تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

دوستان باز هم از باده یک پیروزی باد آورده سرمست شدند و نعره های مستانه سر می دهند.انگار باید منتظر و گوش به زنگ اخبار ناگوار  پس از هر به قول خودشان حماسه باشیم . انگار که عمر ناز نازی بودن آدم خوب بودن تمام اهالی فرهنگ و هنر و مطبوعات خلاصه می شود به روزهای منتهی به انتخابات و به محض عبور خر مربوطه از روی پل قلع و قمع ها شروع می شود وحدیث تکراری توقیف نشریات غیر خودی نقل محافل می شود.

خبر لغو امتیاز ماهنامه های هفت و دنیای تصویر به همراه ۷ نشریه دیگر دل هر آزاده و آزادیخواهی را به درد می آورد . انگار مقدر شده است که مطبوعات یا توقیف شوند و یا شرایطی پیش آورده شود که خودشان به سمت منتشر نشدن پیش بروند.

مجله هفت حدودا" شش سالی بود که منتشر می شد و یک مجله فوق تحصصی به حساب می آمد که سعی در کم کردن فاصله روشنفکران هفت هنر با علاقمندان داشت و به مدیر مسئولی فردی بشدت اصول گرا و پایبند به اخلاقیات به هیچ عنوان نمی خواست از استانداردهای مشخص شده منحرف شود حالا چگونه این نشریه با دایره مخاطبان کوچک  متهم به استفاده ابزاری از تصاویر هنرپیشگان منحط غربی دارد الله و اعلم.انگار که در غرب هنرمند نماز شب خوان هم بوده که اینان به جرم چاپ نکردن عکس اش از درجه انتشار ساقط شده اند . کسی نیست بگوید پدرجان اگر منظورتان این است که هنرمند یعنی فقط فرج الله سلحشور این را همان موقع اعطای امتیاز یاد آور شوید تا فردا بهانه چاپ عکس فلان هنرپیشه را برای بیکار شدن دهها آدم و بی مجله شدن هزاران علاقمند قرار ندهید.

از سوی دیگر علی معلم که در این سالها در همه حال ارادت خودش را به آقایان اثبات کرده است باید بعد از ۱۷ سال در دنیای تصویرش را تخته کند و برود در محله فلان مسئول گوجه فرنگی بفروشد.همان مجله دنیای تصویری که دراین سالها آنقدر فربه شده بود که به تنهایی همه سال شبهای پررونق حافظ را برای تجلیل از برگزیدگان سینما و تلویزیون  برگزار می کرد حالا باید جناب معلم برود همه نوارهای چندین ساله این مراسم را بگذارد دم کوزه و آب اش را بخورد .

همه اینها فدای سر جناب وزیر ارشاد که توی این چند ماهه بد جوری دندان روی جگر گذاشته بود و بشدت تحمل می کرد تا با خوابیدن گرد و خاک انتخابات و راهیابی رفقا به مجلس شروع به تسویه حسابهای آنچنانی بکنند فعلا" که در خاکریز اول عملیات مجلات قرار دارند تا بعد نوبت کدام قشر باشد والله واعلم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:59  توسط حمید رستمی  | 

مرحوم پرویز شاپور در کاریکلماتوری گفته بود:"آنقدر در کارم فضولی کرده اند که تصمیم گرفته ام کاری انجام ندهم!"بقول آن یکی مرحوم یعنی عمران صلاحی حالا حکایت ماست خانه نشین هم می شویم این حاشیه های زرد ول کن مانیستند.به همین خاطر هم است که باید ۱۲ روز غیبت وبلاگی را تشریح بکنم.

گفته بودم که می روم مسافرت ،روز سومی که مطلب قبلی را نوشته بودم به قول برادران اهل عمل دولت نهم احساسات باجناق کراسی مان گل کرد رفتیم حالی از این فامیل -که به قول الهام مربوطه (نمی دانم چرا امروز من همش از این و آن فاکت می آرم)هیچ وقت فامیل محسوب نمی شود-به همین خاطر سه روزی را رشت بودیم . جایتان خالی یک روزش را هم رفته بودیم ماسوله و یک حال اساسی کردیم هیچ حداقل از شرمندگی این شش های بی زبان هم در آمدیم تا دو قلپ هوای تمیز برایش فراهم کنیم .بعد از سه روز که برگشت همه چیز بر وفق مراد بود که از بد حادثه زد و دندان بی عقلی مان کار دستمان داد حدود یک شب و یک روز از دستش عاصی شدیم و صبح روز بعد اداره و اینها را بی خیال شده و دادیم اش دست یک خانم دکتر که بعداز چند ساعت عملیات ژانگولر بازی دست کم دردش را خواباند ولی چشمتان روز بد نبیند عصر همان روز آن یکی دندانمان شکست خورد و ماندیم بی دندان و فقط آبگوشت تیلیت کردیم و خوردیم.جایتان خالی !

حوالی روز سه شنبه بود که دلمان باز هوای وطن کرد.این وطن ما که عبارت باشد از گرمی در دو موقعیت واقعا" دیدنی ست یکی بهار و دیگری انتخابات . اصلا" همیشه خدا در این شهر انتخابات وجود دارد و از همین امروز صبح نیروهای سیاسی کار  خود را برای انتخابات شورای شهر که احتمالا" در صورت وجود  صحت و سلامت در سال ۸۹  برگزار خواهد شد آغاز کردند.

به اتفاق عیالات متحده رفتیم گرمی تا از حواشی این انتخابات مستفیض شویم چشمتان روز بد نبیند آدم صحنه های را می دید که از هر چی انتخابات و دموکراسی بازی بود حالش بد می شد . آخر چرا باید برای مردمی که هیچ تعریف درستی از انتخابات و پارلمان و دموکراسی ندارند این همه از مردمسالاری حرف زد ؟ما باید سالهای سال به قول فائزه هاشمی تمرین دموکراسی داشته باشیم .در این وانفسای آخر الزمان آن کسی برنده می شود که بیشتر وعده داده و شناخت وظایف یک نماینده و انتظارات معقول از او کمترین محلی از اعراب ندارد.

این چنین بود که طی چند روز متوالی یا خودم را توی خانه حبس می کردم و یا اینکه می رفتم بیرون و چرخی میزدم و از دیدن صحنه های رقت بار متاسف می شدم تا اینکه جمعه هم آمد و رفت و تنها کدورتهای بر جا ماند که بر سر کاندیداها بین افراد فامیل و دوست و آشنا بوجود آمده بود.

حالا بگوئید که در این مدت دوازده روز کدام گوری تشریف داشتم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:26  توسط حمید رستمی  | 

امروز ۵ روز است که بصورت رسمی از نشریه مهر اردبیل استعفا داده و خانه نشین شده ام. گو اینکه در بسیاری از قسمتهای بدن خیلی ها عروسی برگزار شده است ولی خب دوستانی هم بوده اند که لطف داشتند و سعی می کردند با دلایل خود مرا در تجدیدنظر بر تصمیم اتخاذ شده راسخ تر کنند ولی خب این تصمیم حاصل روزهای متمادی کلنجار رفتن با خود بود و به گمانم آنقدر دلایل ریز و درشت داشتم که خودم را برای همیشه به مرخصی بفرستم. در یک کلام بد جوری خسته بودم و این بد جوری مقیاسی ست که  در کل جهان نمی شود مقداری برای آن تعیین کرد. حالا این خستگی می تواند جسمی باشد یا روحی فرق نمی کند هر یک در جای خود به یک اندازه پدر آدم را پیر می کند.

مدتها پیش در خلوت خودم این تصمیم را گرفتم که بعد از شماره صد که همراه با ویژنامه یی خواهد بود برای همیشه عطای مطبوعات محلی را به لقایش ببخشم و تا اینجا که توانسته ام عملی اش کنم و امیدوارم بر سر عهد خود بمانم و عرض خود نبرم و زحمت دگران نیفزایم چرا که این عرصه سیمرغهای را تاب نیاورد چه برسد به من که مگسی بیش نیستم.

و اما دلایل:

۱-مهمترین دغدغه یک نشریه- بخصوص محلی - به غیر از هیات تحریریه قوی تامین منابع مالی ست.نشریه مهر اردبیل از موهبت اولی- کادر نویسندگان خوشفکر و متعدد-برخوردار بود از موهبت دومی محروم.منابع مالی یک نشریه محلی از دو جا تامین می شود:آگهی هاو یارانه ها.یارانه که به علت غیر خودی بودن و حفظ استقلال نشریه مدتهاست -قریب دو سال-از سوی ارشاد به حالت تعلیق در آمده و آگهی هم از پارامترهای مخصوص خود تبعیت می کند. آگهی های نشریات معمولا" از دو دسته هستند : بخش دولتی و بخش خصوصی.

بخش خصوصی در استانی مثل اردبیل تقریبا" وجود خارجی ندارد و در بخش دولتی هم باز بدلیل همان وجهه انتقادی نشریه از سوی دولتمردان تحریم شده و شرایطی را پیش می آورند تا نشریات به خود تعطیلی روی بیاورند.

