تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

برای محمد بهمن بیگی
 
نه بخت آن داشتم که به جبر تاریخ و جغرافی در زمان و مکانی خاص از نور چراغی که برافروخته شبهای تار دانشم را روشنی بخشم و نه سعادت آن داشتم که همچون دبیرستانی های امروزی در لای کتاب درسی ادبیات فارسی به فصلی مشبع بخورم که شناسنامه مردی سترگ را بر پیشانی دارد و در مورد بخارای اختصاصی اش داد سخن سر می دهد.
هر چه بود حرفهای پراکنده از این و آن بود که برای مکاشفه در احوالات یک آدم افسانه یی که هیچ حتی فرد عادی و عامی هم کافی نبود تا اینکه قضیه نشریه مهر اردبیل و سهراب آدیگوزلی و متعاقب آن امرالله یوسفی پیش آمد. از آن روز بود که این اسم تبدیل  شد به یکی از مهمترین ترجیع بندهای مکالمات کتبی و شفاهی امان.
اما باز با آن قله آرمانی در ذهنم فاصله داشت . حتی فیلم های "تخته سیاه"و "مدرسه یی که باد برد"مخملباف ها هم نتوانسته بود چندان مجابم کند. تا اینکه یک روز آقای یوسفی مجموعه تقریبا" کاملی از آثار قلمی اش را برایم پست کرد.
در انتظار رودخانه بودم و غرق دریا شدم. اصلا" نمی شد با متراژ امروزی سنجیدش. نمی شد برای باورهایش دلیل منطقی جور کرد .هر چه بود عشق بود یک عشق بی حد و حصر به ایل و تبار و رگ و ریشه. یک میل زایدالوصف برای یاد دادن و به پیش بردن امال  و آرزوها.
در روزگاری که هر کس به فراخور یکی دوکلاس ناقابل سر از مشاغل پر از آسایش اداری در می آورد او به بیابان زده بود؛به کوه؛به دشت؛کومه به کومه ؛دشت به دشت؛کوه به کوه ؛دره به دره به دنبال آدمهایی بود که بتواند چهارتا حرف درست و حسابی یادشان بدهد و در این راه هیچ سنگی نمی توانست زخمی به پایش زند و هیچ سدی را یارای ایستادگی در برابرش نبود.
او از آن آدمهایی بود که علاقه خاصی به شروع از صفر و پی ریزی و فونداسیون و اسکلت بندی و ساختن داشت و همه اینها را یکه و تنها انجام داده و کوره راهی پر از خار مغیلان انتخاب کرده بود که هر کدام از مشکلاتش برای از پا انداختن یک نفر کافی باشد ولی او از پای ننشسته بود و با آزمون ها و خطا ها هر روز بهتر از روز قبل کار کرده بود تا به هدف غایی اش برسد.
در روزگاری که هیچ مدیر و رئیسی هر چند سال یکبار هم به خود زحمت بازدید از مجموعه تحت  سر پرستی اش را نمی دهد او حداقل سالی یکی دو بار کل ایران را زیر پا می گذاشت و با ماشین و اسب و قاطر و حتی پای پیاده خودش را به مدارس عشایری می رساند تا سر کلاسهای درس حاضر شود و سوال و جواب کند و در دفترچه اش چیزکی یادداشت کند و معلم و دانش آموز را یک جا در ذهن بشدت هوشمند و کاوشگرش تجزیه و تحلیل کند.
بهمن بیگی آدم بسیار بزرگی ست . چه اینکه آدمهایی چنین با این میزان از ایمان به هدف معمولا" خیلی کم پیدا می شوند. هدفی که شنا کردن بر خلاف جریان آب باشد . هدفی که به ساختارشکنی و خلق ساختار جدید بینجامد.هدفی که به این راحتی ها قابل دسترسی  نباشد.هدفی که برای رسیدن به آن باید هزینه پرداخت کرد  و او این هزینه را نیک پرداخت و با عمر شیرین اش هم پرداخت و این چنین است که او امروز در پیرانه سری به آن درجه از احترام دست یافته است که هزاران نفر در این مملکت مدیونش هستند و به سرش قسم می خورند. این گونه است که امروز بعد از گذشت سی سال فلان دانش آموز مغانی که امروز بریا خودش کسی شده با یاد آوری اسمش اشک در گوشه چشمخانه اش حلقه می زند. چنین است که امروز در شیراز فقط کافی ست اسمش را ببری  و خانه اش را نشانت دهند.
چنین است که او امروز با سینه یی انباشته از خاطرات ریز و درشت سالیان با یک نثر اعجاب انگیز و مسحور کننده آن کتابهای زیبا را خلق کند و هر خواننده یی را در جادوی کلمات بشدت تغزلی و آهنگین غرق کند و خواننده بیچاره نفهمد که کدام داستان حاصل مشاهدات عینی بهمن بیگی ست و کدام یک نتیجه تاخت و تاز اسب سرکش خیال استاد.
او یک افسانه است. شکی در آن نیست. افسانه یی که سالهای بعد مادران ایل وقتی که در شبهای دراز و تمام نشدنی پائیز برای کودکان خود نجواهای شبانه را زمزمه  می کنند از مردی خواهند گفت که به امید بر پا کردن چادر سفید علم ودانش در میان چادرهای سیاه جهل تمام شیرینی و سهولت شهرنشینی را واگذاشت و با اسب و یابو و قاطر و یا فوق فوق اش یک اتومبیل فکسنی عهد عتیق به کوه و بیابان زد تا به بچه های ایل یاد بدهد که دو دو تا می شود چهار تا و نه بیشتر!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:24  توسط حمید رستمی  | 

۱-اوضاع فعلا" و کماکان قمردرعقرب است و به یمن همین پا در هوایی وضعیت مراسم شبهای احیا استثنا" و بدلیل پاره یی از مشکلات امسال در حرم امام خمینی برگزار نمی شود که آگاهان امور بزرگترین دلیل آن را سخنرانی آدمی معلوم الحال که از قضای روزگار در کسوت روحانیت بوده و از قرار چند سالی هم به عنوان ریاست جمهوری اسلامی ایران در مسند قرار گرفته بوده عنوان کرده اند.مصیبت از این بالاتر .مصیبت از این بالاتر که یک نفر که همین دیروز پریروز نماینده نظام در کل امور بود حالا باید از یک سخنرانی در طول سال هم محروم بشود و بعد هم پز دموکراسی بگیریم.

یک آشنای ظریفی داشتیم که می گفت خانواده شما ارتباطشان آنقدر با خداوند تبارک و تعالی خوب است که حتی می توانید ماه مبارک رمضان و محرم الحرام را هم یکی دو ماهی جابجا کنید و اتفاق خاصی نیفتد.حالا بقول عمران صلاحی حکایت ماست و مصدر نشینان خیلی راحت تشخیص می دهند که فلان مراسم امسال نباشد هم اتفاق چندان مهمی نمی افتد .حتما" هفته بعد هم گیر می دهند به روز قدس احتمالا" از بیخ و بن منکر وجود چنین روزی در عهد ماضی باشند. 

۲-این روزها یک وبلاگ خوب کشف کرده ام که متعلق به محمد نوری زاد است حالا این آقا کیست ؟شاید خیلی ها ندانند ولی محمد نوری زاد از آن آدمهای شریفی ست که بعد از انتخابات وجدان بیدارش اجازه تائید کارهای خلاف قانون را نمی دهد  و این را جار می زند در مورد نوری زاد باید این را عرض کنم که ایشان هر چند مدتی ست به فیلمسازی روی آورده و پرچم های قلعه کاوه یکیاز آخرین کارهایش محسوب می شود ولی وی سالهای سال به عنوان یکی از نویسندگان ثابت روزنامه کیهان تحت نظر حسین شریعتمداری بوده و قبل تر از آن برنامه یی مثل شبهای رمضان را برای تلویزیون می ساخت و البته با صدای گرمش اجرا می کرد. تحلیل های وی از حوادث بعد از انتخابات  واقعا" ستودنی و شهامت آمیز است من توصیه می کنم حتما" سری بزنید تا ببینید اوضاع چقدر قر و قاطی ست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 18:59  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar