تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

یک نفر گلایه کرده بود که چه را به روز نمی کنی ؟با خودم می اندیشم چه به روزی چه به شبی؟در حالیکه بغض گلو را خفه می کند و گریه راه تماشا گرفته چه گفتنی هست که می شود گفت و بعد با خیالی آسود سر بر بالین نهاد و برای آمدن ملک الموت لحظه شماری کرد؟

در حالی که هیچ افق دلپذیری پیش رو دیده نمی شود ما باید همچون مردگان متحرک چپ و راست برویم و حرفهایی صدتا یه غاز تحویل همدیگر بدهیم و وظیفه پرسنلی امان هم این باشد که بلند بلند بگوئیم داریم از زندگی لذت می بریم ولی فقط به بالش خیس و تب دار خود می توانیم بگوئیم که ای کاش می زدیم به کوه و بیابان و بی واهمه از هیچ سلاح سرد و گرمی گله یی گوسفند-که خود یکی از آن هزاران گوسفندم-را هی هی کنان از این کوه به آن دره راه می بردم و برای مشتی علف سبز -اگر برادران اهل عمل سیاسی تعبیر نکنند-نقشه های آنچنانی می کشیدم.

نمی دانم چه باید بنویسم که بشود حق مطلب را ادا کرد . آیا از خون خشکیده در کف آسفالت تفتیده برادران و خواهرانم در پایتخت بنویسم که انها خود مطلب که نه خود یک کتابند و حتی بالاتر.از بازیهای تام و جری وار دوستان سالیان بنویسم که امروز به ته تلخ خیار رسیده اند و کامشان زهر شده و می  خواهند کام دنیا را زهرآگین .از دروغ و ریاو دو دوزه بازیهای نهادینه شده بر تار و پود جامعه که حتی به مرده ها هم رحم نمی کنند و بعد از خاکسپاری کشته شدگان هواپیمای توپولف مشخص می ش.د سه نفر از ورزشکاران جان باخته آنی نیست که باید باشند و فقط شناسنامه اشان در اختیار ملی پوشان بزرگتر از خود قرار گرفته بود تا در فلان مسابقات کذایی  و بی ارزش نوجوانان مشتی مدال حلبی نشان به مملکت بیاورند تا رئیس دولت سینه ستبر کند و میزان دریافت مدال در این سه سال را با کل تاریخ برابر بداند. ننگ بر تو ای دنیی دون که بر سر تو نزاع خصمانه کردیم و درویشی پیشه امان نشد و از عمر تمام شده خضر و ملک به تاراج رفته اسکندر درسی به عبرت اخذ نکردیم.

از دعوای زرگری به اصطلاح اصولگرایان در مورد رحیم مشایی بنویسم که فقط برای به حاشیه بدن ذهن مخالفان احمدی نژادی که هنوز خیلی ها انتخابش را قبول ندارند و او با زرنگی می خواهد آدرس خانه کدخدا را بپرسد؟

نه شما بگوئید از چه بنویسیم ده سال نوشتیم کجا را آباد کردیم که حالا نگران خرابی اش باشیم ؟ مگر نه این است که این نوشتن ها فقط برای دل پوکیده خودمان با ارزش است و تعدادی از دوستان هم چون احساس می کنند که به نوعی دوستمان دارند از روی ترحم هم که شده سری  به وبلاگ می زنند و نظری می نویسند و مطلب را هم خوانده نخوانده رها می کنند و می روند سراغ خانه یی دیگر.

خسته ام. خسته از این همه توهین به کرامات انسانی . خسته از بازار گرمی برای دیگران.خسته از آلت دست شدن .خسته از دوستان گرد شیرینی. خسته از دروغ -ریا- خود را به خواب زدن-وایتکس به دست گرفتن و شستن کثافت کاری های ابلهان. خسته از روزگاری که نه امیدی هست نه نویدی!

آیا امید و نویدی هست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 16:36  توسط حمید رستمی  | 

آقا رفته رفته من هم قبول می کنم که قرار بوده یک انقلاب مخملی در ایران بوقوع بپیوندد که با هوشیاری برخی ها تا اطلاع ثانوی به تعویق افتاده است مخصوصا" که رابط پرزیدنت موسوی در خارج از کشور شخصی ست معلوم الحال به اسم محسن مخملباف که بنابه اقوالی یکی از عمده ترین صادر کنندگان مخمل به اقصی نقاط جهان بوده و هست و حالا هم قصد داشته با گرفتن پول مخملهای وارده به ایران از انگلستان پیر هم موجبات رواج شغلی خویش را فراهم آورد و هم مردم بیچاره را از کار و زندگی بیندازد.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 0:23  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar