تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

امروز كلاسهاي درس دانشگاه آزاد اردبيل تعطيل بود و تعدادي بالغ بر دويست نفر از دانشجويان در اعتراض به عمل روزنامه دولتي "ايران " در حياط دانشگاه تحصن كرده بودند.
قضيه از آنجا آب خورده بود كه روزنامه ايران در صفحه كودك و نوجوان يكي از شماره هايش داستان واره هايي در مورد سوسكها به چاپ رسانده بود و نويسنده مطالبي در مورد اينكه  سوسكها در تمام گوشه وكنار شهر پراكنده شده اند و هيچ كس زبان آنها را نمي فهمد و حتي خود انها هم  زبان همديگر را نمي فهمند.
در كنار اين مطلب يك صفحه يي كاريكاتورهايي هم براي فهم ساده تر مطالب كار شده بود كه يكي از آن كاريكاتورها يك سوسك و يك آدم را سر يك ميز نشان داده بود كه داشتند با هم حرف مي زدند وكاريكاتوريست  ديالوگ "namana"رادر دهان سوسك گذاشته كه در تركي به معني "چي " است.
دانشجويان از ساعت 12 روز چهارشنبه تحصن شان را شروع كرده بودند و خواستار تعطيلي روزنامه مزبور بودند.كماكان هم نيروهاي حراست در جاي جاي دانشگاه حضور داشتند و تعدادي پليس هم در بيرون دانشگاه .
حضور خبرنگاران محلي در صحنه چشمگير بود . اين در حالي بود كه انجمن اسلامي دانشگاه آزاد اردبيل هفته گذشته به جرم حركتهاي قوميت گرايانه پلمپ شده بودو دليل آن هم برگزاري مراسم تجليل از استاد شهريار ذكر شده بود. دانشجويان خواستار حضور نماينده رهبري و رئيس دانشگاه بودند كه تا ساعت 4 اين امر صورت نگرفته بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 2:44  توسط حمید رستمی  | 

چند روز پرکاری داشتم .روز پنج شنبه تبریز بودیم با رضا علی نژاد و مهدی داداشم رفته بودیم بازی تراکتور و هما را ببینیم بد ک نشد درست که استادیوم کاملا" پر شده بود و تعداد زیادی هم بیرون مونده بودند ما به زور کارتهای رنگارنگ وارد شدیم و جایی برای خود پیدا کردیم گزارش مبسوطش را روز شنبه در نگاه ورزشی نوشته ام اگر خواستید آنجا بخوانید اگر هم نخواستید امروز و فردا در وبلاگ وفوتبالفارسی خواهم گذاشت.

جمعه تهران بودیم البته بی رضا . با مریم رفتیم پیش ابراهیم افشار حال چندان خوشی نداشت یک ساعتی گپ زدیم و رفتیم نمایشگاه که اولویت با مطبوعات بود و کلی روزنامه پنج شنبه و نایلکس های جورواجور گیرمان آمد چند ساعتی هم در غرفه های کتاب پلکیدیم ولی دریغ از یک کتاب که آدم را وسوسه کند برای خریدن . انگار بیخ و بن کتابهای خوب را موریانه خورده بود.هیچ کتابی نگرفتم!

یکشنبه رضا حسن زاده که ده روزی توی کما بود فوت کرد . امروز مطلبی در موردش در نگاه ورزشی داشتم که امیدوارم در چند روز آینده بتونم در فوتبالفارسی کار کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 2:44  توسط حمید رستمی  | 

چندین روز است که دلم می خواهد در مورد فیلم "هوو" بنویسم . دو بار فیلم را دیدم . یک بار به میل خودم و یک بار هم که از زور سرمای بهاری اردبیل که به سینما پناهنده شدیم.

از سوی دیگر کوچ کرده ایم به مهر اردبیل و این روزها کلی کار را باید رتق و فتق کنم از اجاره دفتر تا حمل ونقل و سر و کله زدن با دوست و آشنا از طرف دیگه کم کم ماه خرداد می رسد و بوی امتحان آید همی و شاگردان تنبلی هم چون من رو فغان آید همی.

 از طرف دیگه بهار است و هنگام گل چیدن من و آدم دلش هوس سبزه و صحرا دارد هر چند دل سر همراهی با ما نداشته باشد. از طرف دیگه (جون من حال می کنید این همه طرف رو )مریم خانوم هم در تهران تشریفات دارند و شاکی هستند که سری به ایشان نمی زنیم آخر نامزدی گفتند چیزی هر چند که ما بیشتر نامرد(به سکون میم و فتح ر) یا نامرد هستیم تا نامزد .

حال از قرض و قوله و وام و قسط و اینا و اداره و هزار تا آقابالاسر و چیزهای دیگر حرفی به میان نمی آوریم کلی آقایی می کنیم حالا شما جای من باشین دچار تشتت ذهن و پراکندگی فکر نمی شوید. آخ که باید  نمایشگاه هم بروم که حداقل اگر کتاب خوان حرفه ای هم نباشم لا اقل کتاب خر حرفه ای باشم! لطفا" یکی من رو از مرگ حتمی نجات دهد یا بزند توی سرم تا حداقل یکی دو روزی راحت بخوابم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 2:43  توسط حمید رستمی  | 

اینکه در روز تشییع جنازه یک نفر ، از چپ ترین چپها و راست ترین راستها به اندازه کافی آدم حضور داشته باشد، چقدر می تواند در آسودگی وجدان مرحوم نقش داشته باشد؟
این سئوالی است که می توان با کالبد شکافی شخصیت "کیومرث صابری فومنی" به آن دست پیدا کرد. وقتی که "غلامعلی حداد عادل" پیام تسلیت رهبری را می خواند چند قدم آنطرف تر ، "بهزاد نبوی" آنچنان در خود غرق شده بود که گوئی عزیزترین فردش را از دست داده و این همان "بهزاد"ی بود که همین چند ماه پیش "گل آقا" در مقابل سیل انتقادات محافظه کاران از او حمایت کرد و از او به عنوان نزدیک ترین فرد به "محمدعلی رجائی" رئیس جمهور شهید ، یاد کرد. این همان "بهزاد" بود که با "بورقانی" آمده بود و "محسن رضائی" هم کنار تابوت خودنمائی میکرد و خیلیهای دیگر از تفکرات متضاد جاری سیاست کشور.
هنگامی که تلویزیون ملی ایران در لابلای اخبار خود اعلام کرد که "کیومرث صابری فومنی" معروف به "گل آقا" دارفانی را وداع گفته و متعاقب آن پیام "سید محمد خاتمی" را در این رابطه خواند خیلی ها هنوز تصویر خاصی از او در ذهن نداشتند. تنها چیزی که در خاطره ها مانده بود ، یک مجله فکاهی بود که او صاحب امتیازش بود و " گل آقایش" می نامیدند و معمولاً کاریکاتور سیاستمداران زینت بخش صفحه اول آن بود. اینکه کمتر کسی تصویری از او در ذهن داشت ، سئوالی است که باید رئیس تلویزیون به آن پاسخ گوید.همان کسی که مثل خیلی ها در تشییع جنازه حاضر بود.اگر در طنز مکتوب 20 سال اخیر دو نفر تاثیر عمدهای داشتهباشند ، بی شک اولین آنها "صابری" است و دومی هم که نیاز به گفتن ندارد. در سالهای اولیه دهه شصت که هنوز چهره های اخموی انقلابی سرگرم جنگ و جدال با دشمن بودند عنصر طنز ، منطقه ممنوعه ای محسوب می شد که ورود به آن جایز به شمار نمی رفت. در چنین فضائی روزنامه قدیم و معتدل عصر ستونی در اختیار کیومرث صابری گذاشت تا او در آن ستون حرفهای اجتماعی را در قالب طنز به خوانندگان ارائه دهد. این ستون که بعدها به ستون "دوکلمه حرف حساب" شهرت یافت مشروعیت خودش را وامدار سوابق سیاسی ، انقلابی نویسنده اش بود. او مدتها پیش علاقمندی و وفاداریش را اثبات کرده بود. ستون طنز روزانه کار شاقی بود که طی سالها ادامه پیدا کرد و شخصیت های "گل آقا" ، "غضنفر" ، "شاغلام" ، "گلنسا" و ... برای خوشان شناسنامه ای دست و پا کردند. صابری با خلق یک محیط ذهنی و افراد ثابت ، مسائل اجتماعی و بعدترها سیاسی را به شوخی گرفت ولی شوخی های او یک وجه تمایز با سایرین داشت. این وجه تمایز غیر تخریبی بودن طنزها و شیرینی آنها بود که حتی خود سوژه ها را هم به خنده می انداخت و به کینه و کدورت نمی انجامید و اگر غیر از این بود آن همه آدم سرشناس که بارها و بارها سوژه مطالب او بودند سرخاکش جمع نمی شدند.
ستون "دوكلمه حرف حساب" كه قوام يافت و جنگ هم پايان گرفت لزوم وجود يك مجله تخصصي طنز بشدت احساس شد كه اولين كانديدا براي اين كار كسي بود كه در طي اين سالها عنصر فعال جبهه طنز بود. صابري تحريريه اي قوي تشكيل داد كه بيشتر آنها سابقه همكاري با مجله "توفيق" را داشتند. او شيوه خاص خودش را در مجله هم پيگيري كرد و هر هفته سه شنبه مردم در كيوسكهاي روزنامه فروشي ، مجله "گل آقا" را سراغ گرفتند. مجله اي كه بيشترين عامل تبليغي اش جدا از نام "گل آقا" ، كاريكاتورهاي بزرگ با شرح روي جلد آنها بود كه معمولاًَ به مناسبات سياسي روز اختصاص داشت و از چهره حسن حبيبي و علي اكبر ولايتي بيشتر استفاده ميكرد.
سياست نرجاندن مردان سياسي در اين پروژه هم بقوت خود عملي ميشد و كاريكاتورهاي چهره سياسيون بگونه اي طراحي ميشد كه در جهت زيبا سازي طرف باشد و به زشتي نگرايد.

 اين رويه ادامه داشت تا دوم خرداد 76 كه شكل تاريخي زير ساختهاي فرهنگي اجتماع را به رخ كشيد. در اين مدت "گل آقا" بطور مرتب منتشر ميشد و در كنار هفته نامه هميشگي ، ماهنامه، سالنامه و ويژه نامه كودك و بانوان را هم بي مشكلي منتشر ميكرد. در يك كلام گل آقا امين جمهوري اسلامي تلقي ميشد و هيچكس از طنزهاي تصويري و كتبي آن احساس عدم رضايت نميكرد و هيچ شكايتي عليه اش صورت نميگرفت تا جائي كه حتي بعضي اوقات ميتوانست كاريكاتور روحانيون را هم بكشد. امري كه براي توقيف كردن نشريهاي غير از گل آقا كافي بود ولي "گل آقا" با اعتدال به كار خود ادامه مي داد.
بعد از ظهور پديده اي به اسم "سيد ابراهيم نبوي" بود كه مخاطبان با نوع جديدي از طنز آشنا شدند كه در عين سياسي بودن ، خنده دار هم بود و بيشتر حرف دل مردم را بازگو ميكرد و بي محابا به مسئولين مي تاخت و بجاي نشاندن تبسم بر لبان ، آنها را به خنده هاي بلند وا مي داشت.
اين عاملي بود كه رفته رفته طنز نوع گل آقائي را بي مخاطب مي كرد. از ديگر سو با راه اندازي روزنامه هاي دوم خردادي بيشتر پرسنل گل آقا روانه آن نشريات شدند و در فضاي جديد بي محابا نوشتند و كاريكاتور كشيدند. در اين ميان گل آقا در درون خود با يك پارادوكس عظيم روبرو شد. از سوئي نميخواست طنز و قلمش در تعارض با حكومت مورد علاقه اش قرار گيرد و پايه هاي حكومتي را كه خود در راه آن مبارزه كرده بود به دست خود سست كند و از طرف ديگر اقبال مخاطبان را از دست مي داد. اين تضاد چندين سال بقوت خود باقي بود و او در حاليكه يكه تازي نبوي را در عرصه طنز مشاهده ميكرد با همان نگاه دست به عصايش گل آقا را اداره كرد و تيراژش كمتر و كمتر شد تا اينكه يكي دو سال پيش ترجيح داد سكوت اختيار كند و بي سرو صدا نشريه اش را تعطيل كند تا حداقل از آرمانهايش دست نكشد و بخاطر همين پافشاري بر آرمانهاي اوليه اش بود كه در روز تشييع جنازه اش خيل عظيمي از فعالين سياسي ديروز و امروز ايران پشت سرش روان شده بودند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:40  توسط حمید رستمی  | 

 

سيما بينا را ديروز بر صفحه تلويزيوني ديدم و مصاحبه اش را براي اولين بار شنيدم. موسيقي محلي ايران غير ممكن است تا قرن ها بعد هم بتواند اين نام را فراموش كند . اوائل فكر مي كردم شيرازي ست بعد ها حدس زدم لرو به ترتيب شمالي و تا اينكه از زبان خودش شنيدم كه خراساني الاصل است و بي اختيار به ياد " جوون آي قلعه پير " افتادم كه ده سال پيش كيومرث پور احمد به زيبايي در سريال سرنخ از آن استفاده كرده بود. همه اين ها نشان دهنده آن بود كه او به قدري هنرمندانه موسيقي هاي محلي جاي جاي ايران را اجرا مي كرد كه آدم در هويت اصلي اش ترديد داشت.

كمتر كسي را مي توان يافت كه موسيقي سنتي ايران را گوش كند و عاشق يا حداقل دوستدار صداي سيما بينا نباشد . خيلي هاي با ترانه هاي بي زوال كوچه بازاري او عاشق شده اند و به وصال محبوب نرسيده و شكسته خورده و  به گوشه اي خزيده اند و در خلوت خويش آواي دل انگيز اين بانوي موسيقي ايران را زمزمه كرده اند و اشك حسرت ريخته اند. مگر مي شود "كنار خونه ما خونه داري ليلا خانوم"و " الا دختر كه موهاي تو بوره " و" آي بانو بانو بانو"و "پرستوي ناز من"و "عزيز بشينه كنارم"و خيلي ترانه هاي ديگر را بي خيال شد.

سيما بينا حقي بزرگ به گردن موسيقي ايران دارد به رغم تمام ناملايماتي كه در طي اين مدت ديده اما باز هر گاه سخن از ترانه هاي روستائي مي شود بي اختيار چشمانش مي درخشد و در پي يك نواي تازه مي خواهد كيلومترها را به سادگي زير پا بگذارد وبه كشف و شهودي جديد دست پيدا كند . او تك تك اين آواها را در طی سالها مكاشفه اش در وجب به وجب  اين خاك هنر خيز ثبت و ضبط كرده است و شايستگي آن را دارد كه به احترام چهل سال تلاشهايش كلاه از سر برداريم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:34  توسط حمید رستمی  | 

او هم رفت بی نگاهی به پشت سر . بی هیچ درود و بدرودی. بی هیچ مقدمه یی حتی .این شده رسم زمونه که گوشی را برداری و بشنوی که فلانی هم تمام کرد . در خیابان با یک نفر دیگر بگردی و او بگوید که بهمان هم رفت. این روزها باید در آماده باش مطلق باشیم و اینکه بالاتر از سی ساله شدیم یعنی اینکه کماکان در تیر رس شاهین قضا هستی و باید همیشه سفارش یک دست لباس مشکی داده باشی.

با رحمان دوستي چنداني نداشتم اما چندين و چند بار زير دستان هنرمندش نشسته بودم و گريم شدم . پيش تر ها معمولا" اسمش را در اختتاميه جشنواره تئاتر استاني مي شنيديم كه جايزه بهترين گريمور را مي گرفت. سالهاي سال طول كشيد تا به اعجاب دستهايش ايمان بياورم.


رحمان پرواسي شاگرد استاد جلال معيريان بود و يكي از معدود استعدادهاي غريزي گريم استان بود كه رفته رفته به صورت علمي مي خواست هنرو علاقه اش را پي بگيرد . گمان نمي كنم خيلي بيشتر از سي سال داشته باشد با آن موي سر بلند و ريش انبوه نرم و صد البته سخني و رويي خوش.


شايد دوستاني كه بارها مستقيما" با كار كرده اند زواياي بيشتري از زندگي او را به ما نشان دهند ولي براي من همان سه چهار بار كافي ست كه هم به هنرش ايمان داشته باشم و هم به شخصيتش احترام بگذارم. او خيلي جوان بود خيلي مي داني چه مي گويم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 2:30  توسط حمید رستمی  | 

 

ديشب براي اولين بار صدا و تصوير نابغه حال حاضر طنز فارسي جناب ابراهيم خان نبوي را ديدم . در اين نه سالي كه به صورت روزانه طنز هايش را دنبال مي كنم و با ولع كتابهايش را مي خورم فقط يكي دو تا عكس كوچك از او ديده بودم و صدايش را هم نشنيده بودم در طي اين لحظات صدايي خاص از او در ذهنم درست كرده بودم با لحني خاص تر كه هميشه خدا  هنگام خواندن مطلب سعي مي گردم كه با آن لحن بخوانم. اما صدايي كه شنيدم هر چند متعلق به صاحب واقعي اش بود اما براي من باور نكردني و بيش از حد نازك جلوه مي كرد.
در طي اين سالها هميشه او را فردي عبوس و بيش از اندازه خشك تصور مي كردم اما بر خلاف تصورم اورا خيلي شادتر ديدم. كسي كه به آينده اميدوار است و براي جدي ترين سوالها هم بصورت في البداهه جوابي در آستين دارد كه در عين صحيح بودن خنده دار هم هست. او شديدا" معتقد است كه بزرگترين كارهاي ايرانيان هم به خودي خود و بي هيچ برنامه يي حادث مي شود حتي انتخاب خاتمي. او مي گويد كه ما هر موقع تصميم به كاري مي گيريم يعني اينكه آن كار را انجام نمي دهيم و البته اينكه معمولا" سياست را با تفكر رابطه يي نيست و كلي چيزهاي ديگر.
در آن يك ساعت بر من اثبات شد كه مي توان پاي صحبت يكي نشست و ا زحرفهايش لذت برد و حقايق را در آن يافت و مهم تر از آن خنديد .
اميد دارم كه به زودي برگردد و سالهاي سال جلوي چشم ما طنز بنويسد و كتاب بدهد. بيرون كتابي مثل سالن شماره 6 يا حتي آن طنزهاي روزانه اش كه بعد از مدتي كتاب مي شود.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 2:22  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar