تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

 

بد دردی ست گم کردن را می گویم مخصوصا" این گم کرده گوشی آدم باشد یک گوشی شیک که همین ده روز پیش سیصد تا چوق براش پیاده شده باشی و هنوز به اندازه کافی دگمه هایش را لمس نکرده باشی با هاش عکس نگرفته باشی .کجائی گوشی خوشگل یو-۶۰۰ من. چه زود ما را گذاشتی و رفتی !الهی انگشت کسی که تو را ازمن گرفت برود توی چشم چپ اش!ای کاش!

باید بروم سراغ ای-۴۱۰ قدیمی خودم هرچند این چند روز که انداخته بودمش کنج خونه و به صغیر و کبیر تعارفش می کردم حسابی ازم دلگیر شده ولی خب احتمالا" به من حق می دهد وقتی آدمی مثل حاج یونس وقتی یکی شیک تر اش را می بیند یک دل نه صد دل عاشق هستی می شود ما هم که گناه نکردیم دلمان بدجوری بلوتوث و آهنگهای جورواجور وسایر مزایا میخواست که تصمیم به تجدید گوشی گرفتیم ولی انگار که آمد نداشته و مجبوریم که از فردا خودمان را باشرایط گوشی قدیمی وفق بدهیم .

راستش الان که خوب فکر می کنم به این نتیجه می رسم که خوشگلی مطرح نیست و فقط دو سه روز اول برای آدم مهم است چیزی که اهمیت دارد نجابت است که آن هم به امید خدا در ای-۴۱۰ به وفور یافت می شود ما در این سه سال شاهد بودیم نه توی دست مردم بوده است نه به غریبه یی زنگ زده و مزاحم شده نه زندگی ای را به هم زده نه چیزهای بد بد توی حافظه اش پیدا می شود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 18:34  توسط حمید رستمی  | 

مطلبم در نشریه آوای اردبیل به مناسبت سیصدمین شماره اش:

 

بقول دكتر شريعتي، «هميشه در زندگي آدم‌ها حرف‌هايي است براي گفتن و صدالبته حرفهايي براي نگفتن». ميان ما و آوا حرفهاي ناگفتني بسياري وجود دارد كه در كنج خانه دل نگه‌اش داشته‌ايم براي روز مبادا ولي حرفهايي هم هست كه بتوان فاش گفت و به آن فاش‌گويي افتخار هم كرد.

نمي‌دانم چه سحري است در اين صدها و دويست و سيصدها كه آدم‌ها دلشان مي‌خواهد بزرگشان دارند. نه اينكه صرفاً ‌يك شماره است و بس. ولي خب، حالا كه رسم بر اين است، چه مي‌شود گفت كه رسم عاشق‌كشي و شيوه شهرآشوبي جامه‌اي است كه بر قامت عاشقان اين كاغذهاي كاهي دوخته‌اند.

بي‌تامل بايد گفت كه آوا بر گردن نه من كه تمام روزنامه‌نگاران منطقه حق دارد و اين حق چيزي نيست كه با پيمانه‌هاي امروزي سنجيد و برايش معادلي ريالي و ارزي معين كرد. حقي است كه آدم‌ها فقط در كوير بي‌انتهاي خلوت دل خويش به آن واقف‌اند. سهمي كه اين پايگاه در رشد و بالندگي نسل ما داشت را نمي‌شود منكر شد. حتي آنهايي كه در تمام دوران، وحيد درگاهي، سردبير سابق اين نشريه را كوبيدند به اين امر اعتراف مي‌كنند و وزانت تاريخي‌اش را نمي‌توانند كتمان كنند ولي آيا مي‌شود ادعا كرد كه ما هم بر گردن نشريه حق داشتيم يا نه؟

به عنوان كسي كه دست‌كم در نيمي از اين سيصد شماره به فراخور گرده خويش زير بار سبك و سنگين نشريه قامت خم نكردم معتقدم كه آواي اردبيل به شرط حفظ و تقويت تمام آنهايي كه در طول حيات ده‌ ساله‌اش در ميدان نبرد قلمي‌اش از سرلشگري تا سرجوخگي و سرباز صفري را تجربه كرده‌اند مي توانست به عنوان اولين يا واقعي‌ترين روزنامه استان مطرح گردد ولي نشد و اين «نشد» لايه‌هاي زيرين بسياري دارد كه شكافتن آن در حوصله اين مقال نيست.

متاسفانه در ايران يك رسم ناپسند متداول شده است كه هر جمعي كه تعدادش به سه نفر مي‌رسد فردايش دست به انشعاب مي‌زنند و پروژه كوچك‌سازي كه بايد در راس هر قدرت و دولت پيگيري شود در جمع‌هاي مستقل و غيردولتي به اجرا در مي‌آيد و كسي هم كك‌اش نمي‌گزد چرا كه هر منشعبي مي‌تواند به راحتي آب خوردن، سه نفر را گير آورده و يك گروه ديگر تشكيل دهد. اين درد مزمن علت اصلي عدم پيشرفت خاص محافل فرهنگي، ادبي، هنري و... شده است. همه مي‌خواهند همه چيز را از اولِ اول تجربه كنند و اين خيلي بد است. اما موضوعي كه به نحوي به آوا و مديريت آن مربوط مي‌شود سخاوتمندي و گشاده‌دستي بي‌امان در از دست دادن پتانسيل‌هاي موجود بود و هست. اين سخاوتمندي شايد در ابتدا نشانه يك دموكراسي مطبوعاتي باشد ولي آن‌گاه كه تبديل به يك رويه شد تبديل به اتوباني مي‌شود كه مصداق ضرب‌المثل «هر كه خواهد گو بيا و هر كه خواهد گو برو» است و تصديق مي‌فرماييد كه كار مطبوعاتي در يك اتوبان چيز چندان منطقي نيست! بعد از پنج سال به قول رئيس دولت، خدمت بي‌منت وقتي دنبال شندرغاز پول خودكار و كاغذ در اداره كار از اين اتاق به آن اتاق پاسكاري مي‌شدم، شخصي كه نماينده نشريه محسوب مي‌شد در كمال شجاعت چشم در چشم من و قاضي ادعاهايي ‌كرد كه تا آن جاي آدم سوخت. با اين وضع قبول مي‌كنيد كه ادعاي تغيير زير ساخت‌هاي فرهنگي بواسطه مقالات پرفراز و نشيب داشتن كمي بي‌انصافي به جناب زيرساخت است!

مشكل عمده اين است كه هنوز تكليف‌مان با خودمان مشخص نيست. مي‌نويسيم براي كه و چه، نشريه درمي‌آوريم به كه و چه و اصلاً بودن نشرياتي مثل آوا كه داعيه توجه به زيرساخت‌ها را دارد در اين شلم‌شورباي مطبوعاتي استان كه تيتر اول با قيمت پايه سي هزار تومان معامله مي‌شود، چقدر مي‌تواند مثمر ثمر واقع شود؟

هر چند مطالب كمي پراكنده‌گويانه در آمد ولي از يك ذهن به شدت سانسور شده چيز بيشتري از اين نمي‌شود انتظار داشت. چرا كه حرفهاي بسياري هستند براي نگفتن و حرفهايي اندك براي اندكي گفتن. اين هم از شوربختي ماست كه اين‌چنين دچار لكنت زبان شده‌ايم و بجز والده مكرمه نمي‌توانيم براي كس ديگري فاش‌گويي كنيم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 2:57  توسط حمید رستمی  | 

هر چند که این روزها با توقیف روزنامه های "هم میهن"و"شرق"روزنامه چندان کاملی برای مطالعه پیدا نمی شود ولی در کنار حضور نصف و نیمه روزنامه اعتماد در عرصه خبررسانی شاهد انتشار هفته نامه "شهروند امروز"به سردبیری محمد قوچانی با تیم هم میهن  هستیم که یکی از کاملترین مجلات هفتگی تاریخ ایران محسوب می شود این مجله که با کیفیت فنی قابل قبولی به مخاطبان عرضه می شود و در ۱۰۰ صفحه انباشته از مقالات و مصاحبه ها و تحلیلهای متنوع در عرصه های گوناگون است .

خواندن این مجله برای هر کس که کوچکترین علاقه یی به پیگیری ژورنالیستی مباحث سیاسی -اجتماعی-فرهنگی -هنری-علمی -فلسفی و ورزشی دارند توصیه می شود. این مجله که تقریبا" رویکردی پرونده یی به مباحث دارد در کنار مطالب عادی هفتگی اش موضوعی را برای پرداخت چند وجهی  همراه با تحلیل قوی کارشناسان و سایر اطلاعات مورد نیاز در باره سوژه مذکور  انتخاب می کند که به عنوان مثال هولوکاست-مشروطیت-آیت الله طالقانی-مصدق-محسن مخملباف-گفتگوی تمدنها و۰۰۰موضوعاتی بودند که در شماره های پیشین به صورت گسترده از زاویه دید نویسندگان دائمی و میهمان این مجله تقدیم خوانندگان شده است .

به نظر می رسد جای چنین مجله ای در فضای مطبوعات ایران بشدت خالی بود و عاملی برای نگرش و واکاوی مسائل و موضوعات روز به دور از شتابزدگی های خاص روزنامه یی ست به طوری که نه آن چنان زرد باشد که جای خالی تحلیلهای کارشناسی خالی باشد و نه آنقدر سنگین و با ادبیاتی که در ماهنامه های ادبی و سیاسی رایج است موجب عدم استقبال سطح وسیعی از روزنامه خوانان حرفه یی گردد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 21:56  توسط حمید رستمی  | 

 

کارمان در آمده است دیگه .هر سال با شروع ماه رمضان باید شاهد ورسیونهای جدیدی از شیاطین باشیم دو سال پیش که فرشته خانوم رویایی شیطان از آب در آمد جمعیت یکه خوردند سال پیش که دکتر ی چشم بصیرت پیدا کرد و برای خودش کیا و بیایی به هم زد جماعت مطمئن شدند که همگی به نوبت در راستای شیطانی کردن _البته با آن شیطانی معروف رساله های عملیه اشتباه گرفته نشود-امور نیات پلیدمان را بر صفحه جادویی شاهد خواهیم بود. امسال هم که جناب الیاس گوی سبقت را از همگنان ربوده است و نقل محافل شده و ذره یی ایمان هم که در مردم نسبت به متافیزیک و ماورا وجود داشت به بازی گرفته است حالا می خواهیم با چه چیزهایی سوالات بی جواب آفرینش را پاسخگو باشیم خدا می داند.

در یک کلام می توان گفت سریالهایی این چنین که داعیه ایمان بخشی به مردمان روزه  دار را دارند با بیل و کلنگ و تیشه به جان معنویات افتاده اند و از بیخ و بن ویرانش می کنند و ساده انگاران هم با به به و چه چه بر این ترویج خرافه دامن می زنند.اگر در سینمای امریکا فیلمهایی با مضمون متافیزیک و ماورا تولید می شود از سرچشمه ایمان آنها جاری نمی شود بلکه صرفا یک کار تکنیکی است که در بهترین حالتها گریزی به دنیای فلسفه می زند و از چنان ساختار قوی برخوردار است که مثل جناب الیاس از فرط ساده انگاری موضوع اس .ام.اس بازی علاقمندان را پدید نمی آورد .

چرا کاری می کنیم که نسل های آینده از بیخ و بن همه چیز را منکر شده و اسباب ریشخندی مارا فراهم آورند.نه با "او یک فرشته بود "ضریب ایمان ملت بالا رفت نه با اغما رفتن های نوبتی دوستان الیاس و نجات آنهات توسط جناب دکتراین باور تقویت خواهد شد.به راستی اگر هستی این قدر بی در و پیکر هست که جناب سیروس مقدم اختیارش را به دست یک موجود به اسم الیاس بدهد و او هر کاری خواست با خلق الله بکند پس چرا خودمان را ول معطل کردیم برویم با یک ماه رو یا خرپول یا هر کس و هر چیز تهییج کننده جناب الیاس کنار بیاییم و این قدر به خودمان گشنگی و تشنگی ندهیم . باور کنید به صرفه است . از سازنده سریال نرگس چیزی بیشتر از این انتظار داشتید بگوئید تا کله امان را به دیوار بزنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:47  توسط حمید رستمی  | 

مطلبی از خودم در ماهنامه نسیم:

 

گزارش –مصاحبه یی باسوری باقری یک رسوای دل

             

قديمي ها مي گفتند كه يك خصويت ويژه اي در مار وجود دارد كه مي تواند پرندگان را در قفس سينه اش حفظ كند و با نيروي مغناطيسي ساطع شده از چشمانش شكار را با خود ببرد و در جاي مناسب ترتيب اش را بدهد. نمي دانم علم امروزی با تمام پیشرفتهایش توانايي اثبات اين موضوع را دارد يا نه ولي انرژي چشمان مار قدرتي دارد كه بتوان چيزهاي عجيب و غريب زيادي در مورد آن نوشت و نوشت.

اما چيزي شبيه به اين را چند نفر خود به چشم خویش ديده بودند كه پرنده يي در نيم متري بالاي سر ماري خود را اسير كرده بود و بال وپر می زد وتوان گریزی نداشت و به دنبال ماري كه از لابلاي بوته زارها مي خزيد و مي رفت سر و صدا كنان مي پرید و نمي توانست خود را نجات دهد. تا چشم كار مي كرد مار لغزيده بود بر لابلاي علف زارها و پرنده نگون بخت فقط توانسته بود جيغ و داد بكند و در همان ارتفاع نيم متري بالاي سر مار به دنبالش برود تادر فرصت مناسب كارش ساخته شود.

حالا اين پرنده فرتوت و كهنسال ما ديگر آن سر و صداي سابق را هم ندارد و ديگر تن به قضا و قدر داده و خود را فناي عشق كرده هر چند كه امروز دیگر قبول نمي كند عاشق كسي بوده باشد فقط مي گويد: "قرار بود ازدواج كنيم همین! . . . من اگر بخواهم عاشق بشوم عاشق امام و پيغمبر مي شود . . . !"

اما هر چه بود او عمري ست در قفس سينه يكي حبس شده است و توان پرواز به دور دست ها را ندارد. هر چند شايد هر از گاهي برود اينجا و آنجا و به قول خودش خانه فاميل و آشنا اما باز برمي گردد همين جا. پاتوقش فلكه علي آباد است و قهوه خانه "نبي".

نبي مي گويد: صبحانه خوردي؟ جواب مي دهد: "آره!"؛ "چي خوردي؟"

"نان!" و نان را جوري مي گويد كه تو فكر كني تمام قاتق هاي عالم را همراه با آن نوش جان كرده و الان براي چاي بعد از ناشتايي خودش را به قهوه خانه "نبي" رسانده است.

از جيبش شكلاتي درمي آورد مي دهد دستم: "مي خواي چي بپرسي . . . ؟ . . . چي بگم کوچیکتم؟ . . . قرار بود ازدواج كنيم . . .تو روستای ما سرباز بود غریب بود بی کس بود اومده بود خونه ما . . . نون و نمك خورده بود . . . بهش سرپناه داده بوديم . . غذا مي داديم . . . لباساش را مي شستم . . . آخرش هيچي!"

حکایت عشق سوری و یک عمر آواره عشق شدنش بر اهالی شهر پوشیده نیست آنها عمری ست که به وجود این مجسمه دلداده عادت کرده ند چه شبهای سردی که بخاری اتاق خالی شان را گرم نگه داشته اند و در خانه را بی  قفل تا نصف شبی سوری به داخل خانه خزد و زود و در خانه ببندد.

 از هر كس كه مي پرسم دقيقا نمي تواند بگويد كه از كي ساكن خيابان هاي اين شهر شده. همه مي گويند كه خيلي وقت است سي چهل سال  مي شود. خودش هم درست و حسابي نمي داند حساب از دستش در رفته و تبدیل به یک نماد شده است مثل همان مجسمه بی ریختی که از دیرباز بر فلکه علی آباد نصب شده. معلوم است كه خودش هم ديگر خسته است و آن شور و شر سابق را ندارد. نااميد شده است: "اوايل انقلاب رفتم دادگاه شكايت كردم . . . كسي عريضه ام را نخواند . . . به هر دري زدم تا حقم را بگيرم ولي نشد كه نشد."

اهالی قدیمی تر از روزهایی جوانی اش می گویند که در هر کوی و برزن جلوی "ایوب "را می گرفت و داد و هوار راه می انداخت .هر چند که تعدادی از اهالی در دل به ایوب بد و بیراه می گفتند ولی تعدادی که منصف بودند اعتقاد داشتند که زندگی او هم در این سی و چند سال جهنمی شده است بیا و ببین!

مگه خواستگار ديگه اي نداشتي؟

"چرا خيلي خاطرخواه داشتم. ولي اون كه نمي گذاشت. مي گفت مي گيرمت. ولي نگرفت بي مروت!"

ياد جواني هايش مي افتد. غبار خاطرات بر صورتش مي نشيند مي گويد كه از اطراف الموت است. نام روستايش را هم مي گويد كه نه من يادم مي ماند و نه به درد تو مي خورد. چه فرقي مي كند. باقرآباد عليا يا سفلي! چه فرقي در اصل قضيه مي كند. اصل قضيه اين است كه يك نفر سوخت. آتش گرفت. تلف شد و رفت پي كارش.

حالا بايد براي سرپناه هر شب اش تا خود شب صبر كند و ببيند روي كوبيدن كداميك از درهاي اين اطراف را دارد. "هيچ كس نمي داند شب ها كجا مي خوابد . . . بعضي شب ها مي رود پيش زن هاي بيوه محله و با آنها سر مي كند . . . بنويسيد كميته امداد يك اتاقي به اين بيچاره بدهد!"

اين را يكي از مغازه داران اطراف ميدان مي گويد. خيلي ها اورا در زمستان و پاييز و سرماي پوك كننده اين شهر ديده اند كه چون گنجشكي خيس در زير برف و باران كيسه پلاستيكي بر سر كشيده و با لباسي تك لايه و مندرس كه به هيچ عنوان ياراي مقابله با اين سرماي آدم كش را ندارد در پياده رو مي لولد و براي شبش دنبال جاي دنج مي گردد. همين يك نفر براي جريحه دار كردن احساسات يك شهر كافي است.

جايي كه "ساراي" به خاطر عشق و عصمت اش خود را به آب خروشان مي اندازد او هم به يك ميهماني خياباني هميشگي مي رود و ناخوانده اسير زخم زبان ها و نيش و كنايه ها مي شود: "آنها از عشق چه  مي دانند! . . . عشق يعني سوختن، يعني فنا شدن . . . يعني ذره ذره آب شدن و او دارد ذره ذره آب مي شود!"

خيلي ها مي گويند كه ديوانه است. راست مي گويند. "متراژ امروزي عشق يعني يك باك بنزين، يعني يك طبقه خانه مسكوني و خيلي چيزهاي ديگر. كار او در مقياس امروزي ها به شدت آغشته به جنون است و مگر آن شاعر شوريده نگفته بود كه "عشق كار عقل مادرزاد نيست!" وقتي مي پرسم حالا اون چه شكلي بود بي هيچ مكثي نام يكي حيوان ترسناك را با نفرت مي گويد. حيواني كه نوع قهوه يي آن يكي از قهرمانان كارتوني دنياي كودكي هايمان بود ولي علت اين همه نفرت را بايد در مرارت هايي كه در طول ساليان كشيده است جستجو مي كرديم.

زندگي سي و چند ساله در اين شهر باعث نشده است كه زبان محلي را ياد بگيرد. با همان فارسي مخصوص به خودش صحبت مي كند. در اين سال ها زده است به فاز ايمان و ديروز كه اول رجب بود زبانش روزه بود و به همين دليل مصاحبه را گذاشت برا ي امروز.

حتي پارسال شايع شد كه رفته است زيارت مكه يك آدم خير پولش را داده و فرستاده زيارت و همان جا هم تمام كرده. اين حرف ها مدت ها دهان به دهان گشت و بال و پر گرفت و فربه تر از پيش شد تا اينكه يك روز كه همه ديگر اطمينان پيدا كرده بودند كه پاداش يك عمر زندگي عاشقانه را در ميعادگاه عشق گرفته است دوباره سر و كله اش پيدا شد و تمام آن داستان را به باد داد.

به خودش كه مي گويم ذوق مي كند: "ما از اين شانس ها داريم . . . اگر شانس داشتم آخر و عاقبتم اين نمي شد . . . ديگه چي مي خواي بپرسي . . . كوچيكتم . . . برو به كارت برس . . . مار و هم ول كن . . . كوچيكتم . . . !" اين هم تكيه كلامش است" "كوچيكتم!" دل پري از دخترهاي امروزي دارد و مي گويد همه چيز را به بازي گرفته اند اخلاق و معرفت و ادب و نزاكت را خورده اند.

هيچ وقت دلت نخواست مادر بشي؟

اول چيزي نمي گويد. مكثي مي كند. از هزار توهاي ذهنش يك احساس غريب را مي خواهد زنده كند. انگار كيلومترها با اين حس فاصله دارد. چشمانش مي درخشد: "مي خواستم . . . چرا نمي خواستم . . . مي خواستم هفده تا بچه داشته باشم . .

"اسم شان را چي مي گذاشتي؟!"

شروع  مي كند به رديف كردن اسامي اهل بيت: "خديجه، زينب، علي اكبر، علي اصغر، صغري، نرگس و . . . "

"زياد نيست؟"

با حسرت مي خندد. انگار از كسي كه او را به اين ستروني ابدي محكوم كرده به شدت در دل گله مند است ولي كاري از دستش برنمي آيد.

انگار او هم ديگر فرق كرده است. هر چقدر گرد پيري بر سر و صورتش مي نشيند محافظه كار تر مي شود و با سرنوشت خود مي سوزد و مي سازد.

چند سال قبل مي آمد نشريات محلي و مي گفت كه با من مصاحبه كنيد و حق مرا بگيريد. اما حالا قبول كرده است كه بايد در خيابان ها و پياده روها جان بدهد. مي گويد:" به فكر آخرت است. بايد به جاي تمام سال هايي كه نماز و روزه اش قضا شده است تلاش بكند."

مي گويد: "مي خواهم بار و بنديلم را ببندم براي هميشه از اينجا برم!"

هر چند كه نه ما باور مي كنيم و نه كس ديگري ولي انگار كه عزم خود را جزم كرده است كه براي هميشه برود. كسي كه يك زندگي كاملا متفاوت از همسانان خود برگزيد و تا ته خط رفت. كسي نمي تواند در طريق عشق بر او خرده بگيرد.

 او سوژه شده است امروز. سوژه خيلي ها. هر كس كه در اين شهر دست به قلم برد مدتي اسيرش شده و بهانه يي پيدا كرده است براي سركوفت زدن بر عشق.

 

معروف ترين شان يك شعر چند صفحه يي است كه يكي از شاعران معروف شهر در وصفش سروده و يك گزارش قصه چند صفحه يي كه ده سال پيش در مجله ايران جوان مرحوم آن زمان چاپ شدواو را دختر جهنم و گلی که در جهنم روئیده است لقب دادند  و جوان هاي امروز منگ شدند كه ابراهيم نويسنده آن شبه گزارش از هزار توي ذهن اش چه شخصيتي را آفريده است.

و او از زمين و زمان شاهد آورد كه اين راستكي است و به چشمان خودش ديده است. ولي مگر جوان هاي امروزي را مي توان به اين سادگي به باور رساند واو نتوانست.

يك بار هم يك نفر خواست نمايشنامه اش بكند كه جاهايي به او ارجاع مي شد و در لابلاي قصه  مي شد فهميد كه نويسنده نگاهي به اين شوريده شهر داشته است ولي هر چه بود همه متفق القول بودند كه اين سوژه قابليت اسطوره شدن ندارد و ساكن است.

ولي اگر او اسطوره هم نباشد و ساكن هم باشد ولي باز منتظر است. اين انتظار را  مي شود از عمق چشم خانه اش فهميد. منتظر روزي كه شايد جوان و تر و تازه شود عين اولش. ولي باز آن موقع هم شك دارد كه سر به بيابان و خيابان  مي گذاشت يا نه.

اين است اعجاز عشق كه او را به يك سور تمام عيار دعوت كرد البته بي ميزبان؛ سوري عريان! يك عريان مي گويم يك عريان مي شنوي!به قول "ابراهيم" اين عاقبت كسي است كه عشق را هيچ كس در گوشش معني نكرد!

 او رسواي دل شد همين براي يك عمر جريحه دار شدن آبرويش كفايت مي كرد. حالا دختران دم بخت كه يك دل نه صد دل عاشق طرف مي شوند در دل خود به دختركي خياباني فكر مي كنند كه در راه رسيدن به عشق اش تا مرز فناشدگي رفت هر چند كسي نمي داند كه آيا اين عشق به ازدواج منتهي مي شد باز هم اين كاغذ را برايش سياه مي كرديم، يا نه همان سه روز اول كار به بشقاب شكستن و فحش هاي ناجور دادن و شوراي حل اختلاف و اين جور قضايا مي كشيد.

كسي نمي داند تنها چيزي كه همه ايمان دارند واقعيتي دردناك و تلخ به اسم "سوري" ست.            

                                

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 2:6  توسط حمید رستمی  | 

 
مي خواهم به كودكيهايم برگردم!

اولين برگهاي زرد كه از درختان بيد كهنسال شروع به افتادن مي كرد مي شد فهميد كه دارد نزديك مي شود و بعد از چند روز مي ديدي كه خيابانهاي تنگ و باريك شهري كوچك در منتهي اليه شمالغرب پر از ماشين نظامي و سربازان پياده مي شد . هيچگاه منظور از اين كارها را نمي دانستي وفقط چيزي كه مشخص بود آنكه از فردا بايد دنبال كتاب و دفتر باشي و مدرسه بروي.

 آن اوايل كه فكر مي كرديم آن نمايش قدرت هم مقدمه ايست براي شروع سال تحصيلي كه آكنده از هراسهاي شبانگاهي و بمب و موشك و نارنجك بود و انگار در اوايل دهه شصت نمي شد بين جنگ و تحصيل فاصله زيادي قائل شد. شبي كه بايد صبحش راهي مدرسه مي شديم پر مي شد از اين هراسها و اشتياقها .آيا مي شود فرد مورد علاقه ام معلممان شود ؟كداميك از دوستان سال پيش توانسته اند به ردۀ بالاتر بيايند و كدام درجا زده اند؟ اصلا" كدامشان بار و بنديلشان را بسته اند و از اين شهر رفته اند ؟وآيا و آيا و آياهاي تمام نشدني و پهلو به پهلو شدن هاي طولاني وپلك نزدن تا خود صبح واينكه احتمالا" تنها شبي ست كه آدم به خاطر مدرسه دلتنگ مي شود و روزي كه اول مهرش مي گفتند از راه مي رسيد و بچه هاي مردم با لباس و كيف و كفش نو و مرتب يكي يكي دست در دست پدري مادري چيزي مي آمدند و آدم فقط در آن لحظه به اين فكر مي كرد كه آيا امسال هم به جاي كيف از كش تنبان براي بستن كتابهايم استفاده خواهم كرد يا خداوند يك كيسه ضخيم پلاستيكي خواهد رسانيد تا دفتر و كتابت از سوز سرماي كوهستان در امان باشند ؟!

 آيا امسال را هم مي شود با يك زير شلوار ورزشي سر كرد و ناظم گير ندهد كه چرا شلوار نپوشيده اي؟همان ناظمي كه احتمالا"تمام روزهاي خدا فهميده بود و به رويت نمي آورد الا روزي كه مثلا" خواسته بودی تغییری در پوشش ات دهی و زير شلوار برادر را كه رنگش كمي بازتر بود پوشيده بودي! آخ كه چقدر سقف آرزوهايمان كوتاه بود! مادر چرا نگفتی که بزرگ شدن این قدر سخت بوده؟چرا نگفتی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:46  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar