تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

ما هر چقدر با این شیخ مهدی کروبی حال نمی کنیم نمی توانیم از این جمله حکیمانه ایشان صرف نظر کنیم او که هنوز هم خود را رئیس جمهور می داند و روزی هزار بار به خاطر آن خواب ناگهانی صبح دم که موجب به باد رفتن آرایش شد خودش را سرزنش می کند چند روز پیش خطاب به محمود احمدی نژاد گفته بود که بعد از اداره جهان اگر فرصت کردی فکری هم برای گوجه فرنگی بکن!

واقعا" این گوجه فرنگی که در شاخصه های اقتصادی ایران تاثیری کمتر از نفت ندارد برای خ.دش داستانی دارد. عرضم به حضور انورتان دیروز با دیدن قیمت ۲۵۰۰ تومانی اش حکم به حرمت تاش تا اطلاع ثانوی دادیم و احساس کردیم در صورت خوردن چنین اشیای گران قیمتی بی درنگ به جرگه مرفهین بی درد خواهیم در آمد ولی ما که فعلا" در طبقه متوسط جامعه سکونت داریم و فعلا" به آن هم افتخار می کنیم چند ماهی به خود سخت می گیریم تا راه حل تازه رئیس دولت را بشنویم که دفعه پیش و در بحران گوجه فرنگی گفته بودند بی خود هیاهو راه نیندازید کدوم ۳۰۰۰تومن همین کوچه ما گوجه ۱۲۰۰ تومن همین دیروز گرفتم.

واقعا" آدم بعضی مواقع می خواهد حتما" کاری دست خودش بدهد آخر پدر من ایران که خودش تولید کنند این طلای سرخ -البته به جناب زعفران توهین نشود-محسوب می شود و هر تابستان بیچاره کشاورزان مغان مجبور می شوند هزار تن از محصولاتشان را بریزند بیرون و یا اینکه از قرار کیلویی ۵۰ تومن وارد بازار کنند و یک چشم اشک و یک چشم خسته از یک سال تلاش چند ماه بعد مجبور شوند با قیمتی بالغ بر ۵۰ برابر آن را خریداری کنند.

مگر هنوز در این کشور امکاناتی نظیر سردخانه و نگه داشتن میوه جات برای روزهای مبادا احداث نشده است که ما باید وقتی کشاورز مغانی می فروشد از او ۵۰ تومن بخریم و چند ماه بعد از فلان کشور خارجی با ۲۰۰۰ تومن .مگر صنعت کشاورزی گلخانه یی خیلی پیچیده تر از انرژی هسته یی ست که نمی توانیم در این کشور برای مصرف چند ماه برنامه ریزی کنیم.خلاصه آدم می ماند با یک بام و چند هوا!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:33  توسط حمید رستمی  | 

خب به سلامتی وزرای کشور و اقتصاد هم از دولت جدا شدند تا همچنان رئیس دولت منتقدان را مشتی کج فهم و بزغاله بنامد و دو روز بعد وزیر را بیکار کند و احتمالا" اینگونه که پیداست بعد از یک دور کامل تعویض وزیران در یک اقدام انقلابی خودش را هم برکنار کند.

اخراج وزیر کشور از کابینه در حالی صورت می گیرد که سه هفته از انتخابات مجلس هشتم می گذرد و هنوز مرحله دومش در خیلی حوزه ها باقی ست. پور محمدی که به دلیل سبقه امنیتی از همان ابتدا مخالفان زیادی داشت در حالی از کار برکنار می شود که رئیس دولت یا از برگزاری انتخابات توس او راضیست و بدلیل پایان تاریخ مصرف اش او را بیکار می کند و یا اینکه عملکردش در انتخابات مقبول طبع دولتیان واقع نشده که یکباره مجبور به ترک وزارت شده است.

از سوی دیگر از همان ابتدا اقتصاددانان زیادی با سیاستهای اقتصادی احمدی نژاد مخالف بودند و تمام ان مخالفتها از سوی دولت حاوی بغضهای سرچشمه گرفته از برخورد سیاسی این اساتید ذکر شد ولی بلافاصله رئیس بانک مرکزی از کار برکنار شد و اینک هم وزیر اقتصاد وبا همه اینها رئیس دولت باز پشت تریبون قرارمیگیرد و از جراحی اقتصادی دم می زندو هنوز خیال می کند دوران تبلیغات انتخاباتی ست غافل از اینکه این اقتصاد بشدن متورم نیاز به جراحی ندارد بلکه محتاج سزارین است.

به نطر می رسد احمدی نژاد دست کم به یکی از وعده هایش مبنی بر کابینه هفتاد میلیونی عمل کند و اگر همه هفتاد میلیون هم نتوانند وارد کابینه شوند دست کم هفتاد نفرشان را تا پایان دوره چهار ساله اش وارد کابینه کند.البته در این میان باید به روح واژه های مثل تثبیت مدیریت و کلماتی مشابه طلب آمرزش کنیم.خدا رحمت کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:24  توسط حمید رستمی  | 

فکر کنم روز یازدهم فروردین بود که در خبرهای تلویزیون اعلام شد که صحت انتخابات در تهران و 35 شهر دیگر از سوی شورای نگهبان تائید شده و رسما" خط بطلانی بر تمامی شکایات و درخواستهای اصلاح طلبان کشیده شد.

هر چه قدر تلاش می کنم نمی توانم خودم را راضی کنم که انتخاباتی با آن وسعت در تهران بدون هیچ شائبه یی برگزار شده و طی کمتر از دو هفته که ازاعلام نتایج نمیگذرد تائید هم شده باشدو هیچ وقعی به اعتراض داوطلبان نهاده نشود.اگر یادمان باشد درست هشت سال پیش در انتخابات مجلس ششم دست کم سه ماه طول کشید تا بالاخره با من بمیرم و تو بمیری و بعد از ابطال هفتصد هزار رای مجبور به تائید انتخابات تهران شدند و حتی یک نفر از انتخاب شده ها را هم از لیست حذف کرده و جناب حداد را جایگزین کردند.

حالا بعد از هشت سال دوستان شورای نگهبان  آن چنان پرکار شده اند که در یک روز انتخابات سی وشش حوزه مختلف را بررسی می کنند و حکم به سلامت انتخابات در همه حوزه ها می دهند.جالب این نکته است که در یک جلسه چند ساعته چگونه ممکن است سی وشش حوزه را بررسی کرد و به شکایت شاکیان رسیدگی و حکم به رد آنها داد و جالب تر اینکه در بین حوزه های مطرح شده در آن روز بخصوص حوزه یی مانند گرمی با پنجاه هزار رای و تهران با  یک میلیون ونیم رای چگونه در یک فرصت زمانی می توانند تائید شوند. خلاصه هر کاری می کنیم یک جای کار می لنگد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:0  توسط حمید رستمی  | 

عکس برهنه رومینا(رمینا) گشتاسپی  دختر ایرانی بر روی جلد یک مجله اسپانیایی در چند روز اخیر حسابی سر و صدا بر پا کرده است عکسها را می توانید اینجا ببینید.

این دختر خانم ۳۲ ساله هشت سال پیش برای تحصیل به اسپانیا رفته است و امروز با پشت سر گذاشتن تمامی خطوط قرمز سنت ایرانی به نمایش بی پروای تن خود اقدام می کند . اصلا" کار ی به درست یا نادرست بودن نفس عمل ندارم چرا که هر انسانی اختیارش دست خودش است ولی این می تواند زنگ خطری برای مسئولین جمهوری اسلامی باشد تا در صورت داشتن گوشی شنوا لحظه یی به این بیندیشند که چگونه می شود نسلی که با تعالیم و آموزه های اینان رشد می کند و می بالد و در صورت یافتن فرصتی چنان کارهای می کند که بی شک ریشه در عقده های فرو خورده سالیان گذشته دارد .

به قول رضا مارمولک در فیلم "مارمولک"اینقدر برای بهشت رفتن فشار می آورند که از آن سر جهنم می زنند بیرون.رومینا گشتاسپی بعنوان مصداق این قضیه در بین همگنانش استثنا نیست بلکه قاعده و نمونه بارز جوانان امروز و دست پرورده جمهوری اسلامی هستند که اگر آب باشد نشان داده اند که شناگران قابلی هستند.

این یک دغدغه قدیمی ست که اگر یک روز حجاب در این کشور الزامی نباشد چند درصد از جمعیت خودشان را ملزم به اجرای حداقلها می کنند.تجربه رومینا نشان دهنده خیلی چیزهاست البته اگر چشم بینا و گوش شنوائی باشد و بازهم با طرحهای مثل امنیت اجتماعی سعی در کوبیدن آب در هاون نکنند. 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 21:51  توسط حمید رستمی  | 

 
يك‌ هفته‌ قبل‌ از دربي‌ كه‌ آن‌ موقع‌ هنوز دربي‌ گفته‌ نمي‌شد تمام‌ مدرسه‌ پر مي‌شد از كلمات‌ نامفهوم‌ كركري‌هاي‌ نوجوانانه‌ يك‌ مشت‌ آدم‌ كه‌ در زندگي‌ بي‌اتفاقشان‌، بازي‌ دو تيم‌ پرطرفدار، بزرگترين‌ اتفاق‌ تلقي‌ مي‌شد. اتفاقي‌ كه‌ براحتي‌ مي‌توانست‌ ساير زواياي‌ زندگي‌ آنها را تحت‌ تاثير قرار دهد و حتي‌ در زيرساخت‌ شخصيتي‌شان‌ تاثير زيادي‌ بگذارد. يك‌ پيروزي‌ با حداقل‌ گل‌ براي‌ تيم‌ محبوب‌ مساوي‌ بود با پرواز تا سينه‌ ابرها و غرور ناشي‌ از آن‌ حداقل‌ يك‌سال‌ تضمين‌كننده‌ انتهاي‌ تمامي‌ بحث‌هاي‌ چندطرفه‌ بود و يك‌ شكست‌ مساوي‌ بود با بروز يك‌ فاجعه‌، يك‌ حادثه‌ بزرگ‌ و ترك‌ برداشتن‌ آرزوهاي‌ شخصي‌ كوچك‌، فروريختن‌ آوار تحقير و تمسخر بر سر كسي‌ كه‌ توان‌ لازم‌ را براي‌ ايستادگي‌ طولاني‌ مدت‌ نداشت‌. اين‌ بازي‌ كه‌ تاثير مستقيم‌ در پرورش‌ شخصيت‌هاي‌ گوشه‌گير و شكست‌خورده‌ و يا مغرور و پيروزمند اين‌ نسل‌ داشت‌. نسلي‌ كه‌ بزرگترين‌ افتخارش‌ افتخار به‌ پيروزي‌ و بزرگي‌ ديگران‌ بود و حقارتش‌ در شكست‌ ديگران‌ جلوه‌ مي‌كرد. هرچه‌ زمان‌ به‌ روز بازي‌ نزديكتر مي‌شد اين‌ بحث‌ها و جدل‌ها داغ‌تر و حساس‌تر دنبال‌ مي‌شد و سخت‌ترين‌ امتحان‌هاي‌ پيش‌رو هم‌ تحت‌ تاثير جادوي‌ اين‌ فوتبال‌ حسي‌ رنگ‌ مي‌باخت‌. ترسي‌ عميق‌ بر روح‌ و جان‌ همه‌ حكمفرما مي‌شد، هرچند كه‌ در حرف‌ هيچكس‌ كم‌ نمي‌آورد و تيم‌ خود را در هر حالتي‌ برنده‌ حتمي‌ مي‌پنداشت‌ ولي‌ در نهاني‌ترين‌ لايه‌هاي‌ قلبي‌ خويش‌ و آن‌ هنگام‌ كه‌ بي‌خوابي‌هاي‌ شبانه‌ بر سرش‌ مي‌زد و از اين‌ پهلو به‌ آن‌ پهلو مي‌غلتيد و خواب‌ از چشمانش‌ فراري‌ مي‌شد، پيش‌ خودش‌ اعتراف‌ مي‌كرد كه‌ اضطرابي‌ غريب‌ سراپاي‌ وجودش‌ را فراگرفته‌ و حتي‌ بازيكنان‌ ذخيره‌، حريف‌ را به‌ شكل‌ آن‌ كودك‌ هميشه‌ در خلسه‌ آرژانتيني‌ مي‌دهيد كه‌ با توپ‌ شعبده‌بازي‌ مي‌كند و زبانش‌ قفل‌ مي‌شد، نه‌ از ترس‌ باخت‌ كه‌ از ترس‌ آن‌ زخم‌ زبان‌ها و تحقيرها، چون‌ هر رفتي‌ برگشتي‌ در پي‌ داشت‌ و به‌موقعش‌ تمام‌ آن‌ مفاهيم‌ و جملات‌ را به‌ كار برده‌ بود كه‌ حالا در صورت‌ باخت‌ تيم‌ سوگلي‌اش‌ منتظر شنيدنش‌ باشد. خواب‌هاي‌ دم‌ صبح‌ روزهاي‌ آخر، همه‌ معجوني‌ از كابوس‌ و روياهاي‌ قشنگ‌ مي‌شدند. رويايي‌ كه‌ مسير بهشت‌ را كوتاهتر مي‌كرد و كابوسي‌ كه‌ حتي‌ اجازه‌ فرياد كشيدن‌ و صدازدن‌ را هم‌ از آدم‌ مي‌گرفت‌ و صدا در گلو خفه‌ مي‌شد. نه‌ ورزشگاه‌ دم‌دست‌ بود كه‌ بروند و خودشان‌ را تخليه‌ كنند و نه‌ رسانه‌هاي‌ جمعي‌ اينچنين‌ به‌ آن‌ بازي‌كذايي‌ مي‌پرداختند تا حداقل‌ تعدادي‌ كلمات‌ بي‌پدر و مادر براي‌ بحث‌هاي‌ بعد از بازي‌ جور شود. هرچه‌ بود خلاصه‌ شده‌ بود در قدم‌ زدن‌هاي‌ طولاني‌ در كوچه‌ و خيابان‌ گل‌آلود و حياط‌ مدرسه‌ و چيدن‌ تركيب‌هاي‌ متفاوت‌ و تاكتيك‌ها و ضدتاكتيك‌هايي‌ كه‌ حتي‌ به‌ ذهن‌ كاپلوترين‌ مربي‌ جهان‌ هم‌ نمي‌رسيد. آنها هر كدام‌ براي‌ خودشان‌ كارلوس‌بيلاردو كه‌ نه‌ ولي‌ حداقل‌ يك‌پا »ويچيني‌« بودند! صبح‌ جمعه‌ سوز سرماي‌ كوهستان‌ با بارش‌ پراكنده‌ برف‌ حرف‌ را در دهان‌ يخ‌ مي‌كرد و نمي‌گذاشت‌ بيرون‌ بيايد و هركس‌ كه‌ مي‌خواست‌ اظهارنظري‌ بكند اول‌ دقايقي‌ تمرين‌ مي‌كرد و بر خودش‌ مسلط‌ مي‌شد و لرزش‌ صدايش‌ از ترس‌ و سرما را كنترل‌ مي‌كرد و كركري‌ مي‌خواند و باز سرما بود و ميدان‌ آسفالت‌ مدرسه‌ تعطيل‌ شده‌ و توپ‌ پلاستيكي‌ سه‌لايه‌ و يارگيري‌ و پيش‌بازي‌ قرمز و آبي‌. بدون‌ آنكه‌ حتي‌ يك‌ نفر حتي‌ يك‌ جوراب‌ قرمز يا آبي‌ داشته‌ باشد. توپ‌ سه‌لايه‌ و كفش‌ پلاستيكي‌ ميخي‌ و هواي‌ سرد و تعصب‌ كوركورانه‌ همه‌ و همه‌ جمع‌ مي‌شدند تا دماغت‌ را جلوي‌ آن‌ توپ‌ سنگي‌يخي‌ قرار دهي‌ تا نبازي‌. نگويند كه‌ اينجا كه‌ باختيد بعدازظهر هم‌ كه‌ حتما مي‌بازيد. آن‌ روز، روز تيغي‌زدن‌ نبود روز تعصب‌ بود! كجا هستند متعصب‌هاي‌ امروز كه‌ جايي‌ در آخر دنيا آنها بايد پيش‌مرگ‌ سوگلي‌هاي‌ خود مي‌شدند تا فقط‌ و فقط‌ كم‌نياورند جلوي‌ رقيب‌؟ رقيبي‌ كه‌ آنها هم‌ حتما همين‌ حس‌ عجيب‌ و در عين‌ حال‌ بشدت‌ مسخره‌ را با خود حمل‌ مي‌كردند. خستگي‌ و سرما و گل‌ولاي‌ آدم‌ را از پا در مي‌آورد آن‌ هنگام‌ كه‌ با وحشت‌ از مادر بخاطر لباس‌هاي‌ گل‌آلود خود را در داخل‌ خانه‌ گم‌ و گور مي‌كردي‌ و لباس‌ عوض‌ مي‌كردي‌ تا شلاق‌ دست‌ مادر بر صورت‌ سرخ‌ يخ‌بسته‌ است‌ فرود نيايد! همه‌ اينها قطعا به‌ اين‌ مي‌ارزيد كه‌ جلوي‌ يك‌ مدرسه‌ كه‌ نه‌ نصف‌ مدرسه‌ آدم‌ سرت‌ پايين‌ نباشد.ساعت‌ كه‌ از دو ظهر مي‌گذشت‌ نه‌ آن‌ تلويزيون‌ زردرنگ‌ چهارده‌ اينچ‌ سياه‌ و سفيد به‌ دادت‌ مي‌رسيد و نه‌ آن‌ روزنامه‌ سياسي‌ عصر كه‌ به‌ اميد نصف‌ صفحه‌ ورزشي‌ تحملش‌ مي‌كردي‌. بايد موج‌ها و فركانس‌ها را زيرپا مي‌گذاشتي‌ تا اقلا خبري‌ از اين‌ بازي‌ بزرگ‌ به‌زعم‌ خودت‌ به‌ دست‌ آوري‌. راديوها همه‌ از لزوم‌ بهداشت‌ فردي‌ و بهبود مناسبات‌ سياسي‌ در بوركينافاسو و همزيستي‌ مسالمت‌آميز بلدرچين‌ و سوسك‌ در آنگولا حرف‌ مي‌زدند. كسي‌ نمي‌گفت‌ كه‌ در آن‌ ديگ‌ جوشان‌ پايتخت‌ چه‌ بر ستاره‌هاي‌ ما آمد كه‌ يك‌ هفته‌ تمام‌ بخاطرشان‌ حنجره‌هايمان‌ را جر داديم‌ و خودمان‌ را كشتيم‌. دقايق‌ به‌ كندي‌ مي‌گذشت‌. بارش‌ آن‌ برف‌ نحيف‌ تنها سرگرمي‌ و دلمشغولي‌ يك‌ بعدازظهر جمعه‌ دلهره‌آور مي‌شد. بعداز مدت‌ها انتظار يك‌ نفر مي‌گفت‌ كه‌ جمعه‌ در دقيقه‌ فلان‌ نتيجه‌ فلان‌ است‌ و اين‌ فلان‌ گفتن‌ حساسيت‌ موضوع‌ را صدبرابر مي‌كرد و خداخدا گفتن‌ و دخيل‌ بستن‌ و قربان‌ صدقه‌رفتن‌ و نماز حاجت‌ خواند. مراسمي‌ بود كه‌ دلها را به‌ پيروزي‌ نهايي‌ نزديك‌تر مي‌كرد. بالاخره‌ تا پايان‌ بازي‌ اين‌ گزارش‌هاي‌ لحظه‌يي‌ دو سه‌بار تكرار مي‌شد و نديده‌ و نشنيده‌ باز به‌ كوچه‌ مي‌ريختند: تعدادي‌ با سرهاي‌ پايين‌ و در عين‌ حال‌ طلبكار از داور و بازيكنان‌ خودي‌ عده‌يي‌ ديگر كه‌ انگار به‌ بزرگترين‌ خوشبختي‌ عالم‌ رسيده‌اند. آنها زمين‌ و زمان‌ را فراموش‌ مي‌كردند و حداقل‌ يك‌ شب‌ موقع‌ خواب‌ به‌ كفش‌ بي‌ريخت‌ و سوراخ‌ خود كه‌ آب‌ داخلش‌ مي‌رفت‌ و در سرماي‌ زيرصفر به‌ همراه‌ پا يخ‌ مي‌زد و لباس‌ ناجور و كتاب‌هاي‌ درسي‌ نخوانده‌ و دعواي‌ مادر و پدر بر سر نان‌ سفره‌ فكر نمي‌كردند و در خيال‌، بازوبند رنگ‌ محبوبشان‌ را بر بازو مي‌بستند و مراسم‌ آغاز بازي‌ و شير يا خط‌ انجام‌ مي‌دادند. بعد از سه‌ ساعت‌ به‌ صورت‌ خلاصه‌شده‌، بازي‌ را مي‌ديدند و دوباره‌ عاشق‌ مي‌شدند! و براي‌ هزارمين‌بار در عشق‌ شكست‌ مي‌خوردند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:24  توسط حمید رستمی  | 

دل هوس سبزه و صحرا ندارد خون شود این دل که شکیبا  ندارد.نه حالی هست نه حسی کودکانه که به شوق آن سر به صحرا گذاری و غرق در بهار شوی . بهار بی نشاطی که آمده است و با خودش فقط جبرهای قراردادی را آورده است و تو باید به جبری سفره رنگین کنی و به جبری دیگر شاد بپوشی و خوش و خرم جلوه نمائی و کسی را از دل پوسیده عبرت آموز صد مسئله دان خبری نباشد.

بد جوری قالپاق گم کردیم ریپ زدیم و در خاکی دلمان منتظر نوروزی هستیم که هیچ گاه نمی آید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:27  توسط حمید رستمی  | 

این صدا و سیمای وطنی دیگه واقعا" گندش را در آورده .در طول سال که خبرهای صد تا یه غاز تحویل جماعت می دهند.فیلمهای داخلی را آن چنان لت و پار می کنند که حتی صاحبان فیلمها هم به سختی تشخیص می دهند که اسم فیلم چیست. حالا هم هی در بوق و کرنا کرده اند که هر روز چند تا فیلم سینمایی از شبکه های سیما پخش می کنند و انتظار هم دارند که مردم دسته دسته توی خیابون راه بیفتند و مراتب شکر گذاری را به جای آورند. یک شیر پاک خورده  یی هم پیدا نمی شود که به آنها بگوید که برادران اهل عمل اینهایی که پخش می کنید فیلم سینمایی نیستند. وقتی سی چهل درصد یک فیلم خارجی را لت و پار می کنید و تمام مردان و زنان فیلمها را با هم خواهر و برادر می کنید باید خیلی پر رو باشید که بگوئید این همان فیلم است که مثلا" اسکار گرفته است.

حالا همه اینها یک طرف جناب ضرغامی از آستین مبار کشان یک آس دیگر هم رو کرده اند آنهم جعل کردن اسم فیلم سینمائی برای آثار صد تا یه غاز تلویزیونی ست .آخر پدر من چه کسی به شما گفته فیلم سینمائی یعنی تعدادی تصاویر پشت سر هم که تایمش حدود نود دقیقه است .به خدا هر کس این مشاوره را کرده یقینا" اگر قصدش تمسخر و ریشخند کردن شما نبوده حتما" اطلاعاتش در همین حد است و الا هر کسی که کمترین آشنائی با دنیای رسانه ها داشته باشد می داند که اصطلاح فیلم سینمائی به فیلمی اطلاق می شود که صرفا" برای نمایش در سالنهای سینما ساخته شده و بر روی نگاتیو ضبط می شود و تلویزیون جهت بالا بردن تماشاگرانش با خرید رایت آنه بعد از یکی دو سال که از نمایش پرده یی آن گذشت اقدام می نماید نه اینکه هر کارگردان بیکار تلویزیون یک دوربین هندی کم بردارد و یک خانه یی را برای دو هفته اجاره کند و چهار تا بازیگر درجه شش هم گیر بیاورد و یک قصه بی مایه را به عنوان فیلم سینمائی تحویل خلق الله بدهد.

خدا وکیلی چند درصد فیلمهای که در همین نوروز امسال از شبکه های چند گانه پخش شده و می شود با فورمت سینما ساخته شده است و دست کم برای  یک سانس رنگ پرده را به خود دیده است.

می دانم بد دردی ست !اینکه نمی توانید کارگردانان مستقل سینمای ایران را برای ساخت فیلمهای مورد نظرتان همراه کنید و از طرفی افکار عمومی میل شدیدی برای تماشای فیلم های ایرانی از خود نشان می دهد تا شما وادار به چنین شعبده بازیهای بشوید و از طرفی چنان فشار سانسور را افزایش دهید که آدمی مثل مسعود ده نمکی بشود سوپر کارگردان این سینما و بهرام بیضایی  ،ناصر تقوایی ،داریوش مهرجویی و غیره هم بروند غازشان را بچرانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 22:59  توسط حمید رستمی  | 

انگار مقدر شده است که مرگ و میر هنرمندان در تعطیلات نوروز هم متوقف نشود و این بار نوبت داود اسدی بود که خیلی زود رخت سفر بندد و در سی و هشت سالگی کوچولوی سه ماهه اش را یتیم کند.

داود اسدی در یک کلام تلف شد ۰یا خودش قدر خودش را ندانست و یا اینکه سینما و تلویزیون ایران قدر او را ندانستند.او که از اوائل دهه هفتاد و با برنامه طنز " ساعت خوش" خود را به مخاطبان شناساند به همراه "ارژنگ امیر فضلی"متن و اجرای تعدادی از بدیع ترین و تلخ ترین طنزهای آن برنامه را بر عهده داشتند و در جای خود سهم عمده یی در گل کردن آن برنامه و انداخته شدن طرحی نو برای برنامه سازی طنز تلویزیون داشتند. طرحی که بعدها به همراه مهران مدیری در "پرواز ۵۷"و "ساعت خوش"پخته تر عرضه گردید و رفته رفته با تقسیم کار گروه بار کارگردانی به دوش مدیری افتاد و جور نویسندگی را هم  ارژنگ و داود کشیدند.اما به گند کشیده شدن برنامه ساعت خوس باعث بیکار شدن داود هم شد هر چند در این اثنا فیلم "دیدار " را کار کرد و در آن نقش یک معلول جنگی را ایفا نمود ولی حاشیه های ساعت خوش به همراه تصادفی هولناک که جان سالم از آن بدر برد در سالهای بعد از کمیت و کیفیت کارهای او کاستند.

داود اسدی آن گونه که گفته شده آدم بشدت توداری بوده و این از بازیها و متن های که می نوشت به خوبی عیان بود. هیچ گاه نمی شود از یاد برد آیتمی که خود تنها بازیگر آن بود و در حالیکه مدتها خودش را جلوی آینه مرتب می کرد و کت و شلوار دامادی اش را پرو می کردبعد از مدتی با دسته گلی در دست و لباس دامادی بر تن به رختخواب می رفت تا بلکه در خواب رویای دامادی را ببیند.یا در طنز بشدت گزنده دیگری او نقش پدر بزرگی را بازی می کرد که نوه و نبیره هایش برایش جشن تولد گرفته اند وصدای سوت و کف اشان گوش فلک را کر کرده و او اشک شوق می افشاند و لحظا تی بعد دوربین عقب تر می رفت و ما می دیدیم که پیرمرد دستگاه ضبطی جلویش گذاشته و همه اینها از نوار کاست پخش می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 1:4  توسط حمید رستمی  | 

نگاهی به فیلم سنتوری ساخته داریوش مهرجویی

فیلم سنتوری کم کم از محاق بیرون می آید و تقریبا" تمام علاقمندان سینما هر یک به نحوی آن را تما شا می کنند تا راحت تر نسبت به ضعف و قوت آن رای صادر نمایند.

فیلم به صورتی کاملا" مشهود فیلم داریوش مهرجویی ست . جایی که او در فیلمنامه و اجرا از کوچکترین جزئیات هم صرف نظر نکرده و در پی ایده ال هاست و به نوعی روایتگر سرگذشت ملالت بار هنرمندان عصر حاضر ایران است که در تنگنای سیاستهایی سلیقه یی و تنگ نظرانه حاکمیت بستر خلاقیت اشان فراهم نشده و رفته رفته چشمه زاینده اشان خشک شده و در دام انواع و اقسام نا به هنجاریهای اجتماعی گرفتار آمده و زمینه سقوط اخلاقی اشان را فراهم می آورد.

فیلم آشکارا تلاش می کند که دنیای کوچک علی سنتوری رابه مثابه جامعه هنری قرار گرفته در منگنه تصور کرده و آن را بک جامعه بزرگتر تعمیم دهد و هر چند در این میان به زعم برخی ها رو به اغراق می آورد  ولی این بزرگنمایی ها سبب ساز آن سقوط شده و هر چه این ارتفاع بیشتر باشد در نتیجه شدت سقوط بیشتر به چشم می آید. بهرام رادان در نقش " علی سنتوری " تمام تلاش خود را برای به تصویر کشیدن برهه های مختلف علی به عمل می آورد و انصافا" هم در بیشتر اوقات این تلاشها به ثمر نشسته و علی عاشق و هنرمند و پر طرفدار با علی مچاله شده و درهم شکسته و تنها مانده به خوبی بازنمایانده شده است.هر چند از نقش یک همبازی خوب مثل گلشیفته فراهانی- که با تمام وجود  خودش را در اختیار فیلم قرار می دهد- و کارگردانی چیره دست مثل داریوش مهرجویی - که همیشه بازیهایی استثنائی از بازیگرانش می گیرد-نباید به راحتی گذ کرد.

یکی از جذابیتهای غیر قابل انکار فیلم موسیقی و در راس آن خواننده جوان و محبوب مردمی این روزهای تهران -محسن چاووشی-است که به رغم شباهتهای صوتی غیر قابل انکارش با سیاوش قمیشی باز هم چنان شنیدنی ست که آلبوم ترانه های خوانده شده در فیلم بسیار پیشتر از خود فیلم پرفروش شد و در صورت اکران یکی از مولفه های جذب تماشاگر می شد.

با تمام تلخی های که فیلم آکنده از آن است اما کارگردان در انتهای فیلم نمی خواهد با سیاهی فیلم را تمام کند و در نتیجه بالاخره دل آهنین پدر نرم می شود و دست پسر سقوط کرده را در منجلاب  را بگیر و او را نجات دهد ولی آیا جامعه غرق در فساد هم به همین راحتی میتواند خود را تطهیر کرده و به زندگی بازگردد.شاید این گمان به زعم برخی ها بتواند جامه عمل بپوشد ولی خواهان پدری پولدار و دلسوز است که مشکل بتوان پیدا کرد .

حیف که سرنوشت فیلم سنتوری این چنین نامبارک شد تا هم تهیه کنندگانش از یک فروش میلیاردی محروم شوند و سرمایه اشان بر باد رود و هم علاقمندان از دیدن یک فیلم زیبا بر روی پرده سینما بی نصیب گردند تا پس از یک سال نسخه های قاچاقی اش را در خانه ببینند.

فیلمی که در برهوت این روز های سینمای ایران واقعا" غنیمتی ست.

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 20:22  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar