یکی از همشهریان ما هم که می خواست کماکان با ماشین شخصی اش به مسافرکشی ادامه دهد چند روز پیش به یک آژانس تاکسی تلفنی مراجعه کرده و درخواست کار در آژانس مربوطه را داده که صاحب آژانس ایشان را به دلیل مجرد بودن قبول نکرده و همشهری ما هم نه گذاشته و نه برداشته و در اولین فرصت نسبت به تهیه یک عدد عروس خانم اقدام کرده و سه ساعت بعد دست در دست عروس خانم و در دست دیگر سند ازدواج به آژانس مراجعه کرده و تقاضای کارت تردد شهری می کند . این هم از مزایای سهمیه بندی بنزین ،به نظر می رسد در مدت سهمیه بندی بنزین اگر میزان بنزین مصرفی کشور هم پائین نیاید دست کم آمار ازدواج بالا خواهد رفت قبول نمی کنید بروید آمارگیری کنید!
در روزهای پیش آیدین فرنگی آیدین فرنگی وعیسی عظیمی هریک به فراخور حال خویش در مورد عزیزه تراز نفر اول شورای شهر اردبیل نوشتند که در جاهای به ما و نشریه مهر اردبیل مربوط می شد دلم می خواهد از یک زاویه دیگر هم به مسئله نگریسته شود تا شاید عبرتی باشد برای انتخاباتهای بعدی .
دو روز پس از آنکه نتایج انتخابات اعلام شد به سرم زد تا برای صفحه" رودرو"مصاحبه یی داشته باشم با نفر اول شورا.
به رضا سپردم که هر جور شده شماره فرد مورد نظر را برایم پیدا کند.یکی دو روز بعد شماره دستم بود در فراغتی شماره را گرفتم از آن سو خانمی گوشی را برداشت خودم را معرفی کردم کاملا"مودبانه برخورد کرد وقول مصاحبه راداد ولی خاطر نشان کرد که با آقای مهندس....هم هماهنگی بکنم .مهندس شوهرش بود که در برابرتقاضای مصاحبه خودش را به آن راه زد و گفت طی روزهای آتی مطلبی تنظیم و به تمام نشریات ارسال خواهیم کرد .چند دقیقه طول کشید تا من به ایشان حالی کنم که مصاحبه ما سفارشی و برای دریافت پول و آگهی و بیان تشکر از امت همیشه در صحنه نیست با این حال از من خواست سه روز دیگر تماس بگیرم سه روز بعد وعده هفته بعد راداد هفته بعد هم امروز و فردا کردنش تمام نشد . ششمین بار تماس بودکه با زیرکی خاص عدم تائید انتخابات را دستاویز قرار داد و گفت تا تائید نهایی انتخابات از مصاحبه معذوریم . در وضعیت بدی گیر کرده بودیم از طرفی در نشریه وعده کرده بودیم که در شماره های آینده مصاحبه را کار کنیم و از طرف دیگر مهمانان ناخوانده ما دم به تله نمی دادند.
بعد ار تائید انتخابات هم تماسهای من ثمری نداد و متعاقب آن تیتر اول یکی از شماره ها با عنوان" پیروزی چهره ها" و مطلبی که از میر ایوب تقوی طلب در ستون "فروردین" چاپ شده و تحلیلی جامعه شناسانه از نتایج انتخابات ارائه داده بود بهانه را دست جناب مهندس و همسرش داد تا برخوردهای بعدی پیش آید.تقوی طللب در آن مطلب نه از موضع یک کاندیدای شکست خورده که یک جامعه شناس ارائه طریق کرده و از عکسهای برخی کاندیداها انتقاد کرده بود که به مذاق ایشان خوش نیامده ودر یک بعد از ظهر سرد پائیزی با بادیگاردهایش وارد نشریه شده و ضمن ارائه جوابیه و تهدید به شکایت و حمله به نشریه مراتب نگرانی کارکنان مونث نشریه را فراهم آورده بودند.
جریان را که فهمیدم با مهندس مورد نظر تماس گرفتم لحن پرخاشگرانه اش از پشت تلفن هم قابل تحمل نبود از هر چهارجمله اش سه تا تهدید درست و حسابی می توانستی استخراج کنی جالب اینجا بود که مهمترین شکایتش را چاپ بدون اجازه عکس همسرش و همچنین مصاحبه یی که او قولش را نداده عنوان می کرد.
خیلی خواستم که ایشان را متوجه این موضوع کنم که همسرشان دیگر فقط همسر ایشان نیستندو دارای یک شخصیت حقوقی هستند و ما برای چاپ عکس ایشان نیاز به مجوز نداریم و در ثانی من که خودم دست کم ده بار در مورد کیفیت و کمیت مصاحبه گفتگو کرده بودم.نکته خنده دار این جا بود که همین چند هفته پیش عکس های رنگی نامبرده در ابعاد چندین متر دست به دست می شد و شکایتی نبود و حالا یک عکس 3 در4 و سیاه و سفید محل این همه مناقشه است.حرفهایمان به جایی نرسید و تهدید به شکایت کرد و فقط به او گفتم که هنوز در ابتدای راه هستید کمی باید آستانه تحملتان را بالا ببرید.
چند روز بعد در دفتر آوای اردبیل برای تاخت زدن پنج سال کار بی منت حاضر شده بودیم که مهندس با بادیگاردشان وارد دفتر شدند و سراغ الماسی نامی که در شماره اخیر آنها مطلبی علیه تراز نوشته بودند را گرفتند و مدیر مسئول علت را پرسید بدون آنکه طرف را بشناسد . مهندس بی مقدمه شروع به داد و بیداد و الدوروم بلدروم کرد و مدیر مسئول آوا هم با حیرت فقط می پرسید شما کی هستید ؟بعد از یک ربع فهمید که طرف همسر تراز بوده و می خواهد الماسی نامی را تمشیت کند.
جالب اینجا بود که مهندس بی خبر از حضور ما دائم تکرار می کرد که همین الان حکم توقیفی مهر اردیبل را گرفته ام و شما هم می توانید خبرش را چاپ کنید . از شما هم شکایت خواهم کرد و فلان و فلان.
بعد از بیرون آمدن از دفترنشریه آوا بغض غریبی راه گلوی ام را گرفته بود نه از تعطیلی احتمالی مهر- که می دانستم به این راحتی ها هم نیست-که ازشورای شهری که می خواست نمایانگر اعتقاد ما با توسعه دموکراسی و مدنیت باشد.
در شماره بعدی جوابیه را چاپ نکردیم ولی برای اینکه گزک دست کسی ندهیم و حقیقت وجودی آدمها را برای قشر محدود خواننده امان نمایان کنیم در شماره بعد تر جوابیه سراسر توهین و افترا و درشتی را چاپ کردیم و فقط در شماره نوروزی بود که به گوشه هایی از این جریان وقرار مصاحبه هیچ وقت گرفته نشده پرداختم و گذر کردم چون نیک می دانستم که دنیا محل گذر است و تراز و بقیه هم چون آب گذران چند سال بعد بی نشانی در تاریخ در گوشه یی از شهر به امور عمرانی خویش مشغول خواهند شد و ما خواهیم ماندو این ورق پاره .
روزنامه "هم میهن " که قبلا" یک بار طعم تلخ توقیف را چشیده است اول بار در اوج اصلاحات چند ماهی به صورت شکسته بسته فعالیت کرد ولی هیچ گاه نتوانست به عنوان روز نامه یی تاثیر گذار مطرح شود. این روزنامه که به صاحب امتیازی غلامحسین دیگری با سجلی کرباسچی چاپ می شد در اردیبهشت خونین مطبوعات همراه با پانزده روزنامه دیگر به یکباره توقیف شد تا بعد از شش سال دادگاه رای به برائت وبیگناهی اش صادر کند . اما در دوره جدید این روزنامه با کادری ورزیده و سردبیری محمد قوچانی توانست در همین ۴۲ شماره مقالات و مصاحبه های زیادی تولید و به مخاطبان ارائه دهد هر چند که هنوز نتوانسته بود تجربه شرق یکی دو سال پیش را تکرار کند ولی هر روز در ۲۴ صفحه و البته یک روزنامه کوچک ضمیمه در ۱۶ صفحه مخاطبان زیادی را جذب کرده بود.
با این اوضاع و احوال باید یک شش سال دیگر صبر کنیم تا دوباره حکم برائت این روزنامه صادر شود هر چند که این روزها اجل توقیف بالای سر "شرق" هم بد جوری جولان می دهد.
فعلا" که همه چیز به شدت بوی بنزین می دهد به بچه هم که پول تو جیبی می دی تا سه برابر روزهای پیش را نگیرد ول کن نیست یه ذره هم که می خوای دست به سرش بکنی میگه که بنزین سهمیه بندی شده است حالا من در این وانفسای آخرالزمان باید به آن راننده یی حق بدهم که سه روز پیش وقتی می خواست من رو از خلخال به اردبیل بیاورد نه چوق طلب کرد و من آواره خیابانهای غربت برای اینکه شبها با سگان و گربه ها هم خوابه نشم مجبور به تا مین نظرش شدم تا شب ساعت ۱۱ در خانه سرد و ساکت خویش در تنهایی به کشوری بیاندیشم که با تصمیمات عجولانه و باری به هر جهت اقتصادش -درست مثل ورزش و سیاست و اجتماع اش-وضع وخیم تری پیدا می کند .
آقایان هم جوری در صفحات تلویزیون داد سخن از فتح الفتوح میدادند که انگار تمام فقیران کشور شب سهمیه شدن بی تامل بنزین جوجه کباب سر سفره داشتند و از آن روز معده چندین و چند سال عزا گرفته اش را یک سور عریان مهمان کرده اند.
قضیه بر سر تائید سیستم کوپنی نیست که ما سالهاست وقتی یک ماشین را با دو برابر قیمت از کارخانه می خریم همان ابتدای به ساکن پول پنجاه هزار لیتر بنزین را بصورت نقد و جیرینگی پرداخت می کنیم . آیا یک ماشی در عمرش خیلی بیشتر از ۵۰ هزار لیتر بنزین مصرف می کند پس لطفا" نگوئید که ما از اقتصاد جهانی چیزی نمی فهمیم ولی چندین و چند بار پرداختن بهای یک چیز را نمی توانیم هضم بکنیم شاید به مواد کمکی برای هضم نیاز مندیم و شاید هم باید کمی مسهل مصرف کنیم . حیران مانده ایم در یک کلام!
گفتگو با شوقي حسين اف بازيگر تئاتر
.jpg)
قریب یک ماه پیش بود که نمایش "دن رافائل" به کار گردانی پرفسور"جنت سلیم اوا"در تالار بیضای اردبیلی طی دو روز به روی صحنه رفت . این نمایش که بیش از یک هفته در تالار سنگلج تهران اجرای عمومی داشت سر راه بازگشت به باکو دو روزی مهمان اردبیل شد تا بعد از مدتها تالار بیضا میزبان یک گروه خارجی باشد. هر دو اجرای گروه آذربایجانی با استقبال گرم و صمیمی علاقمندان تئاتر روبرو شد و خیلی ها در هر دو بار پای نمایش نشستند و لذت بردند.
این نمایش نمونه خوبی از یک تئاتر معاصر بود که همزمان مخاطب را هم در مشت داشت و مشکلی از لحاظ ارتباط بین خود و مخاطب برایش پیش نیامد.
شوقی حسین اف در این نمایش در یک کلام درخشید. یک بازی زیبا و روان که هر چقدر نمود بیرونی داشت در صحنه هایی هم با ارائه یک بازی زیر پوستی و حسی ،غمی عمیق که یک عمر هنرمندانه زیستن و به موازات آن چشم پوشی از زرق و برق جامعه امروزی را منتقل می کند.
خودتان را براي خوانندگان ما معرفي كنيد.
شوقي حسيناف بازيگر «كامرا تئاتر باكو». 35 سالهام و متاهل. در تئاتر و تلويزيون كار ميكنم.
در مورد جايگاه تئاتر ملي آذربايجان بگوييد.
همانطوري كه ميدانيد تئاتر و اپرا براي اولين بار در مشرق زمين، در آذربايجان ايجاد شده است. ميرزا فتحعلي آخوندزاده در درام كارهايي كرده، اوزئير حاجي بياف اولين اپرا را نوشته و اولين آوازخوان زن هم در آذربايجان به وجود آمده. ما در تئاتر پیرو سبك روسي هستيم همانطوري كه در دنيا اين سبك پيرواني دارد. تئاتر آذربايجان 20 ، 30 سال پيش در وضعيت بهتري بود و در 10 ، 15 سال اخير هم اقداماتي بر اساس همان پيشينه انجام گرفته. ولي در اين روند تئاتر چيزهايي را منجمله تماشاگرش را گم كرد و از دست داد. نمايشها عموما ضعيف بودند و كسي را جذب نميكرد. در زمان حاضر برنامههاي مدوني براي چشم انداز 15 ساله تئاتر و سينما طراحي شده و بيشتر سالنهاي تئاتر و اپرا طبق استانداردهاي جهاني بازسازي و تعمير ميشوند. وزارت فرهنگ هم جواناني را به آلمان، روسيه و فرانسه فرستاده تا طيِ آموزشهايي بتوانند در آينده همين سالنها را اداره و محافظت نمايند. تماشاگرها هم با تئاتر رابطة خوبي برقرار كرده و از كارهاي ما استقبال ميكنند. در اين روند «كامرا تئاتر باكو» هم 17 سال قبل توسط خانم پروفسور جنت سليماوا ايجاد شده. زماني كه ما در دانشگاه دانشجو بوديم ايشان ما را براي كار در اين گروه انتخاب كرد و با هم شكلي از تئاتر معاصر را تجربه مينماييم. در اين تئاتر سه نسل فعالند و سيد شاه محمداف، گوللر نبياوا، نوفل ولييف، ايلقار جهانگيراف و خودم نسل اول هستيم. گروه ما در ميان گروههاي تئاتري باكو تنها گروهيست كه به بيشتر كشورهاي جهان سفر كرده و نمايش برده. بيشترين اجراهايمان را در ايران داشتهايم و هفت سال است كه ما با ايران مراودة تئاتري داريم. از كلاسيكهاي روسي، دنيا و آذربايجان اجراهايي داشتهايم. «باغ آرزوها» را هم كه نوشته پرويز بشردوست است و آن را در اصفهان ديده بوديم توسط مجيد واحديزاده ترجمهاش كرديم و ميخواهيم به همين زودي اجرايش كنيم.
ما تئاتر آذربايجان را در تلويزيون شما با «تماشاها» ميشناختيم. نمايشهايي با بيش از دو سه ساعت که در مایه های نمایش های لاله زاری ماست! وقتي نمايش شما را ديديم فهميديم كه اين اثر چيز ديگريست و ذهنيت تازهاي براي ما ايجاد نمود. بفرماييد كه براي معاصر شدن نمايشهايتان چه كارهايي كردهايد؟
دنيا هر لحظه نو ميشود و تئاتر آذربايجان هم نميتواند از اين روند به دور باشد. به گونهاي تئاتر آينه زمان است و اتفاقات پيراموني را منعكس مينمايد. ما از تئاتر دنيا، روسيه و نمايشهاي معاصر استفاده ميكنيم. ديگر نمايشهايي با ذهنيتهاي كهنه اجرا نميشوند چون تماشاگر امروزي ميخواهد انسانيت انسان را در صحنه ببيند و ديگر برايش لباس و لحن و گريم بازيگر مهم نيست. جنت خانم معمولا ميگويد وقتي بازيگر روي صحنه ميرود همانند سربازيست كه به جنگ ميرود. به همين خاطر در اين مبارزه كشنده و نفسگير وظيفة سنگيني بر عهده بازيگر و كارگردان است. در تئاتر معاصر مجبوري تماشاگرت را نگه داري و اين ممكن نيست مگر با ذهنيتهاي نوين. هنر هيچوقت مال هنرمند نبوده و او نميتواند از هنرش همچون ارث پدري استفاده كند. ما خوانندة بزرگي به نام «خان شونسكي» داشتيم كه هر قدر هم تشنهاش ميشد هيچوقت آب سرد نميخورد و ميگفت اين صدا مال من نيست و از آنِ مردم است.
تماشاگران با تئاتر معاصر چه برخوردي دارند؟
اگر كاري را بر اساس داشتههاي گذشتهامان بنا كنيم حتما از آن استقبال ميشود. در ايران نمايشي را فرضا چند ماهي كه اجرا كردند ميگذارند كنار ولي ما در طول سال نمايشها را اجرا ميكنيم و تماشاگر هم داريم. به عنوان مثال نمايش دن رافائل 10 سال است كه اجرا ميشود. در تئاتر آذربايجان همواره فردي هست كه به دانشگاهها و مراكز ديگر مراجعه ميكند و بليط ميفروشد. در ايران چنين سيستمي ديده نميشود. به زعم من تماشاگري كه با پاي خود به تئاتر بيايد تماشاگر واقعيست نه كسي كه به سراغش بروي.
به نظر ميرسد كارگردانها و آهنگسارهاي شما هنوز نميتوانند از زير ساية اوزئير حاجي بياف بيرون بيايند و كار خلاقي ارائه دهند. چرا چنين است؟
نه زیاد این جوری نیست هر كارگردان و آهنگسازي در آذربايجان كار خلاقي از خود ارائه ميدهند . همچنين در پس زمينه آثار اين افراد همواره اوزئير حاجي بياف، قارا قارايف، فيكرت اميراف و نيازي حضور دارند و بايد هم چنين باشد. چون هر دو هويت يكساني دارند. مردم بايد اينگونه آثار را محك بزنند و به ياد داشته باشند، اوزئير چنين فرديست. زماني كه تماشاگري به سالن ميآيد ما هيچوقت از او نميپرسيم تحصيلاتش چيست و از كجا آمده. بلكه همين تماشاگر عادي ما را اگر كارمان را درست انجام داده باشيم در طول زمان در يادها زنده نگه ميدارد. موسيقي، تئاتر و سينما را بايد همه در هر سطحي بفهمند و در فهم آن به هيچ مشكلي برنخورند. اوزئير و افرادي نظاير او چنين بودند. بايد بتوانيم به اوزئير برسيم و از او جلو بزنيم اگر نتوانستيم اينگونه باشيم بايد كلاسيكهاي خودمان را به خوبي محافظت نماييم.
از نمايشنامهنويسان معاصر خود بگوييد. انگار زياد فعال نيستند؟
چرا كساني هستند مثل فيروز مصطفي، ايلقار فهمي و كمال عبدالله. از ايلقار نمايش «ايتلر»(سگ ها) را در اهواز اجرا كرديم و موفقيت بسياري هم به دست آورديم. ولي اينها نميتوانند اثرهاي قابل اعتنايي بنويسند و جنت خانم آنان را بپسندد. انتخاب متن كار بسيار حساسيست و انتخاب خوب نتيجة مناسب و چشمگيري هم دارد. نمايشنامههايي را كه ما كار ميكنيم عموما به انتخاب جنت خانم است و گهگاهي هم ما با نظراتمان او را مجاب ميكنيم و نمايشنامة ديگري را برميداريم.
در متن اصلي همين موارد بود؟
پپينو دفيليپپو خودش بازيگر بوده و برادر كوچش ادواردو نيز نمايشنامه نويس. دقتي كه در جاي جاي اين متن به كار رفته به خاطر آن است كه توسط بازيگري كه خودش بارها به صحنه رفته نوشته شده. در بعضي از متن ها نويسنده در شرح صحنه مي نويسد كه در صحنه چهار صندلي يك پنجره و يك در وجود دارد و در تمرین ميتوان يكي از صندليها را حذف كرد ولي اگر پپينو نوشته كه چهار صندلي در صحنه هست بايد به گفته او عمل نمود و نميتوان چيزي را از آكساسوار حذف يا به آن اضافه نمود. يا كلمه موزيك بود كه برعكس نوشته شده بود و ما اين را از متن اصلي عينا برداشتيم.
چند روز اين نمايش را تمرين كرديد؟
ما نمايشها را به صورت بلند مدت تمرين ميكنيم. اين نمايش روان و جذاب كه تماشاگر را هم در ايران به خوبي توانست جذب كند حدود چهار ماه تمرين كرديم. تمرينهايمان همواره ادامهدار است و تا زماني كه كارگردان بگويد ديگر وقت اجراست به تمرينها ادامه ميدهيم. مقدار تمرين هم مثل شما روزي دو سه ساعت نيست. ما فقط زمان شروع تمرين را ميدانيم و معلوم نيست روزي چند ساعت كار بكنيم. هميشه پايان تمرين با كارگردان است، از يكساعت تا يكروز. در ايران هر بازيگري چند شغل دارد و وقتي فراغتي به دست ميآورد به سراغ بازيگري ميرود ولي ما كارمان تئاتر است.
براي نزديك شدن به نقش دن رافائل چه كارهايي كردي؟
هر بازيگري روش خاص خودش را دارد و هر كسي به شيوة خودش به نقش نزديك ميشود. در بين ما رسم نيست اين موارد را مطرح كنيم.
دن رافائل چه تفاوتها و نزديكيهايي با شوقي حسيناف دارد؟
دن رافائل مشتركات زيادي با من دارد. انگار سرنوشت او را ما داريم زندگي ميكنيم. ميگويند تمام بازيگران بدبختند و اين نمايش سرنوشت آنهاست. نويسنده چون خودش بازيگر بوده حق به يقين چنين اظهار نظرهايي دارد.
شوقي حسيناف در زندگي عادي خودش هم با زنها مخالف است(با خنده)؟
در زندگي چنين چيزهايي وجود خارجي ندارد وگرنه آدم از گرسنگي ميميرد. عموما بازيگرها دو زندگي متفاوت دارند. يكي زندگي خانوادگي و ديگري زندگي در صحنه. در بين اين دو زندگي هم زندگيهاي ديگري هم وجود دارد. در زمانهاي قديم بازيگرها را با گلوله ميكشتند و ميگفتند اينها دارند كار شيطان را ميكنند. چون ميپنداشتند وقتي ما داريم در صحنه به شخصيتي جان ميبخشيم در كار خدا شرك ميآوريم و ميخواهيم در آفرينش دخالتي داشته باشيم. گاهي زندگي هر بازيگري با نقشهايي كه در صحنه بازي ميكند چنان تركيب ميشود كه نميتوان آنها را از هم جدا كرد. مثلا زماني ما هيچ پولي در جيبمان نداريم و شب پياده به خانه برميگرديم. در عوض نقش شاه را بازي ميكنيم و به اين و آن طلا و جواهر زيادي هم ميبخشيم.
تماشاگرهاي ايراني را چگونه ديديد؟
ما تماشاگرهاي ايراني را بسيار دوست داريم. تماشاگرهاي ايراني به تئاتر و بازيگر حرمت زيادي قائلند. هيچوقت در ميانه نمايش سالن را ترك نميكنند ولي در آذربايجان و روسيه تماشاگر اگر از اثري خوشش نيامد از سالن بيرون ميرود. در حالي كه ايرانيها با حوصله و احترام تا آخر نمايش با بازيگران همراهي ميكنند. تماشاگري كه سالن را ترك ميكند تاثير روانيِ مخربي بر بازيگر ميگذارد.
از لحاظ زبان مشكلي با تماشاگرهاي ايراني نداشتيد؟ چون گفتيد كه در بندر عباس هم همين نمايش را اجرا كرديد؟
روزي خواهد آمد كه در دنيا زبان نويني به اسم زبان تئاتر متولد ميشود. تئاتر بيزبان است و من چيزهايي را در صحنه بازي ميكنم كه در دلم غليان دارند نه آن چيزهايي كه بر زبانم ميآيند. به تعبيري يعني ناگفتهها را بازي ميكنم. وقتي تماشاگري كمي دقت به خرج بدهد اگر چه زبان ما را هم نفهمد ولي چيزيهايي را كه در دلِ من بازيگر غلغله ميكند را به خوبي درك مينمايد. من در تئاتر شهر در تهران نمايش «خانه ادواردو آلبا» را به زبان فارسي ديدم و من كه زبان فارسي را به هيچ وجه نميدانم از اول تا آخر نمايش را فهميدم و درك كردم. ما در ماهشهر اهواز كه بيشترشان عرب بود و يا در نجف آباد اصفهان بارها نمايشهايي را به زبان تركي بازي كردهايم و تماشاگرها هم خوب با آن درگير شدهاند.
از دوبلة فيلمهايي كه در تلويزيون دوبله ميكنيد بگوييد.
در شبكه AZTV ما به جاي هر بازيگري يك دوبلور ميگذاريم و مثل قبلها نيست كه يك نفر همة نقشها را روخواني كند و حوصلة تماشاگر را هم ببرد. به خاطر نبود زمان كافي ما بيشتر فيلمها را در عرض يكي دو روز دوبله ميكنيم ولي در زمان شورويها در «استوديوي صداي جعفر جبارلي»، دوبله هر فيلمي چند ماه طول ميكشيد. پولي هم كه به دوبلهها اختصاص داده ميشود در كيفيت دوبله تاثير زيادي ميگذارد. به جاي رابرت دونيرو، آل پاچينو، مل گيبسون و ژان كلود واندم حرف زدهام.
