تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

 

استیضاح «علی کردان» وزیر سابق کشور بهانه یی بود تا اختلافات اصول گرایان مستقر در بهارستان و پاستور به اوج خود در سی سال اخیر برسد. چه به زعم افکار عمومی «کردان» فصل مشترک اصول گرایی رییس قوه مجریه و رییس قوه مقننه بود که در روز موعود در میدانی مین گذاری شده یکه و تنها به مسلخ برده شد تا هم وزارت از دست بدهد و هم شخصیت اجتماعی و فردی اش لگدمال شود.

جایی که علی لاریجانی بعد از ده سال همکار بودن در جام جم از وزیر غیرصادق تبری جست و خود را از مخالفان اولیه رییس دولت در پرو قبای وزارت بر تن معاون سابق اش نشان داد تا بعد از احمدی نژاد که از دفاع وزیرش در مجلس استنکاف ورزید و ترجیح داد تا از طریق رادیو مجلس شنونده مباحثات باشد او هم نخواهد دامن خویش از این بی آبرویی تر شود.

این پایان ماه عسل مجلسی بود که به صورت کاملاً هوشیارانه دست چین شده بود تا بازوی قانونگذار دولت نهم باشد ولی در واقع تبدیل به سرریز اختلافات انباشته چند سال اخیر شد تا به عقیده آگاهان خرداد 88 به عرصه جنگی تمام عیار بین اصول گرایان تبدیل شود که بی شک پیروز آن احمدی نژاد و هوادارانش نخواهند بود.

این پروژه بشدت هزینه بر مبین فرا رسیدن پاییز سیاست های ناکام رییس دولتی شد که امروز افراطی ترین طرفدارانش هم امکان تمدید چهار ساله قدرتش را با تردید به زبان می آورد و امیدش به آدم های نمک خورده یی ست که شرط جوانمردی بجا آورند و حرمت نمک پاس بدارند و رأی خویش به اسم دگری در صندوق نیندازند. ولی آنچنان که از شواهد و قرائن پیداست آنقدر در جبهه راستگرایان کاندیدای بالقوه در حال سبک و سنگین کردن شرایط جوی دوران انتخابات وجود دارد که در چشم بهم زدنی بتوان تعداد بالایی را مثال زد از آن وزیر عزل شده که حتی سفرهای انتخاباتی را آغاز کرده و امروز به عنوان یکی از منتقدین اصلی دولت نهم مطرح شده و حتی شکایت از او به عدلیه برده اند بگیرید تا آن وزیر خارجه دوران جنگ و سازندگی که اخیراً هم تجدید فراش کرده، از شهردار پایتخت تا رییس مجلس، از رییس سابق مجلس تا احمد توکلی همه و همه منتظر روز ثبت نام هستند تا کپی شناسنامه در دست خود را آماده جلوس بر تخت ریاست دولت ببینند. در این اوضاع و احوال جدی گرفتن وحدت در میان اصول گرایان خود به شوخی بیشتر شبیه است. اصول گرایانی که حداکثر وحدت شان را می توان در خبرهای نیمه رسمی روزنامه کیهان و آلرژی به کلمه خاتمی پیدا کرد و لاغیر و طرفه تر اینکه حاضرند برای روی کار نیامدن همان تک اسم چه کارها که نکنند و چه کاندیداها از اردوگاه اصلاح طلبان نتراشند و از چه اختلافات عمیق و گسل های غیرقابل چشم پوشی صرف نظر نکنند.

اختلافات موجود در جبهه اصول گرایان به اندازه یی ست که نقش عمده یی در انتخابات پیش رو خواهد داشت و نشانه های آشکار آن را هم می توان در اظهارنظرهای ریز و درشت تک تک اشان در رسانه های گروهی مشاهده کرد. یکی سیاست های اقتصادی را قبول ندارد و دیگری دولت را در امر فرهنگ ناکارآمد می داند و نفر سوم سفرهای استانی را غیرضروری جلوه می دهد و آن دگر از سیاست خارجی تندروانه انتقاد می کند و به قولی هر کس با متراژ خود می سنجد.

در بعد عملی هم قضیه استیضاح نشان دهنده خیلی از مسایل بود. یک استراتژی مدون از سوی اصلاح طلبان می تواند در نوشیدن شهد پیروزی کمک حال شان باشد. چرا که دولت بی برنامه محکوم به شکست است این برنامه های طویل المدت هستند که هم موفقیت دولت را بیمه می کنند و هم افکار عمومی را برای همراهی مجاب می سازند.

       

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:56  توسط حمید رستمی  | 

 

آقای «موسوی» را که دیدم همیشه خدا دلم می خواست که یک روزنامه فروش باشم. دستی یا دکه یی هم فرقی نمی کرد. همین که در فضای کاغذ کاهی تنفس کنم برایم کلی بود. آقای «موسوی» آن زمان مرد میانسال خوش پوشی بود که یکی از اشخاص متنفذ شهر محسوب می شد و آن گونه که معلوم بود وضع مالی خوبی هم داشت. عینک می زد و هر روز اصلاح می کرد. یک مغازه بزرگ داشت که لوازم خانگی می فروخت. آن موقع ها – اوایل دهه شصت – هر کس می خواست برای دخترش جهیزیه گران قیمت و آبرومند تهیه کند با خانواده اش سری به مغازه آقای موسوی می زد.

در یک گوشه این مغازه شیک میز بزرگی گذاشته شده بود که انبوه روزنامه ها و مجلات با ترتیب خاصی چیده شده بودند. در رفت و آمدهای هر روزه ام فقط این سؤال را با خود حمل می کردم که آدم باید چقدر علاقمند به کاری باشد که می داند درآمد آنچنانی در درونش مستتر نیست؟

*

«فاضل» پسرکی بود هم قد خودم. کمی زردنبوتر. و البته سحرخیزتر. رابطه اش با آقای «موسوی» خوب بود. همیشه دلم می خواست پوزش را بزنم و بتوانم به گونه یی خودم را در دل آقای «موسوی» جا بکنم که مجلات پرفروش و کمیاب را هم بتوانم به راحتی ازش بگیرم. «فاضل» خانه اشان روبروی گاراژ مسافربری بود و صبح اول وقت که اتوبوس های تهران می رسیدند و در صندوق خود کیسه حاوی روزنامه ها را می آوردند او بار به آن سنگینی را برمی داشت و مسافتی طولانی تا مغازه آقای موسوی می آورد و احساس می کنم یا پولی به خاطر این کار دریافت می کرد و یا تعدادی روزنامه ومجله دریافت می کرد. همیشه دلم می خواست بتوانم جوری رویش را کم کنم و این کار را بر عهده بگیرم. به این فکر نمی کردم که با این جثه لاغر و نزارم چه پدری از جسم خود درمی آورم تا با پای پیاده روزنامه های به آن سنگینی را تا مغازه آقای «موسوی» حمل می کنم. به این فکر می کردم که می توانم تعداد زیادی مجله و روزنامه رایگان دریافت کنم و همه اشان را بخوانم. شاید هم خدا را چه دیده اید آقای «موسوی» دلش به رحم می آمد و وظیفه دست فروشی روزنامه ها را به من محول می کرد و من علاوه بر اینکه منبع درآمد خوبی کسب می کردم موفق به خواندن تمام روزنامه ها و مجلات هر روزه هم می شدم که این یک بهشت آرمانی بود که هیچ وقت نتوانستم به وصالش برسم.

*

آن موقع ها روزنامه حداقل دو روز بعد از چاپ به شهر ما می رسید که البته باز هم ساعت مشخصی نداشت. گاهی «فاضل» موفق به پیدا کردن اتوبوس حامل روزنامه نمی شد و تا لنگ ظهر سفیل و سرگردان شهر می شد و تمام محله ها را در پی یافتن اتوبوسی که حالا راننده اش بعد از کلی رانندگی گرفته و خوابیده، می گشت. از ساعت ده صبح کارمان می شد سرکشی به مغازه آقای موسوی. گاهی وقت ها که خوش شانس بودیم همان بار اول روزنامه ها را گیر می آوردیم ولی چون معمولاً بخت یار نبودیم در نتیجه هر نیم ساعت به نیم ساعت سری می زدیم و سراغ مجله و روزنامه را می گرفتیم. گاهی از عمق نگاه آقای موسوی استیصالش را از آدم کنه یی چون خودم درک می کردم. یک روز و دو روز و یک بار و دو بار که نبود. دست کم 15 سال کارمان شده بود این.

*

«کیهان بچه ها» سه شنبه ها چاپ می شد و پنج شنبه ها می آمد. به همین ترتیب «دنیای ورزش» و «کیهان ورزشی» شنبه ها، «جوانان» دوشنبه ها، «اطلاعات هفتگی» چهارشنبه ها. مجله «فیلم» قاعده بخصوصی نداشت و گاهی اوقات اصلاً نمی آمد. روزنامه ها هم که جای خود دارد و هر روز باید دست کم از بین کیهان و اطلاعات یکی را می گرفتم. خوره خواندن داشتم. حتی به سنگ قبرها هم رحم نمی کردم. پنج شنبه ها به قبرستان می رفتیم و از اول تا آخرشان را می خواندم. همه را حفظ کرده بودم. تاریخ ولادت، فوت، فرزند حتی شعرهایی که می نوشتند. پلاک تمام تاکسی های شهر را با صاحبانشان حفظ کرده بودم. دیوانه بودم دیگر. کاریش نمی شد کرد. از همه کس بریده بودم و توی لاک خودم فقط دنیای خواندن و خواندن را کشف کرده بودم.

*

اواسط دهه شصت «ابراهیم افشار» را کشف کردم. یک تورک اوغلان به تمام معنا. کلمات و احساس اش بدجوری بوی کودکی نیمه تمام می داد. عاشق اش شدم. به همین سادگی. کلمات اش را می خوردم. می جویدم. و در خیلی موارد حفظ می کردم. بی صبرانه منتظر «کیهان ورزشی» بودم تا مطلبی جدید از ابراهیم بخوانم.

اصلاً فکر نوشتن هم به کله ام خطور نمی کرد. تا اینکه اوایل دهه هفتاد از «کیهان ورزشی» رفت و دیگر خبری ازش نداشتم. روزهای بدی بود. چندین سال طول کشید.

*

سال 79 بود دو سالی بود که «ابراهیم» را در «ایران جوان» کشف کرده بودم و «دختر جهنم» اش نقطه عطفی برایم شده بودند. به دلیل بیست سال سابقه استقلالی بودن خواننده روزنامه ارگان باشگاه بودم. یک ستونی داشت به اسم «یادداشت های یک مرد مریخی» که هیچ وقت اسم نویسنده اش پای مطلب نوشته نمی شد. بدجوری بوی ابراهیم می داد. زنگ زدم. سردبیر را خواستم. بعد از مدتی «علی رییسی» را وصل کردند. گفتم که می خواهم با نویسنده مطلب «یادداشت های یک مرد مریخی» صحبت کنم. گفت از کجا می دانی که نویسنده آن مطلب چه کسی است؟ گفتم: «می دانم دیگر! ابراهیم افشار است!» تعجب کرد و نتوانست تعجب اش را پنهان کند. گفت فردا ساعت سه زنگ بزن اینجاست. ساعت سه زنگ زدم، نبود. شماره اش را داد ولی خواهش کرد مزاحمتی برایش ایجاد نکنم. ساعتی بعد زنگ زدم. تمام اشتیاق های پانزده ساله یک جا به سراغم آمد. زبانم بند آمده بود. دو ساعت تمام حرف زدیم و ادامه دادیم. تا اینکه گفت بنویس، می توانی. نوشتم نمی دانم توانستم یا نه!

*

پارسال «فاضل» را دیدم. «نان خشک» می خرید. سلام و علیکی کردیم. نشناخت. درست همان شکلی بود. توی همان قاب. حالا فقط «نان خشک» می خرید. همین. خیلی دلم می خواست یک دل سیر باهاش حرف بزنم شاید نقاط مشترکی پیدا کنم. حیف که حرف نزدیم. ولی همچنان جای آن پسرک لاغر زردنبو که بسته روزنامه را کشان کشان می برد در قاب چشمانم خالی نیست!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 1:44  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar