مطلبی از خودم در ماهنامه نسیم:
گزارش –مصاحبه یی باسوری باقری یک رسوای دل
قديمي ها مي گفتند كه يك خصويت ويژه اي در مار وجود دارد كه مي تواند پرندگان را در قفس سينه اش حفظ كند و با نيروي مغناطيسي ساطع شده از چشمانش شكار را با خود ببرد و در جاي مناسب ترتيب اش را بدهد. نمي دانم علم امروزی با تمام پیشرفتهایش توانايي اثبات اين موضوع را دارد يا نه ولي انرژي چشمان مار قدرتي دارد كه بتوان چيزهاي عجيب و غريب زيادي در مورد آن نوشت و نوشت.
اما چيزي شبيه به اين را چند نفر خود به چشم خویش ديده بودند كه پرنده يي در نيم متري بالاي سر ماري خود را اسير كرده بود و بال وپر می زد وتوان گریزی نداشت و به دنبال ماري كه از لابلاي بوته زارها مي خزيد و مي رفت سر و صدا كنان مي پرید و نمي توانست خود را نجات دهد. تا چشم كار مي كرد مار لغزيده بود بر لابلاي علف زارها و پرنده نگون بخت فقط توانسته بود جيغ و داد بكند و در همان ارتفاع نيم متري بالاي سر مار به دنبالش برود تادر فرصت مناسب كارش ساخته شود.
حالا اين پرنده فرتوت و كهنسال ما ديگر آن سر و صداي سابق را هم ندارد و ديگر تن به قضا و قدر داده و خود را فناي عشق كرده هر چند كه امروز دیگر قبول نمي كند عاشق كسي بوده باشد فقط مي گويد: "قرار بود ازدواج كنيم همین! . . . من اگر بخواهم عاشق بشوم عاشق امام و پيغمبر مي شود . . . !"
اما هر چه بود او عمري ست در قفس سينه يكي حبس شده است و توان پرواز به دور دست ها را ندارد. هر چند شايد هر از گاهي برود اينجا و آنجا و به قول خودش خانه فاميل و آشنا اما باز برمي گردد همين جا. پاتوقش فلكه علي آباد است و قهوه خانه "نبي".
نبي مي گويد: صبحانه خوردي؟ جواب مي دهد: "آره!"؛ "چي خوردي؟"
"نان!" و نان را جوري مي گويد كه تو فكر كني تمام قاتق هاي عالم را همراه با آن نوش جان كرده و الان براي چاي بعد از ناشتايي خودش را به قهوه خانه "نبي" رسانده است.
از جيبش شكلاتي درمي آورد مي دهد دستم: "مي خواي چي بپرسي . . . ؟ . . . چي بگم کوچیکتم؟ . . . قرار بود ازدواج كنيم . . .تو روستای ما سرباز بود غریب بود بی کس بود اومده بود خونه ما . . . نون و نمك خورده بود . . . بهش سرپناه داده بوديم . . غذا مي داديم . . . لباساش را مي شستم . . . آخرش هيچي!"
حکایت عشق سوری و یک عمر آواره عشق شدنش بر اهالی شهر پوشیده نیست آنها عمری ست که به وجود این مجسمه دلداده عادت کرده ند چه شبهای سردی که بخاری اتاق خالی شان را گرم نگه داشته اند و در خانه را بی قفل تا نصف شبی سوری به داخل خانه خزد و زود و در خانه ببندد.
از هر كس كه مي پرسم دقيقا نمي تواند بگويد كه از كي ساكن خيابان هاي اين شهر شده. همه مي گويند كه خيلي وقت است سي چهل سال مي شود. خودش هم درست و حسابي نمي داند حساب از دستش در رفته و تبدیل به یک نماد شده است مثل همان مجسمه بی ریختی که از دیرباز بر فلکه علی آباد نصب شده. معلوم است كه خودش هم ديگر خسته است و آن شور و شر سابق را ندارد. نااميد شده است: "اوايل انقلاب رفتم دادگاه شكايت كردم . . . كسي عريضه ام را نخواند . . . به هر دري زدم تا حقم را بگيرم ولي نشد كه نشد."
اهالی قدیمی تر از روزهایی جوانی اش می گویند که در هر کوی و برزن جلوی "ایوب "را می گرفت و داد و هوار راه می انداخت .هر چند که تعدادی از اهالی در دل به ایوب بد و بیراه می گفتند ولی تعدادی که منصف بودند اعتقاد داشتند که زندگی او هم در این سی و چند سال جهنمی شده است بیا و ببین!
مگه خواستگار ديگه اي نداشتي؟
"چرا خيلي خاطرخواه داشتم. ولي اون كه نمي گذاشت. مي گفت مي گيرمت. ولي نگرفت بي مروت!"
ياد جواني هايش مي افتد. غبار خاطرات بر صورتش مي نشيند مي گويد كه از اطراف الموت است. نام روستايش را هم مي گويد كه نه من يادم مي ماند و نه به درد تو مي خورد. چه فرقي مي كند. باقرآباد عليا يا سفلي! چه فرقي در اصل قضيه مي كند. اصل قضيه اين است كه يك نفر سوخت. آتش گرفت. تلف شد و رفت پي كارش.
حالا بايد براي سرپناه هر شب اش تا خود شب صبر كند و ببيند روي كوبيدن كداميك از درهاي اين اطراف را دارد. "هيچ كس نمي داند شب ها كجا مي خوابد . . . بعضي شب ها مي رود پيش زن هاي بيوه محله و با آنها سر مي كند . . . بنويسيد كميته امداد يك اتاقي به اين بيچاره بدهد!"
اين را يكي از مغازه داران اطراف ميدان مي گويد. خيلي ها اورا در زمستان و پاييز و سرماي پوك كننده اين شهر ديده اند كه چون گنجشكي خيس در زير برف و باران كيسه پلاستيكي بر سر كشيده و با لباسي تك لايه و مندرس كه به هيچ عنوان ياراي مقابله با اين سرماي آدم كش را ندارد در پياده رو مي لولد و براي شبش دنبال جاي دنج مي گردد. همين يك نفر براي جريحه دار كردن احساسات يك شهر كافي است.
جايي كه "ساراي" به خاطر عشق و عصمت اش خود را به آب خروشان مي اندازد او هم به يك ميهماني خياباني هميشگي مي رود و ناخوانده اسير زخم زبان ها و نيش و كنايه ها مي شود: "آنها از عشق چه مي دانند! . . . عشق يعني سوختن، يعني فنا شدن . . . يعني ذره ذره آب شدن و او دارد ذره ذره آب مي شود!"
خيلي ها مي گويند كه ديوانه است. راست مي گويند. "متراژ امروزي عشق يعني يك باك بنزين، يعني يك طبقه خانه مسكوني و خيلي چيزهاي ديگر. كار او در مقياس امروزي ها به شدت آغشته به جنون است و مگر آن شاعر شوريده نگفته بود كه "عشق كار عقل مادرزاد نيست!" وقتي مي پرسم حالا اون چه شكلي بود بي هيچ مكثي نام يكي حيوان ترسناك را با نفرت مي گويد. حيواني كه نوع قهوه يي آن يكي از قهرمانان كارتوني دنياي كودكي هايمان بود ولي علت اين همه نفرت را بايد در مرارت هايي كه در طول ساليان كشيده است جستجو مي كرديم.
زندگي سي و چند ساله در اين شهر باعث نشده است كه زبان محلي را ياد بگيرد. با همان فارسي مخصوص به خودش صحبت مي كند. در اين سال ها زده است به فاز ايمان و ديروز كه اول رجب بود زبانش روزه بود و به همين دليل مصاحبه را گذاشت برا ي امروز.
حتي پارسال شايع شد كه رفته است زيارت مكه يك آدم خير پولش را داده و فرستاده زيارت و همان جا هم تمام كرده. اين حرف ها مدت ها دهان به دهان گشت و بال و پر گرفت و فربه تر از پيش شد تا اينكه يك روز كه همه ديگر اطمينان پيدا كرده بودند كه پاداش يك عمر زندگي عاشقانه را در ميعادگاه عشق گرفته است دوباره سر و كله اش پيدا شد و تمام آن داستان را به باد داد.
به خودش كه مي گويم ذوق مي كند: "ما از اين شانس ها داريم . . . اگر شانس داشتم آخر و عاقبتم اين نمي شد . . . ديگه چي مي خواي بپرسي . . . كوچيكتم . . . برو به كارت برس . . . مار و هم ول كن . . . كوچيكتم . . . !" اين هم تكيه كلامش است" "كوچيكتم!" دل پري از دخترهاي امروزي دارد و مي گويد همه چيز را به بازي گرفته اند اخلاق و معرفت و ادب و نزاكت را خورده اند.
هيچ وقت دلت نخواست مادر بشي؟
اول چيزي نمي گويد. مكثي مي كند. از هزار توهاي ذهنش يك احساس غريب را مي خواهد زنده كند. انگار كيلومترها با اين حس فاصله دارد. چشمانش مي درخشد: "مي خواستم . . . چرا نمي خواستم . . . مي خواستم هفده تا بچه داشته باشم . .
"اسم شان را چي مي گذاشتي؟!"
شروع مي كند به رديف كردن اسامي اهل بيت: "خديجه، زينب، علي اكبر، علي اصغر، صغري، نرگس و . . . "
"زياد نيست؟"
با حسرت مي خندد. انگار از كسي كه او را به اين ستروني ابدي محكوم كرده به شدت در دل گله مند است ولي كاري از دستش برنمي آيد.
انگار او هم ديگر فرق كرده است. هر چقدر گرد پيري بر سر و صورتش مي نشيند محافظه كار تر مي شود و با سرنوشت خود مي سوزد و مي سازد.
چند سال قبل مي آمد نشريات محلي و مي گفت كه با من مصاحبه كنيد و حق مرا بگيريد. اما حالا قبول كرده است كه بايد در خيابان ها و پياده روها جان بدهد. مي گويد:" به فكر آخرت است. بايد به جاي تمام سال هايي كه نماز و روزه اش قضا شده است تلاش بكند."
مي گويد: "مي خواهم بار و بنديلم را ببندم براي هميشه از اينجا برم!"
هر چند كه نه ما باور مي كنيم و نه كس ديگري ولي انگار كه عزم خود را جزم كرده است كه براي هميشه برود. كسي كه يك زندگي كاملا متفاوت از همسانان خود برگزيد و تا ته خط رفت. كسي نمي تواند در طريق عشق بر او خرده بگيرد.
او سوژه شده است امروز. سوژه خيلي ها. هر كس كه در اين شهر دست به قلم برد مدتي اسيرش شده و بهانه يي پيدا كرده است براي سركوفت زدن بر عشق.
معروف ترين شان يك شعر چند صفحه يي است كه يكي از شاعران معروف شهر در وصفش سروده و يك گزارش قصه چند صفحه يي كه ده سال پيش در مجله ايران جوان مرحوم آن زمان چاپ شدواو را دختر جهنم و گلی که در جهنم روئیده است لقب دادند و جوان هاي امروز منگ شدند كه ابراهيم نويسنده آن شبه گزارش از هزار توي ذهن اش چه شخصيتي را آفريده است.
و او از زمين و زمان شاهد آورد كه اين راستكي است و به چشمان خودش ديده است. ولي مگر جوان هاي امروزي را مي توان به اين سادگي به باور رساند واو نتوانست.
يك بار هم يك نفر خواست نمايشنامه اش بكند كه جاهايي به او ارجاع مي شد و در لابلاي قصه مي شد فهميد كه نويسنده نگاهي به اين شوريده شهر داشته است ولي هر چه بود همه متفق القول بودند كه اين سوژه قابليت اسطوره شدن ندارد و ساكن است.
ولي اگر او اسطوره هم نباشد و ساكن هم باشد ولي باز منتظر است. اين انتظار را مي شود از عمق چشم خانه اش فهميد. منتظر روزي كه شايد جوان و تر و تازه شود عين اولش. ولي باز آن موقع هم شك دارد كه سر به بيابان و خيابان مي گذاشت يا نه.
اين است اعجاز عشق كه او را به يك سور تمام عيار دعوت كرد البته بي ميزبان؛ سوري عريان! يك عريان مي گويم يك عريان مي شنوي!به قول "ابراهيم" اين عاقبت كسي است كه عشق را هيچ كس در گوشش معني نكرد!
او رسواي دل شد همين براي يك عمر جريحه دار شدن آبرويش كفايت مي كرد. حالا دختران دم بخت كه يك دل نه صد دل عاشق طرف مي شوند در دل خود به دختركي خياباني فكر مي كنند كه در راه رسيدن به عشق اش تا مرز فناشدگي رفت هر چند كسي نمي داند كه آيا اين عشق به ازدواج منتهي مي شد باز هم اين كاغذ را برايش سياه مي كرديم، يا نه همان سه روز اول كار به بشقاب شكستن و فحش هاي ناجور دادن و شوراي حل اختلاف و اين جور قضايا مي كشيد.
كسي نمي داند تنها چيزي كه همه ايمان دارند واقعيتي دردناك و تلخ به اسم "سوري" ست.