خیلی بد است که آدم شماره یک نفر را از لیست شماره های موبایلش پاک کند . خیلی بد است . اتفاقی که شاید خیلی کم رخ بدهد و خبر از جدایی ای بدهد که هر آن بر جراحتش افزوده می شود . آدم معمولا" فقط وقتی شماره یک نفر را پاک می کند که دیگر هیچ وقت در دسترس نباشد و ودود دیگر در دسترس نیست . بار و بندیلش را جمع کرده تا برای همیشه رفته باشد . درست مثل خیلی های دیگر . درست مثل آن مرد نکونامی که امروز خیابانی را در اردبیل به نامش کرده اند و در زمان شهردار بودنش آن چنان روز گارش را سیاه کردند که بعد از سی سال وقتی خواست از تهران به یکی از شهرهای استان برود ترجیح داد از جاده کمربندی برود تا چشمش به شهر نیفتد و یا آن نویسنده صاحب نامی که حتی برای برنامه تجلیلش هم نیامد تا ما بمانیم و درد از دست دادن عزیزان و کوچ یک یک آنها.
ودود هم رفت بدون آنکه حتی پشت سرش را هم نگاهی بکند . این اواخر ترجیح داد تمام دلبستگیهایش را جمع کند توی یک ساک و یک روز صبح که هنوز شهر در خواب پاییزی خفته ،دروازه های شهر را به مقصد دیار غربت ترک کند.
حالا تمام دوستان و آشنایانی که در این مدت تلاش کردند تا او را به این جاده هل دهند خسته نباشند . جاده یی که مدتها بود می گفت در فکرش است و باز هم کسی در این شهر از بزرگ و کوچکش پیدا نشد که بگوید دردت چیست ؟چرا می خواهی بروی؟
ودود هم رفت تا ما بخاطر از دست دادن یک استعداد دیگر به خودمان ببالیم و یک شب راحت سر بر بالین بگذاریم و در خلوت خویش بگوییم :" او هم رفت....حالا نفر بعدی؟"
ودود موذن که هم خواننده بود و هم نقاش و مجسمه ساز و ورزشکار ،با چنان غربتی دیار مادری اش را وانهاد که شاید دیگر هیچ وقت دلتنگ ما و خاطرات کودکی اش نشود .
رفت تا در یک جغرافیای دیگر یک تاریخ و مدنیت دیگر برای خود دست و پا کند و ما بمانیم و دستانی که حتی در روز آخر زحمت یک کاسه آب ریختن پشت سرش را به خود نداد.