خب با این حساب تصدیق می فرمایید که نشریه در اوردن آنهم پربار و انتقادی چیزی شبیه معجزه است که البته سعی کردیم در این دو سال از خودمان هزینه کنیم ولی حاضر در صحنه باشیم ولی خب من یکی دیگر کم آوردم همه که تاب و توانشان با هم برابر نیست.

۲-ما می خواستیم سخن گوی بخش محذوف جامعه باشیم به همین دلیل به یاری این بخش بشدت نیاز مند بودیم ولی افسوس که آنها در عمل چندان اعتقادی به رسانه ها و نشریات نداشتند و اعتقادشان در پوشش رسانه یی گفتار و کردارشان خلاصه می شد و هیچ وقت به این فکر نمی کردند که در این وانفسای آخر ازمان یک نشریه هم یک نشریه است و برای حفظ آن هزینه بدهند.

۳-خوانندگان یک نشریه می توانند یکی از تعیین کننده ترین پارامترهای جهت گیری آن باشند. ما طی این دو سال در اکثر شماره ها تعداد مقالات تولیدی امان بالای ۲۰ تا بود ودر کل مطالب نشریه هم ۹۵ درصد تولید مطلب داشتیم . بعد از دو سال به این نتیجه رسیدیم که برای اکثریت خوانندگان نشریه تولید مطالب و اصلا" پرملات بودن اش اهمیت چندانی ندارد اکثریت آنها کاملا" بصورت سنتی نسبت به ابتیاع نشریه اقدام می کنند و تفاوت چندانی در کیفیت و کمیت نشریات برایشان متصور نیست. سوگمندانه باید عرض کنیم که با کمال دقت که در صفحه بندی و انتخاب مطالب صورت می دادیم ولی باز خوردش  به هیچ عنوان امیدوارکننده نیود و اکثریت از ما اخبار حوادث و جدول و ستون آشژزی می خواستند.

هر چند که همه اینها باعث نمی شود که از خوانندگان نکته سنجی چون استاد جمشید ارجمند،سیروس ابراهیم زاده،امراله یوسفی،رهبر قنبری و...که با حسن ظن خود همیشه ما را دلگرم می کردند به سادگی گذر کنیم ولی افسوس که این عزیزان اولا" انگشت شمار بودند و ثانیا" چاپخانه چی محترم هیچ گونه آشنایی با این عزیزان نداشت و برای هر شماره فقط طلب اسکناس می کرد  و با هر تاخیر در باز پرداخت صورت حسابها سکه یک پول می شدیم.

۴-با تمام اینها نشریه را با تیراژ معمولی دو سه هزار تا -برای یک نشریه محلی عالی ست- روانه بازار می کردیم وهر افزایش شمارگان هزینه یی بیشتر را بر ما تحمل می کرد ولی از همان روز های اول و دوم در امدن نشریه به سرعت نایاب می شد و ما سرمست از باده غرور به این فکر می کردیم که باز تیراژ را بالاتر ببریم ولی آخر هر ماه که منشریات برگشتی را می آوردند به سادگی متوجه می شدیم که بعضی شماره یا اصلا" توزیع نشده و یا خیلی محدود به چند دکه وسط شهر آنهم با تعدادی اندک داده شده و تمام.آیا فکر نمی کنید در این شرایط نشریه در آوردن یعنی آب در هاون کوبیدن؟

خودم یکبار در اصلی ترین میدان شهر یک روز پس از انتشار نشریه آن را ندیدم سوال کردم که تمام شده گفت که نه و از  زیر پایش یک شماره از نشریه را بیرون آورده و به من داد. تعجب کردم که چرا روی پیشخوان نگذاشته ؟شاکیانه جواب داد به خاطر اینکه عکس رئیس جمهور سابق -خاتمی- را در صفحه اول چاپ کرده اید.می بینید حتی یک روزنامه فروش هم می خواهد عقیده اش را بر ما تحمیل کند.

حدودا" پانصد نفر مشترک نشریه داریم که هر شماره رایگان نشریه را به خانه هایشان می فرستیم. خود نشریه که رایگان هست و علاوه بر آن برای هر شماره هم چیزی حدود ۵۰ تومان هزینه تمبر اضافه کنید و حالا قیافه مرا مجسم کنید که بعد از یک سال از یک نفر در مورد کیفیت نشریه یی که بصورت مداوم دم در خانه اش فرستاده ایم سوال می کنم و او حتی نمی داند که از کدام نشریه صحبت می کنتم و قول می دهد که به محض بازگشت از خانم بچه ها پرس و جو کند.تقاص از این بدتر؟

۵-روزی که تصمیم به کناره گیری گرفتم زنگ زدم به خانه و خبر دادم خیلی خوشحال شدند انگار که از یک گناه بزرگ استغفار کرده و به آغوش اسلام بازگشته ام.مثل اینکه مدتهای مدید سر افکنده کارهای من بوده اندو دم بر نمی آوردنده اند  احتمالا" بعداز این در عزم خودشان راسختر خواهند بود و سعی خواهند کرد که مرا هم همراه کنند بی اختیار گریه ام گرفت.من شایسته این آخر و عاقبت نبودم.کجا کم گذاشتم خودم هم نمی دانم.

۶- برای روزهای بعد برنامه های زیادی ریخته ام می روم مسافرت، گردش ،خوشگذرانی.شاید یک مرد خانواده ایده ال بشوم و البته اگر بتوانم مطالعه کنم آخر مدتهاست که از ذخیره سالهای قبل استفاده می کنم معلومات جدیدی به داشته هایم اضافه نشده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:46  توسط حمید رستمی  | 

يادش بخير .دهه شصت را مي گویم.البته اواخرش را نه.منظورم اوايل و پيشتر از آن است.بقول سلطان اگر بازيكني با يك مربي يا مدير يا نمي دانم حتي تداركاتي يك تيم دست"يا علي"مي داد تا پايان كار روي قولش مي ايستاد و سرش مي رفت و حرفش نمي رفت. وقتي يكي از دو مجله پر خواننده آن روزگاران بر بالاي مطلبي كوچك تيتر:"....به تيم ...پيوست!"كسي در قطعيت خبر هيچ شكي به خودش راه نمي داد.مگر مي شد از دم در يك باشگاه تونلي به دم در باشگاهي ديگر حفر كرد و شبانه كار را تمام كرد.مگر بقول مش قاسم تا قبر چقدر راه است !

اما بد زمانه يي شد. اسمش را گذاشتد حرفه يي شدن يا هر چيز ديگر. ما كه فرهنگستان علوم فارسي  نيستم. فقط ديگر اين قدر مي دانيم كه حتي تمرين چند روزه با لباس يك تيم هم متضمن حضور يك بازيكن در يك باشگاه نيست و ديگر از هيچ كاغذ وامضايي كار چنداني بر نمي آيد و وقتي كه حتي در تيتر نخست يك روزنامه معتبر ورزشي عبارت :....به تيم پيوست!"را ديد بايد به نشانه جدي نبودن نيشخندي بزني و بگذري وتا وقتي كه تيم هاي ليگ برتري ده بازي اولشان را نكرده اند و تركيب شان را به چشمان خودت نديده يي نبايد باور كني كه كدام بازيكن به كدام تيم خواهد پيوست.ربطي هم به روزنامه ها و خبرگزاريها و حتي اخبار تقريبا"  معتبر شبكه سوم ندارد . دنيا دنياي حرفه گري ست و بالا بردن نرخ قرار داد.

حالا هم همين را كم داشتيم . مايي كه كم كم به اين اقوال بي اعتبار عادت كرده بوديم حالا بايد خودمان را با يك عادت ديگر وفق دهيم . باشد. قبول . ما ياد گرفته ايم تا زماني كه سه چهارتا  بازي ملي با مربيگري فلاني يا بهماني روي آنتن نرفته قبول نكنيم كه تيم ملي سرمربي دارد. حالا مي خواهد اين سرمربي " آرتور جورج"باشد يا"ژاك سانتيني"يا يك ماتادور به اسم "خاوير كلمنته"و يا حتي افشين قطبي و امير قلعه نوعي.

ملت سرسام گرفت از اين بي اعتباري . از اين شاخه به آن شاخه پريدن ها.يك روز با سبيل هاي قيطاني جورج پرتغالي مشغول شدند و يك شب با تحقير هاي كلمنته سر بر بالش غم گذاشتند و حالا حالا ها هم بايد ده بيست سي و نمي دانم هزار جوراس.ام.اس بازي و هماي سعادت كه بر دوش كداميك خواهد نشست . و درست همزمان با اين حرفها اين روزنامه به نفع فلاني تيتر مي زند كه تمام شد و رفت براي چينش تركيب و آن يكي خبرگزاري درست مخالف آن را درقالب يك خبر فوري كار مي كند.

باشد . ما صبر مي كنيم . شما هم زياد خودتان را اذيت نكنيد هنوز يك ماهي تا بازي فرصت هست  و تا نيم ساعت قبل از ياز ي مي توان اسم يكي را رد كرد . فقط خواهشا" حرفهايتان را با هم هماهنگ كنيد و از تمام ملت براي مربيگري تيم ملي برنامه بگيريد تا عجوزه پير فوتبال به كدام شاه داماد افتخار وصال دهد خود انتخاب كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 2:19  توسط حمید رستمی  | 

آقا ما بعد از مدتی غیبت با یک سؤال اساسی بازگشت پرافتخار خویش را اعلام می کنیم و امیدواریم یک فقره جواب حسابی به این سؤال حسابی ما داده شود وگرنه باز هم می رویم جایی که نه نامی از ما باشد و نه نشانی. این روزها کلاً این جور حرف زدن مد شده؛ همه افه شخصیت می آیند و در حالیکه خودشان را به منتهی الیه طرف راست تریبون کج کرده حرف های چپکی تحویل خلق الناس می دهند که چی؟ که اینکه فلانی این جوری است و بهمانی آن جوری. فلانی شب موقع خواب از مسواک استفاده نمی کند و بهمانی ناخن هایش را سر وقت نمی گیرد و مثل حسنی قصه ها حمام رفتن اش حکایتی است. در عوض دلشان خنج زده است که روزی چند بار سری به آرایشگاه محل زده و سر و سامانی به قیافه ظاهری اشان بدهند.

خب تا اینجای کار انصافاً چندان هم پر بیراه نمی گویند چون در طول تاریخ هر چیزی زمان بندی خاص خودش را ندارد. برادر من نمی شود که شما روزی شصت بار بروید اصلاح کنید ولی سالی ماهی یک بار مسواک نزنید و هنگام حرف زدن از دهن تان بو بیاید و حرف های بودار بنویسید.آقا نکنید این کار را به خدا زشت است ما فردا جواب در و همسایه را چی بدهیم که این همه بوهای نامطبوع از لابلای حروف شما بر جامعه متصاعد می شود.

ولی خدائیش با چیزی که زیاد از اساس حال نمی کنم همین کلمه «میانه رو» هاست. هر چقدر که فکر می کنم عقلم به جایی قد نمی دهد. آخر چه سحری ست در این کلمه یا نه شاید هم سحر در خود میانه باشد که هر کس به آنجا مسافرت کرد می شود آدم خوبه است. مگر «اردبیل رو» ها چه اشکالی دارند. اگر بگویند قدمت؟ خب اردبیل هم که قدمت و سابقه داردو تازه پانزده سالی هم می شود برای خودش استانی شده است. در ثانی آش دوغ و قارا حلوا و خیلی چیزهای دیگر دارد مخصوصاً چهارراه و شریعتی که ملت می توانند در ما بین اشان تردد کنند و حال و احوال همدیگر را بپرسند.

هر چقدر فکر می کنم عقل ناقص ام یاری نمی کند و جوابی که بتوانم برو بچه ها را قانع کنم پیدا کنم.

یک دفعه فکر نکنید چون زیاد میانه نرفته ام و به محسناتش آگاه نیستم. ولی خب آن دو سه دفعه یی که ما از داخل شهر عبور کرده ایم خب چیز چندان متفاوتی نسبت به اردبیل خودمان به چشمان مشاهده نکرده ایم حالا اگر این شهر این پتانسیل را دارد که 290 نفر از مسافرانش را یک راست بفرستد مجلس باید بانیان شهر تبریک گفت.

ولی نه... نمی شود... شاید اگر مثلاً مراغه بود می گفتیم به خاطر صابون اش است یا قزوین به خاطر سنگ پایش (البته این دو تا خم اشکال اساسی که دارند زیای به موارد اصلاحی مربوط اند)، نه من به ضرس قاطع عرض می کنم که هیچ دلیل خاصی نمی توان تراشید و اسباب برتری را فراهم کرد.

شاید -تأکید می کنم شاید- اگر مثلاً بلاد کفر مثل سانفرانسیسکو یا لس آنجلس بود- تأکید می کنم شاید -به دلیل جذابیت بصری اش مسافرت به آنجا تفاوتی در قضیه پیش می آورد ولی خب مگر فرق میانه با اردبیل چقدر است که یکی بتواند 290نفر بفرستد مجلس و دیگری هیچی. حالا اردبیل هیچ شاید برخی ها بگویند که ما پارتی بازی می کنیم. تبریز چی؟ تبریز که برای خودش همیشه یلی بوده و همیشه به عنوان یک جای خیلی بزرگ مطرح بوده؟ مغز آدم سوت می کشد!

ما که هر چی فکر کردیم به جایی نرسیدیم. شاید هم توی همین ماه یک سر برویم میانه! خدا را چه دیده اید شاید ما هم جزو همان 290 نفر میانه رویی شدیم که شوخی شوخی قبای وکالت تنمان کردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:48  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar