تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

نگاهی به فیلم اخراجی ها ساخته مسعود ده نمکی

فیلم "اخراجی ها"ساخته "مسعود ده نمکی " را می توان از دو منظر مورد بررسی قرار دارد و به نتایج متضادی دست یافت که نفس این تناقض خیلی بیشتر از اینکه مربوط به ساختار و ضعف وقوت هنری فیلم باشد به شخصیت وجودی خود "ده نمکی " مربوط است.

۱-"اخراجی ها" علی رغم فروش رکوردشکن و حرف و حدیث بسیارش به هیچ عنوان فیلم مهمی محسوب نمی شود. فیلم ملغمه یی ست از تعدادی طنز شفاهی و بازیهایی برآمده از فیلمهایی دیگر و نگاهی اجمالی به کل سینمای جنگ ،به گونه یی که در یک نگاه دقیق خیلی  راحت می شود ارجاعات آن را متوجه شد و صحنه را با اصل اش سنجید و متوجه کپی ناشیانه اش شد.

داستان فیلم تقریبا" همان "برزخی ها"ی " ایرج قادری ست که این بار نگاهی کمیک به قضیه حضور آدمهای شرور در جبهه از سوی ده نمکی تنها فرق ماجرا قلمداد می شود که البته این موضوع هم توسط "کمال تبریزی " در " لیلی با من است" دستمایه فیلم قرار گرفته بود و تبریزی خیلی شیرین تر از " ده نمکی " با قضیه حضور مادیگرایانه در جبهه یی که عرفان و خداگرایی در آن موج می زند برخورد کرده بود که از قضای روزگار تحول شخصیت هم بر خلاف فیلم اخیر پذیرفتنی تر بود.

بازیهای بازیگران هر کدام از فیلمهای دیگری قرض گرفته شده اند به عنوان مثال " محمد رضا شریفی نیا " همان حاج رضای فیلم "دنیا" ست که می خواهد جانماز آب بکشد که لحن و برخی مواقع خود دیالوگ بشدت یادآور فیلم "دنیا" ست و مواجهه اش با جنگ دقیقا" یادآور "محمود مشگینی" در "لیلی با من است" می باشد و جالب اینکه در هر دو فیلم یاد شده " شهره لرستانی " نقش همسر رای را بازی می کند که شوهرش وصیت نامه می خواندو او زنجموره می کندو قرار است آش پشت پا بپزد.

"اکبر عبدی" دقیقا" "همایون""هتل پیاده رو"ست که چند سال قبل در تعطیلات نوروز از تلویزیون پخش شد و جالب اینکه " باز هم " مینا جعفر زاده همراه اوست."علی اوسیوند"،"کامبیز دیر باز" و " امین حیایی" هم تیپهایی که اجرا می کنند در فیلمهای قبلی با نزدیکترین حالتهای ممکن اجرا کرده اند.می ماند ساختار خود فیلم که آنهم معجونی ست از "هیوا"،"عبور"و سایر صحنه های درخشان فیلمهای جنگی البته منهای آن حس و حال اولیه .مقایسه کنید تاثیرگذاری صحنه ورود تانک به بیمارستان صحرایی را با صحنه یی مشابه در هیوا یا صحنه قربانی شدن رزمندگان در میدان مین برای گشایش معبری بریا عبور سایر جنگاوران که خیلی سر دستی و بی حس و حال پرداخته شده و متعاقب آن حرکت اعجاز گونه "مجید سوزوکی " که علی رغم نفرات اولی که خیلی زود روی مین می روند و جان می بازند مسافتی طولانی را " آرنولد"وار سینه ستبر کرده و طی می کند.

فیلم انباشته از سردر گمی های کارگردانی و اجرایی ست و تنها مزیت اش همان طنز کلامی جاری بر زبان بازیگران هست که آنهم آن قدر ساده و سطحی برگزار شده است که شک دارم به جز خندان لحظه یی مخاطب بتواند انتظارات کارگردان ایدئولوژیکی چون ده نمکی را بر آورده سازد.

۲-" اخراجی ها" فیلم مهمی ست از این نظر که جادوی سینما آن چنان تاثیری در ده نمکی با ان سوابق گذاشته که او را مجبور کرده که از این پس زبان سینما را برای بیان مفاهیم خویش بر گزیند.

مسعود ده نمکی که دستکم از سال ۷۵ در عرصه سیاسی ایران به عنوان نماینده یک قشر تندرو مذهبی معرفی می شد و در تمام درگیری های خیابانی از میتینگها ی سیاسی و تظاهرات و استیضاح نمادین " عطاا۰۰۰ مهاجرانی " بهشت زهرا در مخالفت با سیاست تساهل و تسامح نامبرده گرفته تا کوی دانشگاه در سال۷۸ حضوری پر رنگ  داشت که در مقام سردبیری هفته نامه های " شلمچه"و" جبهه"بیشترین انتقادات را از شیوه های کشورداری "سید محمد خاتمی"به عمل می آورد و ارگانهای مختلف را برای رویارویی با دولت اصلاحات فرا می خواند.

حالا همان آدم که روز گاری شیشه سینما قدس را می شکست که الان هم اعتراف به آن ابایی ندارد می خواهد با زبانی لطیفتر حرفهایش را بگوید اینجای قضیه است که خوشایند می شود و می توان آن را به فال نیک گرفت هر چند که باز در اختتامیه جشنواره فجر دلش برای ده نمکی قبلی تنگ شود عصیانگرایانه فریاد برآورد و زمین وزمان را به پایمال کردن حق مجموعه اش به باد انتقاد بگیرد.

با همه این اوصاف نباید منتظر یک مخملباف دیگری باشیم چون مخملباف دو سال خودش را در خانه اش محبوس کرد و فیلم دید تا الفبای فیلمسازی را یاد بگیرد.این ده نمکی که ما بر روی پرده دیدیم آن چنان پتانسیلی در خود ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:0  توسط حمید رستمی  | 

نمی دانم همه ـکه البته خودم را هم شامل می شود- در تعطیلات نوروزی که عمرش دراز باد به جای آجیل و تخمه و بادام چی نوش جان کرده اند که هنوز از رخوت و سستی حاصل از آن خلاصی نیافته اند.

هیچ کس درست و حسابی به کارش محکم نمی چسبد عوض اینکه بعد بیست روز تعطیلات با انواع و اقسام سوژه های بکر و مطالب آماده آدم را مطلب باران بکنند فقط بدند از زمی وزمان شکوه کنند و درسهای اخلاقی بدهند .

جان هر کسی که دوست دارید کمی هم کار کنید ـخودم را هم می گویم - آخه این هم شد زندگی؟هنوز در کف خواب تا ساعت ۱۲ ظهر هستیم . مایی که همیشه خدا در خواب تشریف داریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 4:26  توسط حمید رستمی  | 


« نوروز » پيرمرد قدبلندي‌ بود كه‌ نه‌ بخاطر نسبت‌ فاميلي‌اش‌ بلكه‌ بخاطر كهولت‌ سن‌ و اينكه‌ نبايد آدم‌ اسم‌ بزرگتر از خودش‌ را خالي‌ بياورد با پيشوند عمو خطاب‌ مي‌شد. «‌ عمونوروز » هميشه‌ خدا لوازم‌ شكار بر پشت‌ اسبش‌ را داشت‌ و با آن‌ سن‌ زيادش‌ باز هم‌ آنقدر هوس‌ داشت‌ كه‌ در برفهاي‌ نيم‌متري‌ كوهستان‌ شال‌ و كلاه‌ كند و سوار اسب‌ شود و به‌ شكار كبك‌ برود. شكاري‌ كه‌ خيلي‌ بيشتر از آنكه‌ نياز به‌ دقت‌ در تيراندازي‌ داشته‌ باشد به‌ هوش‌ او بستگي‌ داشت‌. « نوروز » مي‌دانست‌ كه‌ دسته‌ كبكها در آن‌ برف‌ تنها جايي‌ كه‌ مي‌توانند داشته‌ باشند لابه‌لاي‌ تخته‌ سنگهاست‌. نوروز آنها را با سروصدايي‌ كه‌ ايجاد مي‌كرد پِر مي‌داد و دسته‌هاي‌ سي‌چهل‌تايي‌ از كبك‌ كه‌ پر داده‌ مي‌شدند هيچكدام‌ بيش‌ از پانصدمتر نمي‌توانستند پرواز كنند و بالاخره‌ خسته‌ مي‌شدند و بر روي‌ برف‌ انبوه‌ فرود مي‌آمدند و لابه‌لاي‌ آن‌ گير مي‌كردند.
عمونوروز بعد از تعقيب‌ آنها بالاي‌ سرشان‌ حاضر مي‌شد و دو دستش‌ را زير برف‌ مي‌كرد و كبك‌ و برف‌ را يكجا بلند مي‌كرد و به‌ كيسه‌اش‌ مي‌انداخت‌. عمو نوروز اصولاً علاقه‌ عجيبي‌ به‌ شكار كبك‌ داشت‌. هرچند قديمي‌ها مي‌گفتند كه‌ در زمان‌ سربازي‌ هنگامي‌ كه‌ در مرز « جلفا » با تعدادي‌ از همقطاران‌ در برف‌ و بوران‌ گير افتاده‌ بودند و ارتباطشان‌ با شهر قطع‌ شده‌ و بدون‌ غذا مانده‌ بودند او يك‌ تنه‌ هر روز با شكار يكي‌ دوتا آهو سه‌ ماه‌ تمام‌ آن‌ چند نفر را زنده‌ نگه‌ داشته‌ بود تا بعدها از مافوقش‌ يك‌ ماه‌ مرخصي‌ تشويقي‌ بگيرد.
با اين‌ حال‌ « نوروز » در اواخر عمر علاقه‌ عجيبي‌ به‌ كبك‌ داشت‌. شايد هم‌ عاشق‌ زيبايي‌ خيره‌كننده‌ اين‌ پرنده‌ شده‌ بود. چه‌ در تابستان‌ هم‌ او از اين‌ حيوان‌ دست‌ نمي‌كشيد و در حالي‌ كه‌ در گرماي‌ تير و مرداد چشمه‌هاي‌ آب‌ صحراها رو به‌ خشك‌ شدن‌ مي‌گذاشت‌ و تعداد محدودي‌ همچنان‌ جوشان‌ بودند او اطراف‌ چشمه‌ گودالهايي‌ مربع‌شكل‌ در حدود دو وجب‌ در دو وجب‌ مي‌كند و روي‌ آن‌ را با تخته‌يي‌ كه‌ مثل‌ دو لنگه‌ درهاي‌ قديمي‌ باز و بسته‌ مي‌شدند مي‌پوشاند و تمام‌ راه‌هاي‌ منتهي‌ به‌ چشمه‌ را با خار و خاشاك‌ مسدود مي‌كرد تا كبكهاي‌ تشنه‌ فقط‌ از راه‌هاي‌ تعيين‌ شده‌ به‌ چشمه‌ برسند و از آن‌ طرف‌ روي‌ تخته‌ها را هم‌ با لايه‌ نازكي‌ از خاك‌ مي‌پوشاند و پرنده‌هاي‌ بيچاره‌ كه‌ در گرماي‌ تابستان‌ از زور بي‌آبي‌ كلافه‌ شده‌ بودند با عجله‌ به‌ سمت‌ آب‌ مي‌آمدند و هنگام‌ عبور از روي‌ تخته‌ پرنده‌ نگون‌بخت‌ در تله‌ مي‌ افتاد و در آنجا اسير مي‌شد تا بعدازظهر كه‌ نوروز برمي‌گشت‌ و تله‌ها را يكي‌يكي‌ برمي‌داشت‌ از داخل‌ هركدام‌ از آنها چهارپنج‌ تا پرنده‌ خوشگل‌ بي‌زبان‌ محبوس‌ برمي‌داشت‌ و در كيسه‌اش‌ مي‌انداخت‌. بعضي‌ها را هم‌ همانجا سرمي‌بريد و بعضي‌ ديگر را زنده‌ به‌ خانه‌ مي‌آورد و احيانا اگر بچه‌يي‌ را هم‌ سر راه‌ مي‌ديد يكي‌ از كبكها را به‌ او مي‌داد تا او بعد از كندن‌ بال‌ و پرش‌ چند روزي‌ آن‌ را در خانه‌اش‌ نگه‌ دارد.
تا وقتي‌ كه‌ پيرمرد زنده‌ بود هيچ‌ برداشت‌ ديگري‌ از كلمه‌ « نوروز » نمي‌شد كرد. او تجسم‌ عيني‌ كلمه‌ بود. مگر مي‌شد آدم‌ از همسايه‌ ديوار به‌ ديوارش‌ چشم‌پوشي‌ كند و به‌ دنبال‌ مفهوم‌ ديگري‌ براي‌ يك‌ كلمه‌ بگردد! در يك‌ صبح‌ برفي‌، ديگر صداي‌ سرفه‌هاي‌ تهوع‌آور پيرمرد نيامد. سرفه‌هايي‌ كه‌ از سينه‌يي‌ انباشته‌ از دود سيگار اشنو كه‌ در اين‌ ساليان‌ با دست‌ درست‌ مي‌كرد، بلند مي‌شد. يك‌ قوطي‌ فلزي‌ زيبا داشت‌ كه‌ توتونها را داخل‌ آن‌ مي‌ريخت‌ و وقتي‌ جعبه‌ را باز مي‌كرد بوي‌ توتون‌ همه‌ جا را پر مي‌كرد. او در موقع‌ بيكاري‌ و موقعي‌ كه‌ به‌ شكار نمي‌رفت‌ يا سيگار مي‌كشيد يا سيگار درست‌ مي‌كرد!
بعد از آن‌ صبح‌ برفي‌ بود كه‌ نه‌ بوي‌ آزاردهنده‌ نوروز به‌ مشام‌ رسيد و نه‌ فحش‌هاي‌ آبدارش‌ به‌ گوش‌ رسيد. نه‌ از كبكهاي‌ خرامان‌اش‌ كه‌ از سر پنجه‌ شاهين‌ قضا غافل‌ بودند خبري‌ شد و نه‌ از اسب‌ كهرش‌ كه‌ جان‌ مي‌ داد براي‌ سواري‌! نوروز را با هزار مصيبت‌ شستند و تابوتي‌ كه‌ هميشه‌ جلوي‌ مسجد به‌ امان‌ خدا رها شده‌ بود را آوردند و جنازه‌ را در پتويي‌ كهنه‌ پيچيدند و به‌ طرف‌ قبرستان‌ بردند. هنوز برفها كاملا آب‌ نشده‌ بود كه‌ گفتند: « نوروز مي‌آيد! » مگر ممكن‌ بود كسي‌ از قبرستان‌، از داخل‌ قبري‌ كه‌ رويش‌ آن‌ همه‌ خاك‌ ريخته‌اند و دوسه‌ تا تخته‌ سنگ‌ بزرگ‌ هم‌ براي‌ احتياط‌ رويش‌ گذاشته‌اند بتواند بلند شود و بيايد سر كار و زندگي‌اش!
كم‌كم‌ رنگ‌ سپيد كوهها به‌ خاكستري‌ و سبز مي‌زد و دختران‌ دم‌ بخت‌ دسته‌ دسته‌ به‌ گردش‌ مي‌رفتند و موقع‌ برگشت‌ هر يك‌ كيسه‌يي‌ از سبزيجات‌ صحرايي‌ را با خود داشتند. پسران‌ كوچك‌ هم‌ كه‌ ماهها بخاطر برف‌ از خانه‌ بيرون‌ رفته‌ بودند به‌ خودشان‌ جرات‌ مي‌دادند و سه‌ چهارنفره‌ جمع‌ مي‌شدند و چكمه‌ها را به‌ پا مي‌كردند تا صحرا را با تمام‌ گل‌ و لاي‌ و برف‌ و سبزه‌ بگردند. آفتاب‌ پشت‌ ا برها قايم‌ مي‌شد و سايه‌ بر تمامي‌ دشت‌ پهن‌ مي‌شد و دوباره‌ از آن‌ سوي‌ كوه‌ به‌ تناوب‌ سايه‌ جايش‌ را به‌ نور خوشرنگ‌ آفتاب‌ مي‌داد. اندك‌ برف‌ آب‌ نشده‌ كه‌ معمولاً در حفره‌هاي‌ كوه‌ باقي‌مانده‌ بود لايه‌يي‌ از خاك‌ رويش‌ را پوشانده‌ بود و بچه‌ها اول‌ با دست‌ لايه‌ خاك‌ را برمي‌داشتند و از زير آن‌ سرخوشانه‌ برف‌ مي‌خوردند و هركس‌ كه‌ زودتر از بقيه‌ گلهاي‌ ارغواني‌ رنگ‌ كه‌ تازه‌ از خاك‌ سر بيرون‌ كرده‌ بود را پيدا مي‌كرد كلي‌ كلاس‌ مي‌آمد. گلي‌ كه‌ اسمش‌ را خيلي‌ها نمي‌دانستند و زياد هم‌ مهم‌ نبود ولي‌ هر يك‌ تا مي‌توانستند از آن‌ جمع‌ مي‌كردند.
يك‌ روز مانده‌ به‌ تحويل‌ سال‌ سفركرده‌ها به‌ ديار پدري‌ باز مي‌گشتند و ماشين‌هاي‌ جورواجور و آدمهايي‌ با هيبتهاي‌ عجيب‌ و غريب‌ و لباسهايي‌ تر و تميز سرازير مي‌شدند و مادر كه‌ كيف‌ كوچك‌ زيپ‌دار سبز گل‌گلي‌اش‌ را از جيبش‌ در مي‌آورد و يك‌ اسكناس‌ پنج‌توماني‌ سبزرنگ‌ برمي‌داشت‌. اسكناس‌ كه‌ بخاطر مجاور شدن‌ با عطر مادر بوي‌ دل‌انگيزي‌ گرفته‌ بود و لباس‌هاي‌ نو و گندم‌ بوداده‌ و ترقه‌ و تعطيلي‌ و پريدن‌ از روي‌ آب‌ و آتش‌ به‌ راه‌ بود و پسركي‌ كه‌ پيراهن‌ و شوار نو به‌ تن‌ داشت‌ اما كفش‌ پلاستيكي‌ كهنه‌اش‌ « تابلو » بود و نام‌ آن‌ گل‌ را مادر گفت‌ كه‌ نوروز است !  گل‌ نوروز يا « نوروز گلي »! آيا آن‌ شكارچي‌ كبك‌ از داخل‌ قبر براي‌ بچه‌ها گل‌ فرستاده‌ بود! كسي‌ نفهميد!

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 3:51  توسط حمید رستمی  | 

اصولا" بزرگترین چیزی که منو از عید نوروز رنجانده این است که در این ایام تمام روزنامه ها و مجلات به تعطیلاتی تمام نشدنی می روند و عالم و آدم از هم بی خبر می مانند .
لطفا" به من نگوئید که بابا عقب مانده! با این همه تکنولژی کی حوصله روزنامه و کاغذ کاهی دارد . نه مساله با وجود اینترنت و ماهواره حل نمی شود . این یک زخم کهنه است در جان ما . از سالهای دور . حالا شاید چند روزی با کتاب سال شرق سر کنیم ولی قبول کنید که سر کردن بیش از بیست روز تعطیلی بدون بوی دلنشپن کاغذ کاهی کار سختی ست این را کسانی بیشتر درک می کنمند که اعتیادی سخت به این موجود زیان آور دارند .
از سالهای دور یعنی اوائل دهه 60 که الان قریب بیست سال از آن گذشته است روز های که در ان روزنامه(فرقی نمی کند چه روزنامه ای)چاپ نمی شود از عمرم حساب نمی کنم حالا تو بگو این تعطیلات تمام نشدنی را با کدام قصه مادر بزگی که هیچ گاه ندیدمش سپری کنم تا بشود سحر گاه 14 فروردین هر چند که هراس تمام نشدن تکالیف هم از یک سو آدمی را به مرز جنون می رساند.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:49  توسط حمید رستمی  | 

 

می گویند اگر" عید "اسمش " عید نبود خیلی وقت پیش ها تمام مردان دق مرگ می شدند . یک گردش چند ساعته در بازارهای سنتی و مردن شهرهای کوچک وبزرگ چهره اخموی مردانی را به نشان می دهد که هیچ دل خوشی از رسیدن عید نوروز ندارند و خیلی ها از صمیم دل آرزو می کنند که ای کاش چشم به هم می زدند و چهارده فروردین می شدو همه چیز تمام. کودکانی که سرا پا شادی، نوروز و بهار را منتظرند هیچگاه نمی توانند اول فروردین را بی لباس نو و جذابیت پنهان و پیدایش تصور کنند. همان گونه که مهمانان ریز و درشتی که از در و دیوار خانه بالا می روند فقط به دیس های پر از میوه و شیرینی و آجیل فکر میکنند که پر و خالی می شود وچشمان تیزبین که در لابلای میوه ها و آجیل ها می گردد تا جای خالی فلان میوه و بهمان تنقل را پیدا کند و برای فردای مبادا از آن چماقی بسازد برای خرد کردن شخصیت صاحب خانه. قضیه خیلی پیچیده نیست ،حساب دو دو تا چهارتاست . یک نگاه به چشمان کم خواب نان آوران خسته از زندگی بخصوص در این روزهای سال مشخص می کند که آنها در آخر سال و شروع سال جدید یک سال که نه یک عمر پیر می شوند . بستگانی که بی توجه و بی خبر از جیب سرپرست خانواده فقط انتظار می کارند تا شرمساری درو کنند ،نمی دانند شرمندگی چقدر می تواند در پیری و مرگ زود رس یک مرد تاثیر داشته باشد . کودکسالانی که با دیدن شندرغاز حقوق اسفند و عیدی دولت یقه اش را می چسبند تا نونوار شوند خبر از دل انباشته از غصه اش ندارند که در پس روز های شلوغ اسفند بازار ،یک فروردین کامل را انتظار می کشد که کسی یک پول سیاه کف دستش نخواهد گذاشت و او مجبور است که با این شندر غاز ،هم هزینه یک ماه خانواده را بدهد و هم عیدی و نونوار شدن و خرج مهمانهای چندین روزه را.دیدی مادر که زندگی چقدر سخت شده است !چقدر خوب گفت آن دوست که پهلوان در این دور و زمانه کسی ست که شب موقع رفتن به خانه دو کیلو میوه دستش باشد . آخ مادر !نگفته بودی که زندگی این قدر سخت است !شاید تو حساب آن روزهایی را می کردی که با دوبار پریدن از روی آتش و آب زلال چشمه ،دو کیلو گندم بو داده (قورقا)و یک کیلو نخود می شود یک سال را تحویل کرد ولی الان هر کسی این کار را بکند یا می گویند "کنس"یا "دهاتی". حالا همه اینها وصف حال آن بدبخت بیچاره هایی ست که دست کم آخر سال دولت مبلغی هر چند اندک از زمین و زمین و نفت و گاز و اردک و آجر پاره و شن و ماسه و...در می آورد می گذارد کف دستشان. حالا تو حساب کن آن کارگر بیچاره یی که اگر سه روز سر کار نرود خانواده اش باید یک ماه تمام را رمضان کند در خانه اش.الا تو حساب کن آن بخت برگشته یی را که شغل نیم بندش را هم شش ماه پیش از دست داد . یا آن همسایه ما که سالهاست چشم امیدش به کمیته امدادو نمی دانم کدام ارگان خیریه است که سه کیلو قند،شب عیدی بگذارد دم در خانه اش .تو بگو من دردم را به بگویم وقتی می بینم که همسایه بغل دستی ام سر یک جفت بچه اش را یک ساعت تمام زیر باد کتک می گیرد تا واژه نداشتن را به تفهیم کند وآنگاه که مادر طرف بچه را می گیرد عاصی شده و کافرانه می خواهد خودش را از پلشتی های این دنیا خلاص کند و از صمیم دل می گوید که تا شب یا شما را می کشم یا خودم را!آخر این چه زندگی بود که برای خود درست کردیم !قرارمان این نبود که!این بود؟ حالا تو هی برگرد و بگو که چرا در روز جشن عاطفه ها در اکثر میادین که چادر زده بودند برای دریافت کمک های مردمی پرنده هم پر نمی زد.آخر مگر می شود آدم از خودش مستحق تر پیدا کند. ما که مستحق ابدی - ازلی هستیم!نیستیم؟نه مادر این رسمش نبود!بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 16:24  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar