبي ، ويژه يا چنين چيزي گذاشتند بعنوان ارائه دهنده نوع ديگري از بازي به من دادند . طبيعتاً بازيگر تئاتر اگر  روبه رشد باشد نمايش به نمايش قوي‌تر مي‌شود احساس خودم اين است كه در نمايش ميقات در سال 74 بود كه بازيگري‌ام را دوست داشتم.

نمي دانم حالا چقدرخوب بود يانه ولي شخصاً دوست داشتم و از آن به بعد بجز يكي دو نمايش توأمان هم بازيگربودم و هم كارگردان.

س: از نمايش ميقات به بعد نمايش‌هايي كاركرديم كه بيشتر مبتني بر روايت و حماسه بود. اين سليقه كاري چگونه شكل گرفت.

ج: وقتي يك نمايش موفق مي شود – چه از نگاه داوران – چه تماشاگران – ميل به آن شيوة كاري و اجرايي بيشتر مي‌شود اين البته با محدود شدن در آن شيوه متفاوت است. البته من دراين فاصله كارهاي متفاوتي از جمله دوحكايت از چندين حكايت رحمان ، سکانس عشق ، حکایت مروارید ، ریحان، آخرين بازي و .... را كار كردم كه كاملا  متمايز بود ولي يك جمله‌يي را عرض كنم كه شايد ميل و اشتياق من به آن گونه نمايشي يك بخش‌اش آگاهانه بوده ولي بخشي از آن هم ناخودآگاه و ذاتي است كه سالها بعد من اين قضيه را از زبان يك نفر شنيدم كه همه تئاتريهاي ايران ارادت خاصي به ايشان دارند آنهم استاد حميد سمندريان كه وقتي نمايش «اژدها چهرك » را ديدند درفرصتي كه بوجود آمد و از نزديك بطور صميمي با ايشان هم كلام شدم عنوان كردند كه چیزی در تو هست که به کارهای حماسی روح و نفس می بخشد . خودم هم این احساس را دارم که  در اين گونه ی نمايشي چه بازی و چه کارگردانی  راحت تر هستم و بیشتر می توانم خلاقيت‌ داشته باشم . ولي خب دلم نمي‌خواهد خودم را محدود به يك گونه خاص بكنم.

س: شما سعي كرديد در نمايش« آخرين بازي» يك آشنايي زدايي بكنيد از مجيدواحديزاده حماسي . هرچند آن نمايش در جشنواره استاني آن سال ناملايماتي ديد و قدر نديد و برصدر ننشست ولي تجربه خيلي خوبي بود كه ادامه پيدا نكرد آيا اين تأثيرهمان ناكامي درجشنواره بود؟

ج: من البته اسمش را ناكامي نمي‌گذارم چون همه جوايز اول جشنواره را ما برديم كارگرداني اول ، بازيگري اول مرد حتي طراحي صحنه اول ، ولي بحث اين بود كه براي جشنواره منطقه‌يي انتخاب نشد كه دكترقطب الدين صادقي كه داوري آن جشنواره را برعهده داشتند گفتند  : "كارشما خوب بود و جوايز اول را هم داديم اما به تازگي اين متن در تهران اجرا شده و به همين خاطر نمي‌خواهيم يك اجراي تكراري را به تهران بفرستيم" . ولي همين كه همه تماشاگران متفقاً از آن راضي بودند براي ما كافي بود. اما اينكه چرا استمرار نيافت شايد به اين علت باشد كه متن‌هايي كه خوانده‌ام مرا مجاب نكرده است كه ان را انتخاب كنم و به شيوة اجرايي « آخرين بازي» نزديك باشد. درموفقيت نمايش « سبز، سهراب ، سرخ » هم سؤالي كه در ذهن من و شاید گروه بوجودآمد اين بود كه اين نمايش چه داشت كه آن گونه درخشيد. دكترفرشيد ابراهيميان كه عضو هيأت داوران آن سال فجربودند در فرصتي كه باهم صحبت كرديم فرمودند : ما در « سبز، سهراب ، سرخ» چيزي ديديم كه قبلاً اتفاق نيفتاده بود يك تعامل در دوسبك متفاوت و مي‌شود گفت متضاد بوجود آورده اید.  يكي شيوة كلاسيك و ساختار ارسطويي را با شيوة اپیک توانستيد در یک  نقطة اشتراك دهید » البته ايشان گفتند كه اين یک جرقه است  و بايد بر روي آن بيشتر كار شود ، پژوهش شود تا به همه دنيا بعنوان يك نمونه تئاتر ايراني ارائه شود.

س: شما باتوجه به سليقه‌يي كه درانتخاب متن داريد به نظر مي‌رسد انتخاب اولتان نمايشنامه‌هاي بهرام بيضايي باشد ولي تا بحال شاهد نبوديم كه متني از ايشان را كاركنيد؟

ج: من اولين كاري كه كارگرداني كردم نمايش عروسكها از بهرام بيضايي بو كه به پيشنهاد مهندس جلايي و حمايت ايشان بود و دليل‌اشان اين بود كه با يك متن سخت و مشكل شروع كنم تا از كارهاي سخت سخت واهمه نداشته باشم. اما بعدها اين تجربه تكرار نشد چون كار كردن از بيضايي واقعاً جرأت مي‌خواهد . دوستاني كه از بيضايي نمايشنامه كار مي‌كنند فكر مي‌كنم یا بیضایی را یا خودشان را یا  كار را چندان جدي نمي‌گيرند . من هميشه از اين امر واهمه داشتم . چون بقول ما تركها « گيرملي كول دوگور» كار خيلي سختي است. ولي شايد اگر وضع به همين منوال ادامه پيدا كند و بياموزم و بياموزم شايد بيست سال بعد بتوانم يك متن از ايشان كاركنم .

س: كدام متن ايشان را بيشتر ترجيح مي‌دهيد؟

ج: در مورد متون بيضايي نمي‌توان با قاطعيت يكي را برگزيد ولي طبيعتاً با مرگ يزدگرد عشق و حال زيادي كردم چه با خواندن متن چه با ديدن چندين اجراي متفاوت است . نمايشنامة « چهار صندوق» واقعاً فوق‌العاده است چه براي بازيگري و چه براي كارگرداني. همانطور که گفتم نمایشنامه ها و فیلم نامه های بیضایی چیز دیگری است . آخرین کاری که از ایشان دیدم افرا بود که اگر باز هم به روی صحنه بیاید برای دیدنش به تهران می روم .

س: شما مجيد واحديزاده بازيگر يا كارگردان يا نويسنده را ترجيح مي‌دهيد؟

ج: صددرصد بازيگر. چون لذت خاصي دارد . دركارگرداني مديريت و عقلانيت دخيل است ولي در بازيگري علاوه برعقلانيت يك حس لذت بخش هم بروجود آدم جاري است .

س: مثل اينكه قبل از اجراي جشنواره فجرامسال يك حادثه‌يي هم برايتان رخ داده بود؟

ج: " هرچه از دوست رسد نيكوست " به همين دليل حوادث‌اش هم نيكوست .

بهمن ماه امسال كه در تالار اصلي تئاتر شهر براي اجراي جشنواره‌ فجر آماده مي‌شديم در کنار صحنه  يك لته و دكورآهني وجود داشت که ظاهرا" گروه بعدی که قرار بود بعد از جشنواره اجرای عمومی کند آن را نصب کرده بود  كه پشت فون ولته  پارچه يي کنار صحنه ماکسه شده بود.  من حین اجرای بازبینی قبل از اجرای اصلی درحالي كه دوان دوان از صحنه خارج شدم به هواي اينكه آن لته پارچه‌يي است به طرفش رفتم كه بشدت با لته ی فلزی  از ناحيه سرو صورت برخورد كردم . این حادثه همه ی گروه را تحت تاثیر قرار داد ، خوشبختانه اتفاق چندان مهلكي رخ نداد. با همان گونه ی باد کرده و کبود شده و البته با درد شدید دو اجرا را پشت سر هم رفتیم . قبلاً هم در نمايش كبودان و اسفنديار که فکر می کنم  سال 70 بود درتمرين آن نمايش مي‌خواستيم مشعل درست كنيم ،آتش گرفتم كه سرو صورتم سوخت و زير گلويم به حدي دچار حريق شد كه پزشكان همه ترسيده بودند و مي‌گفتند به احتمال زياد خوب نمي‌شود و ورم مي‌كند ولي بحمداله و با كمك يك پماد خارجي  خيلي زود محل سوختگي ترميم يافت به گونه‌يي كه حتي آثار آن هم برجاي نماند .

س: حرف آخر؟

ج: بازيگري يه جور زندگي‌ست همان‌گونه كه در پايان  نمایش وقتی نقش خودمان را خوب بازی کردیم ، از کل نمایش از بازی خودمان و حتی از بازی همبازی هایمان راضی هستیم . امیدوارم در بازی زندگی و ایفای نقشی که آن یگانه کارگردان هستی بخش به ما محول کرده بتوانیم خوب برآئیم .

 


برچسب‌ها: مجید واحدیزاده, تئاتر اردبیل
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:20  توسط حمید رستمی  | 

مصاحبه با احمد فيضي بازيگرقديمي سينما و تلويزيون

احمد فيضي درخاطره جمعي ميانسالان جاي دارد . روزهايي كه بوي آتش و خون مي دادند و در اواسط دهه شصت كه فقط دو شبكه تلويزيوني پاره وقت تمام دل خوشي و هيجانات و شاديها و سرگرمي هاي يك مملكت را به دوش مي كشيد اوعصرهاي جمعه در برنامه جنگ هفته با آن باراني و كلاه و كيف سهمي بزرگ در شاد كردن مردم اش داشت . آن موقع كمتركسي مي دانست كه او اردبيلي است ولي وقتي كه در اوايل دهه هشتاد در برنامه جنگ آدينه عمي فيضي را ديدند تمام آن خاطرات دوباره برايشان زنده شد . او حالا در اردبيل زندگي مي كند و تقريباً بيكار است . دلش لك زده است براي صحنه براي بازي. دل پرغصه يي دارد. كسي كه زماني با علي حاتمي و كيانوش عياري كار مي كرد حالا تمام درها را به روي خود بسته مي بيند. اين مصاحبه با كمك رضا بهشتي صورت گرفته است.

 


س : ابتدا يك شناخت نامه يي از خودتان براي خوانندگان ما داشته باشيد؟

ج: احمد علي نژاد فيضي معروف به احمد فيضي كه در سال 1327 در اردبيل كوچه پيرشمس الدين متولد شده ام . كه در دو سالگي مهاجرت كرديم به تهران و تا سوم متوسطه درس خوانده ام. ابتدا با يك گروه مسيحي زبان در زمينه حركات موزون به سرپرستي مادام « رزا» در تالار رودكي ( وحدت فعلي ) شروع به كار كردم كه پانزده شانزده سال بيشتر نداشتم. بعد علاقمند شدم به تئاتر . اصغر سمسارزاده از من دعوت كردند تا با تئاتر توكلي لاله زار در يك نمايشنامه بازي كنم. يك نقش كوتاهي بازي كردم كه مورد تشويق قرار گرفتم. بعد در فيلم « يوسف و زليخا» كه پارس فيلم توليد كرده بود نقش « بنيامين » را به من دادند. قبل از انقلاب چند تا فيلم سينمايي بازي كردم كه البته نقش چندان چشمگيري نبود. علاقه ام به تئاتر بيشتربود و در گروههاي سيار در استانهاي مختلف برنامه اجرا مي كرديم. بعد از انقلاب هفت هشت تا فيلم سينمايي كار كردم كه آخري اش فيلم « روزباشكوه » بود .با آقاي كيانوش عياري .

 

س: درتئاتر لاله زار بيشتر با چه كساني كار مي كرديد و كدام يك از برنامه هايتان بيشتر مورد استقبال قرار گرفت ؟

ج: در لاله زار چهارتا تئاتر بود كه درهرچهار تايش بازي كرده ام. تئاترجامعه باربد، تئاتر شهر ، تئاتر پارس و تئاتر ايران كه درهرچهار تايش كار كرده ام. هنرمندان خوبي حضور داشتند . همچون ماشاءاله ........... ، منوچهر حامدي ، ناصرگيتي جاه ، نعمت ا... گرجي ، اصغر سمسارزاده ، محمد ورشوچي، محمود بهرامي و ... كه با آنها همبازي بودم. حدود سي چهل تا نمايش بازي كردم كه در استانهاي مختلف اجرا مي كرديم.

بعنوان مثال يك نمايش را يك سال تمام در كلي ايران اجرا مي كرديم افتخار دارم كه هميشه بصورت مؤدبانه مردم را خندانده ام و آنها را راضي به خانه فرستاده ام.

 

س: نقش هايتان در چه حدي بود ؟

ج : اوايل صرفاً فقط تئاتر اجرا مي كرديم ولي بعدها كنسرت هم اضافه شد كه در زمان تئاتر كمي افت پيدا كرد. مردم وقتي دوسه ساعت موسيقي گوش مي دادند ديگرحال ديدن نمايش را نداشتند . به همين خاطر نمايش ها را خلاصه مي كرد.

س: از نمايش هايي كه بازي كرديد چيزي در ذهن داريد؟ آيا مبتني بر متن يا بداهه كار مي كرد؟

ج: نه متن داشتيم ولي خب بداهه هم كار مي كرديم. نمايشنامه نادرشاه افشار را با آقاي نصرت ا.... محتشم ، رامين فرزاد ، حسين اميرفضلي ، كاظم تهرانچي و ... بودند كه در استان خوزستان اجرا مي كرديم و ساير نمايش ها كه بصورت دوره يي در همه شهرها اجرا مي كرديم.

 

س: چه جوري شد كه به تلويزيون راه پيدا كرديد؟

ج : سريال « شاه دزد» را با آقاي شيراندامي كار كرديم و بعد سريال طبل توخالي ساخته احمد نجيب زاده بودكه .....

 

س : از چه كانالي به اين سريالها راه يافتيد؟

ج: آن زمان عرصه هنر كوچك بود و همه همديگر را مي شناختند تئاتر متمركز بود در لاله زار و همه نويسندگان و كارگردانان و مردم براي ديدن نمايش مي آمدند آنجا و خب ما هم جلوي ديد قرار داشتيم.

س: شما سابقه همكاري با سينماگران بزرگي همچون علي حاتمي و كيانوش عياري را هم داريد؟

ج: با آقاي علي حاتمي فيلم كمال الملك را كار كرديم.

 

س: شما بعنوان بازيگرعرضه طنز شناخته شده بوديد چه جوري در فيلم كمال الملك نقش جدي بازي كرديد:

ج: در فيلم روز باشكوه كه كار مي كردم در آن روزها برنامه چنگ هفته از شبكه اول پخش مي شد كه من عمده شهرتم را از آن برنامه داشتم . آقاي عياري هم آن برنامه را ديده بود و يك نقش كميك به من داد كه البته صامت هم بود . سر فيلمبرداري يك دفعه حرفي از دهنم پريد آقاي عياري اعتراض كرد كه توي فيلمنامه نوشته نشده كه شما حرف مي زنيد گفتم حالا شد ديگر. اين شد كه تا آخر فيلم حرف زدم.

 

س: اين اولين همكاري شما با آقاي عياري بود؟

ج : بعله...

 

س: اين همكاري ادامه پيدا نكرد ؟

ج : وقتي مي خواست فيلم « دو نيمه سيب » را بسازد گفت يك نقش جدي برايت دارم كه بايد بازي كني . دو سه تا كارگردان حين دادن پيشنهاد آنجا بودند كه برگشتند گفتند آقاي عياري همه فيضي را بعنوان كمدين مي شناسند نقش جدي هم بازي كند مردم مي خندند. اين شد كه نقش هم كنسل شد و ما كمدين باقي مونديم . درست مثل آن كمديني كه حتي شبي كه عزيزش مرده بود و حس بازي طنزنداشت و مي خواست از مردم بخاطر ناراحتي اش عذربخواهد باز مردم احساس مي كردند اين هم جزيي از نقش است و مي خنديدند. من خيلي دوست دارم جدي كاركنم ولي نمي شود.

س: تازه بازيگري به سن و سال شما چندان پرتعداد هم نيست و خيلي راحت مي شود تعدادي از اين نقش هايي كه در تله فيلم ها و سريالها ريخته به شما بدهند؟

ج: من پنج سال در شبكه اول صامت بازي كرده ام. صامت بازي كردن هم خيلي سخت تر از گويا بازي كردن است و شما از يكي از عناصر مهم بازيگري كه بيان هست چشم مي پوشيد.

 

س: شما تيپ خاصي كه در برنامه جنگ هفته ارائه مي كرديد با آن حركات و طرز راه رفتن و صامت بودن احساس مي شد اداي ديني مي كنيد به چارلي چاپلين ! اين تيپ ساخته و پرداخته ذهن شما بود يا كارگردان و نويسنده :

ج: كارگردان به من گفت كه يك تيپي هست صامت مثل چارلي چاپلين . من احساس كردم كه خب چارلي چاپلين تيپ خاص خودش را دارد مني باراني و با كلاه و يك كيف انتخاب كردم كه تفاوتي با چارلي چاپلين ايجاد كنم كه بعدها در پخش كه با دور تند پخش مي شد اين تشابه در ذهن مردم تداعي مي شدو و الاّ من حتي نمي توانستم انگشت كوچك هنرمند بزرگي مثل چاپلين باشم.

 

س: پس اين بيشتر ذهن كارگردان بود . آيا فقط همين تيپ را در جنگ هفته ارائه مي كرديد؟

ج: در اون برنماه بعله ولي در يك برنامه ديگر با جواد انصافي بود كه تيپم فرق مي كرد.

 

س: الان هم با آن هنرمندان در ارتباط هستيد؟

ج: نه به آن شكل ارتباطي با آنها ندارم . من پنج سال است كه امده ام اردبيل . اوايل قرار بود كه يك برنامه دو سه ساله داشته باشم كه آن هم در همان اوايل كار منتفي شد من هم كه در تهران مكاني براي سكونت ندارم در نتيجه در اردبيل ماندگار شدم.

 

س: اوايل در شبكه سبلان هم حضور داشتيد ولي ادامه پيدا نكرد؟

ج: خب احتمالاً احساس مي كنند به درد نقش هاي جدي نمي خورم دعوت نمي كنند .

رضا بهشتي : همة سريالها كه جدي نيست حداقل دوسال يكبار يك سريال طنز توليد مي شود كه شما مي توانيد آنجا حضور پيدا كنيد.

ج: خب اين را بايد از نويسنده ها و كارگردانها پرسيد.

رضا بهشتي : شايد برگردد به شكاف نسل ها و اينكه بسياري از كارگردانان و نويسندگان نسل جديد احمد فيضي را نمي شناسند. و هيچ تصويري از احمد فيضي و جنگ هفته و دهه شصت ندارند .

 

س: حتي دركارهاي جدي تلويزيون هم مي شود يك شخصيت بامزه آفريد و نقشش را داد به احمد فيضي. من اين انتقاد را بيشتر به دوستان و كارگردانان تلويزيون دارم كه مي توانند از اين پتانسيل ها استفاده كنند.  

ج: من پنج سال است كه در اين شهرم . چند پيشنهاد هم شد و اجرا كرديم ولي ايرادي كه از من مي گيرند كه شما تركي نمي توانيد صحبت كنيد ولي در « ارثيه ابراهيم خان » بازي كردم و مردم هم پسنديدندو لهجه داشتن را بعنوان مانعي در ارتباط برقرار كردن نمي دانستند. ولي برنامه سازان مي گويند كه شما لهجه داريد.

 

س: بدبختي اينجاست كه وقتي هم كه مي خواهند سريال به زبان فارسي توليد كنند همه بازيگران كم و زياد لهجه دارند حالا چه اشكال دارد كه يك نفر هم در تركي حرف زدن لهجه داشته باشد . مگر آتش تقي پور لهجه ندارد.

ج: ببينيد در اين شهر سالن هم هست من مي توانم يكي از اين سالن ها را بگيرم و از تهران بازيگر بياورم و به زبان فارسي نمايش اجرا كنم ولي من دلم نمي خواهد اين كار را بكنم.

 

رضا بهشتي: جالب اينجاست كه درعرض يكسال كمتر از يكي دو نمايش به زبان تركي اجرا مي شود و اغلب اجراها به زبان فارسي است و جشنواره ها هم كه همگي فارسي هستند.

ج: من با خيلي از بچه ها صحبت كرده ام ولي حاضرنشده اند كه با من همكاري كنند و يك نمايش را ببريم روي صحنه . من ده سال است كه در سرعين برنامه اجرا مي كنم مجري سالن نمايش را با سالن عروسي اشتباه گرفته و همش مي گويد دست دست دست . كل مراسم را لوس مي كند. بايد جلوي اينها را بگيرند كه صحنه تئاتر را با صحنه عروسي اشتباه نگيرند. آدمها را مي كشند روي صحنه و هزار تا متلك مي گويند تا مردم بخندند حالا هنرپيشه با چه رويي برود روي صحنه و از مردم خنده بگيرد.

سالن كلاً رويش باز شده و بايد براي اخذ خنده به كارهايي روي آورد كه عرق شرم برجبين آدم مي آورد. من دو سال است كه سرعين نرفته ام. مردم از تهران و شهرستانها مي آيند و از من مي پرسند كه آقا شما برنامه نداريد. مي گويم نه. تو را خدا اينها را بنويسيد تا مردم بدانند اينها كه اجرا مي شود ربطي به نمايش و تئاتر ندارد.

 

رضا بهشتي : شما نقش سياه هم بازي كرده ايد . چرا در نقش سياه ماندگار نشديد؟

ج: چون نمي توانستم لهجه اش را بطور كامل و خوب در بياورم . چون يك لهجه مخصوص به خود دارد.

 

رضا بهشتي: فكركنم شما بيشتر متكي به حركت هستيد.

رضا بهشتي: شما به شانس در عالم هنراعتقاد داريد؟

ج: خب شانس و تقديرهميشه در موفقيت يا عدم موفقيت انسان تأثير دارد.

بهشتي : مي دانيد از چه نظر مي گويم . اينكه شما در دو سالگي اردبيل را ترك كرده ايد و در محيط ديگر با گويش ديگر بزرگ شده ايد از آنجا به سينما و تلويزيون راه يافتيد و حالا كه بايد اوج كار شما را شاهد باشيم لهجه و سن و سال شما را بهانه قرار مي دهند.

ج: در هر صورت اين هم تقديرما بود كه بعد از كلي خواهش توسط برخي از مسئولين سابق شهر براي يك برنامه پنج ساله دعوت به اردبيل شدم و خيلي زود همه چيزخراب شد و حالا پنج شش سال است كه در شهر خودم غريبم. و اين خيلي دردناك است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:32  توسط حمید رستمی  | 

مصاحبه با بهنام تشكر بازيگر تئاتر و تلويزيون

 

يك سورپرايز

مصاحبه با بهنام تشکر بازیگر نقش نیما در ساختمان پزشکان

همه چيزدقيقاً شكل يك سورپرايز بود . يك شب سرد پاييزي اردبيل كه علاقمندان نمايش در سالن فدك جمع شده اند تا برگزيدگان نوزدهمين دوره جشنواره تئاتر استاني را بشناسند. بهنام تشكر كه تنها نكته متمايز كننده از ساير داوران جشنواره محبوبيتي بود كه سريال ساختمان پزشكان برايش رقم زده بود با آن صداي جادويي پشت تريبون رفت وبقول خودش خواست سورپرايزمان كند. قبل از آن تقريباً همه مي دانستند كه او متولد شهرانزلي است. او گفت « مهماناني كه از تهران براي اختتاميه آمده اند از جمله اتابك نادري مسئول بخش شهرستانهاي مركز هنرهاي نمايش و دكترحمزه زاده رئيس انجمن نمايش كشور هر دو اردبيلي هستند مي خواهم اعتراف كنم كه پدر و مادر بهنام تشكرهم اردبيلي هستند! »

اين جمله را كه گفت سالن تركيد. حال و هواي مراسم عوض شد و تشويق ها بي امان دنبال شد. شروع كرد به تركي صحبت كردن انگار سي سال است كه همسايه خودمان بوده و ما خبر نداشتيم كاملاً بدون لهجه و مادرزادي . متعجب تر از همه محمدفردين بود كه بعنوان همراه داوران در طي اين چند روز آنها را به گوشه گوشه شهر برده بود و پي به اصالت اردبيلي « تشكر» نبرده بود هيچ حتي قصد داشته چندكلامي هم به او تركي ياد بدهد . غافل از اينكه ...

همه اينها بهانه يي شد كه مصاحبه بهنام تشكر را از دست ندهيم و هرچندضيق وقت مانع از گستردگي صحبتها شد ولي دست كم يك سورپرايز براي همه ما بود!


جناب آقاي تشكر ممنونيم كه وقتتان را در اختيار مجله ساراي قرار داديد تا آنجا كه مي دانيم شما متولد سال 1355 در شهر انزلي هستيد و الان هم در تهران سكونت داريد ولي در برنامه اختتاميه جشنواره تئاتراستاني به اصالت اردبيلي  خود اشاره كرديد مي شود كمي توضيح دهيد.

پدرو مادرم اردبيلي هستند . پدرم درجواني مهاجرت مي كند به بندرانزلي و در شيلات مشغول به كار مي شوند و من هم آنجا به دنيا مي آيم و الفباي تئاتر را از همان شهر شروع كردم . تا اينكه توفيقي شد براي داوري جشنواره به اردبيل آمديم و به دوستان همراهم گفتم كه نگوئيد من اردبيلی هستم شايد به نوعي شبهه ايجاد مي شد توي مركز هنرهاي نمايشي هم فقط تا حدودي اتابك نادري از اين قضيه خبر داشت. من سعي كردم كه كاملاً مخفي باشد ولي خب توي اختتاميه ديگر طاقت نياوردم و گفتم و خدا را شكر فضاي سالن را عوض كرد.

   قبلاً هم اردبيل آمده بوديد؟

زمانی که بچه بودم يكبار آمده بودم. اردبيل را اين طوري نديده بودم . حتي سرعين هم رفته بودم كه يك چيز ديگر بود و الان شهر هتل ها شده است. متأسفانه بيست سالی بود كه نيامده بودم اردبيل.

   قوم و خويشي هم توي اردبيل داريد؟

بله يك عمو توي اردبيل دارم كه سعي كردم توي اين چندروز بروم سري بزنم كه بخاطر مسائل داوري و اينها عذرخواهي كردم و نتوانستم خدمتشان برسم.

   چيزي كه براي من جالب بود اينكه شما هيچ مشكلي در اداي كلمات تركي نداشتيد انگار سي سال است كه در اين شهر بوديد؟چگونه این اصالت لهجه را حفظ کردید؟

خيلي راحت . چون من در خونه با پدر و مادر و برادرم تركي حرف مي زنم و اصلاً خانواده اي ترك هستيم و با همديگر تركي صحبت مي كنيم حالا چه در انزلي باشد و چه در تهران . فقط در بيرون و درمراسمات هست كه فارسي صحبت مي كنيم.

   احساس مي كنم يك دلبستگي خاصي نسبت به فرهنگ آذربايجان داريد؟

چرا نداشته باشم . مگر شما آذربايجاني هستيد اين دلبستگي را نداريد؟

   نه كمي قضيه من و شما فرق مي كند . ما سالهاست گوشت و پوست و استخوانمان توي اين شهر با اين فرهنگ عجين شده است ولي شما سالها در يك استان ديگر با گويش ديگر بزرگ شديد زندگي كرديد حالا هم كه در پايتخت.

ولي خب آدم بايد اصالتش را حفظ كند . بايد بداند اصل اش كجاست زبان اصل اش چي بوده ؟ فرهنگش چه بوده  مراودات فرهنگي اش چگونه بوده؟ اينها چيزهاي ارزشمندي است كه ماها نمي گذاريم از بين برود.

   به موسيقي آذربايجان هم علاقه منديد؟

بشدت!

   پيگير هم هستيد؟

براي پيگيري اش اين اواخر كمي تنبل شده ام . ولي خب هر جا موسيقي آذري پخش شود ناخودآگاه دنبالش مي كنم . امكان ندارد كانال را عوض كنم . از شعرهاي تركي شهريار و     ترانه هاي آذري خيلي خوشم مي آيد كه اين اواخر رفته بودم تبريز سعي كردم يك مجموعه يي از آنها را جمع آوري كنم.

   صداي خاصي از خواننده هاي آذربايجان توي ذهن تان هست؟

ببنيد شايد اين قضيه كمي جنبه مذهبي بودن بگيرد ولي واقعاً مي گويم كه صداي برادران مؤذن زاده را هر جا كه بشنوم احساساتي مي شوم.

  تئاتر استان اردبيل را چگونه ديديد؟

خيلي خوب . خيلي بهتر از خيلي از استانهاي ديگر. اردبيل سالهاست كه در مقولة تئاتر حرفهاي زيادي براي گفتن دارد و به نوعي پاي ثابت جشنواره فجر هم محسوب مي شود و حتي يكبار برگزيده اين جشنواره شد. با تمام اين پيش زمينه ها من خودم را براي ديدن كارهاي خوب آماده كرده بودم كه تا حدودي اين انتظارات برآورده شد ولي خب اين سقف توانمنديهاي اين استان نيست . خيلي بهتر از اين هم مي شود كار كرد. از نيروهاي نخبه استان بهره گرفت و سطح كيفي كارها را بالاتربرد.

   نقطه ضعف عمدة نمايش ها چه بود؟

يكي عدم بهره گيري نمايش ها از نشانه هاي فرهنگ غني آذربايجان بود و ديگري صيقل نخوردن نمايش بواسطه شتاب زدگي و زمان كم تمرين ها. ايد با بالابردن مدت زمان تمرينات . كيفيت نمايش ها را بالاتر هم مي رفت. اين را بايد اعتراف كنم كه ما قصد داشتيم كه براي جشنواره منطقه يي سه نمايش را انتخاب كنيم و اين يعني سطح جشنواره بالا بود بطوريكه از پنج نمايش اجرا شده سه نمايش قابليت انتخاب داشتند و فقط اشكال كار همان تعداد پايين نمايش هاي شركت كننده بود كه دست ما را براي انتخاب سه نمايش مي بست. گفتم فقط بايد سعي شود كه بيشتر از فرهنگ بومي منطقه در نمايش ها استفاده شود.

 ولي در اين مورد يك نوع مقاومت ديده مي شود . بعنوان مثال در همين جشنواره نمايشنامه كوراوغلي درمرحله بازخواني رد مي شود .

چيزهاي نزديك به آن كار كنيد و نااميد نشويد.

چه جوري شد كه سر از ساختمان پزشكان درآورديد احساس نمي كرديد كه يك ريسك بزرگي مي كنيد؟

خب من از سال 1375 تئاتر را شروع كردم و با آدمهاي بزرگي هم تئاتركار كرده بودم از جمله بهزاد فراهاني ، عليرضا كوشك جلالي ، هادي مرزبان و ... ساختمان پزشكان كه پيشنهاد شد من ده روز با خودم كلنجار رفتم. با خودم فكر مي كردم كه آيا قراراست يك سريال نود شبي با تمام مشخصاتش تكرار كنيم . خيلي نگران بودم . از طرفي بودن پيمان قاسم خاني و سروش صحت يك اطمينان قلبي براي من بوجود آورده بود. براي آخرين بار رفتم با آنها اتمام حجت كنم .گفتم كه قرار نيست كه كودكي كنم . قرار نيست كه اگر پوست موزي ببينم حتماً زمين بخورم. اطمينان دادند كه اصلاً كار لودگي نيست و  دیدگاه ما به نقش تو هم بيشتر جدي است . اين شد كه رفتيم سرصحنه پيمان قاسم خاني و برادرش محراب را كه ديدم كمي دلم آرام گرفت. چون اين دو برادر واقعاً محشرند . راستي الان يادم افتاد پيمان ومحراب قاسم خاني هم اردبيلي هستند. رفتيم سرصحنه و شروع كرديم . پشت صحنه ما سه تا مي زديم كانال تركي كه با اضافه شدن سيروس ابراهيم زاده عزيز جمع مان جمع مي شد.

با اين حال چند روز اول استرس شديدي داشتم . در طول كار بارها با خودم فكر مي كردم كه يعني امكان دارد كه مردم بهنام تشكر را با آن صداي جدي و قيافه جدي بعنوان بازيگر مجموعه طنز قبول كنند. بارها كارهايم را با سروش صحت و پيمان قاسم خاني چك      مي كردم . حتي چند بار هم پرسيدم كه آيا مطمئن هستيد كه من انتخاب درستي براي نقش دكتر افشار هستم و آنها هر دفعه به من اطمينان كامل مي دادند ولي من از خودم مطمئن نبودم . اصلاً شوخي بردار نبود. يك سريال 90 قسمتي مي توانست با يك انتخاب بد نابود شود. هرچند كه بعدها تبديل به 55 قسمت و البته الان سري دومش نوشته مي شود و به احتمال زياد سري دوم را هم كار خواهيم كرد و اميدواريم كه سقوط نكنيم. هرچند كه معمولاً سري دوم و سوم يك مجموعه بد از آب در مي آيد.

   ولي مثال نقض اش هم موجود است  پدرخوانده 2 از پدرخوانده يك قوي تر است .

(باخنده) پشت آن فيلم فرانسيس فورد كاپولا بود.

اينجا هم پيمان هست كه خودش يك تنه چند نفر محسوب مي شود.

اينكه آره . واقعاً ذهن اين پسرخيلي خلاق است. اين فيلم آخري اش « ورود آقايان ممنوع» واقعاً تركاند.قبلاا هم که نویسنده ثابت مهران مدیری بود و حتی در سینما شاهکارهایی مثل مارمولک و نان و عشق و موتور هزار را دارد. كمي كه از كار سريال گذشت آرامش بيشتري پيدا كردم و ادامه داديم.

    در افواه عمومی این گونه جا افتاد که ساختمان پزشکان به نوعی جوابیه تلویزیون هست به قهوه تلخ مهران مدیری!

ما که چنین حسی نداشتیم .کار خودمان را می کردیم.

    این تلقی از اینجا ناشی می شد که مدیری بعد از مدتها هم از تلویزیون جدا شده بود و هم از برادران قاسم خانی و درست بعد از پخش و جا افتادن ساختمان پزشکان بود که قهوه تلخ کم کم جذابیت اولیه اش را از دست داد و حتی تعطیل هم شد !

نه در داخل گروه چنین رقابتی مطرح نبود و سریال ما از مدتها پیش آماده بود و حتی چندین بار هم پخش آن به تعویق افتاد ولی خب شاید اختلاف سلیقه مدیری و قاسم خانی و پایان همکاریشان این تلقی را به وجود آورده ولی در هر حال مدیری استاد کم نقص این عرصه است و کسی نمی تواند ایشان را نادیده بگیرد.

   احساس نمي كرديد كه اين صداي خاصي كه داريد در تثبيت شما نقش داشت؟

نمي شود كتمان كرد ولي خب اين هشتاد درصدش ذاتي بود و بيست درصد هم تربيت صدا در موفقيت كار نقش داشت.

   چه موقع احساس كرديد كه صداي مناسبي براي نمايش داريد و آيا كسي هم شما را تشويق به حضور در صحنه تئاتر كرد؟

اطرافيان كه همه مخالف صد در صد نمايش بودند. مخصوصاً پدر و مادرم اصلاً روي خوشي به اين كارها نشان نمي دادند. مي گفتند نان و آب نمي شود. بعدها كه ديگردر تئاتر تثبيت شده بودم حدود يكسال و نيم زيرنظر استاد نصراله مدقالچي در زمينه دوبله آموزش ديدم و فيلم هاي زيادي را همراه ايشان دوبله كردم كه اين خودش در تربيت صدايم نقش داشت و بعدها هم مدتي در راديو برنامه اجرا كردم و تجربه كار با ميكروفون و صدا خيلي به من كمك كرد و به نظرم برخلاف تصور خيلي ها اين گونه تجربه ها براي بازيگران بسيار خوب است.

   بعد از چند سال كار تئاتري به يكباره نقش اول يك سريال شبانة پربيننده شما را شناساند . با مقولة شهرت و محبوبيت چگونه مواجه شديد؟

همان شب اول كه سريال پخش شد فردايش مي خواستم ماشينم را از پاركينگ در بياورم كه يك ماشين كه آقا و خانمي داخلش بودند جلوي ماشينم وايستاد و گفت : « سلام آقاي تشكر!» .

از آن روز به بعدخب مردم خيلي لطف داشتند هرجا كه مي ديدند ابراز علاقه مي كردند ولي خب كمي وظيفه ما را سنگين مي كرد. شايد من يك روز حال و حوصله نداشته باشم. شايد يك خبربد به من داده بشود . شايد با صاحبخانه حرفم شده باشد و به هر دليل ديگري حال چندان مساعدي براي ابراز احساسات نداشته باشم ولي خب مردم انتظار دارند كه ما با روي خوش با آنها برخورد كنيم . الحمدالله من آدم تقريباً آرامي هستم و بندرت عصباني مي شوم ولي خب شايد من هم حتي برخي مواقع نتوانم آن رفتاري كه شايستة خودم هست داشته باشم . يادم هست يكبار ماشينم بشدت تصادف كرده بود من اصلاً وضعيت مناسبي نداشتم ولي درهمان لحظه هم علاقمندان مي خواستند با من عكس بيندازند.

   مثل اينكه خانم تان هم روانشناسي خوانده اند.

بعله ايشان ليسانس روانشناسي دارند وعلاوه بر آن بازيگرتئاتر هم بودند و از جمله شاگردان استاد مهين اسكويي هستند.

   بازهم به اردبيل برمي گرديد؟

حتماً ! من تازه اردبيل را كشف كرده ام . اين دفعه با خانواده ميام حتماً !


برچسب‌ها: بهنام تشكر, تئاتر, تلويزيون, بازيگر, ساختمان پزشكان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 11:15  توسط حمید رستمی  | 

مصاحبه با بهروز سيفي مداح اهل بيت

صداي مادرزاد

 

اوايل دهه شصت بود كه نوارهاي كاست نوحه خواني يك كودك دست به دست مي شد و شهر به شهر مي رفت . هركسي مي توانست خود را به مجلس اش مي رساند و از نزديك غوغاي اين كودك را مي ديد. حالا اين كودك رفته رفته به ميان سالي پا گذاشته و هنوز كه هنوز است باتمام قوا و عشق و علاقه به امام سوم شيعيان مرثيه مي خواند.

 

ظهريك روز سردپاييزي با تلاشهاي حاج فردين صفوي عزيز دوساعتي مهمان بهروز سيفي بوديم. آدم فوق العاده خوش صحبتي بود كه اين براي هر مصاحبه كننده يي يك خبرخوش است . چكيده دوساعت گفتگورا درصفحات آتي مي خوانيد.

 

س: جناب آقاي سيفي نقطه شروع مداحي شما كجا و كي بود ؟

 

ج : من متولد 1347 درهيرهستم . حدوداً هفت هشت سال داشتم كه درمراسم شبيه خواني نقش سكينه خوان را به من دادند. از آنجايي كه كه هنوز خواندن و نوشتن را خوب نمي دانستم همين جوري اشعار را مي گفتند و من حفظ مي كردم . اين نقطه شروع تعزيه خواني من بود تا اينكه يكي دوسال قبل از انقلاب با كمك هاي پدرم توانستم نوحه خواني را ابتدا در شهرهيرشروع كنم. بعدها درشهرهير از محضراستاد محترم سيدنصراله صفوي ، استفاده هاكردم و اصول اوليه تعزيه خواني را يادگرفتم . چندسال اول درهيربودم كه اوايل انقلاب مجالس عزاداري پرشوري كه تا به امروز هم ادامه داشته برگزار مي كرديم. به دليل سن كم من استقبال چندبرابري هم از مجالس مي شد. درسالهاي 61 و 62 بود كه بنده را براي محله پيرمادر اردبيل خواستند. در محله پيرمادركه بصورت رسمي شروع به نوحه خواني كردم با مرحوم استاد منزوي آشنا شدم كه كمك هاي زيادي به من كردند . درمدت خيلي كم آوازه مراسم عزاداري محله پيرمادر فراتر از شهر اردبيل رفت و به كل استان گسترش يافت و حتي درسال 63 اين آوازه به تهران هم كشيده شد. من اين سعادت را داشتم كه بعنوان اولين نوحه خوان كم سن و سال مطرح شوم. هيچگاه يادم نمي رود مرحوم ظهيرنژاد يكباربراي عزاداري به اردبيل آمده بودند و بنده را خواستند به مراسم عزاداري مسجدسرچشمه كه خيلي هم پرشور از آب درآمد. بعد درتهران از محضراستاد غلام ترابي بهره مند شدم كه واقعاً كلاس درسي عظيم براي من بود. بعلت حضور استاد منزوي من هم در تهران ماندم و فقط دهه اول محرم به محله پيرمادر مي آمدم و درسايرمراسمات مذهبي درتهران برنامه داشتم .

 

بعداز چندسال به توصيه آقايان هادي و غفاري به اردبيل برگشتم و درمحله حاجي قهرمان درخدمت همشهريان بودم كه دوسال بعد رفتم مسجد داشچيلار. بعد از آن هيأت بني فاطمه را راه انداختم و ده سالي مي شود در خدمت جوانان حسينيه هستم.

 

س: اولين كاست شما كي بيرون آمد؟

 

ج: فكركنم در سال 62 زماني كه پانزده سال داشتم.

 

س: ديدگاه جامعه نسبت به شما چگونه بود؟ به همان نسبت ديدگاه همسن و سالانتان ؟

 

ج: دوران شيريني بود كه هرلحظه اش برايم خاطره بود. حتي زماني كه به مدرسه مي رفتم مديرمدرسه امان آقاي عقيلي هم احترام خاصي براي من قائل بود . ما معلمي به اسم آقاي حميدي داشتيم در درس علوم كه به من مي گفتند اجازه مي دهيد شما را به پاي تخته صدا كنم يا نه ؟ من هم گاهي كه بعلت مشغله زياد درس را نخوانده بودم مي گفتم اگرامكان دارد فردا بيايم پاي تخته ! بعد ايشان هم مي گفتند فردا كه درس علوم نداريم اگراينجوريه اصلاً از شما درس نمي پرسم !

 

مثلاً معلم ها از من كسب تكليف مي كردند كه آيا مايلي مثلاً املاء بنويسي يا نه ؟ كه همه اينها بيش از آن كه من را خوشحال كند مايه اذيت روحي من مي شد و احساس بدي داشتم . موقع زنگ تفريح هم من را صدا مي كردند به اتاق دبيران و مي پرسيدند كه امشب مثلاً كجا مراسم داري ؟

 

معلمي داشتيم كه از من مي خواست اشعاري كه براي خواندن انتخاب مي كنم كمي ساده تر باشد كه زياد به خودم فشار نياورم. ولي خب دلم مي خواست كه مشكل ترين ها را بخوانم.

 

س: اين حس را نداشتيد كه تمام آن موفقيت ها و تحسين ها همه خوابي و خيالي بيش نباشد و يك روز از خواب بيدار شويدو ببينيد كه همه چيزاز بين رفته است ؟

 

ج: يكي از بزرگترين شاعران ما حاج انورآقا بود . يك روز من را بردند كه با ايشان آشنا كنند . ايشان گفتند : من به يك خصيصه تو خيلي علاقمندم آن هم اينكه از ترسي كه خداوند خلق كرده است يك ذره هم در وجود تو راه ندارد ! من كودك كه بودم از نظر جسماني فوق العاده ضعيف بودم . درست يادم هست كه هميشه لاي پتويي چيزي مي پيچيدند و مي بردند و يك ميكروفون

مي دادند دستم و دوباره همانگونه روي دوست مي گرداندند. جذابترين نكته قضيه براي خودمن اين بود كه در مقابل چه آدمهاي بزرگي خودم را اثبات كردم. آدمهايي مثل داود مؤذن زاده ، استاد سليم مؤذن زاده ، يا حاج آقا تمدن و ... توي اين شهر بودند و من هم جايي براي خود بازكنم و كاربه جايي برسد كه وقتي دسته مسجد محله پيرمادربه بازار مي رفت كل شهر روانه بازار مي شد.

 

س: آيا دراطرافيان شما اين ترس وجود داشت كه بعد از سن بلوغ صداي شما خراب شود؟

 

ج: خب اين طبيعي بود . دست خود انسان نيست . اما چون من زيرنظر پزشك بودم و با توصيه هاي پزشك جلو مي رفتم و تمرين ام هم كه قطع نمي شد. درنتيجه صدايم هرچند تغييريافت ولي خراب نشد.

 

س: تا چه حدي براي تربيت صداي خود تلاش كرديد؟

 

ج: من به مرحله يي رسيدم كه صدايم بصورت كامل از بين رفت . تنها شخصي كه پشت من ايستاد مرحوم ابوي بود. چون پزشك به ايشان گفته بود كه نترسد . درتهران هم استاد سليم مؤذن زاده . يك مدت براي من وقت گذاشتند و توضيح دادند كه نترسم و چگونه با پديده مواجه بشوم. باتوجه به اين توصيه ها من توانستم آن مرحله را با موفقيت سپري كرده و دوباره بتوانم بخوانم.

 

س: من سراين واژه « ترس » است خب آنها به شما مي گفتند كه نترسيدولي آيا خودشما هم به همان اندازه مطمئن بوديد؟

 

ج: قطعاً حرف آنها را قبول كرده بودم و مي دانستم كه آنها به من دروغ نمي گويند. من اوايل بيش از ده دقيقه نمي توانستم بخوانم ولي رفته رفته خود را پيدا كردم.

 

س: محيط خانواده تان چه جوري بود؟

 

ج: دوتا برادرهستيم كه برادرم از من كوچكترهستند كه چندسالي هم نوحه خواني كرد ولي مدتي است كه كنار گذاشته اند.

 

س: محيط خانواده تاچه حدي درپيشرفت شما نقش داشت؟

 

ج: هركس به نوبه خود سعي داشت به من كمك كند. اوايل كا من مي خواستم تمرين سينه زني بكنم و آنها خودشان جمع مي شدند و حتي همسايه ها را هم جمع مي كردند تا من بخوانم و آنها سينه بزنند.

 

س: آن اوائل كه هنوز از مقولة شعرشناخت چنداني نداشتيد انتخاب شعربه عهدة چه كسي بود؟

 

ج: ازهمان اوائل شعرها را خودم انتخاب مي كردم . البته برخي مواقع هم استاد منزوي پيشنهاداتي داشتند ولي دركل انتخاب شعرها دست خودم بود. مثلاً يكبار آقاي منزوي شعري به من دادند وقتي هم كه ايشان شعرپيشنهاد مي كردند باخودكارقرمز رنگ علامت مي زدند كه تا اينجا بخوان يعني اگربيشتربخواني و خراب كني تقصيرمن نيست. يكبار يك شعري را علامت گذاري دادند دست من تا در مسجد موسي الرضاي تهران بخوانم گفتند كه تو مي تواني تا فلان جا بخواني بقيه اش را نمي تواني ولي من موقع خواندن تا انتها خواندم وقتي كه برگشتم دفتر ديدم كه خيلي عصباني هستند فهميدم كه قبلاً گزارش داده شده است. عصباني شد كه چرا طبق قرارمان نخوانده ام و خراب كرده ام .گفتم استاد خراب شد ولي نه به آن حد كه شما فكر مي كنيد. با همان حالت عصبانيت گفت كه خرابي اش را من تشخيص مي دهم . خراب شده كه زنگ زده اند به من گفته اند . به من گفته اند كه سيفي خراب كرده است.من پرسيدم تا كجا خواند و خراب كرد و گفتند تا فلان جا!

 

ج: من اولين بار در محله پيرمادر از آقاي منزوي براي ده روز دوازده هزار تومان گرفتم كه خودم اصلاً متوجه قضيه نبودم.

 

س: الان وضعيت دستمزدها چگونه است؟

 

ج: بستگي دارد به خود مدّاح !

 

س: مثلاً يك مداح درجه يك!

 

ج: مثلاً من خودم امسال براي محله حسينه جاي مبلغ را خالي گذاشتم . مي توانيد از ريش سفيدهاي محله بپرسيد. ولي خب اين آدمها آنقدرما را شرمنده كرده اند كه اصلاً بحث مادي مطرح نيست . كوچه علي هم سال پيش همين بحث بود. رابطة ما بيشترمعنوي است تا مادي. آنها علاقمندهستند كه از بنده استفاده كنند . بنده هم درخدمتشان هستم.  

 

س: برخي ها نسبت به بالابودن دستمزدمداحان انتقاد دارند به نظر شما اين انتقادات وارد هست يانه ؟

 

ج: به نظربنده چندان وارد نيست البته اين ربطي به مداحي خود من ندارد چرا كه اصلاً شغل من مداحي نيست ولي خب خيلي ها هستند كه شغلشان مداحي است و به جزاين كاري بلد نيستند و دستمزدي كه مي گيرند براي ده شب نيست بلكه براي يكسال هست از طرفي ما چرا فقط به مداحان گيرمي دهيم مگرساير افراد دستمزد بالا ندارند . خب هركس هنري دارد و از آن استفاده مي كند اين هم يك هنر است حالا به آن اضافه كنيد كه فشارهاي روحي و رواني و جسمي كه بدليل تراكم كاري آسيب هاي جدي به روح و روان شخص وارد مي كند كه اصلاً با اين پولها ترميم نمي يابد. آنچه هست فقط عشق به اباعبدالله الحسين (ع) است كه تمامي اين رنجها و سختي ها را قابل تحمل مي كند. من از دوستاني كه به دستمزدمداحان گير مي دهند سؤال مي كنم كه چرا بعنوان مثال به دستمزد فوتباليستها گير نمي دهند.

 

س: البته من خودم با تفاوت قيمت موافقم چرا كه در هيچ رشته يي دستمزدها يكسان نيست و هركس به فراخور استعداد و هنر خويش دستمزد مي گيرد.

 

ج: احسنت . شايد تعداد مداحاني كه دستمزد بالايي طلب مي كنند انگشت شمار باشد و اين رقابت محلات است كه هركس مي خواهد نوحه خوان درجه اول را به مراسم خود بياورد . اين ديگر دست خودمداح نيست . و البته هستند شهرهاي زيادي كه وقتي مي خواهند يك مداح انتخاب كنند دنبال مداحي مي گردند كه كمترين دستمزد را بگيرد. از طرف ديگر شما فردي مثل استاد مؤذن زاده را درنظر بگيريد ما اگرتمام ثروتهاي دنيا را به پاي ايشان بريزيم آيا مي توانيم ذره يي از حس خوشايند لحظات ملكوتي كه براي مؤمنين خلق مي كند را جبران كرد . مگر اصلاً مي شود به اين حس روحاني قيمت گذاشت.

 

س: چه كارهايي در روند روزآمد كردن مقولة نوحه خواني صورت داده ايد؟

 

ج: ما با همكاري دوستان شاعر تقريباً از سال 1375 به بعد تما آهنگ هاي زيبا و محزون فرهنگ فولكولورمان را وارد مرثيه كرده ايم و با زحمات دوستان بخصوص آقايان غفاري و هادي بر روي اين آهنگ ها شعرگذاشتيم . اين دوستان گاهاً چندشب بيدار مانده اند و شعر براي آهنگ ساخته اند . من اعتقاد دارم كه آهنگ قديمي فرهنگ خودمان مملو از حزن است كه خودبخود مجلس را دگرگون مي كند. البته از دوستان همكار هم گلايه دارم كه از آهنگهايي كه ما ساخته ايم استفاده مي كنند و نه اسم آهنگ گذار را ذكرمي كنند و نه اسم شاعر را و بعضاً حتي به اسم خودشان هم مي زنند. ما هر سال دست كم يك آهنگ جديد را تقديم دوستداران آقا ابا عبدالله (ع) مي كنيم كه گاهاً تا دو ماه كار مي برد.

 

س: فضاي مداحي شهر را چگونه مي بينيد؟

 

ج: ما بايد اعتراف كنيم كه اردبيل در زمينة مداحي يك قطب محسوب مي شود . ما دركل كشور اگركار مداحان را زير ذره بين ببريم مي بينيم كه هر موقع بخواهند گريه حاضران را در بياورند بايد از الگوي مداحان اردبيل تبعيت كنند. اما در بين مداحان نوآوري خيلي كم است البته خودم به فضاي رقابت اعتقاد دارم.

 

س: اين رقابت سالم است يا يا ناسالم ؟

 

ج: من رقابت ناسالمي تا بحال در اين زمينه نديده ام . چرا كه به آنچه مي خوانند اعتقاد دارند.

 

س: ولي بعضاً احساس مي شود كمي اغراق چاشني كار مي شود مخصوصاً هنگام گرياندن !

 

ج: نبايد هدف فقط گرياندن باشد. مداح بايد پيام آور نهضت عاشورا باشد . اما در ذكر مصيبت بايد خود مداح صحنه را تجسم كند و خودش را در درون و بطن قضيه حس كند اگر بخودش اثر كرد مي تواند ارتباط برقرار كرده و مخاطب را راضي كند و گرنه ناموفق است و فقط يك پوسته ظاهري از عزاداري را شاهد خواهيم بود.

 

س: شما تشكل صنفي هم داريد؟

 

ج: بعله ما كانون مداحان داريم كه در سازمان تبليغات اسلامي مستقراست ويك مركز دعبل خزاعي داريم كه زحمات زيادي در اين زمينه متقبل شده اند.

 

كانون مداحان اردبيل برتمام فعاليتهاي مداحان سايه گسترده است.

 

س: آيا اين فعاليت ها سياستگذاري هم مي شوند.

 

ج: بعله ، طي نشستها و مراسماتي كه سالانه برگزار مي شود اولويت ها مشخص مي شود.

 

س: امسال ماه محرم كجا تشريف خواهيد داشت ؟

 

ج: در اردبيل ، محلة حسينيه

 

س: چندتا كاست تا به حال به بازار داده ايد؟

 

ج: حسابش از دست ما خارج شده است .

 

س: حقوق مصنف كه رعايت نمي شود؟

 

ج : قبلاً زمان كاست رعايت مي شود ولي از وقتي كه نوار كاست از مد افتاد و لوح فشرده متداول گشت ديگرقابل كنترل نشد.

 

س: به نظر شما مداحي آذربايجان چه تفاوتهايي با مداحي به زبان فارسي دارد؟

 

ج: من معتقدم كه اصلاً قابل مقايسه نيستند و مداحي به زبان فارسي به نوعي ناقص است. در مداحي تركي كل داستان جزء به جزء در اشعار مطول ذكر مي شود ولي در مداحي فارسي چنين چيزهايي ديده نمي شود . آن سوز و گداز وحزني كه در زبان تركي موجود است منحصربفرد است.

 

س: احساس مي كنم ريشه اكثرنوحه هاي ما در اُخشاماهاي مادران ماست كه در زبان فارسي معادل خاصي ندارد .

 

ج: دقيقاً با شما موافق هستم.

 

س: در طي اين چندسال كه ماههاي محرم متعددي را تجربه كرده ايد كدام محرم درذهن شما ماندگار شده و چرا؟

 

ج: در سال 63 كه من در بازار اردبيل حضور داشتم فراموش نشدني است . دسته ما هنوز توي پيرمادر بود كه گفتند بازار بسته شد. هنوز دسته عزاداري حركت نكرده بود كه گفتند بازار بسته شده و قطعاً نمي توانيد داخل بازار شويد . ريش سفيدان مي گفتند آخراين جوري كه نمي شود ما بايد داخل بازار برويم . گفتند آن گونه كه جمعيت هجوم آورده اند ورود غيرممكن است . من كه كودكي بيش نبودم از داخل مغازه ها و لابلاي جمعيت به زور به نزديكيهاي جايگاه رساندند . آنچنان ازدحامي بود كه حتي اجناس مغازه داران بازار زير دست و پا له مي شد من توي عمرم آن همه جمعيت نديده بودم كمي كه خودم را پيدا كردم مرحوم منزوي آمدند و دلداري دادند و گفتند اصلاً نترس اين همه آدم آمده اند كه تو را ببينند. آن روز زبان حال خانم رقيه را خواندم . بخاطر سن و سالي كه من داشتم انگار مرحوم منزوي آن شعر را به قامت من دوخته بود.

 

س: بعنوان كسي كه عمرتان را با عنصرصدا سپري كرده ايد خارج از دنياي مداحي كدام صدا را ترجيح مي دهيد؟

 

ج: من عاشق صداي عليرضا افتخاري هستم و به حول و قوة خداوند در طي اين سالها سعي كرده ام كه از اكثرآهنگهاي ايشان در مداحي خودم استفاده كنم. اخيراً هم روي آهنگ « صياد » ايشان كار مي كنم كه انشاء ا... براي امسال آماده مي كنيم.

 

س: از مراسماتي كه درخارج از كشور داشتيد بگوييد؟

 

ج: من اين سعادت را داشتم كه دركنار حرم مطهرامام حسين (ع) مراسم رسمي داشته باشم. معمولاً مراسماتي كه دركنار حرم برگزار مي شود از طرف خود آنهاست ولي من اين افتخار را داشتم كه خودم شخصاً دركنار مرقد مرثيه سرايي بكنم. اخيراً آهنگهايي كه مي خوانم در تركيه طرفداران زيادي دارد. اربعين سال پيش كه آنجا بودم از اين آهنگها خيلي استقبال شد درست بالعكس ما. من هر ساله در دو شهر استانبول و آنكارا نوحه خواني مي كنم كه واقعاً مراسم استثنايي را تجربه كرديم. يكي از بهترين خاطرات من حضور در اين مراسم بود كه به گونه يي تحت تأثيرقرار گرفتند كه الان نوحه خواني آذربايجاني پرطرفدارترين نوحه خواني در اين كشور است.

 

س: حرف آخر؟

 

ج: از اعضاي هيأت بني فاطمه تشكر مي كنم كه هر جمعه صبح در سرما و گرما تحت پرچم مداحان را ياري مي كنند بخصوص دوستان عزيزم حاج نوشيار ، حاج فردين صفوي و هيأت زينبيون هير و ...

 

بي حسين در قفس و زندانم                با حسين بر دوجهان سلطانم

 

بي حسين لذت دنيا نبرم                    باحسين تاج نهادم به سرم

 

با حسين نور درخشنده شدم               يافتم دولت و پاينده شدم



برچسب‌ها: بهروز سيفي, مداح, اردبيل, محرم
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 0:0  توسط حمید رستمی  | 

مصاحبه با الهه زحمتي و ژيلا شاهي كارگردانان و بازيگران نمايش«پوف»

  سوال:خانم زحمتي از شما شروع مي كنيم.چگونه شد كه نمايشنامه «پوف» را براي اجرا انتخاب كرديد؟

 زحمتي:متن را قبلاً خوانده بودم و خيلي خوشم آمده بود به‌ آقاي معصومي پيشنهاد كردم كه اين نمايش را كار كند كه توحيد گفت فعلاً در اولويت كاري اش قرار ندارد و اگر مايلم خودم كارگرداني اش را به عهده بگيرم. راستش من تجربه كارگرداني تا رده دانشگاهي را داشتم ولي به صورت آزاد تجربه اين كار را نداشتم و معمولاً بازيگري مي كردم. تا اينكه يك روزخانم شاهي به من گفتند كه براي پايان نامه كلاسهاي بازيگري استاد سمندريان دنبال يك نمايشنامه خوب هستم كه من اين نمايشنامه دو نفره را پيشنهاد كردم.

سوال:چگونه شد كه كارگرداني اش را بصورت مشترك به عهده گرفتيد؟

زحمتي:اصلاً تصميم ابتدايي ما كارگرداني و بازيگري توأمان نبود فقط مي دانستيم كه ما بايد اين نمايشنامه را اجرا كنيم.به همين خاطر خيلي زود با متن درگير شديم و شروع كرديم به روخواني.بعد كه تمرين را شروع كرديم ژيلا گفت كه بيا كارگرداني مشترك بكنيم. سوال: چگونه تقسيم كار كرديد؟

 شاهي:خانم زحمتي كه تجربه بيشتري در امر كارگرداني داشتند من هم به مدّت شش ماه با دانش آموزان يك مدرسه تئاتر كار كرده بودم و جذابيتهاي كارگرداني تا حدودي جذبم كرده بود.اوائل فقط مي خوانديم و اتود مي زديم و بعد تقسيم نقش كرديم و در مورد متن آنقدر با هم صحبت كرديم تا به زاويه اي ديدي مشترك دست يافتيم خوشبختانه متن آنقدر قوي نوشته شده بود كه دو نفرمان هو براي كشف زواياي پنهان و ريز متن كم بوديم و احساس من اين است كه اگر يكي از ما كارگرداني را به عهده مي گرفت يقيناً نمي توانست به آن اندازه زواياي پنهان متن را كشف كند. ما بيشتر بر رفاقت مان كار را به سرانجام رسانديم.

 زحمتي:البته متن به شدّت كوتاه بود و اين براي تجربه اولمان يك حسن محسوب مي شدآنگونه هم كه از عكس العمل تماشاگران مشخص بود راضي بودند خود ماهم از روند كار راضي بوديم.كارگرداني وبازيگري توأمان بسيار دشوار است.شايد اگر ما صرفاً بازيگر اين نمايش بوديم كار خيلي قوي تر هم اجرا مي شد.براي خود من دشوار بود كه هم كارگردان باشم هم بازيگر.ما از همان ابتدا به شيوه هاي مختلف نقش ها را مي خوانديم.در مورد نويسنده تحقيق مي كرديم.در سه چهار جلسه آخر هم كه آقاي معصومي سر تمرينات آمدند و كمك هايي به گروه كردند.

سوال:اختلاف نظر نداشتيد؟

 زحمتي:اختلاف سليقه پيش مي آمد كه با كمي صحبت بهترين تصميم را تخاذ مي كرديم.

سوال:معمولاً در نمايش هايي كه دو كارگردان توأمان دو تا نقش نمايش را هم بازي مي كنند يكي دو حالت در روند كار حاكم مي شود يكي اينكه هر كدام از دو نفر كارگردان آن يكي مي شود در حالت بعدي يكي در كارگرداني ابتكار عمل را در دست دارد و ديگري اسماً كارگردان محسوب مي شود وبيشتر نقش تاًييدكننده را داراست مال شما يكي از اين دو حالت بوديا حالت سومي هم وجود داشت؟

شاهي:هر دواين ها امكان دارداتفاق بيافتد به شرطي كه دو نفر در مورد نمايش اتفاق نظر نداشته باشند ولي چون خط فكري ما در مورد نمايش واحد بود فقط در برخي مواقع اختلاف سليقه پيش مي آمد كه آنهم با كمي بحث به نتيجه مي رسيد.ما هر روز ساعتها چه حضوري و چه تلفني در مورد اين متن با هم صحبت مي كرديم و به تجزيه و تحليل متن مشغول مي شديم.

سوال:عكس العمل تماشاگران چگونه بود؟

شاهي:عالي بود.من روز اجرا به الهه گفتم روياي «پوف» دارد عملي مي شود.براي خودم خيلي هيجان انگيز بود رويايي كه ماهها براي تعبيرش زحمت كشيده بودم داشت تحقق پيدا مي كرد.

زحمتي:سر تمرينات هميشه به خودمان مي گفتيم كه بايد اين نمايش را درحد قابل قبول اجرا كنيم والّا بعد از يك مدّت تمرين بايد پرونده آن را ببنديم وفقط به آن بعنوان يك تجربه و يك خاطره نگاه كنيم.بعدها كه آقاي معصومي سر تمرينات آمدند گفتند كه كار قابل قبول است.من خودم بخاطر اينكه هميشه با آقاي معصومي كار كرده ام به نوعي وابسته به ايشان شده ام احساس مي كردم كه تنوانيم كار را دربياوريم ولي بعد از اجرا ايمان آوردم كه كار خودمان را به نحو احسن انجام داده ايم.

سوال: احساس مي كنم در زمينه بازيگري به درك متقابل از هم رسيده ايد!فكر مي كنم اين سومين نمايشي بود كه همبازي شديد!

شاهي:قطعاً بعد از سه نمايش همكاري كردن با هم جنس بازي همديگر را مي شناسيم.

سوال:رابطه شخصي تان با هم چگونه است؟

شاهي:خيلي خوب.رفيقيم باهم. سوال:همين.تئاترخيلي بيرحم است.اگر در يك نمايش دو تا بازيگر خارج از فضاي نمايش با هم رابطه خوبي نداشته باشند خيلي راحت خودش را نشان مي دهد.اينكه بازيگران به همديگر در ارائه نقش كمك مي كنند يا نه سردي در بازي مي كنند و سعي در خراب كردن بازيگر نقش مقابل خيلي راحت مشخص مي شود.

زحمتي:يعني چنين چيزي امكان پذير هست كه يك نفر بخواهد بازي طرف مقابل را خراب كند.

سوال:بعله به كرات اتفاق افتاده است.

شاهي:اگر اين گونه باشد يقيناً تئاتري نيست.

زحمتي:من هم اعتقاد دارم كه يك تئاتري واقعي چنين كاري را نمي كند. هر كس اين كار را بكند به شدت داراي مشكل هست.

سوال:خب بايد قبول كنيم كه در هر صنفي همه جور آدمي پيدا مي شود.مخصوصاً اگردو بازيگر هم جنس باشند فارغ از كليت نمايش در درون خودشان باهم رقابت دارند حتي براي كسب جايزه!

زحمتي:من كه خودم چندان اهميتي به جايزه نمي دهم.شايد يك موقعي برايم خيلي اهميت داشت كه اول مي شوم يا دوم ولي خب بعد از چندين سال ديگر در آن حال و هوا نيستم.اعتقاد دارم كه بايد تلاش كنيم تا كل كار قابل قبول اجرا شود و اين خود نمايش باشد كه به مراحل بالاتر مي رود نه يك بازيگر مشخص.قبلاً اختتامييه جشنواره برايم خيلي داراي اهميت بود ولي در جشنواره امسال به ژيلا هم گفته بودم كه دلم مي خواهد نمايش مان انتخاب شود.حتي موقع جايزه دادن اسم نفر سوم را هم كه مي خواستند بخوانند من نيمه خيز شده بودم كه بلند شوم.جايزه دوم را كه دادند ناراحت نشدم باور كنيد اگر آن راهم نمي دادند باز ناراحت نمي شدم همين كه نمايش مان براي جشنواره منطقه يي انتخاب شده بود برايم كلي بود.

سوال:چگونه شد كه توانستيد از زير سايه توحيد معصومي بيرون بياييد؟

زحمتي:آقاي معصومي هميشه و در همه حال استاد بنده هستند.من هر نمايشي كه با توحيد كار مي كنم خيلي چيزها ياد مي گيرم و تا به آن حد از درك متقابل رسيديم كه اگر ايشان هنگام تمرين ابرويش را تكان دهند من مي فهم كه از من چه مي خواهند. اين نمايش هم درس پس دادن من به اساتيدم بود.

سوال:خانم شاهي از كلاسهاي استاد سمندريان بگوييد.از كي در اين كلاسها حضور مي يابيد؟

شاهي:من از سال 87 تصميم گرفتم كمي از فضاي تئاتر اردبيل فاصله بگيرم و كمي آكادميك تر كارم را دنبال كنم كار آخرم هم با خود آقاي معصومي بود كه با دوستانم در تهران رايزني كردم و در مورد كيفيت كلاس تحقيق نمودم.ابتدا تصميم گرفتم كه در كلاسهاي امين تارخ شركت كنم ولي بعدها به اين نتيجه رسيدم كه در كلاسهاي استاد حميد سمندريان شركت كنم.استاد سمندريان از معدود شخصيتهاي زندگيم بود كه حتي از نفس كشيدن و راه رفتنش هم انسان چيز ياد مي گيرد.اين آدم آنقدر عميق و باسواد است كه پاياني ندارد.اساتيدي كه براي كلاسها انتخاب مي شود در سطح عالي قرار دارند و متدهايي كه براي كلاسها در نظر گرفته مي شود همه و همه عالي ست.من به همه توصيه مي كنم كه اگر امكانش را دارند حتماً در چنين كلاسهايي شركت كنند.

سوال:در بازي خودتان تا چه حد تفاوت احساس مي كنيد؟

شاهي:بازي من همان است ولي ديدگاه من را نسبت به تئاتر به طور كلي تغيير داد.سواد تئاتري من را ارتقا بخشيد روز اولي كه منشي مؤسسه لباس تمرين را تحويل من مي داد گفت كه خيلي ها در آرزوي اين لباس تمرين هستند.الان من به خودم افتخار مي كنم كه آن لبس تمرين را بر تن كردم.

سوال:عملاً به صورت مشخص نمايشي را هم كار كرديد؟

شاهي:از همان ماه دوم و سوم بود كه ملزم شديم هر چند وقت يكباركار تحويل بدهيم.نمايش هاي تك پرسوناژ را مطلقاً قبول نمي كنند.نمايشنامه هاي ايراني هم حق ورود به آموزشگاه سمندريان را ندارند.شما مجبور هستي در بين متون نمايشي دنيا كنكاش كني و يكي را انتخاب كني.

سوال:خانم زحمتي شما جزوء معدود خانواده هاي تئاتري هستيد كه كماكان به فعاليت خودتان ادامه مي دهيد و در مسير موفقيت و پيشرفت هم قرار داريد؟چگونه به اين موفقيت دست پيدا كرديد؟

زحمتي:ما به هيچ عنوان مسائل خانوادگي را در تئاتر دخالت نمي دهيم. وقتي مي رويم سر تمرين من هم درست مثل خانم شاهي يك بازيگر هستم . حتي اگر تنبيهي هم به عنوان كارگردان براي بازيگران در نظر بگيرند من مستثني نيستم. حتي جابه جا كردن فرزندمان هم در زمان تمرين وظيفه من هست و من بايد پسرمان را پيش يكي از فاميل ها بگذارم و در سر تمرين حاضر شوم.شايد قبل ازبه دنيا آمدن پسرمان شرايط كمي آسانتر بود ولي خب الان دو سه سال است كه واقعاً من شرايط سختي را تجربه مي كنم.در اكثر جشنواره بچه مان سرما مي خورد و مريض مي شود و ما با اين حال بايد نمايش مان را اجرا كنيم.شده من شب قبل از اجرا تا صبح بيدار ماندم و از پسرمان مراقبت كنم و فردا روي صحنه بروم.شايد گفتن اين ها خوب نباشد.از حق نبايد بگذريم كه آقاي معصومي هيچ وقت در كار خانه برايم سخت نمي گيرند ولي خب من به عنوان همسر وظايفي دارم كه بايد به آنها عمل كنم چه به عنوان يك همسر چه به عنوان يك مادر.ما از چند روز قبل برنامه ريزي مي كنيم كه مثلاً فردا بچه را كجا بگذاريم.هم خانواده من و هم خانواده توحيد بشدت درگير كار تئاترما ميشوند و كار مراقبت از بچه را به عهده مي گيرند.

سوال:خانم شاهي اولين حضور تئاتري تان كدام نمايش بود؟

شاهي:نمايش «خواستگاری» نوشته آنتوان چخوف و كارگرداني عزيز سر انجامي.

سوال:اتفاقاً خوب هم بازي كرده بوديد.

شاهي:البته قبل از آن هم چند نمايش كار كرده بوديم كه هر يك به دليلي نيمه كاره مانده بود و روي صحنه نرفته بود كه بالاخره«خواستگاری» به روي صحنه رفت و ائلين حضور جشنواره يي ام هم دو مرغ آخر عشق نوشته چيستا يثربي و كار خانم پريسا وثوقي بود.از همان ابتدا دو تا شغل رادوست داشتم يكي بازيگري يكي هم خلباني.يك فيلم ديدم زماني كه اول راهنمايي بودم هيچ چيزي از فيلم يادم نيست حتي نمي دانم ايراني بود يا خارجي؟آنقدر روي من تأثير گذاشت كه همان روز تصميم گرفتم بازيگر شوم. زحمتي:سال اولي كه خانم شاهي آمده بودند جشنواره آنقدر خجالتي بودند كه آدم اصلاً نمي توانست حدس بزند كه اين دختر خجالتي بعدها بازيگر خوبي مي شود.يادم هست هميشه با خانم پريسا وثوقي بود و يك كلمه هم با كسي حرف نمي زد.

سوال:خانم زحمتي شما چه جوري شد كه به تئاتر روي آورديد؟

زحمتي:والله من بچه بودم كه يك محله مي دانستند اين دختر مي خواهد بازيگر شود.آنقدر تخيلاتي بودم كه انتها نداشت زماني كه سريال اوشين پخش مي شد خودم را در نقش اوشين مي ديدم و صبح ساعت 5 از خواب بلند مي شدم و پيش بند مي بستم و مشغول كار مي شدم يا با «كوزت»همزات پنداري مي كردم.آنقدرها در فيلم غرق مي شدم كه برخي مواقع مادرم اجازه نميداد تلويزيون نگاه كنم.بعدها كه به تمرينات گروهاي نمايشي راه يافتم منتظر يك فرصت كوچك بودم كه خودم را نشان بدهم.آقاي معصومي نمايش مهر گياه رامي خواستند كار كنند كه متن را به من دادند شب متن را خواندم آنقدر از شخصيت زن نمايشنامه خوشم آمد كه به خودم گفتم حتماً بايد اين نقش را من بازي كنم. تا صبح خوابم نبرد.فردا خودم را با عجله و دوان دوان به فرهنگسراي وثيق مقدم محل تمرينمان رساندم تا به آقاي معصومي بگويم كه بايد اين نقش را من بازي كنم.

سوال:خانم شاهي از نقش هايي كه تا به حال بازي كرده ايد كدام را مي پسنديد؟

شاهي:خيشخانه.هم متن را دوست داشتم و هم اينكه آن را در دوره يي كار كردم كه خودم بودم.

سوال:خانم زحمتي،آقاي معصومي هر متني را براي اجرا انتخاب كنند نقش اول زن را شما بازي مي كنيد يا نه تصادفاً اين نقش با ويژگي هاي بازيگري شما منطبق مي شود؟

زحمتي:خود ايشان علاقه دارند من هميشه در نمايش استان حضور داشته باشم. مثلاً امسال يك نمايشنامه دو پرسوناژ مرد مطالعه كرديم كه من دوست داشتم توحيد آن را كار كند ولي هر چقدر اصرار كردم قبول نكردو گفت كه بايد تو هم حضور داشته باشي.بنابراين دو دلقك و نصفي را كار كرد.

سوال:من اين قضيه را به خود آقاي معصومي هم گفتم كه بعنوان مثل در نمايش مسلخ شايد اگر شما همسر آقاي معصومي نبوديد احتمال بازي در آن نمايش خيلي پايين مي آمد چرا كه نقش چندان سنخيتي با ويژيگيهاي بازيگري شما نداشت و البته نمايش موفق هم نشد. در برعكس آن در نمايش تبار خون اتفاق مي افتد كه انتخاب شما به جاست.

زحمتي:خب خيلي چيزهاي ديگر در عدم موفقيت نمايش مسلخ تأثير داشت يكي اش هم من بودم. سوال:حرف آخر؟ شاهي:جاي تئاتر ،اجراهاي عمومي،متون خارجي، بليط فروشي در اردبيل بشدت خالي است. اي كاش به جايي مي رسيديم كه مردم شهرمان براي ديدن نمايش به سالن هاي تئاتر مي آمدند و اجراهاي عمومي اينقدر سوت و كور به روي صحنه نمي رفت. زحمتي:متأسفانه ما طي اين سالها هر چقدر تلاش كرديم تماشاگر حرفه يي تئاتر هم نتواستيم تربيت كنيم و بغير از روزهاي جشنواره كه اعتقاد دارم خاص هستند در بقيه دروزها بصورت رايگان هم كسي به تئاتر روي خوش نشان نمي دهد و از طرف ديگر كارگردانهاي ما هم با بالا بردن سطح دانش خود نمايش هاي جذابتري به روي صحنه ببرند تا معدود تماشاگراني كه از كار و زندگي خود مي زنند و سالن نمايش مي آيند راضي از سالن بيرون بروند.اين يك واقعيت تلخ است كه بسياري از كارگردان ها هنوز چيزي به اسم ريتم در نمايش را نمي شناسند و از يك نمايشنامه خوب يك اجراي ملال انگيز تحويل تماشاگر مي دهند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 16:20  توسط حمید رستمی  | 

مصاحبه با اتابك نادري بازيگر تلويزيون

 

س: اتابک نادری این روزها با

چه کارهایی مشغول است؟

بازی در سریال شوق پرواز به کارگردانی یدالله صمدی را تمام کرده ام و این روزها مشغول بازی در  سریال(يك روز قبل) به کارگردانی صادق کرمیار هستم.البته تله فیلم سينمايي( دو روز در جاده) ساخته شاهین بابا پور را هم آماده پخش دارم

س: در زمينه تئاتر چطور؟ كارتئاتري جديد انجام نداده ايد؟

 ج : براي شش ماهه دوم دو كاردارم ، يکی به نویسندگی و كارگرداني علي عابديني كه براي جشنواره فجر امسال متقاضي حضوراست و ديگری كه با آقاي خلج صحبت كرده ام و هنوز مراحل توليدش قطعي نشده و اجراي آن از آبانماه امسال به بعد خواهد بود .

س: خودتون قصدكارگرداني تئاتر نداريد؟

 ج: نه ، من خيلي وقت است كه تصميم به كارگرداني ندارم ، يعني از سال 80 به بعد زماني كه از اردبيل برگشتم  خواستم بيشتر بعنوان بازيگرشناخته بشوم تا كارگردان . البته من تا سالهاي 70 هرازگاهي كارنوشتن و كارگرداني نيز انجام مي دادم ولي الان نمي خواهم از اين شاخه به آن شاخه بپرم ، بعنوان بازيگرشناخته شوم بعداً اگرفرصتي شد كارگرداني هم خواهم كرد.

س: در مورد ادامه تحصيل چه كار کردید؟ يادم هست كه در باكو ادامه تحصيل مي داديد ؟

 ج : بله ، فوق ليسانس را 2 ترم خواندم و 2 ترم هم به لحاظ مشكلاتي فعلاً مانده ،  همين چندوقت پيش با مديرگروه دانشكده باكو صحبتي داشتم كه، اگرشرايط زندگي اجازه دهد از سال بعد 2 ترم مانده را به اتمام برسانم.

س: چگونه  به مديريت تماشاخانه سنگلج رسيديد؟

ج : بعد از اينكه ازاردبيل به تهران منتقل شدم دستم را داغ كردم تا ديگر دنبال ميز و مسئوليت اداري نروم ودرمركز در تئاترامور استانها فعاليتم را ادامه دادم. دراين حوزه سه تا مديركل عوض شد و من همچنان بعنوان كارشناس مسئول خدمت مي كردم  تا اينكه آقاي پارسايي(مديركل هنرهاي نمايشي كشور) اصراركردند كه بايد بروم سنگلج،گفتند:( باتوجه به روحيه سازندگي اي كه داري بايد بري و سنگلج را احيا كني...) زمان پيشنهاد تا پذيرش هم يكماه طول كشيد و ايشان هر دو روز يكبار مي پرسيدند كه بالاخره چه شد و من مخالفت مي كردم چون در همين سه سالي كه رفته بودم اردبيل از خيلي از كارهاي هنري ام دور ماندم و مي خواستم برگردم به دايره‌ي فعاليت خودم و ايشان هم مي پذيرفتند و...  بالاخره قبول كردم . فكركنم اسفند85 بود كه من آمدم سنگلج و ازابتداي سال 86 با شعار « سنگلج پير، اما استوار»بااهالي سنگلج  كارمان را شروع كرديم 6ماه تلاش جانانه درامر بازسازي ونتيجه مطلوبي كه ازآن حاصل شد طوري كه تحسين خيل عظيمي از اساتيد وهنرمندان وجامعه تئاتري رادرپى داشت كه حتماًبازتاب آنهارا در مطبوعات سراسري ديده ايد. وپس ازاين اقدامات،احياي تاريخ گمشده وهويت بخشي سنگلج در تئاترحرفه اي مهمترين وارزنده ترين عملكردم به شمار مي رود كه مي توانم هميشه به آن افتخار كنم.

س:بااينكه گفتيد دستم را داغ كردم مسئوليت قبول كرديد و اينهمه كار وفعاليت انجام داديد؟چرا؟

ج: بعله گفتم كه نمي خواستم ولي اصرار كردند ومن هم پذيرفته بودم به قول معروف ياعلي گفتيم وعشق آغاز شد...اينجا يعني سنگلج به نظرم جاي خاصي است پراز تاريخ وخاطره هنرمندان كشورمان است كه ميبايست حفظ مي شدومن دراين موردخيلي احساس وظيفه كردم بغيراز اينها دليل ديگرم اين بودكه مديريت تئاتربامسئوليت هاومديريت هاي اداري ديگر تفاوت دارد. مديريت سنگلج،مديريت هنري است.يعني مديرهنري علاوه بردانش وتجربه اداري واجرايي بايد مثل يك هنرمند خلاقيت داشته باشد،كه من اين تجربه راداشتم وموفقيّت اين تجربه مديريتي به اندازه كسب تجربه يك نقش آفريني وحتي بيشتر از آن برايم ارزشمند بود.محبوبيت درميان خانواده بزرگ تئاتر،اهالي مطبوعات،مديران فرهنگي وقدرشناسي ايشان ،دريافت تقديرنامه از معاون وزير در اين راستا...مراراضي نگه داشته است. 

س: جناب نادري ، فعاليتهاي شما را من خودم به 2 دسته تقسيم مي كنم : فعاليتهايي كه قبل و بعد ازبازگشت به اردبيل . بعد از بازگشت به اردبيل فعاليتهاي تلويزيوني و سينمايي تان كمرنگ شد . البته الان احساس مي كنم شايد چون من كم تلويزيون نگاه مي كنم براي من اينگونه است . خودشما اين راچگونه ارزيابي مي كنيد؟

ج: كاملاً نظرشما درست است. من تا همين پارسال ، سالي يك تله فيلم ، يك سريال كار مي كردم  خيلي از دوستان فكر مي كردند كه من شهرستان هستم خيلي ها هم مي گفتند كه:" اين مديره و دنبال كارهنري نمي رود و در واقع بازيگري را بوسيده و گذاشته كنار !" تا اينكه من مجدداً از پارسال وارد اين حوزه شدم كه بگويم من بازيگرمو نبايد بازيگربودنم را كسي يا مسئوليتي از من بگيرد ، من  آدم پشت ميزي نيستم كه صرفاً بخاطر اينكه مديرباشم تحصيل كرده و مدرك گرفته باشم . درست است كه به خاطر اين كارهاخيلي از پيشنهادات را رد كردم.ولي از سال گذشته وارد دو سريال شدم كه در طي آن كارهاي ديگري راهم در دست گرفتم.حرف شمارا قبول دارم طبيعتاً اگرمن دغدغه ي اين كارهاي مديريتي را نداشتم بيشترمي توانستم در بيشترسريالها حضور داشته باشتم ،

س: دو سه سال اردبيل بوديد بعد از اتمام تحصيل . خواهشاً يك فضاي كلي از اين دو سه سال براي ما ترسيم كنيد.

ج: عرض كنم بعد از تحصيل حضور من در دو دوره بود . تا سال 74 تا زماني كه تحصيل را تمام كردم آمدم و مركزتئاتر استان را راه اندازي كردم به اضافة اداره تئاتر . درباره اداره تئاتر من يك طرح 2 صفحه اي نوشتم براي مديركل وقت به آقاي كروي(فرهیخته) كه موافقت كرد و اولين بار يك اتاق در اداره كل ارشاد اردبيل به عنوان اداره برنامه هاي نمايشي ثبت شد كه من تنها كارشناس آنجا بودم و تا قبل از آن درجشنواره هاي استاني دبيرخانه وجود نداشت .  من چند سفر داخل استاني هم داشتم و بعنوان يك تازه نفس وتحصيلكرده آمده بودم با يك ايده آل هايي تايك سري حركتهايي انجام شود.بدهم نبودآموزش تئاترراشروع كردم خوب هم جواب گرفتيم.

سال75آقاي كروي رفتند و آقاي محمديان آمدند كه در اولين دیدار اولين حرفهايي كه زدند و باعث اختلاف بين ما شد اين بود كه می گفت من درباره تئاتر تصميم بگيرم من گفتم كه شما و قدرتي بالاتراز شما نمي تواند جلوي تئاتر را بگيرد تئاتر دركشورما درست است كه متكي برحمايتهاي دولتي است ولي تئاتريك تفكراجتماعي و ادبي است و اهلش مي آيند و آن را مي سازند درسالهايي كه اصلاً سالن تئاتري نبوده و دولت تئاتر را نمي شناخت ما در همين اردبيل درخانه ها تئاتراجرا مي كرديم . پس زياد شما نمي توانيد تصميم گيرنده باشيد كه به ايشان خيلي برخورد و دامنه‌ي اختلاف شديدتر شد و من خدارا گواه مي گيرم كه بحث شخصي نداشتم و مي توانستم كوتاه بيايم و عزير دردانه‌ي آقاي مديركل هم باشم از آنجايي كه هميشه با ايده الهاي خود زندگي كرده ام و سعي كردم كاري را كه درست باشد انجام دهم كاري با منفعت خودم و منفعت كسان ندارم ، اداره كل را ترك كردم و بعد از يك هفته به تهران برگشتم داخل پرانتزعرض كنم كه حتي 3 ماه حقوق مرا واريز نكردند. 

درتهران در انجمن تئاتر انقلاب شروع به خدمت كردم كه درآن زمان آقاي سرسنگي مديربود . ايشان بنده را بعنوان معاون پژوهشي استان استخدام كردند كه درهمان سالها هم ، حدود سال 76 ما جشنواره تئاتر دفاع مقدس را در اردبيل ميزباني كرديم. درسال 79 آقاي شكيبا مديركل ارشاد استان بودند تماس گرفتند كه برگردم اردبيل من هم گفتم كه باشرايط خاص برمي گردم ايشان هم قبول كردند تا اينكه بالاخره برگشتم اردبيل و مجدداً اداره هنرهاي نمايشي و بحث بسيار مهمي كه آن زمان بود همان بحث مجتمع فرهنگي ، هنري فدك بود كه در حال ساخته شدن بود ، يك نيرو بايد دركنار آقاي شكيبا قرار مي گرفت كه كمكش كند، پيگيري برنامه ساخت و ساز اين مجتمع در يك طرف بود و پيگيري مسائل فرهنگي ، پيش بيني مديريت و فعاليتهاي مجتمع هم طرف ديگرقضيه بود اما مي توانستيم مجتمع را با 4500 مترزيربنا بسازيم ولي اين فقط آجرو گچ است داخل آن چه كار بايد انجام شود كه بايد فرهنگ سازي شود كه همزمان با آغازمسابقات بين المللي قرآن آنجا افتتاح شد حدوداً تيرماه سال 80 بود توسط آيت اله موسوي اردبيلي . درهمين سالبراي مديريت فرهنگي استان فردی آمد كه آشنا به مسائل فرهنگي و هنري نبود و درهمان  برخورد اول همان قضيه محمديان به شدت تكرار شد با كلي صحبت ديدم كه ایشان قبول نمی کنند و اختلافات بيشترشد تا جايی كه ما رو در روي هم قرار گرفتيم و اين شكافها باعث شد كه من از فدك هم خداحافظي كنم وتبعيد بشم به يك اتاق درزيرزمين اداره كل و در حكم من نوشتند كه شما به عنوان نماينده اداره كل در انجمن اداره هنرهاي نمايشي كه وجود خارجي نداشت. بازيهاي سياسي راه مي انداختند ، آقاي مديركل براي بازرسي نامه نوشت كه من اختلاس ودزدي كردم ! همان برچسبها باعث شد كه من پيش وزير بروم ، پيش مشاور وزيررفتم خدا رحمت كند آقاي داوود جلايي را كه درآن جمع از من حمايت كرد. داوود جلايي هم كسي نبود كه يك طيف فكري همراه ، نه براي خودش و نه براي ديگران راه بيندازد ، چون كلاً تفكرجمعي درآن سالها معنا نداشت و اميدوارم دراين سالها براي دوستان هنري معنا داشته باشد. داوود جلايي خودش رفت كه صحبت كند و با بازرسين صحبت هم كردبالاخره بالطف خدا به تهران منتقل شدم،به مركزهنرهاي نمايشي همان جايي كه بايد ازاول مي بودم... اينها رويدادهاي تلخ آن دوران بود ولي تأثيرات مثبتي هم داشت يعني ازجهاتي خوشحالم چون تاجايي كه مي توانستم تأثير گذار بودم درجشنواره « سي پرده‌ي عشق»كه بازبين بودم اين افتخار را پيدا كردم كه در صحنه تئاتر ملاقاتي با دوستان قديم ام داشته باشم ، رفتم پارس آباد ،گرمي ،بيله سوار، مشگين شهر،خلخال و ديدم كه همان دانش آموزاني كه باهم كارمي كرديم، نمي گويم من معلمشان بودم ولي بالاخره با من در ارتباط بودند بايك لطفي به من: استادمي گفتندو من مي ديدم كه همة آنها را مي شناسم ، همه آن كارگردانهاي جوان امروز همان دانش آموزان ديروزي بودند كه من درآن شرايط بد با آنها تئاتركاركردم و اينها را عاشق تئاتركردم

من تاريخچه تئاتر اردبيل را ثبت كردم ، نوشتم و آكادميك اش كردم،مركز آموزش تئاتـراستان راداير كردم دبيرخانه دايمي تئاتراستان تشكيل دادم براي ارتقاء تئاتروارتباط بيشتر هنرمندان...كنسرتهاي به يادماندني آن سالها راكه به ياد داريد....همه اينها براي هنروفرهنگ منطقه وزادگاهم بوده كه از انجام آن لذّت برده ام وانتظار تحسين وتقديرهم از كسي يا نهادي نداشتم  ولي به نظرم بايد تاريخ و رويدادهاي هنري به درستي ثبت شود وبه آيندگان انتقال داده شود واين وظفه شما پژوهشگران واهل قلم است.اخيراًمي شنوم ،مي خوانم كه در فلان مراسم از فلاني تقدير شد ازبهماني تقدير شد...دلم مي گيرد كه اردبيل واردبيليها يكي از فرزندانش (اتابك)را ازياد برده است يعني اين همه از ياد مي رود؟...بايدافراد تأثير گذاردر هر زمينه شناسايي شود صرف موفقييت يا شهرت دركار دليل تأثيرگذاري نيست. مثلاً خودم در سال 68 جايزه بهترين كارگرداني رااز فستيوال بين المللي گرفتم ولي من صرفاًهمين رويه را ادامه ندادم چون هدفم جايزه گرفتن نبودواگر  مي شد،دراين صورت اتابك نادري بودكه معروف ومشهور مي شد.ولي اين امر چه تأثيري برتئاتر اردبيل مي گذاشت ؟ بله ، بي تأثيرنيست كه ما بگوييم نخبگاني داريم كه تئاتر اردبيل را مطرح مي كنند ولي براعتلاي تئاتر اردبيل به يك زيرساخت هايي هم نياز هست ، بايد تبديل شود به يك تشكيلات تئاتركه استانداري هم قبولش كند  اگرمن تكتازي مي كردم وبعنوان  كارشناس به پارس آباد نمي رفتم و آن حركت شكل نمي گرفت و «غلامعباس آهنگري » هم نبود كه از اين حركتها انرژي بگيرد و آن جشنواره تبديل به جشنواره مغان شود و ادامه يابد كه الان ده تا گروه در پارس آباد فعاليت كنند و همان گروه به جايي برسد كه فرامرزي كاركند و برود در پايتخت يك كشور ديگر اجراي تئاتري داشته باشديا همين طور نادري كه برگشته تهران تأثيراتش را مي خواهد درتئاتر استان ببيند . من مي توانستم كاري را ازيك استان ديگربردارم و شما هم مي دانيد كه ما باچه مشكلاتي هم رفتيم . تأثيرش هم اين بود كه بعدها يك عده اي از تئاتريها نامه بنويسند به اداره كل بازرسي كه اتابك نادري از بيت المال سوء استفاده كرد. شما هم مي دانيد كه ريالي از بيت المال ازايران با خود نبرديم بيت المال فقط يك ميني بوس دراختيار ما گذاشته بود و آقاي شكيبا هم همراهمان بود ....خيلي حرف زدم؟

 س: خيرمن اصلاً نمي خواستم قطع بكنم دلم مي خواست ادامه پيدا كند به نظر من مشكل اردبيل هم همين متكي به شخص بودن هست. دو سه نفر كار مي كنند بقيه دور و اطراف اينها هستند يك روز اگر اينها كارنكنند احساس مي كنم تئاتر اردبیل فلج مي شود آيا شما همين تحليل را دارين الان؟

 بعله متأسفانه همينطوره  باید مطبوعات استان به این امر بپردازند و قضیه را تحلیل کنند باید انالیز كنند

حالا ما تئاتري هستيم ما كمی باید با مردم عادي فرق كنيم ما بايد تحليل هاي اجتماعي روان شناسي داشته باشيم خودمون سعي كنيم الگو باشيم وقتي انسان سازي رو ماخودمون در خودمون از بين مي بريم با جايزه گرفتن مي خواهيم چشم همديگه رو دربياريم. استاد من آقاي سمندريان بعد از سالها كه من واقعاً دست بوس اين بزرگوارهستم اومده بود اردبيل سمندريان كه وقتي اسمش مياد خيلي از بزرگان به قول خودمون خبردار می ايستند. زماني كه من دانشجو بودم و ارتباط نزديكي با استاد داشتم هميشه بهشون مي گفتم كه سفرداشته باشيم به اردبيل و پايان نامه من كه درباره سيرتاريخ تئاتر در اردبيل است را ايشان دفاع كردند و در دفاعيات من دو جمله گفتند : يكي درباره‌ي بازي من كه گفتند بازي اتابك نادري را دراين صحنه خلاصه نكنيد 40 سال كاردانشجويانم را ديدم كه وي يكي از بهترينهاي من بود و دوم گفتند كه در اردبيل 70 سال تئاتر بوده از سال 1305 ،  من كه اردبيل نرفتم ، نمي دونم ، ميگویند خوش آب و هواست ولي وقتي اتابك ميگه هست، حتماً هست چون ادله آورده برايمان و من نمره كاملم را به او مي دهم من با نمره‌ي 20 پروژه ام را رد كردم . وقتي اون آدم مي اید اردبيل داوری می کند و ان همه اعتراض می شنود ،  من نمي گويم اعتراض نكنند ولي اعتراض بايد بايك ادبيات ديگري باشند .مثلا استاد من آمدم از شما يادبگيرم ايراد كار من كجاست ؟ و آن موقع سمندريان 2 ساعت صددرصدحرف خواهد زد . چون من بااو كاركردم و مي دانم كه براي يك نگاه يك اشاره چقدرحرف مي زند ولي وقتي رفت اردبيل من پرسيدم استاد چه خبر ؟ به من گفت  ماشاءالله چقدراستاد داريد ! و من آب شدم وقتي اون حرف را زد بحث من اينه كه اين فرديتها ، اين منفعتهاي مديريتي ، همه گذراست ولي ضمن اين گذرا بودن داره ديواره تئاتر را خراب مي كند . نه تنها تئاتر ، شما در ابعاد ديگر هنري هم كه ببينيد ، ما تشكيلات نداريم . براي انجمن موسيقي ما چه تشكيلاتي داديم ؟ هرتازه نفس مي آيد وطرحي مي دهد و بسم اله ، هيچ طرح اصولي هم نداريم ، اين در تهران هم هست در همين تئاترشهر، اصولش چيه ؟ ما برويم الگو را ببينيم ، تحليلش كنيم .

س:فرار از اردبیل؟

اردبيل وطن من است دليلي ندارم ازوطنم فراركنم من براي رشدوگسترش كارها وفعالييت هايم مهاجرت كرده ام اگر پشت سرم حرف وحديث هاي اينگونه گفته مي شود ناراحت نمي شوم چون آنهايي كه اين حرفها را مي زنند يا مرا نمي شناسند يا تئاتر وهنر اردبيل را ،چون درزندگي من (تئاتر اردبيل) ودر تئاتر اردبيل(اتابك)بي تأثيروبي خاصيت نبوده است. 

س:حرف پایانی؟

من به همه دوستانم در تئاتراردبيل سلام مي فرستم ، و دستشان را مي بوسم و برايشان آرزوي موفقيت مي كنم و اميدوارم درصحنه هاي تئاتر بدرخشند و درپشت صحنه هاي تئاترانسانهاي بزرگي شوند. مي گويند : انسان بزرگ در سرصحنه تئاتر شايد حرف كوچكي بزند ولي تأثيرش بيشتراست ولي انسان كوچك بيايد روي صحنه تئاتر حرف بزرگي بزند اون حرف ارزش چنداني ندارد . اميدوارم تئاتر ما پراز آدمهاي بزرگ باشد  مثل حسن نجفلو ، داوود جلايي ، صدقياني،ناصرجعفري ، .... به همه‌شان سلام مي رسانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 20:17  توسط حمید رستمی  | 

بودن يا نبودن

قادر دهقان چندين سال است كه درذوب آهن اردبيل حضور داردچه زماني كه بعنوان بازيكن در داخل ميدان حضور داشت و چه حالا در كسوت سرپرستي آرزويش آوردن تيم به مسابقات دسته يك است. او كه سابقه پوشيدن پيراهن تيم هاي تراكتورسازي تبريز و راه آهن تهران را هم دارد اين روزها خاطرآسوده يي از بابت ادامه حيات تيم فوتبال ذوب آهن اردبيل ندارد.اين مصاحبه قبل از واگذاري ذوب آهن به شهرداري اردبيل انجام شده است

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

س:آقاي دهقان از وضعيت ذوب آهن چه خبر؟

ذوب آهن فعلاً وضعيت بلاتكليفي دارد.

س: منظورتان از بلاتكليفي ذوب آهن چيست؟

اگر اجازه دهيد فلش بكي به گذشته بزنيم. همان طور كه در جريان هستيد ما دو سال پيش تيم خوبي را بستيم و با زحمت مجموعه و حمايت تماشاگران بخصوص در اواخر فصل روند مثبتي داشتيم و پارسال نيز پس از پايان مسابقات بنده از مديرعامل كارخانه خواهش كردم كه طي يك نظرسنجي از اهالي و پيشكسوتان فوتبال براي كادر فني فصل بعد تصميم گيري كنيم كه حدوداً 70 درصد شركت كنندگان كه خود من به صورت مستند فرم هاي نظرسنجي را در اختيار دارم، بيان كردند كه نياز به تغييرات كلي نيست ولي بايد يك سرمربي خوب در كنار تيم باشد. به لحاظ اين نظرسنجي بنده با 5، 4 مربي خوب باب مذاكره را باز كردم كه البته به شخصه با تغيير كادر فني مخالف بودم كه دلايل خاص خودم را داشتم ولي با اين حال با آقايان ناصر ابراهيمي، نصرت ايراندوست، عليرضا رخ چكا مذاكره كردم تا اينكه يك روز حاج آقا بهرامي با بنده تماس گرفتند كه شماره تلفن آقاي بيداريان را مي خواهم و بعد از سه، چهار روز زماني كه من به باشگاه مراجعه كردم فرمودند كه آقاي بيداريان سرمربي تيم شدند و بايد همكاري لازم را با ايشان بكنيد.در هر صورت آقاي بيداريان به عنوان سرمربي مشغول شدند كه يكسري حرف و حديثهايي نيز مبني بر دخالت و سفارش استاندار و غيره بود كه براي بنده مسجل نشد. در مورد آقاي ابراهيمي بنده پيش خودم فكر كردم كه با توجه به اختلافاتي كه با علي دايي داشته حضورش در ذوب آهن صورت خوشي ندارد كه با محمد دايي تماس گرفتم كه محمد گفت دست نگه داريم تا خودش ظرف چند روز آينده چند گزينه براي سرمربي گري معرفي كند و در همان چند روز بود كه آقاي بيداريان سرمربي شدند و قضيه منتفي شد. بنده اگر اعتقاد داشتم اكبرآقا به كارشان ادامه دهند بابت اين بود كه در هر مجموعه اي ثبات لازم است و ما در پنج سالي كه در دسته دو بوديم، با آمدن اكبر آقا نتايج خوبي گرفتيم و در حال صعود به دسته يك بوديم و بازي هاي خوبي را نيز به نمايش گذاشتيم و حتي گفتند كه دليل اين نتايج پول خوبي بود كه خرج كرديد ولي فقط با پول نمي شود تيم خوبي بست. همانطور كه تراكتورسازي سالها خوب خرج كرد ولي راهي ليگ برتر نشد. بنده اعتقاد دارم اگر تيم آقاي خليل به كار ادامه مي دادند و چند مهره جديد نيز به بازيكنان اضافه مي كرديم بهتر عمل مي كرديم.

س: آقاي بيداريان چند وقت سرمربي تيم بودند؟

ج:ايشان از اواخر مرداد سال گذشته تا هفت بازي فصل سرمربي بودند كه چهار باخت، دو مساوي و يك برد نصيبشان شد. بازي اول را 5-1 مقابل سپيدرود باختيم و سپس در اردبيل با تيم ايلام 2-2 مساوي كرديم. در مقابل فولاد يزد بازي نكرديم و در برابر مقاومت تهران 2-2 مساوي شديم. سپس در رباط كريم 2-1 باختيم و ماشين سازي را 1-0 برديم و سپس به فولاد يزد باختيم.

س: آقاي بيداريان استعفا دادند يا اخراج شدند؟

ج: بنده درخواست كردم كه ايشان نباشند كه البته حاج آقا بهرامي خودشان به اين نتيجه رسيده بودند كه تيم با اين شرايط نتيجه نمي گيرد.‌آقاي بيداريان انصافاً فرد با شخصيت و خوب و با كلاسي بودند ولي ايرادي كه داشتند اين بود كه با توجه به اينكه ايشان خيلي با تيم هاي پايه كار كرده بودند، بزرگسالان را نمي توانستند مديريت كنند.

س: نبود آقاي بيداريان چه تاثيري روي تيم داشت؟

ج: بنده نمي خواهم يكطرفه قضاوت كنم. خداييش در زمان حضور آقاي بيداريان مشكلات مالي زيادي داشتيم و مشكلات فقط فني نبود و مسائل مالي بيداد مي كرد و با مشكلات زيادي پول بازيكنان را جور مي كرديم. و اين مسائل روي ذهن بازيكنان اثري منفي داشت كه بازيكنان دسته دو تا اين حد حرفه اي نيستند كه در چنين مواقعي منطقي عمل كنند و محكم بازيها را ادامه دهند كه پس فردا نيز در مقابل مسئولان تيم با جرات بگويند كه ما با وجود تمام مشكلات بازي هاي خوبي را به نمايش گذاشتيم ولي شما هنوز حق و حقوق ما را پرداخت نكرده ايد.  بنده مي گويم كه انصاف نيست تمام مشكلات را فني بدانيم. با توجه به اين شرايط بنده خواستار بركناري آقاي بيداريان شدم تا حداقل شوكي به تيم وارد شود و بازيكنان عادت به باخت نكنند كه اين شوك نيز شوك ريسك پذيري بود كه موفقيت آميز بود ولي نتوانستيم ادامه بدهيم.  در اراك تيم آن شهر را 1-0 برديم. تيم قم را در اردبيل برديم و به رتبه ي سوم رسيديم ولي سپيدرود ما را در اردبيل برد كه آن زمان مشكلات مالي به اوج رسيده بود و بازيكنان روحيه ي خوبي نداشتند و بعد از اين بازي روزهاي سياه بنده شروع شد و بازيكنان هر كدام بهانه اي مي آوردند. در بازي با پالايش گاز ايلام بازيكن مان خود را سه كارته كرد تا بازي نكند. ما با 13 نفر به ايلام رفتيم و ايلام را 3-0 برديم.

س:آن موقع تيم خوب بسته نشده بود؟

ج: طبيعي بود. وقتي كه مشلات مالي و ديگر مشكلات بوجود مي آيند مطمئناً اينطور خواهد بود. ولي اگر تيم خوب بسته شود، اگر مشكلات مالي هم وجود داشته باشد مي توان حداقل در يك مقطعي آن را رفع كرد. تيم مان خوب بسته نشد. من چون سرپرست تيم بودم از لحاظ فني نمي توانستم دخالت كنم. اگر از من مشاوره مي خواستند من با كمال ميل در حدي كه در توانم بود مي گفتم و تصميم اصلي را آنها مي گرفتند ولي تا زماني كه انها چيزي نخواهند هيچ دخالتي نمي كنم. چون اگر فردا خدايي نكرده تيم نتيجه نگيرد متهم رديف اول من خواهم بود كه مثلاً "سرپرست تيم در حيطه ي وظايف من دخالت كرد و چند بازيكن تحميل كرد". من اگر وظيفه ي خودم را انجام دهم خيلي هنر كرده.

س: الان وضعيت چه طور هست؟

ج: امسال بعد از تعطيلات عيد نوروز جلسه اي داشتيم و قرار شد آقاي خليل نسب بعنوان سرمربي تيم فعاليت كنند. ايشان هم بعد از چند جلسه كمكهاي خودشان را معرفي كردند و ما از 25 ارديبهشت تمرين را شروع كرديم. تصميم گرفتيم تا بازيكنان را از اردبيل انتخاب كنيم. براي شهري كه فقط يك تيم آن هم در دسته ي دو دارد غيرقابل قبول است كه مثلاً‌ 14 بازيكن غيربومي داشته باشد، اتفاقي كه پارسال افتاد. آن هم در حالي كه اردبيل خودش بازيكن براي ليگ يك و دو صادر مي كند. امسال قرار شد تست گيري را ابتدا از شهر اردبيل شروع كنيم و بعد به شهرهاي ديگر استان برسيم. براي بازيكنان شهر اردبيل وقت زيادي گذاشتيم ولي براي شهرهاي ديگر وقت كم آورديم. دليل اين امر هم اين بود كه چون بازيهاي ليگ استان طول كشيده بود، ما مجبور بوديم منتظر بمانيم كه بازي تيم ها تمام شود. ما براي بازيكنان سال قبل مان از لحاظ اخلاقي و فني نمره مي داديم و 6،7 بازيكن را كه نمره اش زياد بود را نگه داشتيم. دو، سه نفر غير بومي هم قرار است از ميان بازيكنان سال پيش انتخاب كنيم. حدوداً‌15 نفر گزينش شده اند. ولي بدليل مشكلات مالي شركت به مشكل خورديم و از حدود دو هفته پيش تمرينات را تعطيل كرديم تا زماني كه مشكلات حل شوند. هنوز حدود 50، 60 درصد از قرارداد بازيكنان سال پيش پرداخت نشده است. مشكل خوابگاه داشتيم كه البته حل شد. از طرفي هم بايد بودجه مالي امسال تعيين شود تا ما هم بتوانيم در مورد بازيكنان تصميم بگيريم. يك ليست از بازيكنان با استعداد حاضر در تيم هاي ديگر به من داده اند و همچنين بازيكنان غيربومي شناخته شده مثل بهزاد آفتاب سوار، دروازه باني كه در شهرداري تبريز بود. با همه اينها مذاكره كرديم. راه خوبي را طي كرده بوديم كه فعلاً به دليل مشكلات مسكوت مانده است.

س: اين مشكلات حل شدني است؟

ج: ببينيد حاج آقا خودشان عشق به فوتبال دارند. ايشان دلشان مي خواهد كه تيم خوب باشد،‌ولي مشكل تنها يك نفر نيست. اول بايد مشكلات شركت حل شود. حدود دو سال پيش كه آقاي اسبقيان به تهران رفتند اين عقيده بوجود آمد كه در اردبيل يك تيم ليگ يكي بحضور داشته اشد. استاندار نيز دستور دادند كه اين مسئله بررسي شود. يك اتاق فكري ايجاد شد با حضور پيشكسوتان اردبيل. در اينجا دو سوال مطرح بود. يكي اينكه آيا تيم ليگ يكي بخريم يا نه؟ دوم هم اينكه پولي كه براي اين كار  خرج خواهد شد براي تيم هاي پايه خرج شود يا نه؟ ما آرزوي ديرينه مان بود كه در اردبيل كارخانه هاي بزرگي تاسيس شود و تيم هايي تشكيل شود. چون در اين صورت بين تيم ها رقابت ايجاد مي شد. مثل دهه شصت. با اين تفاوت كه در دهه شصت تيم هايي مثل پرسپوليس، استقلال، دارايي، بابك، پاس و ... وجود داشت. آن زمان در هيچ كجاي ايران پول نبود. از جيب خودمان پول مي داديم و به اين كار افتخار مي كرديم، چون عشق به فوتبال وجود داشت. در يك ميدان خاكي بازي مي كرديم ولي لذت مي برديم. ولي وقتي مسئله پول به ميان آمد و  فوتبال رفته رفته حرفه اي شد، اردبيل عقب ماند. هدف تاسيس كارخانه ها در اردبيل توسعه نيافت. هر چند بعد از تبديل شدن اردبيل به استان چند كارخانه خوب مثل سيمان و واتا و آرتاويل تاير و... راه اندازي شد. خريدن تيم  ليگ يكي كار خوبي است ولي اول بايد بستر ليگ يك را فراهم كنيم تا مثل سايپا نشود. در فوتسال ليگ يك تيم خريديم،‌چه اتفاقي افتاد؟ فوتبال محله نيست كه، ليگ يك است. به وا... كار سختي است. شرايط جغرافيايي شهرمان هم مثل خوزستان نيست كه هيچ وقت برف نبارد. شهر ما فرق دارد. اول بايد تمهيدات لازم را انجام دهيم. خداي نكرده اگر وضعيتمان خوب نباشد سرخورده مي شويم و تماشاگران هم دلخور مي شوند. من پيشنهاد دادم پولي كه قرار است براي خريد ليگ يك خرج شودبه تيم هاي اردبيلي داده شود تا اين تيم ها بال و پر بگيرند و رقابتي كه در دهه شصت وجود داشت،‌بوجود آيد.‌ در ميان رقابت بين تيم هاست كه بازيكن بوجود مي آيد و فوتبال شهرمان پيشرفت مي كند. اين همه مدرك مربيگري صادر شده است كه چه شود. اين مربي زيرآب آن مربي را مي زند. آن يكي زيرآب آن يكي را. براي اينكه تيم كم است. اين هم تقصير آنها نيست. چون به غلط يا درست كارت گرفته اند تا مربيگري كنند، ولي تيم نيست!

س: مسابقات ليگ يك و ليگ دو از كي شروع خواهد شد؟

ج:  ليگ دسته يك از 25 شهريور شروع خواهد شد. ليگ دسته دو از 28 شهريور و ليگ دسته سه از دهه اول مهر ماه!

س: فكر نمي كنيد عقب مانده ايد؟

ج:مقطعي كه ما شروع كرديم مقطع خوبي بود. ولي توقفي كه بوجود آمد ما را عقب انداخت. بار فوتبال اردبيل آنقدر سنگين است كه هيچ فرد و نهاد و سازماني نمي تواند به تنهايي اين كار را انجام دهد. وقتي مي گوييم ذوب آهن از ذوب آهن اصفهان حرف نمي زنيم كه بيست ميليارد بوجه ورزشي داشته باشدتا بتواند به تنهايي كار كند. اگر تعامل و همكاري نباشد فوتبال اردبيل نابود خواهد شد. همان طور كه الان رو به نابودي است. امسال سجاد شهباززاده رفت سايپا. قراردادش تمام شده بود. ما برايش آرزوي موفقيت داريم. بازيكن بسيار با اخلاقي بود و كاملاً‌ در اختيار تيم. كريم انصاري فر رفت. شهريار شيروند رفت. اينها در ذوب آهن بازي مي كردند. چرا ما ارزش قائل نمي شويم. كريم انصاري فر افتخاري است براي اردبيل و براي ايران. بايد به فوتبال نگاه بهتري داشت وگرنه خواهيم شد در حد سيستان و بلوچستان. فرق ما با آنها اين است كه ما بازيكنان مستعد داريم.تيم پرسپوليس بخاطر علي ابراهيمي نامه داد كه ما اين بازيكن را براي تيم اميدمان مي خواهيم. ما هم بخاطر علي دايي اين بازيكن را داديم. در اردبيل استعداد هست و اين باعث مي شود كه مخصوصاً مسئوليت مقامات عالي استان افزايش يابد.

س: شما نمي توانيد بعنوان سرپرست تيم هزينه ي قسمتي از باشگاه را از همين نقل و انتقالات بدست آوريد؟

ج: مي توانيم. مثلاً‌ همين سجاد شهباززاده. ببينيد بازيكن هميشه به فكر منافع خودش است. وقتي قراردادش تمام شود ديگر تمديد نمي كند چون مي داند هر لحظه ممكن است پرواز كند. البته تمديد مي كند ولي به شرطي كه 50 ميليون بگذاري جلويش و بگويي براي يك سال 10 ميليون گرفتي، اين هم 50 ميليون براي سه سال. طبيعتاً در اين صورت اگر تيمي اين بازيكن را خواست مي توانيم بگوييم اين بازيكن دو سال از قرارداش مانده است، يكسال مي دهيم به شما و 100 ميليون مي گيريم. يا نه، اگر مي خواهيد قراردادش را با ما فسخ كند و دو سال تمام در خدمت شما باشد، 300 ميليون بدهيد تا بازيكن را بدهيم. ما چند بازيكن ديگر مثل سجاد شهباززاده داريم. سجاد از طريق ابراهيم صادقي كه در كرج با هم هم دانشگاهي هستند، از اينجا رفت. در بازيهاي دانشگاهي آقاي ابراهيم صادقي از بازي سجاد خوشش آمده و او را به مايلي كهن معرفي كرده بود. يا مثلاً با اينكه علي ابراهيمي يكسال با ما قرارداد داشت، ولي علي دايي هم گفت كه باشگاه در سطح اميد به بازيكن پول نمي دهد و اگر مي خواهيد بازيكنتان پيشرفت كند، بفرستيد بيايد. از طرفي هم آقاي خليل نسب اين بازيكن را نمي خواستند. البته نه به لحاظ فني. چون اين بازيكن حاشيه زياد دارد. اميدواريم آنجا براي خودش حاشيه درست نكند. حرف شما در مورد سر و سامان يافتن انتقالات درست است. ولي اين وضعيت زماني ايجاد مي شود كه بودجه باشگاهمان سر و سامان يابد كه مثلاً‌ من بدانم امسال 200ميليون تومان هست و هر سال نيز 20 درصد افزايش مي يابد. اگر من روي اين مبلغ حساب باز كنم، خواهم دانست كه وقتي با يك بازيكن سه ساله مي بندم چه قدر به او خواهم داد. ولي چون اين موارد نيست، مي ترسيم. ما نمي توانيم با آينده يك بازيكن بازي كنيم.م.

.

س:.

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 12:23  توسط حمید رستمی  | 

مصاحبه با صبا مهري بازيگر تئاتر و تلويزيون

 خانم مهري ما يكي دو سال هست از شما خبري نداريم. كجا هستين؟ چه كار مي كنين؟

  من يكسال هست كه تو تركيه هستم. دارم تو كانال "سامان يولي" كار مي كنم. رفتم اين كانال چون فقط همين جا بود كه مي تونستم با حجاب بازي كنم. تو اين كانال يك سريال ساخته شد به نام "كريق قلبلر" (قلبهاي شكسته) كه دوشنبه ها در حال پخش است. اپيزوديك هست. يك اپيزود نقش اصلي رو بازي كردم. بعد در كلاس حركات موزون مصطفي عدنان شركت كردم. چون احساس مي كنم كم كم داره سنم بالا ميره. چون در تئاترخيلي مهم هست كه آدم هميشه فرز باشد.

 نقشي كه اونجا بازي كرديد ايراني بود؟

  نه، تركيه اي بود. همراه با حجاب.

 فضاي سريال و فيلم تركيه در چه وضعي هست؟

سينمايش كه افتضاح هست سو‍‍ژه تقريبا همه اشان مشابه هم است ...يك طنز سطحي. كه البته در ايران هم كم كم اين وضعيت در حال رونق پيدا كردن است. مردم عادي هم استقبال مي كنند . به همين خاطر فيلمهاي مجيد مجيدي يك دهم فيلم هايي مثل خروس جنگي و اخراجي ها فروش ندارند. ولي خب انصافاً سريال هاشون در كيفيت بالاتري قرار دارد.

 آيا سيستم بسته ي سريال سازي آنجا هم حاكم هست يا نه، شما مي توانيد راحت وارد شويد و نقشتان را ايفا كنيد و بتوانيد خودتان را بالا بكشيد؟

مي شود خود را بالا كشيد.. چون ازاينكه يك ايراني آنجا فيلم كار كند خيلي خوششون مياد. ولي به هر حال من يك ايراني ام و بايد حجاب ام را رعايت كنم، در نتيجه به غير از كانال "سامان يولي"، هيچ كانال ديگري نمي توانم بازي كنم. الان يك تبليغ نسكافه هست كه در كشورهاي عربي پخش خواهد شد و فيلمبرداريش هم در لبنان هست. به احتمال زياد در آن بازي خواهم كرد. به خاطر كسالت مادرم برگشتم. البته فيلمبرداريش هنوز شروع نشده. ولي نقشي كه هست، نقش يك خانم باحجاب است كه همراه با يك آقا نسكافه تبليغ مي كنند. اگر خدا بخواهد بازي مي كنم. ولي خب، مشكل اين هست كه بخاطر حجاب نمي تونم در هر فيلمي بازي كنم.

 سريال خسته دلان چه طور پيش اومد؟ نقش شما چي بود؟

  خسته دلان سريال خيلي خوبي بود. من خوشبختانه با كارگردانهاي خوب و معروفي كار كردم. آقايان جيراني، تبريزي، فرهنگ و الوند.كمال تبريزي را به هيچ وجه نمي توانم با كس ديگري مقايسه كنم. كارهايشان را مي پسندم. شخصيت بزرگي دارند. شخصيت هم خيلي مهم هست. سيروس الوند هم خيلي خوب مي توانند با بازيگر ارتباط برقرار كنند. به بازيگر اعتماد بنفس مي دهند. در اپيزود حبيب من خيلي از كار خودم راضي بودم. براي اينكه آقاي الوند خيلي خوب از بازيگر بازي مي گيرند. اين نقش خيلي شانسي بود. دوست من خانم ليلا رنگرزان دستيار ايشان بودند. رفته بودم دفترشان دنبال ليلا كه آقاي الوند من را ديدند و نقش را بهم پيشنهاد دادند.

 شما بر خلاف اينكه با كارگردانهاي حرفه اي بازي كرده ايد، ولي احساس مي كنم نقشي را كه لايق خودتان باشد هنوز پيدا نكرده ايد. علت اين امر چي هست؟

  علتش اين هست كه در شهر خودمان صدا و سيما و ارشاد به هيچ وجه حمايت نمي كنند. من هم از دست اينها خيلي دلگير هستم و از اين به بعد هيچ وقت اسم اينها را به زبان نخواهم آورد چون واقعاً دلم شكسته است. هميشه به اردبيلي بودنم افتخار مي كنم. من رفتم تهران كار كردم. هرچند ستاره نشدم ولي در كارهاي خوب و با شخصيتهاي بزرگي كار كردم و خدا را شكر الان هم تو تركيه پيشرفت مي كنم. ولي خب دو، سه ساله چيزهايي مي بينم كه ناراحتم مي كنند. مثلاً بعد از پخش سريال شهريار كه چند بازيگر اردبيلي هم داشت، اردشير رستمي را به شبكه سبلان دعوت مي كنند ولي از فرهاد قائميان و من حتي اسمي هم به ميان نمي آيد. به چه دليلي؟ البته اينها مهم نيست. مهم اين است كه ارزش قائل نمي شوند. من از سال 72 تئاتر كار مي كنم. اين همه جايزه كسب كردم. من حتي تو روزنامه مليت تركيه هم مصاحبه كردم و گفتم كه من اردبيلي هستم. هميشه از خوبي هاي تئاتر و بازيگران اردبيل ياد مي كنم. ولي چرا بايد با من اين طور برخورد شود. مثلاً ارشاد يك سال پيش برنامه گذاشته بود براي تجليل از پيشكسوتان. از كساني تقدير شد كه بنظر من برخي از آنها شايسته تقدير نبودند ولي در عوض هيچ اسمي از من به ميان نيامد.

 بنظر من شما به اين چيزها نيازي نداريد.

نيازي ندارم ولي خب ناراحت ميشم. من نيازي به سكه و بازي تو تلويزيون ندارم. الان براي من بازي كردن تو تهران مهم نيست. من از كارهاي فعلي ام راضي هستم. ولي اينها توهين هستند.

مي خواهم اين را بگويم كه كارهاي بيضايي را هم در صدا و سيما و ارشاد تحويل نگرفتند. ولي اين باعث نشد كه چيزي از بيضايي كم شود. آنها بودند كه ضرر كردند.

 شما ناراحت نمي شويد از اينكه در سريالي بازي كنيد و يكي ديگر را دعوت كنند و شما را نه؟ نگاه كنند ببينند در صدا و سيما و تئاتر خودشون چه اتفاقي مي افتد؟ فكر و ذكر من فقط بازيگر شدن بود. س: شما بازيگري اول را گرفته ايد و اين يك اتفاق تثبيت شده است، كسي قبول بكند يا نه نبايد براي شما مهم باشد. ج: بله، ديگر مهم نيست. چون تصميم خودم را گرفتم. به هيچ عنوان ديگر به اسم اردبيل كار نمي كنم. چون واقعاً قلبم شكسته است.

  از اين تصميمتون مطمئن هستيد؟

به هيچ عنوان كار نخواهم كرد

 شايد الان عصباني هستيد كه اين حرف را مي زنيد؟

  آخه 2، 3 سال هست كه اين جريان ها اتفاق مي افتد.

خودتون فكر مي كنيد مشكل از كجاست؟

 شايد از تيپ من خوششان نمي آيد. شايد چون من راحت و رك حرف مي زنم. ..... نمي دونم.

 از صبا مهري تئاتر چه خبر؟ تئاتر را كنار گذاشته ايد؟

 نه، كنار نگذاشتم. خيلي دلم براي تئاتر تنگ شده.

 در تركيه موقعيت بازي تئاتر وجود ندارد؟ تئاترشون در چه سطحي ست؟

 تئاترشان كمدي ست. يك جشنواره تئاتر هست به اسم اكو كه تمام كشورهاي همسايه در آن شركت مي كنند.. امسال تئاتر اكو در استانبول برگزار ميشود و دبيرش و مسئول برگزاريش ايران است. احتمالاً‌ در تئاتري كه از ايران قراراست شركت كند من هم باشم. هنوز كاري انجام نشده

 در اين مدت متني خوانده ايد كه دلتان بخواهد آن را بازي كنيد؟

 نه، چنين متني نبوده.

 از نمايش هاي قبليتون كدام نقش بيشتر تو ذهنتان مانده كه دلتان بخواهد تكرارش كنيد؟

 قايقران را خيلي دوست داشتم. الان با آقاي كريم عظيمي ججين صحبت كردم كه يك متن اسطوره اي به زبان تركي بنويسد تا در تركيه اجرا كنم. چون اسطوره هاي ما براي تركيه اي ها جالب هستند.

 چرا ترجمه نمي كنيد؟ شما مي تونيد يك متن قوي را ترجمه كنيد. اون وقت هست كه مي تونه يك كار قوي حاصل بشه. و در اين موقعيت هست كه خودت خداي صحنه اي.

 بله. درست هست. مي خوام تا جشنواره تئاتر استانبول كه در آبان ماه برگزار مي شود كار كنم.

 آخرين تئاتري كه كار كرديد چي بود؟

 مربوط مي شود به سال 86. "سرگذشت انسانهاي سرگشته". به كارگرداني آقاي روح ا... جعفري. كار خيلي خوبي بود. من و تقي صفاري بازي كرديم. تقي صفاري راوي بود و من نقش يك دختر مسيحي را بازي مي كردم.

 در دومين دور اجراي " اژدها چهرك" شما حضور نداشتيد. چرا؟

 وقتي كه گروه تصميم گرفت برود آلمان، سريال شهريار به من پيشنهاد شد و من بخاطر شهريار نرفتم. شايد كار اشتباهي بود. نمي دونم. مجيد واحديزاده هم از دستم خيلي ناراحت شد. اما همين سريال شهريار بود كه باعث شد من وارد حوزه فيلم وسريال در تهران بشوم و به دنبالش در سريال "راه شب" بازي كنم.

  نقش شما در فيلم پاداش چي بود؟

 در "پاداش" نقش دختر تركيه اي را بازي مي كردم كه به مكه آمده بود. اين فيلم در مكه به سختي فيلمبرداري شد.

چرا توقيف شد؟

نمي دونم. شبيه مارمولك بود....حتي مي خواستند اسمش را مارمولك2 بگذارند. موضوع پاداش اين هست كه به اسم يك مرد جايزه سفر به مكه در مي آيد .در حالي كه اين مرد نماز نمي خونه و 3 تا زن دارد. مي رود مكه و به طور اشتباهي مجبور مي شود در آشپزخانه كار كند. از مدت ساختش سه سال مي گذرد و هنوز اكران نشده. البته نقشي بازي كردم كه براي خودم خيلي شيرين و جذاب هست. نقش يكي دختر تركيه اي را ايفا كردم كه در مكه با صابر ابر آشنا شده و عاشق هم مي شوند.

 به غير از پاداش و خسته دلان فعاليت ديگري داريد؟

 يك سريالي هفت قسمتي هست مربوط به هفته دفاع مقدس.

 با نقش تان راحت ارتباط برقرار مي كنيد؟

 من قراره نقشي بازي كنم كه مطمئن هستم همه تعجب مي كنند. نقش يك خانوم ترك كه مادر سه تا بچه است و شوهرش هم آقاي داوودنژاد خواهد بود كه يك مرد معتاد و جاسوس هست و اهل شمال. براي من كه هميشه نقش هاي معصوم و مظلوم را ايفا مي كردم نقش متفاوتي است.

 چرا در اكثر نقش هاتون يك پس زمينه تركي هست؟ مثل راه شب، شهريار، پاداش يا نقشي كه قرار بود در فيلم ملاقلي پور بازي كنيد؟

 شايد به اين دليل كه لهجه دارم. ولي نقش هاي فارسي هم بازي كردم. مثل خسته دلان يا تله فيلم هايي كه بازي كردم.

 به نظر من شما در نقش هاي فارسي لهجه تركي داريد و در نقش هاي تركي لهجه فارسي.

 اتفاقاً من به دوستانم مي گويم تو ايران لهجه تركي دارم و تو استانبول لهجه آذري. خلاصه همه جا لهجه دارم! يك مدت در شبكه سحر مجري گري مي كردم. ولي حرف زدن به اون زبان خيلي سخت بود.

 زبان استانبولي را كي ياد گرفتيد؟

 سال 80 بخاطر ادامه تحصيلم رفته بودم تركيه كه همان موقع ياد گرفتم.

براي آينده چه برنامه اي داريد؟ 

 تصميم دارم فعلاً در تركيه به فعاليتم ادامه بدهم. قرار بود در فيلم "ماحسون قرمزي گول" كه در مرز ايران ساخته مي شود بازي كنم كه بدليل مسئله حجاب نتوانستم.

  در تركيه چند كارگردان خوب پا به عرصه گذاشته اند. مثل فاتح آكين، نوري بيلگه جيلان كه به نظر مي آيد از عباس كيارستمي مايه گرفته باشند. ولي كم كم از تقليد دست كشيده و خود دست به ابتكار زده اند.

 خيلي دوست دارم با نوري بيلگه جيلان كار كنم. ولي ايشان فقط با خانومشان كار مي كنند.

 چون اين فيلمها پخش جهاني دارند، براي شما خوب خواهد بود. حتي اگر در يك سكانس بازي كنيد انگار كه در فيلم كيارستمي بازي كرده ايد.

درسته. اتفاقاً‌ تو تركيه از من خواستند رضا ناجي، بازيگر فيلم هاي مجيد مجيدي را بهشان معرفي كنم كه من هم شماره ايشان را به آنها دادم. 

 چند بار جايزه اول بازيگري زن استان را گرفته ايد؟ 

 نشمردم. ميقات، قايقران، اژدها چهرك و زه آشوب!

و يكبار هم دوم شديد !

 آن هم بخاطر پارتي بازي بود! من تعارف ندارم. در تئاتر واقعاً‌ مدعي هستم. نمي گويم از همه بهتر هستم ولي مطمئنم در تئاتر هر نقشي كه باشد از عهده اش خوب بر مي آيم. س: صبا مهري در تئاتر براي خودش يلي بود. ولي رفتنتان به فيلم باعث شد يك بازيگر خوب از تئاتر اردبيل حذف شود. ج: چون پول نيست. .....چه مي شود كرد؟ ...... دلم مي خواهد يك تئاتر مشترك با تركيه اي ها كار كنم. من نمي توانم كارگرداني كنم. از كارگردان- بازيگر بودن هم خوشم نمي آيد. چون بنظرم هر كسي جايگاهي دارد.

 حرف آخر:

  ممنون از شما و مجله تان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 13:26  توسط حمید رستمی  | 

یک عمر ترجمه :مصاحبه یی با رضا سید حسینی

رضا سید حسینی متولد 1305 اردبیل است و تا نوزده سالگی در این شهر زندگی کرده است. ترجمه های او از سال 1326 تا کنون برای خوانندگان آشناست. علاوه بر آن کتاب«مکتب های ادبی» او که نخستین بار در سال 1334 چاپ شد و بعد ها همواره در تکمیل آن کوشید- کتاب درسی چندین نسل از دانشجویان ایرانی بوده است به طوریکه حجم کتاب به بالای هزار صفحه رسیده است. استاد سید حسنی تا کنون چهل کتاب را به فارسی برگردانده است که از میان ترجمه های او ترجمه «ضد خاطرات» (به اتفاق ابوالحسن نجفی) و «امید» آندره مالرو بسیار مشهود است. از ویژگی های کار او در ترجمه، یافتن لحن و سبک نویسنده است. امری که اهل زبان می گویند در «ضد خاطرات» به کمال رسیده است. سید حسینی از زبان های ترکی استانبولی، ترکی آذری و فرانسه ترجمه می کند و هنوز که هنوز است در هشتاد و یک سالگی مثل یک جوان علاقمند و منظم، سرکارش حاضر می شود. او در ده سال گذشته بیشترین زمان خود را بر سر ترجمه «فرهنگ آثار» گذاشته که تا کنون شش جلد آن به بازار آمده و البته تهیه یک مجموعه دو جلدی از آثار مولفان و نویسندگان ایرانی و اسلامی هم در ادامه «فرهنگ آثار» پر کننده زمان استاد هستند. در یک ظهر بهاری در طبقه چهارم موسسه سروش واقع در تقاطع مطهری، مفتح تهران میهمان استاد بودیم که با بزرگواری تمام دو ساعت از وقتش را در اختیار ما گذاشت تا بگوید کتاب امیر ارسلان را تا آخر نخواند و سرگردان شد.

برگردیم به شصت هفتاد سال پیش، در آن زمان شما در خانواده یی سنتی در اردبیل رشد می کردید چگونه شد که به کتاب و کتابخوانی علاقمند شدید؟ چون آن زمان مقوله کتاب شاید انتخاب صدم یک نوجوان اردبیل هم نباشد؟

کتاب خواندن من از روزی آغاز شد که پدرم کتاب مختارنامه را به خانه آورد و چون خودش نمی توانست بخواند به من داد تا بخوانم، قرار شد که این کتاب را من برای جمع بخوانم. شب ها زیر کرسی جمع می شدیم و من می خواندم. خیلی شب های لذت بخشی بود. آن موقع پنجم ابتدایی بودم. بعد کتاب امیرارسلان را خواندم. مادرم می گفت مواظب باش این کتاب را تا آخر نخوانی. می گفت: «هرکس این کتاب را تا آخر بخواند سرگردان می شود». ما تا آخر هم نخواندیم و سرگردان شدیم.

در خیابان پهلوی (آن زمان) یک حسین آقا بود که کتابفروشی کوچکی داشت و کتاب کرایه می داد، فکر کنم طرف های سرچشمه بود. شروع کردیم به کرایه کردن کتاب با روزی دهشاهی، یک قران، کنت مونت کریستو، سه تفنگدار و... شروع کردیم به خواندن و نوشتن و شعر گفتن، یک غزل فرخی یزدی را استقبال کردم و به روزنامه «جودت» دادم و چاپ شد ولی زود فهمیدم که شاعر شدن به این سادگی ها نیست.

روس ها آمده بودند اردبیل، حدوداً شهریور سال 1320 بود که روزنامه های چاپ باکو را هم با خودشان آوردند. روزنامه یی بود به اسم «وطن یولوندا» که یک قطعه ادبی شیرینی چاپ کرده بود که من آن را ترجمه کردم. برای ترجمه چیز زیادی در دسترس نداشتیم و زبان فرانسه ام هم خیلی بد بود یک رئیس فرهنگی داشتیم به اسم «دیباج» که مرد بزرگی بود. پسرش «مرتضی» با من دوست و همکلاس بود. دیباج را دعوت کرده بودند به باکو، به پسرش گفتم که به بابات بگو تعدادی از این مجموعه های داستان را از باکو برای من بیاورد. آورد و دیدم که به خط سیریلیک است. ما نشستیم اول خط سیریلیک را یاد گرفتیم و بعد داستان بلند «نغمه شاهین» اثر ماسیم گورکی را ترجمه کردم و دادم به روزنامه جودت که چاپ شد. واقعا جرات زیادی می خواست.

بعدها به تهران آمدم و ترکی استانبولی یاد گرفتم، یک کتابفروشی کوچکی بود زیر کلوپ حزب توده در خیابان فردوسی، پیرمردی بود که از ترکیه امده بود و کتابهای ترکی می آورد و می داد ترجمه می کردند. من به او گفتم که اگر من کتاب های خاصی بخواهم می توانی از ترکیه بیاوری؟ گفت: «آره» و من بعضی از کتابهای ادبی را لیست کرده بودم که به او دادم و این فتح بابی شد برای ترجمه از ترکی استانبولی به فارسی.

فضا و بافت شهری آن زمان اردبیل چگونه بود؟

من در مدرسه «تدین» درس می خواندم بعد رفتم مدرسه «صفوی». در سال 1320 که روس ها به اردبیل آمدند، پانزده سال داشتم و به طور کلی یک محیط از دیکتاتوری در آمده بود و بلافاصله تشکیل حزب توده و سخنرانی ها و... یادم هست که احمد اصفهانی- که بعد ها با هم رفیق شدیم از طرف حزب توده آمده بود رفته بود بالای چارپایه یی و سخنرانی می کرد، با کت و شلوار سورمه ای خیلی قشنگ و شیک و موهای فرفری و در استانبول درس خوانده، ما هم می رفتیم طرفش و جوان ها دورش را می گرفتند. شعرهای ناظم حکمت را برای ما می خواند که جرقه اولیه یادگیری ترکی استانبولی از همین جا زده شد. چند تا از کتاب هایش را هم به من داد. بعدها در تهران دوستی مان هم ادامه پیدا کرد که بعدها زندانی اش کردند. از دوست های آن زمانمان در اردبیل سلیم طاهری بود که در دارایی کار می کرد که با عبداله توکل رفیق بود و توکل هنوز دانشکده حقوق را ول نکرده بود موقع تعطیلات که می آمد اردبیل با هم در خیابان ها قدم می زدیم و در همین قدم زدن ها بود که من گفتم تصمیم دارم برای ادامه تحصیل به تهران بروم. این جوری شد که من همراه سلیم طاهری و عبداله توکل آمدم به تهران. توکل از رشته حقوق انصراف داد و در دانشکده زبان های خارجی همکلاس ابوالحسن نجفی، اسماعیل سعادت و هوشنگ اعلم شد. من هم بچه شهرستانی که خیلی می خواستم مودب باشم. این هوشنگ اعلم یک متلک گوی وحشتناکی بود. یک بار در خیابان استانبول داشتم با توکل راه می رفتم که برخوردیم به هوشنگ اعلم. هوشنگ اعلم شروع کرد با توکل گفتن و خندیدن، من هم به عنوان اینکه باید بچه بسیار مودبی باشم همانطور خبردار ایستاده بودم که برگشت به من نگاه کرد و به توکل گفت: «این آقا چاقوکش اتون هست؟»

در محله عرب ها در یکی از خانه های قمر خانومی اتاقی اجاره کردیم و من و توکل و طاهری هم خانه شدیم. من در سال 1324 به تهران آمدم که تازه دموکرات بازی داشت شروع می شد. اوایل در خیابان فروردین خانه گرفتیم.

خیابان فروردین زمین اش سنگلاخ بود و بالاتر از آن فقط ساختمان دانشگاه بود و هنوز تهران ساخته نشده بود. بعد من از مدرسه پست و تلگراف قبول شدم. مدرسه پست و تلگراف در سه راه امین حضور بود. سه راه امین حضور پایین خیابان برق است ناچار شدیم که آن نزدیکی ها یک اتاق بگیریم که داستانی خنده دار داشت و مسخره بازی های زیادی می کردیم.

ما در اردبیل خانه یی داشتیم که توی حیاطش انواع درخت های میوه بود و تالار پنج دری اش گذشته از اورسی ها که همه شیشه بندی داشتند بالایش به بلندی دو متر و طول 10 متر شیشه بندی بود.

الان هم این خانه هست؟

نه. این خانه را میراث فرهنگی نگاه داشته بود. این اواخر خیلی دلم می خواست که وزارت ارشاد این خانه را برگرداند به خودم و تعمیر کنم و بروم داخلش زندگی کنم. خیلی خوشم می آمد بعد معلوم شد آن کسی که خانه را از ما هفت هزار تومان خریده بود چون می دانست میراث فرهنگی اجازه تخریب و دوباره سازی آن را نمی دهد. آنجا را جوری به حال خود ول کرده بود که ویران بشود اخیراً رفتم دیدم که فقط زمین اش مانده است!

کدام محله بود؟

راسته بازار و آن دو تا کاروانسرا که دارد از آن یک کوچه باریک هست که می آید و می خورد به حمام میرزا حبیب، توی آن کوچه سمت راست خانه آخر یا ما قبل آخر. سال پیش در قضیه عمران صلاحی با بچه ها رفتم دیدم که دیگر خانه نیست. حیف شد!

در طور نوزده سالی که در اردبیل بودید جمع ادبی خاصی با دوستان نداشتید؟

نه به آن شکل ولی مثلاً شاگرد اول کلاس ما در مدرسه صفوی «محمد کاری» بود که الان دکتر محمد کاری استاد زبان فرانسه و بازنشسته دانشگاه علامه طباطبایی است که ما با هم در پروژه فرهنگ آثار کار کرده است. با نادعلی همدانی همسن نیستم با دادش کوچک ایشان هم سن بودم و در نتیجه در آن برهه دوستی خاصی با هم نداشتیم ولی با دکتر «مصطفی موحد» دوست بودیم که بیشتر از ما به ادبیات می پرداخت بعدها که دکتر قلب و عروق شد از این وادی فاصله گرفت. «عبداله توکل» هم بود که رفت! آن موقع مردم چندان با ادبیات سر و کار نداشتند.

یک معلم ادبیات تریاکی داشتیم که ادبیا را خیلی خوب می دانست موقعی که داستان «ماکسیم گورگی» را ترجمه کردم و در «جودت» چاپ شد رو به بچه ها کرد و گفت: «بچه ها این سید را می بینید این با شما خیلی فرق دارد این کله اش بوی قورمه سبزی می دهد».

حالا شما بیایید برای من معنی کنید بوی قورمه سبزی دادن کله یعنی چه؟ واقعاً نمی دانستم. مدت ها طول کشید تا فهمیدم که آدمی که کله اش بوی قورمه سبزی می دهد یعنی چه؟

وضع مطبوعات اردبیل چطور بود فقط «جودت» چاپ می شد؟

یک کتابفروشی صابر بود که اون هم یک نشریه ای چاپ می کرد که بد نبود.

«محمد ذکری» هم بود که پارسال فوت کرد و آن زمان نشریه دامن حق» را در می آورد!

(با ذوق و شوق) ذکری کی بود؟ همان که در محضر کار می کرد!

بله!

ما با هم کار می کردیم... من همیشه شاگر اول بودم... بعداً که به سن بلوغ رسیدم چنان فکرهای عجیب و غریب به ذهنم هجوم آوردم که رد شدم. آن قدر ناراحت شدم که تصمیم گرفتم درس را ول کنم. رفتم محضر برای خودم کار پیدا کردم. محضر آقای علومی... پیرمرد دانشمندی بود... دوران خیلی جالبی بود... در مطلبی که برای نشریه شما در مورد دکتر همدانی نوشته بودم اشاره کرده بودم که در یک از رمان هایش به چیزهایی اشاره کرده است که من بعضی از آنها را می دانم. می دانم کتاب «درد عشقی...» را خوانده اید یا نه... آن خانمی که قهرمان داستانش است به محضر علومی می آمد من وقتی این کتاب را می خواندم، قیافه آن خانم یادم می آمد... من یک سال در محضر کار کردم... آنجا با «ذکری» همکار بودم ولی نشریه در آوردن اش را من ندیدم. احتمالاً تهران بودم!

با مرحوم توکل چگونه شروع به ترجمه کردید؟

«توکل» فرانسه می دانست و می رفت از دست فروش ها کتابهای ارزان قیمت فرانسوی را می خرید و برای ما تعریف می کرد و در مجله «صبا» هم ترجمه هایش چاپ می شد. دست مرا هم بند کرد تا من هم از ترکی ترجمه کنم. می نشستیم متن فرانسه را با متن ترکی مقایسه می کردیم. این کار سبب می شد که هم، فرانسه من خوب شود و هم ترکی استانبولی ام. شش کتاب اول را با توکل ترجمه کردم بعد توکل رفت نظام وظیفه به کرمانشاه. من هم از طرف اداره رفتم آنجا. «بیست و چهار ساعت از زندگی یک زن»، «مالک سانفرانسیسکو»، «مکتب زنان»، «در تنگ» و...

من یک شانس دیگر هم که آوردم این بود که در مدرسه پست و تلگراف معلم فرانسه مدرسه ما «پژمان بختیاری» (شاعر معروف) بود. به این ترتیب من خیلی روی زبان فرانسه تکیه کردم. بعدها هم من دو متن ترکی استانبولی و فرانسوی را جلویم می گذاشتم و با تطبیق متون ترجمه می کردم.

بعد از اتمام مدرسه پست و تلگراف به اداره پست و تلگراف رفتم چون من تکنسین خوبی بودم از اول هم علاقه خاصی به آچار و پیچ گوشتی و اینها داشتم و از طرفی زبان هم خوب می دانستم. امتحان گرفتند و من قبول شدم و برای شش ماه مرا فرستادند به بلژیک. این اولین برخورد من با دنیای خارج بود و در سال 1334 بود که کتاب مکتب های ادبی را در 200 صفحه نوشتم.

چگونه سر از دنیای ژورنالیسم در آوردید؟

اوایل در مجلات اطلاعات جوانان و امید ایران گاهی سر دبیر می شدیم گاهی مسئول صفحه که خوب هم مفید بود یادم هست در مجله اطلاعات جوانان مسابقه داستان نویسی گذاشته بودیم محمد علی سپانلو برنده مسابقه شد. بعداً در سال های 37، 38 ابوالحسن نجفی سردبیر مجله «سخن» بود که می خواست برای ادامه تحصیل برود. من یک داستان از «پیراندللو» ترجمه کرده بودم و در «سخن» چاپ شده بود که دکتر خانلری مدیر مسئول «سخن» خوشش آمده بود. در جلسه ماهانه دوستداران «سخن» نجفی دست من را گرفت و برد پیش دکتر خانلری و گفت که این «سید حسینی» همان مترجم داستان «پیراندللو» است. بعد گفت که من می خواهم بروم فرانسه و بنا به سوابق و تجربیات اش می خواهم از این به بعد سردبیر «سخن» شود. بعد از دو سه سال هنوز نجفی فرانسه بود و که من برای ادامه تحصیل رفتم فرانسه. سردبیری در سخن چیز خاصی بود. معمولا خانلری کسی را به عنوان سردبیر نمی شناخت همه چیز دست خودش بود کسی که با او کار می کرد دستیارش بود ولی خوب خیلی مفید بود. من بعد از یکی دو سال که برگشتم باز هم شدم سردبیر «سخن». «خانلری» فارسی نویس خوبی بود هم زبان می دانست هم زبان شناس بود. کلا معلم خوبی برای ما بود. کار با خانلری باعث شد که از این رو به آن رو شوم. دکتر خانلری گاهی مقالاتی ترجمه و چاپ می کرد. یک بار یک مقاله از «فلسفه خوشبختی» آلبر کامو ترجمه کرده بود که قرار بود در سه شماره چاپ شود. دو شماره چاپ شد اشتیم شماره سوم را جمع و جور می کردیم که من هی گفتم: «دکتر مقاله ات؟! دکتر مقاله ات؟! «گفت» من دیگه حوصله اش را ندارم قسمت سوم را تو ترجمه کن! «گفتم:» دکتر من نمی تونم. زبان شما چیز دیگری است «گفت: نه» برو ترجمه کن! من هم رفتم با ترس و لرز ترجمه را تمام کردم و چاپ شد. مجله که در آمد در جلسه هفتگی سخن دوستمان کیکاوس جهانداری به دکتر خانلری گفت: « دکتر این قسمت سوم مقاله اتان عجب قشنگ ترجمه شده، خیلی خوب بود!» دکتر هم خندید و گفت: «من ترجمه نکرده بودم سید حسینی ترجمه کرده بود!» چنان کیفی کردم که به خودم گفتم مثل اینکه امروز گواهینامه ترجمه را گرفتم.

در تلویزیون هم فعالیت داشتید؟!

اول در رادیو بودم. مقاله و برنامه های ادبی ترجمه می کردم. بعد هم رییس کمیته ادبی بودم. تا اینکه تلویزیون رادیو را هم تحویل گرفت و ما هم رفتیم تلویزیون. بعد سردبیری تماشا (نشریه تلویزیون) را به ما دادند و دو سه ماه نگذشت که قافی دادیم و کار بیخ پیدا کرد و ما را دستگیر کردند و انداختند زندان. قطبی- رییس وقت تلویزیون- در ژاپن بود، شنیده بود که ما را گرفته اند زود خودش را رساند و رفت پیش شاه. گفته بود این آدم عصبی ست می ترسم به اینها یک چیزی بگوید و تپانچه یی چیزی در پرونده اش بگذارید شاه خندیده بود و گفته بود که مگر ترک است. قطبی جواب داده بود که هم ترک است و هم سید! خندیده و گفته بود که تحقیق کنند اگر عمدی در کار نبوده ولش کنند. آمدم بیرون و گفتم که دیگر به مجله تماشا نمی روم. گفتند که اگر تو نیایی می گویند که ساواک بر قطبی پیروز شده ولی خب آنها خودشان یک سردبیر فرستاده بودند پسر خوبی هم بود. همشهری مان هم بود. امسش «فیروز فولادی» بود و پسر «جوزی خان» و نوه «عظمت خانوم» بود.!

این «عظمت خانوم» کی بود؟!

«عظمت خانوم» رییس ایل پولادلو بود. رضا شاه وقتی آمد این شروع کرد با سربازهای رضا شاه جنگیدن.

سرلشکر طهماسبی را فرستاده بودند آنجا، این هم چهار تا پسر دلاور داشت. پسرها گفته بودند که مادر با شاه مملکت نمی شود جنگید. گفته بود: «شماها زنید...!» خودش آمد رییس قشون اش شد و تمام پسرهایش کشته شدند. خودش را هم گرفتند و انداختند توی زندان. یکی از پسرهایش «جوزی خان» بود. «فیروز فولادی« پسر جوزی خان بود. در آلمان درس خوانده بود و از چپ های دو آتیشه بود و در آلمان زده بود توی گوش رییس دانشگاه و بیرونش کرده بودند. از آنجا رفته بود فرانسه و چین و برگشته بود ایران. اینجا مدتی اذیتش کردند و بعد معاون تلویزیون پر و بالش را گرفت و بعد به عنوان سردبیر «تماشا» فرستادند. من اوایل فکر می کردم که ساواکی ست ولی بعد ها دیدم که چه آدم نازنینی است کلاً همه چیز را به مسخره می گرفت. آن موقع منوچهر آتشی مسئول صفحه ادبی ما بود یک شعر چاپ کرده بود: «شنبه سوراخ، یکشنبه سوراخ... جمعه همه سوراخ ها در چاه! ساواک نشریه را توقیف کرد با این استدلال که نظام را متهم کرده ایم که شش روز هفته می کشد و روز هفتم می ریزند به چاه. فیروز پولادی خیلی قشنگ از شعر دفاع کرد که این مفهوم ادبی دارد و فلان و فلان و اینکه من اجازه داده ام چاپ شده. این حرف هایش جان من و منوچهر آتشی را نجات داد. از این کارها زیاد می کرد. در سال 55 شامی دادند و استعفای ما را قبول کردند.

پس در بحبوحه انقلاب شما تقریبا بیکار بودید؟

«تورج فرازمند» رفیق من بود سال های آخر، رییس رادیو و تلویزیون شده بود. من می دانستم که «تورج» ول کن من نخواهد بود به همین خاطر یک بیماری قدیمی که داشتم را بهانه کردم، ما را معرفی کردند بیمارستان و ما رفتیم اتاق عمل ... موقعی که انقلاب شد من دوران نقاهت را می گذراندم و در خانه دراز کشیده بودم و رادیو لندن را گوش می کردم. تورج هم هر روز تلفن می کرد و می گفت: «شنیدم خوب شدی- پاشو بیا سرکارت!» من که استعفایم را فرستادم خیلی ناراحت شد. بعد روز بیستم بهمن سوار ماشین شدم. همین ماشین قراضه یی که باید الان به اداره فرسودگی تحویل اش بدهم آن موقع نوی نو بود. سوار شدم و رفتم به طرف رادیو و تلویزیون. استودیو دست بچه ها بود و رییس و این جور قضایا نبود و بعد هم که انقلاب شد قبلا شاه حسینی مدتی مرا رییس شبکه دو کرده بود به همین خاطر وقتی قطب زاده پرسیده بود رییس شبکه دو کجاست؟ همه من را نشان داده بودند. آن موقع کمال خرازی مدیر طرح های قطب زاده شده بود. خرازی برگشت و گفت: «آقای سید حسینی شما قبلا در این کار تجربیات زیادی دارید ما چه کار کنیم تا از شر این فیلم هایی آمریکایی خلاص بشویم؟» من گفتم که فیلم های امریکایی چندان مطرح نیست مساله اصلی شرکت های آمریکایی است که مثل هفت خواهران سینمایی بازار را در دست دارند. شما می خواهید از اینها خلاص شوید! والا در خود آمریکا هم فیلم های مخالف سیاست های حاکم فراوان است. اروپا هم که معرکه است. گفت:«پس شما بروید چکسلواکی، انجا جشنواره فیلم های تلویزیونی هست و از آنجا فیلم انتخاب کنید.» بعد از این سفر چند جا هم برای انتخاب فیلم رفتیم. بعداً دیدم که یک نامه یی آمد در آن نوشته بود که به دلیل بازنشسته مخابرات بودن قرارداد شما لغو می گردد باخودم فکر کردم تلویزیون بدون من چه کار خواهد کرد؟ جالب اینجاست که سال های پر بار زندگی من بعد از آن بوده است. من به این نتیجه رسیدم که تا آن موقع که مدیریت می کردم داشتم از کیسه می خوردم. هر چه می دانستم تحویل داده بودم و فرصت برای کتاب خواندن نداشتم. بعد از آن قضیه شاید من هزار جلد کتاب خواندم. رفتم مدرسه رازی مدتی درس فرانسه دادم. بعد «ضد خاطرات» را با نجفی کار کردم. بعد «امید»، «مالرو» را ترجمه کردم. سالهای خیلی پرباری بود جوری که خوشحال بودم که اخراج شده ام. سه سال عضو هیات علمی دانشنامه جهان اسلام بودم.

فرهنگ آثار کی پیش آمد؟

مهندس فیروزان، مدیر سروش در نمایشگاه کتاب یقه من را گرفت و گفت که بچه ها من را عقده یی کرده اند و همیشه از مدیر قبلی شان به نیکی یاد می کنند. گفتم من را هم عقده یی کرده اند چون می گویند که یک مدیر خوب پیدا کرده ایم. بعد در شورای کتاب سروش «فرهنگ آثار» را پیشنهاد داده بودند. آقایان نجفی، سمیعی و سعادت این کار را بر عهده گرفته بودند که ما هم به آنها پیوستیم و تا حال شش جلد آن چاپ شده است.

استاد! بعد از مهاجرت از اردبیل ارتباطتان به کلی با سرزمین مادری قطع شد یا گاهاً رفت و آمدی می کردید؟

نه تقریبا قطع شد. در این مدت خیلی کم پیش آمده که برگردم به اردبیل. یک بار که در بزرگداشت «عمران صلاحی» رفتم. یکی بار هم چند سال پیش به همت بچه های ادبیات داستانی بود که رفتم و خانه مان هم آن موقع سالم بود. اما یک بار از طرف مخابرات به یک ماموریت اداری رفتم که فقط چند ساعتی از شب را دوام آوردم. خیلی حالم بد شد، دیدم هیچ کس من را نمی شناسد. من هم هیچ کس را بد جوری گریه ام گرفت. آدم در شهر خودش غریب باشد خیلی بد است. نتوانستم تحمل کنم و به همکارم گفتم برویم. من نمی توانم بمانم.

کی بازنشسته می شوید!

من اگر کار نکنم می میرم. نمی توانم بیکار بمانم. یک لحظه که بیکار می شوم، خودم را گم می کنم، گیج می شوم. گذشته از این، در این سن و سال به علت دیسک کمر، پا دردهای شدید دارم و اگر در خانه بمانم فلج می شوم.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:44  توسط حمید رستمی  | 

گفتگو با اردشیر رستمی

یک عمر تنهایی 

 

ما قبلاً اردشیر رستمی را به عنوان کاریکاتوریست می شناختیم. حالا وجه دیگری از زندگی شما را به عنوان یک بازیگر بر صفحه تلویزیون می بینیم. اطلاعات بیشتری می توانید از خودتان ارائه کنید.

 من هنوز هم خودم را یک کاریکاتوریست می دانم. در حاشیه رود ارس به دنیا آمده ام. طرف های روستای «ابوالقاسم نباتی». دغدغه هایم هم زمین و خاک و آسمان و انسان.

چه جوری به تهران رسیدید؟

کوچ کردیم ... دست تقدیر بود... از زاهدان و کرمان و بندرعباس ... پدر کار می کرد و ما هم دنبال اش بودیم...

شغل اشان چی بود؟

شغل آزاد داشت.

زندگی در شهرهای متفاوت چه تأثیراتی روی شما گذاشت؟

سرزمینم را بیشتر می شناختم.

کاریکاتور را چه موقع کشف کردید؟

از کودکی نقاشی کار می کردم. نقاشی های سورئال می کشیدم بعد دیدم که حرف هایم زیاد است و نمی توانم تمام حرف هایم را در قالب نقاشی بزنم شروع کردم به کشیدن کاریکاتور حدوداً سال 72 بود. به خاطر فقر موجود در خانواده هیچ وقت به نقاشی به عنوان یک شغل نگاه نمی کردند و اصلاً باور نداشتند که از راه هنر می شود روزگار گذراند. بعدها که بیشتر نقاشی می کردم مرا به عنوان نقاش پشت وانت بارها شناسایی می کردند و به من می گفتند: تو می خواهی نقاش ماشین ها بشوی؟ اما من 10 سالم که بود پیکاسو را می شناختم و به امثال او فکر می کردم؛ رامبراند، گوگن، ونگوگ، سزان و... باور می کنید اگر بگویم که هنوز هم فامیل های ما نمی دانند من مشغول چه کاری هستم؟! البته در این میان کسانی را هم داشتم که تشویقم می کردند. عمه ام یکی از آنها بود.

فعالیت های مطبوعاتی را چگونه شروع کردید؟

سال 72 با مجله طنز و کاریکاتور شروع کردم. بعد مجله ملون ... بعد رفتم روزنامه های ابرار و کیهان.

چه جوری شد که سر از سریال شهریار درآوردید؟

من مدتی در مجله کارنامه همکاری می کردم. یک روز خانم «نگار اسکندرفر» – مدیر مسؤول مجله – به من زنگ زد و پیغامی را از طرف حبیب رضایی به من داد. رضایی با اینکه دوست من بود اما به خانم اسکندرفر گفته بود تا پیشنهاد بازی در نقش جوانی شهریار را به من بدهد. قبلاً آشنایی خاصی با کمال تبریزی نداشتم و چند ماه طول کشید تا بپذیرم و با شرط و شروطی که شفاهی بود پذیرفتم این کار را انجام دهم.

من البته نمی خواستم بازی کنم ولی وقتی دیدم که کسی جز من نمی تواند این کار را انجام دهد و به همین خاطر پذیرفتم. چون هر کسی غیر از من می خواست این کار را انجام دهد خراب می کرد به همین دلیل من هم سعی کردم هر کمکی از دستم برمی آید دریغ نکنم. چون من دین بزرگ نسبت به شهریار و شعر داشتم که می خواستم آن را ادا کنم.

چرا فکر می کنید که هیچ کس نمی توانست این کار را بکند؟

چون نمی توانست دیگر. اگر شما به سریال نگاه کنید متوجه می شوید که هیچ کس نمی توانست حتی درصد کمی از تلاش های من را برای ایفای نقش انجام دهد. من یک عمر با شعر شهریار و شخصیت اش زیسته بودم.

قبل از این سریال چه دیدگاهی نسبت به دنیای بازیگری داشتید؟

همان دیدگاهی که الان هم دارم... با هنرمندان دیگر تفاوت زیادی دارند. به عنوان مثال هنرمندان رشته های هنرهای تجسمی، درون گرا هستند ولی بازیگران برون گرا هستند. آنها دوست دارند که از طرف مردم دوست داشته بشوند. شناخته بشوند… تحسین بشوند. من خود شخصاً دوست ندارم که مردم زیاد من را بشناسند. ولی بازیگران نیازمند این واکنش های مردمی هستند.

اصلاً علاقمند به بازیگری نبودید؟

نه هیچ وقت! حتی در دوران کودکی.

هیچ گاه بازیگری را تحسین نکرده اید؟

 چرا… آنها همه هنرمند بودند بازیگر نبودند. مثلاً من چند تا بازیگر خیلی خوب رو می شناسم که دوست شان هم دارم. بازیگران فیلم های کلاسیک مثلاً مارلون براندو، همفری بوگارت و... ولی همه آنها هنرمند هستند، بازیگر نیستند.

چه شناختی از شهریار داشتید؟

خیلی شناخت داشتم. تنهایی هایم را در کودکی و نوجوانی با او سپری کردم. اون در تهران بود منم در تهران بودم. یواش یواش که در تهران بزرگ می شدم یک حس غربت مشترک بین امان به وجود می آمد. شعر، ما را بیشتر به هم پیوند می داد چون من به شعر یک علاقه دیرینه دارم. ما با هم دردهای مشترک داشتیم.

چه تلاش هایی را برای رسیدن به شخصیت شهریار به کار بستید؟

تلاش خاصی نکردم… شناختی که من از شخصیت شهریار داشتم، قبلاً در وجودم نهادینه شده بود. من شهریار را به صورت کامل می شناختم.

شهریاری که در سریال تصویر شده است تا چه حد ذهنیت شما از نقش بود و تا چه حد ساخته و پرداخته نویسنده و کارگردان؟

ببینید من اصلاً با خط داستان کاری ندارم و وارد آن نمی شوم. اصلاً ربطی هم به من ندارد. داستان به نویسنده و کارگردان ربط دارد. چیزی که به من مربوط است این است که من درونیات و خلقیات یک هنرمند را نشان بدهم. تمام داستان به نویسنده و کارگردان مربوط می شود ولی تمام چیزهایی که مربوط به شهریار و کارهایی ست که او انجام می دهد، من انجام می دهم، چون هیچ کس از آن مجموعه به اندازه من شهریار را نمی شناخت. گاهی در فیلمنامه توضیحاتی داده شده بود که من احساس می کردم اشتباه است و تغییرش می دادیم.

مثل اینکه فیلمنامه در مقاطعی تغییرات اساسی پیدا کرده و نویسنده عوض شده است و آقای قادری نویسنده قبلی کنار رفته اند.

نه کلاً فیلمنامه ها متفاوت بودند و این فیلمنامه یک فیلمنامه جدا بود، اصلاً ربطی هم به همدیگر نداشتند. قبل از این هم سه وارسیون از شهریار ساخته شده بود که فکر می کنم این چهارمین نگرش به زندگی شهریار در قالب تصویر است که آن سه تا ضعیف از کار درآمدند هر چند که این یکی هم چندان تعریف ندارد.

اگر شما نویسنده اثر بودید چیزی متفاوت تر از این درمی آوردید.

حتماً... هر رسانه یی ویژگی ها و محدودیت های خاص خودش را دارد… صدا و سیما وقتی یک بودجه یی را اختصاص می دهد سریال خودش را می سازد و اصلاً به سایر دغدغه ها کاری ندارد. چیزی که من در شهریار می بینم و اگر نویسنده و کارگردان باشم به تصویر  می کشم یقیناً قابل نمایش نیست.

شما بیشتر از چه دیدگاهی به شهریار نگاه  می کنید؟

از دیدگاه هنر و جنون اش … یک جنون خیلی مقدسی برای خودش دارد… که آن جنون هنرمند را می سازد… و شما تکه هایی از آن را در شخصیت شهریار می بینید… که حاصل کار فیلمنامه نویس و کارگردان نیست … چون اگر این جوری بود کل کار درمی آمد و شهریار وصله ناجوری بر بدنه سریال جلوه نمی کرد … همه اینها  مربوط به تفاوت این شخصیت با شخصیت های دیگر مجموعه است که اینها را من
می دانستم و به کار بستم… که چقدر این تفاوت وجود دارد و چقدر زیباست این جنون.

 

خودتان هم تجربه عشقی مشابه شهریار داشته اید؟

نه… ولی از ده سالگی با شعرهای شهریار بزرگ شده ام… بعدها می رفتم به آن مکان هایی که او آنجا زندگی کرده و شعر گفته … توی لاله زار و…

احساس می کنید که هنگام شعرخوانی لحن تان خیلی شبیه لحن شهریار است؟

بعله… بعله…

در سریال به وجود آمد و یا قبلاً هم اینگونه بود؟

نه از قبل بود… مدت هاست که اینگونه است… در شعرهای ترکی بیشتر احساس می شود.

 

راجع به ادبیات سرزمین مادری نظرتان چیست؟

فکر می کنم بدون آن نمی شود به جایی رسید… احساس می کنم اگر اون رو از آدم بگیرند باید کس دیگری بشود… برای همین شما می بینید که روشنفکران از جاهای مختلف دنیا وقتی جاهای مختلفی می روند کم می آورند برای اینکه منابع تغذیه اشان فرق دارد مگر اینکه وارد سیستم آنجا بشوند. به عنوان مثال وقتی روشنفکران ها به امریکا و اروپا می روند کم می آورند مگر اینکه وارد سیستم آنجا بشوند. یعنی کس دیگری بشوند و البته بتوانند یک کس دیگر بشوند و البته بتوانند یک کس دیگر بشوند که خیلی ها نمی توانند کس دیگر بشوند.

تا چه حد خودتان را مدیون این فرهنگ سرزمین مادری می دانید؟

خیلی زیاد... خیلی زیاد... و همان ها باعث شد که من فرهنگ جهان را بشناسم…  ادبیات جهان را بشناسم… من شاید شعر ترکی زیادی از حفظ نباشم ولی یک هفته شبانه روز می توانم شعرهای جهان را که از حفظ هستم بخوانم و تمام نشود و اینها به خاطر این است که فرهنگ خودم آنچنان تأثیری در من گذاشته که از دیگران هم بتوانم بیاموزم. مثلاً در بایاتی می گوید:

 «عزیزیم داش داشی/ تورپاق داشی داش داشی/ نادانن بال یمه / عاقیللی نن داش داشی»

آدم اگر عاقل باشد می تواند جهانی باشد و به سرزمین و قوم خاصی تعلق ندارد یا: «عزیزیم مردانا/ سوزوی ده مردانا/ قورخاغا اوغول دئمز/ ایگیت آتامردانا»

از بروز اندیشه ات نترس بگو. اگر بترسی فرزند پدر و مادرت نیستی. این فرهنگ به من یاد می دهد که جلوی خیلی چیزها بایستم و بخواهم جهان جدیدی را تجربه کنم. من جاهای دیگر را هم نسبتاً می شناسم ولی تمامی این تأثیرات را از فرهنگ خودم گرفته ام.

 

شما یک زبان پالوده یی در تکلم به زبان ترکی دارید که به عنوان کسی که سال ها در تهران زندگی کرده اید تا حدودی موجب تعجب و تفاخر است. چگونه به این سلامت زبانی رسیده اید!؟

من چون در تهران تنها بودم و کسی دور و برم نبود فقط کتاب می خواندم و با آن بزرگ شدم. چون کارگری می کردم و کارگرها اغلب از روستاها می آمدند، که رابطه ام با آنها خیلی قوی بود.

از طرفی به دلیل مطالعه زیاد واژه هایی که اغلب منسوخ شده اند را خیلی زیاد می توانستم در محیط اطرافم پیدا کنم. شاید به همین دلیل است که الان واژه هایی که در ترکی استعمال می کنم حدود بیست درصدش کاملاً منسوخ شده است و به کار نمی رود مگر در جاهای خیلی دور و توسط آدم های قدیمی. من با آنها بزرگ شده ام چون ریشه من آنها هستند. من خیلی از ترانه های فارسی را به ترکی تبدیل کرده ام. «زهره» داریوش رفیعی، «تو ای پری کجایی؟» آقای قوامی را. اینها را ترکی کرده بودم و برای کارگرها می خواندم تا آنها هم با فرهنگ فارسی آشناتر بشوند.

مثلاً:

«شبی که آواز نی تو شنیدم / چو آهوی تشنه به سوی تو دویدم / دوان دوان تا سرچشمه رسیدم...

او گجه کی نی وون سسین ائشیدیم / سوز مارال کیمی دالینجا گئتدیم / قاچا قاچا بولاخ باشینا یئتیشدیم / سنون نئیونن بیر نشان من گؤرمدیم / سن آی...

مثل اینکه زندگی پرفراز و نشیبی داشته اید نه؟

آره تا حدودی... خانواده... مشکلات ... فقر...

اصلاً آدم نمی تواند هضم کند، آدمی مثل شما با آن لطافت و شاعرانگی که در کارهایتان می بینیم، کار زمختی مثل کارگری هم بکند!

من شانزده سال آهنگری کرده ام... (سکوت) از نه سالگی به بعد...

تأثیرش را در کارهایتان نشان نمی دهد!

ربطی به کارم نداشت... روحیه من پشتوانه هایم بودند که من را حفظ کردند... من آرمان هایم مقدس بودند... آرمان هایم نرم بودند... آهنگری کردم که مردم خانه اشان گرم باشد... به نظر من آدم هایی که توی کار آهن هستند آدم های نرمی هستند!

لابد آن شعر دوران ابتدایی را هم می خواندید: به دست آهن تفته کردن خمیر...

آره... مال کودکی هایم بود.

احساس می کنید دین تان را نسبت به شهریار ادا کرده اید؟

من کار خودم را انجام داده ام و اطمینان دارم که هیچ کس به اندازه ده درصد من هم نمی توانست از عهده کار برآید.

تا به حال شهریار را در خواب دیده اید؟

نه، خواب نه... ولی در واقعیت خیلی وقت ها کنارم بوده وجودش را حس کرده ام.

از نزدیک دیده بودیش؟

نه ... فقط یک بار از دور دیدم... که اصلاً صحبت هم نکردیم...

اگر همین الان شهریار از در بیاید چکار می کنید؟

کار خاصی نمی کنم... می گویم بفرمایید بنشینید یک چایی بزنیم... من با برخی از شاعران زندگی می کنم ... ناظم حکمت، پابلونرودا، اکتاویوپاز، فروغ فرخ زاد، حافظ و مولانا یکی اش هم شهریار است... اینها رفقای من هستند صبح تا شب باهاشون راه می روم... حرف می زنم... کلاً زندگی می کنم.

خیلی وقت است که در دنیای کاریکاتور مطبوعاتی حضور چندانی ندارید؟ به خاطر سریال بود یا علت دیگری داشت؟

یک بخش آن مربوط به درگیری هایم در جریان مجموعه شهریار بود و بخش دیگر و مهم تر آن این قضیه است که مطبوعات در حال حاضر آن نقشی که من می خواستم در جامعه بازی نمی کنند و عقب مانده اند. این یک ننگ برای مطبوعات است که از مردم جامعه عقب بمانند.

اردشیر رستمی کاریکاتوریست را ترجیح می دهید یا بازیگر را؟

من هنرمندم. ولی خب کاریکاتور را ترجیح می دهم.

در دوران مدرسه در گروه تئاتر عضو بودید؟

بعله... هم نویسنده بودم هم کارگردان و هم بازیگر... تا دوران سربازی هم این علاقه ادامه داشت.

در کاریکاتورهای شما «زن» به عنوان یک عامل تکرار شونده حضوری دائمی دارد، چرا؟

چون مدیونش هستم... اول موجودیت خود زن... بعد مادرم و بعد همسرم... به خاطر نقش مولد و همراه و نجات دهنده اش ... منتها آسمانی نیست زمینی و کاملاً قابل لمس و رویت است.

 

من یکسری اسامی می گویم یک تعریف یک جمله یی از آنها بفرمایید:

نیک آهنگ کوثر؟

ای کاش نمی رفت!

سیدابراهیم نبوی؟

بعضی ها خودشان می توانند خودشان را بکشند!

ابراهیم افشار؟

گریه های ناتمام!

محمد حسین شهریار؟

احترام به خویشتن!

کمال تبریزی؟

مسافر!

مانا نیستانی؟

جدی شوخی نکن!

موسیقی آذری؟

عاشیق ها را ترجیح می دم.

 

شما هم از کاریکاتور مانا همان برداشتی را کردید که مردم کردند؟

نخیر...

 

چرا کاریکاتور در کشورهای جهان سوم این قدر سوء تفاهم برانگیز است؟

چون همه چیزمان سوءتفاهم برانگیز است. همه برخوردها و رفتارهایمان درجه سه اند. درک هایمان هم درجه سه است. منظورم این نیست که کسانی که برداشت دیگری کردند اشتباه کردند. منظورم این است که نوع برخوردهایمان درجه سه است. آذربایجان با این کارش آنها را بزرگ کرد.

 

بعد از آن قضیه اولین جمله یی که به مانا نیستانی گفتی چی بود؟

مانا از زندان با من تماس گرفت و گفت که اصلاً در ذهنم چنین چیزی نبوده است. من هم وقتی که طرف می گوید در ذهنم چنین چیزی نیست نمی توانستم بگویم که نه حتماً در ذهن تو چنین چیزی بوده است. هر کاری از دستم برآمد کردم تا از زندان بیاید بیرون.

 

موقع تنهایی چه چیزی را زمزمه می کنید؟

من همیشه تنهام...  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:17  توسط حمید رستمی  | 

از آن سوی ارس

گفتگو با شوقي حسين ‌اف بازيگر تئاتر

 

 

قریب یک ماه پیش بود که نمایش "دن رافائل" به کار گردانی پرفسور"جنت سلیم اوا"در تالار بیضای اردبیلی طی دو روز به روی صحنه رفت . این نمایش که بیش از یک هفته در تالار سنگلج تهران اجرای عمومی داشت سر راه بازگشت به باکو دو روزی مهمان اردبیل شد تا بعد از مدتها تالار بیضا میزبان یک گروه خارجی باشد. هر دو اجرای گروه آذربایجانی با استقبال گرم و صمیمی علاقمندان تئاتر روبرو شد و خیلی ها در هر دو بار پای نمایش نشستند و لذت بردند.

این نمایش نمونه خوبی از یک تئاتر معاصر بود که همزمان مخاطب را هم در مشت داشت و مشکلی از لحاظ ارتباط بین خود و مخاطب برایش پیش نیامد.

شوقی حسین اف در این نمایش در یک کلام درخشید. یک بازی زیبا و روان  که هر چقدر نمود بیرونی داشت در صحنه هایی هم با ارائه یک بازی زیر پوستی و حسی ،غمی عمیق که یک عمر هنرمندانه زیستن و به موازات آن چشم پوشی از زرق و برق جامعه امروزی را منتقل می کند.

  

 

خودتان را براي خوانندگان ما معرفي كنيد.

 

 شوقي حسين‌اف بازيگر «كامرا تئاتر باكو». 35 ساله‌ام و متاهل. در تئاتر و تلويزيون كار مي‌كنم.

 

در مورد جايگاه تئاتر ملي آذربايجان بگوييد.

 

 همانطوري كه مي‌دانيد تئاتر و اپرا براي اولين بار در مشرق زمين، در آذربايجان ايجاد شده است. ميرزا فتحعلي آخوندزاده در درام كارهايي كرده، اوزئير حاجي بي‌اف اولين اپرا را نوشته و اولين آوازخوان زن هم در آذربايجان به وجود آمده. ما در تئاتر پی‌رو سبك روسي هستيم همانطوري كه در دنيا اين سبك پيرواني دارد. تئاتر آذربايجان 20 ، 30 سال پيش در وضعيت بهتري بود و در 10 ، 15 سال اخير هم اقداماتي بر اساس همان پيشينه انجام گرفته. ولي در اين روند تئاتر چيزهايي را منجمله تماشاگرش را گم كرد و از دست داد. نمايشها عموما ضعيف بودند و كسي را جذب نمي‌كرد. در زمان حاضر برنامه‌هاي مدوني براي چشم انداز 15 ساله تئاتر و سينما طراحي شده و بيشتر سالنهاي تئاتر و اپرا  طبق استانداردهاي جهاني بازسازي و تعمير مي‌شوند. وزارت فرهنگ هم جواناني را به آلمان، روسيه و فرانسه فرستاده تا طيِ آموزشهايي بتوانند در آينده همين سالنها را اداره و محافظت نمايند. تماشاگرها هم با تئاتر رابطة خوبي برقرار كرده‌ و از كارهاي ما استقبال مي‌كنند. در اين روند «كامرا تئاتر باكو» هم 17 سال قبل توسط خانم پروفسور جنت سليم‌اوا ايجاد شده. زماني كه ما در دانشگاه دانشجو بوديم ايشان ما را براي كار در اين گروه انتخاب كرد و با هم شكلي از تئاتر معاصر را تجربه مي‌نماييم. در اين تئاتر سه نسل فعالند و سيد شاه محمد‌اف، گوللر نبي‌اوا، نوفل ولي‌يف،‌ ايلقار جهانگيراف و خودم نسل اول هستيم. گروه ما در ميان گروههاي تئاتري باكو تنها گروهي‌ست كه به بيشتر كشورهاي جهان سفر كرده و نمايش برده. بيشترين اجراهايمان را در ايران داشته‌ايم و هفت سال است كه ما با ايران مراودة تئاتري داريم. از كلاسيك‌هاي روسي، دنيا و آذربايجان اجراهايي داشته‌ايم. «باغ آرزوها» را هم كه نوشته پرويز بشردوست است و آن را در اصفهان ديده‌ بوديم توسط مجيد واحدي‌زاده ترجمه‌اش كرديم و مي‌خواهيم به همين زودي اجرايش كنيم.

 

ما تئاتر آذربايجان را  در تلويزيون شما با  «تماشاها» مي‌شناختيم. نمايشهايي با بيش از دو سه ساعت که در مایه های نمایش های لاله زاری ماست! وقتي نمايش شما را ديديم فهميديم كه اين اثر چيز ديگري‌ست و ذهنيت تازه‌اي براي ما ايجاد نمود. بفرماييد كه براي معاصر شدن نمايشهايتان چه كارهايي كرده‌ايد؟

 

 دنيا هر لحظه نو مي‌شود و تئاتر آذربايجان هم نمي‌تواند از اين روند به دور باشد. به گونه‌اي تئاتر آينه زمان است و اتفاقات پيراموني را منعكس مي‌نمايد. ما از تئاتر دنيا، روسيه و نمايش‌هاي معاصر استفاده مي‌كنيم. ديگر نمايش‌هايي با ذهنيتهاي كهنه اجرا نمي‌شوند چون تماشاگر امروزي مي‌خواهد انسانيت انسان را در صحنه ببيند و ديگر برايش لباس و لحن و گريم بازيگر مهم نيست. جنت خانم معمولا مي‌گويد وقتي بازيگر روي صحنه مي‌رود همانند سربازي‌ست كه به جنگ مي‌رود. به همين خاطر در اين مبارزه كشنده و نفس‌گير وظيفة سنگيني بر عهده بازيگر و كارگردان است. در تئاتر معاصر مجبوري تماشاگرت را نگه داري و اين ممكن نيست مگر با ذهنيتهاي نوين. هنر هيچوقت مال هنرمند نبوده و او نمي‌تواند از هنرش همچون ارث پدري استفاده كند. ما خوانندة بزرگي به نام «خان شونسكي» داشتيم كه هر قدر هم تشنه‌اش مي‌شد هيچوقت آب سرد نمي‌خورد و مي‌گفت اين صدا مال من نيست و از آنِ مردم است.

 

تماشاگران با تئاتر معاصر چه برخوردي دارند؟

 

 اگر كاري را بر اساس داشته‌هاي گذشته‌امان بنا كنيم حتما از آن استقبال مي‌شود. در ايران نمايشي را فرضا چند ماهي كه اجرا كردند مي‌گذارند كنار ولي ما در طول سال نمايشها را اجرا مي‌كنيم و تماشاگر هم داريم. به عنوان مثال نمايش دن رافائل 10 سال است كه اجرا مي‌شود. در تئاتر آذربايجان همواره فردي هست كه به دانشگاهها و مراكز ديگر مراجعه مي‌كند و بليط مي‌فروشد. در ايران چنين سيستمي ديده نمي‌شود. به زعم من تماشاگري كه با پاي خود به تئاتر بيايد تماشاگر واقعي‌ست نه كسي كه به سراغش بروي.

 

به نظر مي‌رسد كارگردانها و آهنگسارهاي شما هنوز نمي‌توانند از زير ساية اوزئير حاجي‌ بي‌اف بيرون بيايند و كار خلاقي ارائه دهند. چرا چنين است؟

 

نه زیاد این جوری نیست هر كارگردان و آهنگسازي در آذربايجان كار خلاقي از خود ارائه مي‌دهند . همچنين در پس زمينه آثار اين افراد همواره اوزئير حاجي بي‌اف، قارا قارايف، فيكرت امير‌اف و نيازي حضور دارند و بايد هم چنين باشد. چون هر دو هويت يكساني دارند. مردم بايد اينگونه آثار را محك بزنند و به ياد داشته باشند، اوزئير چنين فردي‌ست. زماني كه تماشاگري به سالن مي‌آيد ما هيچوقت از او نمي‌پرسيم تحصيلاتش چيست و از كجا آمده. بلكه همين تماشاگر عادي ما را اگر كارمان را درست انجام داده باشيم در طول زمان در يادها زنده نگه مي‌دارد. موسيقي، تئاتر و سينما را بايد همه در هر سطحي بفهمند و در فهم آن به هيچ مشكلي برنخورند. اوزئير و افرادي نظاير او چنين بودند. بايد بتوانيم به اوزئير برسيم و از او جلو بزنيم اگر نتوانستيم اينگونه باشيم بايد كلاسيك‌هاي خودمان را به خوبي محافظت نماييم.

 

از نمايشنامه‌‌نويسان معاصر خود بگوييد. انگار زياد فعال نيستند؟

 

 چرا كساني هستند مثل فيروز مصطفي، ايلقار فهمي و ‌كمال عبدالله. از ايلقار نمايش «ايت‌لر»(سگ ها) را در اهواز اجرا كرديم و موفقيت بسياري هم به دست آورديم. ولي اينها نمي‌توانند اثرهاي قابل اعتنايي بنويسند و جنت خانم آنان را بپسندد. انتخاب متن كار بسيار حساسي‌ست و انتخاب خوب نتيجة مناسب و چشمگيري هم دارد. نمايشنامه‌هايي را كه ما كار مي‌كنيم عموما به انتخاب جنت خانم است و گهگاهي هم ما با نظراتمان او را مجاب مي‌كنيم و نمايشنامة ديگري را برمي‌داريم.

  دن رافائل نوشته پپينو دفيليپپوي ايتاليايي‌ست و به پيشنهاد جنت خانم من اين نمايشنامه را از زبان روسي به تركي ترجمه كردم.

 

در متن اصلي همين موارد بود؟

 

 پپينو دفيليپپو خودش بازيگر بوده و برادر كوچش ادواردو نيز نمايشنامه نويس. دقتي كه در جاي جاي اين متن به كار رفته به خاطر آن است كه توسط بازيگري كه خودش بارها به صحنه رفته نوشته شده. در بعضي از متن ها نويسنده در شرح صحنه مي ‌نويسد كه در صحنه چهار صندلي يك پنجره و يك در وجود دارد و در تمرین مي‌توان يكي از صندلي‌ها را حذف كرد ولي اگر پپينو نوشته كه چهار صندلي در صحنه هست بايد به گفته او عمل نمود و نمي‌توان چيزي را از آكساسوار حذف يا به آن اضافه نمود. يا كلمه موزيك بود كه برعكس نوشته شده بود و ما اين را از متن اصلي عينا برداشتيم.

 

چند روز اين نمايش را تمرين كرديد؟

 

 ما نمايش‌ها را به صورت بلند مدت تمرين مي‌كنيم. اين نمايش روان و جذاب كه تماشاگر را  هم در ايران به خوبي توانست جذب كند حدود چهار ماه تمرين كرديم. تمرين‌هايمان همواره ادامه‌دار است و تا زماني كه كارگردان بگويد ديگر وقت اجراست به تمرين‌ها ادامه مي‌دهيم. مقدار تمرين هم مثل شما روزي دو سه ساعت نيست. ما فقط زمان شروع تمرين را مي‌دانيم و معلوم نيست روزي چند ساعت كار بكنيم. هميشه پايان تمرين با كارگردان است، از يكساعت تا يكروز.  در ايران هر بازيگري چند شغل دارد و وقتي فراغتي به دست مي‌آورد به سراغ بازيگري مي‌رود ولي ما كارمان تئاتر است.

 

براي نزديك شدن به نقش دن رافائل چه كارهايي كردي؟

 

 هر بازيگري روش خاص خودش را دارد و هر كسي به شيوة خودش به نقش نزديك مي‌شود. در بين ما رسم نيست اين موارد را مطرح كنيم.

دن رافائل چه تفاوتها و نزديكي‌هايي با شوقي حسين‌اف دارد؟

 

 دن رافائل مشتركات زيادي با من دارد. انگار سرنوشت او را ما داريم زندگي مي‌كنيم. مي‌گويند تمام بازيگران بدبختند و اين نمايش سرنوشت آنهاست. نويسنده چون خودش بازيگر بوده حق به يقين چنين اظهار نظرهايي دارد.

 

شوقي حسين‌اف در زندگي عادي خودش هم با زنها مخالف است(با خنده)؟

 

 در زندگي چنين چيزهايي وجود خارجي ندارد وگرنه آدم از گرسنگي مي‌ميرد. عموما بازيگرها دو زندگي متفاوت دارند. يكي زندگي خانوادگي و ديگري زندگي در صحنه. در بين اين دو زندگي هم زندگي‌هاي ديگري هم وجود دارد. در زمانهاي قديم بازيگرها را با گلوله مي‌كشتند و مي‌گفتند اينها دارند كار شيطان را مي‌كنند. چون مي‌پنداشتند وقتي ما داريم در صحنه به شخصيتي جان مي‌بخشيم در كار خدا شرك مي‌آوريم و مي‌خواهيم در آفرينش دخالتي داشته باشيم. گاهي زندگي هر بازيگري با نقشهايي كه در صحنه بازي مي‌كند چنان تركيب مي‌شود كه نمي‌توان آنها را از هم جدا كرد. مثلا زماني ما هيچ پولي در جيبمان نداريم و شب پياده به خانه برمي‌گرديم. در عوض نقش شاه را بازي مي‌كنيم و به اين و آن طلا و جواهر زيادي هم مي‌بخشيم.

 

تماشاگرهاي ايراني را چگونه ديديد؟

 

 ما تماشاگرهاي ايراني را بسيار دوست داريم. تماشاگرهاي ايراني به تئاتر و بازيگر حرمت زيادي قائلند. هيچوقت در ميانه نمايش سالن را ترك نمي‌كنند ولي در آذربايجان و روسيه تماشاگر اگر از اثري خوشش نيامد از سالن بيرون مي‌رود. در حالي كه ايراني‌ها با حوصله و احترام تا آخر نمايش با بازيگران همراهي مي‌كنند. تماشاگري كه سالن را ترك مي‌كند تاثير روانيِ مخربي بر بازيگر مي‌گذارد.

 

از لحاظ زبان مشكلي با تماشاگرهاي ايراني نداشتيد؟ چون گفتيد كه در بندر عباس هم همين نمايش را اجرا كرديد؟

 روزي خواهد آمد كه در دنيا زبان نويني به اسم زبان تئاتر متولد مي‌شود. تئاتر بي‌زبان است و من چيزهايي را در صحنه بازي مي‌كنم كه در دلم غليان دارند نه آن چيزهايي كه بر زبانم مي‌آيند. به تعبيري يعني ناگفته‌ها را بازي مي‌كنم. وقتي تماشاگري كمي دقت به خرج بدهد اگر چه زبان ما را هم نفهمد ولي چيزيهايي را كه در دلِ من بازيگر غلغله مي‌كند را به خوبي درك مي‌نمايد. من در تئاتر شهر در تهران نمايش «خانه ادواردو آلبا» را به زبان فارسي ديدم و من كه زبان فارسي را به هيچ وجه نمي‌دانم از اول تا آخر نمايش را فهميدم و درك كردم. ما در ماهشهر اهواز كه بيشترشان عرب بود و يا در نجف آباد اصفهان بارها نمايشهايي را به زبان تركي بازي كرده‌ايم و تماشاگرها هم خوب با آن درگير شده‌اند.

 

از دوبلة فيلمهايي كه در تلويزيون دوبله مي‌كنيد بگوييد.

 

 در شبكه AZTV ما به جاي هر بازيگري يك دوبلور مي‌گذاريم و مثل قبل‌ها نيست كه يك نفر همة نقش‌ها را روخواني كند و حوصلة تماشاگر را هم ببرد. به خاطر نبود زمان كافي ما بيشتر فيلمها را در عرض يكي دو روز دوبله مي‌كنيم ولي در زمان شوروي‌ها در «استوديوي صداي جعفر جبارلي»، دوبله هر فيلمي چند ماه ‌ طول مي‌كشيد. پولي هم كه به دوبله‌ها اختصاص داده مي‌شود در كيفيت دوبله تاثير زيادي مي‌گذارد. به جاي رابرت دونيرو، آل پاچينو، مل گيبسون و ژان كلود واندم حرف زده‌ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 22:25  توسط حمید رستمی  |