تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

 

در حالي به اواخر ماه رمضان نزديك مي شويم كه سريالهاي مناسبتي شبكه هاي مختلف با پايانهاي ابلهانه و كليشه اي خود نزديك مي شوند و اين در حالي بود كه هيچكدام نتوانستند به حول و حوش داشته هاي فني و هنري سريالهاي رضا عطاران (خانه به دوش و متهم گريخت)نزديك بشوند.
اما يك نكته ريز در سريال زير زمين بود كه نمي دانم تا چه حد عمدي و يا غير عمدي بود.اگر خاطر مان باشد سال پيش در چنين ايامي شبكه دو سيما سريالي به اسم"او يك فرشته بود"ساخته عليرضا افخمي پخش مي كرد كه در آن مجموعه آدم خوب داستان يك روحاني بود . امسال همان كارگردان براي شبكه سه سريالي كار كرده به اسم " زير زمين " و جالب آنكه همان بازيگر كه در آن سريال نقش روحاني را بازي كرده بود امسال در نقش يك خلافكار حرفه يي ظاهر شده است كه شش ميليارد پول را يكباره بالا مي كشد و جالب تر آنكه كسي كه نقش خانم او را بازي مي كند شباهت عجيبي به همان فرشته خانوم آن سريال دارد به نظر شما مي شود گفت كه همه اين اتفاقات غير عمدي بوده و ساخته و پرداخته ذهن بيمار من است؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:13  توسط حمید رستمی  | 

 

خبر مثل هميشه كوتاه و بي تفسير بود . "مقداد نجف نژاد " بعد از دو ماه بلاتكليفي به عنوان مدير عامل تيم استقلال تهران انتخاب شد . اما اين تمام ماجرا نبود و متعاقب اين زلزله قرار بود پس لرزه هايي را شاهد باشيم كه اولين آن استعفاي هم زمان امير قلعه نوعي و علي نظري جويباري از سمت مديريت فني و سرپرستي اين تيم بود و مي شود حدس زد كه در گام بعدي شاهد لرزش صندلي مربيگري صمد مرفاوي هم خواهيم بود.
اما اين مقداد نجف نژاد كيست؟تنها چيزي كه از اين اسم در ذهنم نقش بسته بر مي گردد به سه سال پيش كه در انتخابات مجلس هفتم راستگرايان بعد از كلي قلع و قمع و نظارت سختگيرانه به كانديداهاي رقيب و در غياب افكار عمومي اكثريت كرسي ها را به دست آوردندو براي معدود كرسي هاي از دست رفته سوگوار شدند كه چرا كل مجلس راست نشين نشده اند و براي نيل به اين هدف راهكارهاي جديدي را آزمودند.
يكي از اين راهكارها تجديد نظر در اعلام نتايج برخي حوزه هاي انتخابي بود و اينجا بود كه قرعه فال به نام نجف نژاد زده شد. مقداد از حوزه انتخابي بابلسر و فريدون كنار  كانديد شده بود و در پايان شمارش آرا با اختلاف اندكي نتيجه را به رقيب اصلاح طلب واگذار كرده بود اما بعدها شوراي نگهبان با ابطال تعدادي از صندوقها اين اختلاف اندك را جبران كرد و ورق بازي به سود مقداد برگشت .  اين كار با مخالفت جدي هواداران نفر انتخاب شده اول مواجه شد و شهر به هم ريخت بعد از چند روز زد و خورد بين هواداران   دو طرف از يك سو ونيروي انتظامي از سوي ديگر كه  بنا به گفته تلفات انساني هم بر جاي گذاشت زعماي قوم او را راضي كردند كه با يك استعفاي صوري قضيه را بخواباند تا بعدها سر فرصت تصميمي بگيرند كه نه سيخ بسوزد نه كباب.
نجف نژاد استعفا داد و غائله خاتمه يافت اما بلافاصله بعد از شروع به كار مجلس هفتم مقداد هم راهي مجلس شد تا بي اعتنا بر روي كرسي اش جلوس كند .اما اين كار اعتراضاتي را در پي داشت از يك طرف وزارت كشور خاتمي اعتقاد داشتند كه با توجه به استعفاي نجف نژاد حضور او در مجلس وجاهت قانوني ندارد و يا بايد منتخب اوليه به مجلس بيايد و يا اينكه كل انتخابات آن حوزه ابطال گردد كه در هر صورتي آبي براي مقداد گرم نمي شود.
اما از سوي ديگر شوراي نگهبان او را نماينده قانوني تلقي مي كرد و هر گونه استعفايي را فقط در صحن علني مجلس مي پذيرفت كه البته در مورد او صدق نمي كرد و استعفا قبل از شروع قانوني زمان وكالت صورت گرفته بود از طرف ديگر حداد عادل به عنوان گرداننده جلسات نمي توانست از مقداد دل بكند وبا آغوش باز او را به جلسات مي پذيرفت و ادعا داشت كه او مهمان شخصي رئيس مجلس است . دعوا رفته رفته بالا گرفت كه با استناد به قانون سمبه اصلاح طلبان پر زور شد و ايشان در آرزوي مجلس هفتم روزها سپري كردند تا اينكه يك تيم پر طرفدار كادو پيچ شده با دو دست تقديم ايشان شد تا به نوعي دلجويي شود.
نمي دانم چرا نمي توانم هيچ گونه دلخوشي از اين انتخاب داشته باشم. چرا كه سوابق ورزشي و مديريتي ايشان چيزي حول و حوش صفر است باور نمي كنيد؟


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 0:16  توسط حمید رستمی  | 

 

 

حدودا"زمستان سه سال پيش بود كه عمران با مديا كاشيگر در اردبيل مهمان يك دوست بودند و ما هم به اتفاق چندتا از برو بچه هاي ادبيات چند ساعتي در خانه مظاهر در خدمتشان بوديم.
اول كار كه قرار بود مصاحبه يي خودماني با عمران صلاحي داشته باشيم كه اصليتي اردبيلي داشت و از طرفي عمري در راه طنز فارسي و تركي گذاشته بود و ما هم كه در آن سالها بيشتر روي طنز متمركز شده بوديم برايمان غنيمتي بود.اما جلسه به گونه ييي پيش رفت كه مصاحبه رديف نشد و فقط بحثهاي پراكنده يي توسط حاضرين صورت گرفت كه عمران بيشتر شنونده بود.
عمران را بيش از اندازه مبادي آداب و خجول يافتم اصلا" نمي شد انتظار داشت كه صاحب آن ادبيات طنز آميز اين قدر ماخوذ به حيا باشد اما كماكان آن تيكه هاي طنز حاضر و آماده را در آستين داشت كه اگر هم مي خواستي سوالي به جد داشته باشي به طنز پاسخت را بگويد.
عمران صلاحي برخلاف بيشتر صاحبان فكر و نامدار به هيچ عنوان مغرور  و خود شيفته تشريف نداشت  و آدم از مصاحبت با او به هيچ عنوان خسته نمي شد و اين او بود كه با تمام خستگي و بيخوابي اش با متانت تمام به مصاحبت ادامه مي داد.
عمران كتابهاي زيادي در عرصه شعر و طنز چاپ كرده بود و يكي از ويژگي هاي عمده اش اين بود كه هر مجله روشنفكري كه پا مي گرفت حتما" يك يا دو صفحه به "عمليات عمراني" اختصاص مي داد.مثل كارنامه و نگاه نو و ….
عمران يكي از نويسندگان به تمام معني شريف بود امري كه آشنايان دور نزديك او هميشه به آن اشاره مي كنندو بدون او طنز ايران بي شك چيزي كم خواهد داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:19  توسط حمید رستمی  | 

اگر مي خواهيد يك سريال خوب و آبرومند كه در عين جذاب بودن سعي در تحميق تماشاگر ندارد تا يك و نيم نصف شب بيدار بمانيد و مجموعه "خانه به دوش " رضا عطاران را از شبكه اول سيما ببينيد.
شايد برخي اين سريال را دو سال قبل ماه رمضان از شبكه سوم آن را ديده ايد اما به كساني كه موفق به ديدنش نشده اند تاكيد اكيد مي كنم كه لحظات خوبي با مجموعه و آدمهايش خواهند داشت.
بازي درخشان حميد لولائي و مريم امير جلالي و با مزه گي هميشگي علي صادقي و رضا عطاران با متن زيبا و بامزه و پر از شوخي هاي تصويري و كلامي آنقدر چيزهاي خوب خوب دارد كه به ديدنش بيارزد .
آقا ماشاالله سرپرست خانواده اي كم بنيه از نظر اقتصادي ست كه به هر دري مي زند از برآوردن نيازهاي حداقلي خود وخانواده اش عاجز است و به همين خاطر نا اميد از ايران سوداي رفتن به خارج و كار در آنجا را دارد...
آدم با ديدن برخي از صحنه هاي فيلم بشدت بغض مي كند و از هر چي فقر است بيزار مي شود و در برخي صحنه ها چنان از ته دل به كمدي جاري بر صحنه قهقهه مي زند كه آن سرش نا پيدا.
عطاران طبقه متوسط به پائين جامعه را خوب مي شناسد و خيلي واقعي بر قاب تلويزيون تصوير مي كند جزئيات شخصيت و اتفاقات خيلي باور پذير جلوه مي كند و آدم با شخصيتهاي سريال هم ذات پنداري كرده و در غم آنها غمگين و شاديشان مسرور مي شود. آنها آدمهايي هستند با دغدغه هاي بسيار كوچك كه البته براي خودشان فوق العاده بزرگ جلوه مي كند نيازهاي ابتدائي همچون خورد و خوراك و پوشاك و..
 این سریال شاید دربین سریالهایی  که در سالهای اخیر در شبکه های سیما تولید شده و سعی در نشان دادن متظاهرانه برداشت قشری از دین را دارند تقریبا" جزو استثناهاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 0:21  توسط حمید رستمی  | 

 
مي خواهم به كودكيهايم برگردم!

اولين برگهاي زرد كه از درختان بيد كهنسال شروع به افتادن مي كرد مي شد فهميد كه دارد نزديك مي شود و بعد از چند روز مي ديدي كه خيابانهاي تنگ و باريك شهري كوچك در منتهي اليه شمالغرب پر از ماشين نظامي و سربازان پياده مي شد . هيچگاه منظور از اين كارها را نمي دانستي وفقط چيزي كه مشخص بود آنكه از فردا بايد دنبال كتاب و دفتر باشي و مدرسه بروي.

 آن اوايل كه فكر مي كرديم آن نمايش قدرت هم مقدمه ايست براي شروع سال تحصيلي كه آكنده از هراسهاي شبانگاهي و بمب و موشك و نارنجك بود و انگار در اوايل دهه شصت نمي شد بين جنگ و تحصيل فاصله زيادي قائل شد. شبي كه بايد صبحش راهي مدرسه مي شديم پر مي شد از اين هراسها و اشتياقها .آيا مي شود فرد مورد علاقه ام معلممان شود ؟كداميك از دوستان سال پيش توانسته اند به ردۀ بالاتر بيايند و كدام درجا زده اند؟ اصلا" كدامشان بار و بنديلشان را بسته اند و از اين شهر رفته اند ؟وآيا و آيا و آياهاي تمام نشدني و پهلو به پهلو شدن هاي طولاني وپلك نزدن تا خود صبح واينكه احتمالا" تنها شبي ست كه آدم به خاطر مدرسه دلتنگ مي شود و روزي كه اول مهرش مي گفتند از راه مي رسيد و بچه هاي مردم با لباس و كيف و كفش نو و مرتب يكي يكي دست در دست پدري مادري چيزي مي آمدند و آدم فقط در آن لحظه به اين فكر مي كرد كه آيا امسال هم به جاي كيف از كش تنبان براي بستن كتابهايم استفاده خواهم كرد يا خداوند يك كيسه ضخيم پلاستيكي خواهد رسانيد تا دفتر و كتابت از سوز سرماي كوهستان در امان باشند ؟!

 آيا امسال را هم مي شود با يك زير شلوار ورزشي سر كرد و ناظم گير ندهد كه چرا شلوار نپوشيده اي؟همان ناظمي كه احتمالا"تمام روزهاي خدا فهميده بود و به رويت نمي آورد الا روزي كه مثلا" خواسته بودی تغییری در پوشش ات دهی و زير شلوار برادر را كه رنگش كمي بازتر بود پوشيده بودي! آخ كه چقدر سقف آرزوهايمان كوتاه بود! مادر چرا نگفتی که بزرگ شدن این قدر سخت بوده؟چرا نگفتی؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 0:29  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar