در حالی که هیچ افق دلپذیری پیش رو دیده نمی شود ما باید همچون مردگان متحرک چپ و راست برویم و حرفهایی صدتا یه غاز تحویل همدیگر بدهیم و وظیفه پرسنلی امان هم این باشد که بلند بلند بگوئیم داریم از زندگی لذت می بریم ولی فقط به بالش خیس و تب دار خود می توانیم بگوئیم که ای کاش می زدیم به کوه و بیابان و بی واهمه از هیچ سلاح سرد و گرمی گله یی گوسفند-که خود یکی از آن هزاران گوسفندم-را هی هی کنان از این کوه به آن دره راه می بردم و برای مشتی علف سبز -اگر برادران اهل عمل سیاسی تعبیر نکنند-نقشه های آنچنانی می کشیدم.
نمی دانم چه باید بنویسم که بشود حق مطلب را ادا کرد . آیا از خون خشکیده در کف آسفالت تفتیده برادران و خواهرانم در پایتخت بنویسم که انها خود مطلب که نه خود یک کتابند و حتی بالاتر.از بازیهای تام و جری وار دوستان سالیان بنویسم که امروز به ته تلخ خیار رسیده اند و کامشان زهر شده و می خواهند کام دنیا را زهرآگین .از دروغ و ریاو دو دوزه بازیهای نهادینه شده بر تار و پود جامعه که حتی به مرده ها هم رحم نمی کنند و بعد از خاکسپاری کشته شدگان هواپیمای توپولف مشخص می ش.د سه نفر از ورزشکاران جان باخته آنی نیست که باید باشند و فقط شناسنامه اشان در اختیار ملی پوشان بزرگتر از خود قرار گرفته بود تا در فلان مسابقات کذایی و بی ارزش نوجوانان مشتی مدال حلبی نشان به مملکت بیاورند تا رئیس دولت سینه ستبر کند و میزان دریافت مدال در این سه سال را با کل تاریخ برابر بداند. ننگ بر تو ای دنیی دون که بر سر تو نزاع خصمانه کردیم و درویشی پیشه امان نشد و از عمر تمام شده خضر و ملک به تاراج رفته اسکندر درسی به عبرت اخذ نکردیم.
از دعوای زرگری به اصطلاح اصولگرایان در مورد رحیم مشایی بنویسم که فقط برای به حاشیه بدن ذهن مخالفان احمدی نژادی که هنوز خیلی ها انتخابش را قبول ندارند و او با زرنگی می خواهد آدرس خانه کدخدا را بپرسد؟
نه شما بگوئید از چه بنویسیم ده سال نوشتیم کجا را آباد کردیم که حالا نگران خرابی اش باشیم ؟ مگر نه این است که این نوشتن ها فقط برای دل پوکیده خودمان با ارزش است و تعدادی از دوستان هم چون احساس می کنند که به نوعی دوستمان دارند از روی ترحم هم که شده سری به وبلاگ می زنند و نظری می نویسند و مطلب را هم خوانده نخوانده رها می کنند و می روند سراغ خانه یی دیگر.
خسته ام. خسته از این همه توهین به کرامات انسانی . خسته از بازار گرمی برای دیگران.خسته از آلت دست شدن .خسته از دوستان گرد شیرینی. خسته از دروغ -ریا- خود را به خواب زدن-وایتکس به دست گرفتن و شستن کثافت کاری های ابلهان. خسته از روزگاری که نه امیدی هست نه نویدی!
آیا امید و نویدی هست؟