تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

شد يك سال . يك سال با تمام پستي ها و بلنديها. فرازهاو فرودها. زمين خوردنهاو بلند شدنها. اميدها و ياسها. همه وهمه به سرعت برق، به سرعت باد كوهستان آمدند و رفتند . انگار همين چند روز پيش بود كه آيدين فرنگي اصرار مي كرد كه من هم بخت ناساز و قامت بي اندام خويش را در عرصه جديد امتحان كنم .اما از او اصرار بود و از من انكار. من بوي كاهي روزنامه را نمي خواستم با دنيايي مجازي كه هيچ گاه تجربه اش نكرده بودم عوض كنم . آخر اين كار را يك خيانت
آشكار به آرمانهاي كاغذي خودم مي دانستم.محافظه كاري ذاتي ايرانيان به سراغم آمده بود و از اين دنياي جديد به شدت خوف داشتم . خوف اينكه آيا خواهم توانست رخت خويش از اين ورطه بيرون كشم . يا يك آبروريزي تمام عيار خواهد شد بر كسي كه سالهايي را با عرق جبين و آبي بر رو زندگي كرده بود .آخر من بعد از بيست سال روزنامه خواني براي روز نامه مي نوشتم اما حالا بي هيچ تجربه اي در خوانش و حتي گشت و گذار در شبكه مي خواستم در نقش يك توليد كننده به صحنه بيايم.
كتمان نمي كنم كه انگيزه اوليه باز كردن وبلاگ هم باز ربطي به روزنامه داشت. مدتها بود كه از نداشتن يك آرشيو قابل دسترس حداقل براي خودم از مطالبم رنج مي بردم و ابتدا به ساكن با اين كار سعي در راه اندازي ان آرشيو داشتم كه يك هو ديدم از آبشار پرت شده ام پائين و آن هنگام فقط دنبال آن كسي بودم كه من را هل داد : شخصي به اسم " آيدين فرنگي" .
بعدها رفته رفته دوستاني ناديده پيدا كردم كه انگار در طي اين سالها در ميان تمام ذهنيت اغتشاشي ام دنبال آنها مي گشتم كه اينك پيدا كرده ام.
اما وبلاگ در زندگي ام نقشي فراتر از ماهيت وجودي اش را بازی كرد و به نوعي معتادش شدم و تمام كارهاي زندگي ام را تحت الشعاع خود قرار داد. از درس و اداره و مطالعه گرفته تا خود روزنامه نگاري . وبلاگ باعث شد كه كوتاه نويسي را تمرین کنم تا جايي كه طويل نويسي يادم برود. الان هر چه سعي مي كنم در مورد سوژه هاي هر چند فربه بيشتر از ده سطر نمي توانم بنويسم و مشغوالذمه خودم مي شوم تا جايي كه تقريبا" روزنامه نويسي به حالت تعليق در آمده . هر چند كه در اين بين بهانه هاي زيادي مي توان تراشيد ولي اين يك واقعيت تلخ است كه ديگر نمي توانم مطلب توليد بكنم و به نوعي عقيم شده ام .
 قريب يك ماه است كه روزنامه نگاه ورزشي به سردبيري استاد عزيزم ابراهيم افشار منتشر مي شود و چندين بار دعوت به همكاري شده ام اما سو گمندانه بايد عرض كنم كه فقط يك مطلب مفصل در شماره آغازين داشته ام و ديگر هيچ . سه ماه است كه به روز نامه اعتماد مطلب نداده ام و آخرين باري كه به "جهان فوتبال مطلب داده ام تابستان بود و مجله فيلم هم سه سالي است كه فرصت به موقع خواندنش را از دست داده ام چه برسد به مطلب فرستادن برايش. آواي اردبيل هم كه در سال جديد معلق است و با اتفاقاتي كه افتاده ادامه همكاريم تقريبا" ممكن نيست و من مانده ام و اين آب باريكه . چه بلايي سرم آمده است نمي دانم، ولي اصل آن آمدن است كه آمده .
در اين يكسال تعدادي كمي از مطالب  قبلي ام را در آرشيو هاي ماهانه  جمع كرده ام و تعداد بيشتري در حافظه تاريخ گم و گور شده است درست مثل خودم.اما هر چه باشد اين يك سال باعث شده است كه تعداد دوستانم چندين و چند برابر شود و اين كم چيزي نيست.دوستاني كه از همان روزهاي نخستين دستم را گرفتند و راه رفتن آموختند تا دوستاني كه در ميانه راه من را در جمع هاي صميمي اشان قبول كردند :از آيدين عزيز كه خاطرش را خيلي مي خواهم، از شاجين كه مثل زوروي افسانه اي هميشه نقاب دارد و كسي از هويتش آگاه نيست هر چند كه هويت اصلي اش در مطالبش جاري و ساري است و درست همان است كه دوستش داريم .از بانوي مهر كه گهگاه غيبتهاي صغري و كبري دارد ولي با اين حال هميشه جايش در گوشه قلبمان است تا دنياي باوفاي بدون باروت كه هميشه ارادتمان به ايشان  چيزي حدود صدرصد است.ازسيناي سينوس آلفا كه هميشه مارا به كم لطفي متهم ميكنند و ما هم هميشه جواب مي دهيم كه تقصير ما نيست و دوستان بد و زغال خوب در اين زمينه نقش اساسي را ايفا مي كنند.از محمد آقا(شرق۵) بايد خيلي ذكر خير كرد كه مهمترين اشكالش در زندگي اين است كه طرفدار هاشمي و پرسپولس است و در بقيه مواضعش با ما هم خواني دارد(يعني ما اين قدر مهميم!)
از دوستان مطبوعات بايد از محمد نباتي با آن نكته سنجي ها و نثر متين اش  ياد كنم و وحيد عليرضايي كه هر چقدر در عالم مطبوعات فعال است در وبلاگ نويسي كمي تا قسمتي تنبلي به خرج مي دهد و البته و صد البته از همسر مكرمه و مجلله و محترمه ايشان بانو الناز خاتون سرخانلو بايد ياد كرد كه فضاي اشعارشان ساده و بي آلايش، دوست داشتني و رشك بر انگيز است.از عیسی عظیمی و از فوتبال و زندگی و سرعین اش هر چه بگوئیم کم گفتیم.از آيدين مسنن كه شاعري است فعال و صد البته سالي يكي دو بار مطالب وبلاگش را به روز مي كند و از رضا علي نژاد كه زود خسته شد و نتوانست ما را تحمل كند. ازدوستان تئاتري مجيد واحديزاده و توحيد معصومي و فرشيد سلامت مي توان نام برد كه علاوه بر اطلاع رسانی هر گاه دست به توليد مطالب علمي در مورد تئاتر زدند بر دانش ما افزودند.از مريم شعباني بايد گفت كه هميشه در پيامها حاضر است و اما در وبلاگ خودش غايب.وبلاگ بين خودمون باشه و وب نویس وپسر مشرقی و عسل بانو از آن وبلاگهاي ست كه آدم دلش نمي آيد كه زود به زود سر نزند. و خیلی های دیگر که احتمالا" حافظه را قدرت یاری نیست تا لیستشان کنم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 3:37  توسط حمید رستمی  | 

فاطمه معتمدآريا، ايرج طهماسب و حميد جبلی در نمايی در فيلم « زير درخت هلو »

 

 

نميدونم سريال" دايي ناپلئون " را ديده ايد يانه؟ اگر نه كه پيشنهاد مي كنم در اولين فرصت به اين كار اقدام كنيد چون يكي از شاهكارهاي طنز ايران است كه كاربردي به مراتب وسيعتر از يك سريال تلويزيوني دارد. اگر هم فيلمش را نتوانستيد پيدا كنيد عجالتا" كتابش را بخوانيد كه احتمالا" اولين و آخرين رمان طنز تاريخ كتبي ايران باشد. اين اثر جاودانه نوشته ايرج پزشكزاد و كارگرداني ناصر تقوائي ست.
حالا اين بحث از آنجائي پيش آمد كه در آن سريال شخصيتي حضور دارد به اسم "مش قاسم"كه تقريبا" كاربردي نزديك به" سانشوپانزو" در" دون كيشوت "دارد.اين روستائي بي كس و كار كه پيش خدمتي دائي جان ناپلئون را دارد به واسطه بازي درخشان مرحوم "پرويز فني زاده" تبديل به يك افسانه و نمونه مثال زدني نقشهاي با چنين مختصاتي ست :يك باغبان صاف و ساده كه در خدمت آقايش است و اين سعادت را با هيچ چيزي عوض نمي كند.
اما كل اين بحثها از آنجائي پيش آمد كه اكثر بازيگران ايران آرزو دارند در كارنامه اشان نقشي مشابه آن را بازي كنند و عجيب اينكه نمي توانند به راحتي " مش قاسم " را از ذهن خويش دور كنند و ته مايه هاي مشابه آن را دارند. حميد جبلي آخرين نفري ست كه در" زير درخت هلو" جديدترين ورژن "مش قاسم" را با اسم "صفا"به اجرا در ميآورد.فيلم تمام وكمال فيلم جبلي ست . او حود فيلمنامه يي نوشته و به دوست نزديكش " ايرج طهماسب" داده تا كارگرداني اش بكند.
داستان فيلم مربوط به خانداني ست كه هميشه شب قبل از مرگشان به واسطه خوابي از مرگ آگاه مي شوند و بعد از ظهرهمان روز سر ساعت 5 زير درخت هلو مي ميرند.فيلم از آنجائي شروع مي شود كه آقا بزرگ بعد از همان خواب آشنا مي ميرد و باغ بزرگي را به ميراث مي گذارد اما شرط خوانده شدن وصيت نامه اش را زن گرفتن پيش خدمت مورد وثوقش"صفا" مي كند . اما مشكل از آنجائي آغاز مي شود كه صفا مهره مار داردو همه زنان مجرد محله از پير و جوان گرفته عاشق او هستند و خواهان وصلت با او....
مثلث جبلي وطهماسب ومعتمد آريا بارها ثابت كرده كه نبض تماشاگر را دردست دارد و فيلمي نمي سازد كه ارتباط برقرار كردن با آن چندان مشكل باشد و از طرفي با رعايت كردن يكسري استانداردها مانع ان مي شوند كه منتقدين مخالف سر سختشان باشد .اين سه با انتخاب وضعيتي بينابين هم به اقتصاد سينما كمك مي كنند و هم لحظات نشاط آوري را براي خانواده ها به ارمغان مي آورند وهم رضايت نسبي منتقدين را فراهم كند.
فيلم آشكارا روي كاكل حميد جبلي مي چرخد و او كه از همان اول نقش را براي خودش مي نوشته با دست و بالي باز به خلق شخصيتي كه دوست دارد دست زده هر چند مثل هميشه تكه هايي از خود جبلي هم همرا نقش وجود دارد آن تكيه كلامها و حاضر جوابي ها و ديالوگهاي طنز و هم چنين ميمكها مخصوص فردي ست به اسم حميد جبلي.
در كل فيلم شيريني ست . چندين و چند بار مي توان از ته دل خنديد و دنيا و گرفتاريهايش را به دست فراموشي سپرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 3:11  توسط حمید رستمی  | 

در روزهای عید توفیقی دست داد تا فیلم " خیلی دور خیلی نزدیک" را از تلویزیون ملی ایران ببینم . به خاطر اینکه سال قبل حرف و حدیثهای زیادی در مورد این فیلم نقل محافل و مجالس بود اشتیاق دیدنش را داشتم. از طرفی از رضا میر کریمی چند سال پیش زیر نور ماه را دیده بودم که اعتراف می کنم که فیلم تاثیر گذاری بود.

"خیلی دور خیلی نزدیک " را به ان اندازه که فربه کرده بودند قوی نیافتم. شاید ایراد از من باشد ولی در وجودم بشدت سالهای ۷۴و۷۵ را -که در طی آنها امور سینما دست "عزت الله ضرغامی " بود- زنده کرد . زمانی که بخشنامه شده بود برای اسلامی کردن سینما هر فیلم موظف است یک صحنه نماز داشته باشد و لاجرم کارگردانان بخت برگشته برخی چنان نمازی به فیلم الصاق کرده بودند که ضابلو بود.

به نظرم به کارگردان سفارش فیلم دینی داده بودندو او این فیلم را درآورده بود چون "زیر نور ماه " را که هیچ ادعایی در این مقوله نداشت بسیار مذهبی تر یافتم. کارگردان می خواهد تا با استفاده از نشانه ها مفاهیم مورد نظرش را انتقال بدهد که این امر هیچ هم غلط نیست به شرطی که استفاده از این سمبلها ظرافت و نوآوری هم داشته باشد . برای نشان دان شخصیت معنوی پسر دکتر لزومی ندارد که او علاقمند به علم نجوم باشد و ما در همان ابتدای امر متوجه نگاه به بالای او باشیم .لزومی ندارد سرگشتگی آقای دکتر که بدجوری با خلا معنویت روبروست را با گم شدنش در کویر نشان داد و باز هم لزومی ندارد تابش نور معرفت در دل سخت پدر را با نوری که از میان خاک و خل  دفن کننده ماشین به داخل ان ساطع می شود نشان دهیم . اصطلاحا" به این نشانه بیش از حد گل درشت می گویند.هر چند بازی الهام حمیدی بهترین بازی کارنامه اش بود و یک صحنه جذاب از روحانی روستا دارد که واقعا" به دل می نشست.

اما در این فرصت چندین و چند باره فیلم "گیلانه" را دیدم که در عین و صافی و صداقت تمام معانی مورد نظر آقایان را در قالب مهر مادرانه به فرزندی معلول نشان می دهد . تعجبم زمانی بیشتر شد که سال پیش این دو فیلم رقابت اصلی را برای معرفی به اسکار داشتند و مسئولین بی درنگ رای به حضور "خیلی دور حیلی نزدیک " دادندو از روی نام "گیلانه " به راحتی گذشتند . اطمینان دارم که جهان تشنه دیدن مادری از جنس دیگر بود . جنسی که در طی این سالها با آن غریب بودند. فیلمی که برای خود ما هم با تمام لمسی که از مهر مادری داشتیم باز هم میخکوب کننده بود! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 2:54  توسط حمید رستمی  | 

عمونوروز خواب‌ بود،خسته‌ بود،از وقتي‌ كه‌ توتون‌ چپق‌اش‌ تمام‌ شده‌ بود خواب‌ بود. آخر او حالا هزار و سيصد و خيلي‌ سالش‌ بود. تحمل‌ يك‌ روز بي‌تنباكويي‌ را نداشت‌. مي‌خواست‌ بلند شود و پالتوي‌ كهنه‌ اش‌ را روي‌ دوشش‌ بيندازد و بيايد هم‌ توتون‌ و تنباكويي‌ بخرد و هم‌ سري‌ به‌ ما بزند. مي‌دانست‌ كه‌ ديگر كم‌كم‌ وقت‌ سرزدن‌ به‌ ما رسيده‌ است‌. ولي‌ مطمئن‌ نبود كه‌ آيا كسي‌ منتظرش‌ هست‌ يا نه‌؟ دو دل‌ بود. مي‌خواست‌ براي‌ نخستين‌ بار نيايد، مي‌خواست‌ ببيند چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد اما باز دلش‌ راضي‌ نمي‌شد. او تصميم‌ عجيب‌ و غريبي‌ گرفت‌. هرچند سيبي‌ به‌ سرش‌ نخورده‌ بود و در حمام‌ هم‌ تشريف‌ نداشت‌ بدون‌ هيچ‌ فكري‌ گفت‌: "يافتم‌!" او با صداي‌ بلند گفت‌. جوري‌ كه‌ كلاغ‌هاي‌ آسمان‌ هم‌ شنيدند كه‌ او گفت‌:"درباره‌ آمدنم‌ نظرسنجي‌ مي‌كنم‌!"
 او آن‌ موقع‌ هيچ‌گاه‌ به‌ پيامدهاي‌ مثبت‌ و منفي‌ نقشه‌اش‌ فكر نكرد و آمد نخستين‌ نفري‌ كه‌ ديد از قضا چندان‌ هم‌ نفر نبود. او يك‌ حيوان‌ بود با گوش‌هايي‌ حدود دو وجب‌. او اسمش‌ را مي‌دانست‌ ولي‌ عمدا" به‌ زبان‌ نياورد تا هم‌ تنش‌زدايي‌ كند و هم‌ قوه‌ خودشيفتگي‌ طرف‌ را تحريك‌ كند. سوؤال‌ خود را پرسيد كه‌ آيا بيايم‌ يا نه‌؟ حيوان‌ مزبور نگاه‌ مظلومانه‌يي‌ كرد كه‌ يعني‌ نيا . اين‌ همه‌ آمدي‌ چه‌ شده است‌ مگر؟ تازه‌ عادت‌ كرديم‌ كه‌ بغل‌ چپ‌ طويله‌ راحت‌ بخوريم‌ و بخوابيم‌. بيايي‌ چه‌كار ؟ بايد باز دربه‌در بشويم‌. سگ‌دو بزنيم‌. بار ببريم‌. همان‌ بهتر كه‌ نيايي‌ . عمو ناراحت‌ شد ولي‌ به‌ روي‌ خود نياورد. پيش‌ خود فكر كرد خر است‌ ديگر . عقل‌ درست‌ و حسابي‌ ندارد. در ثاني‌ او فقط‌ يك‌ مورد محسوب‌ مي‌شود نه‌ بيشتر .

توي‌ خيابان همين طور‌ پكر  مي‌رفت‌ ، رفت‌ پيش‌ يك‌ مستاجر . او التماس‌ كرد كه‌ نيايد. وضعيتش‌ قابل‌ درك‌ بود. چون‌ حتما" اجاره‌خانه‌ بيشتر مي‌شد. بي‌ هدف‌ مي‌چرخيد در خيابان‌ . نيكبخت  واحدي‌ را كه‌ ديد،گفت‌: "آره‌ خودش‌ است‌! اين‌ همان‌ طرفدار من‌ است‌!"رفت‌ پيش‌ نيكي‌. عمونوروز حدس‌ مي‌زد كه‌ چون‌ نيكي‌ قراردادش‌ تمام‌ مي‌شود،پس‌ دوست‌ دارد سال‌ جديد بيايد و قرارداد چرب‌ونرم‌تري‌ در راه‌ باشد. اما نيكي‌ قهر بود. چون‌ روز قبل‌ بر سر نخواستنش‌ بين‌ مديران‌ عامل‌ چهارده‌تيم‌ ليگ‌ برتر جنگ‌ و دعواي‌ سختي‌ درگرفته‌ بود در ثاني پانصد و نود چندمين پرونده اش در دادگاه مطرح شده بود و او بايد به نوعي با مساله كنار مي آمد و به عالم تاهل قدم مي گذاشت. خجل‌ شد.
آمد پيش‌ يك‌ شاخه‌ قرنفل‌ وحشي‌ كه‌ هنوز شكوفه‌ نداده‌ بود. قرنفل‌ او را برحذر داشت‌ . گفت‌ كه‌ بيا دوتايي‌ اعتصاب‌ بكنيم‌ و نياييم‌ تا اين‌ آدم‌ها قدر ما را بدانند. بگذار فقط‌ آبادگران دربيآيند!
 عمو ديگر نااميد شده‌ بود. زني‌ را ديد . لرزان‌ رفت‌ كنارش‌ . پاشنه‌ كفشش‌ كمي‌ بزرگتر از حد معمول‌ بود. ترسيد . زن‌ گفت‌: "هاي‌ عمو چيزي‌ گم‌ كردي‌؟" عمو خوشحال‌ شد كه‌ حداقل‌ كسي‌ او را شناخته‌. گفت‌: "بيايم‌ يا نه‌؟" گفت‌ : "نه‌ عزيز ،نيا چون‌ اگر بيايي‌ من‌ مجبور مي‌شوم‌ كه‌ يك‌ سال‌ به‌ عمرم‌ اضافه‌ شود. در حالي‌ كه‌ دوست‌ دارم‌ هر سال‌ يك‌ سال‌ از عمرم‌ كم‌ شود!"
 عمو به‌ هيچ‌وجه‌ دلش‌ نمي‌خواست‌ مردم‌ را ناراحت‌ كند و در برزخ‌ بود . نمي‌توانست‌ تصميم‌ بگيرد. يك‌ آدم‌ را ديد كه‌ كار مي‌كرد يا نه‌ اصلا" كار نمي‌كرد ولي‌ شديدا" از كاري‌ كه‌ نمي‌كرد محافظت‌ مي‌كرد.او يك محافظه كار تمام عيار بود. گفت‌ اين‌ ديگر خودش‌ است‌. از چيزهاي‌ سنتي‌ مثل‌ من‌ خوشش‌ مي‌آيد. سوؤالش‌ را پرسيد ، جوابش‌ غيرمنتظره‌ بود: "نه‌ داداش‌ من‌،ما بعد از عمري‌ تو ‌ انتخابات‌ با سه‌ چهارتا راي‌ پيروز شديم‌ و حاكميت رو يكدست كرديم دومندش يه بوهايي مي آد كه چيزي شبيه شوراي امنيت و قطعنامه و جنگ و از اين جور چيزاست نمي‌خوايم‌ كاممون‌ تلخ‌ شه‌ ،نيايي‌ سنگين‌تري‌!"
عمو بي مقصد همين جوري مي رفت كه يه مرغ پر كنده ديد سوالش را مطرح كرد گفت بيكاري عمو اگه توبيايي من بايد كاسه كوزه ام رو جمع كنم و برم و به جايم يك هاپو كوماري تشريف بياورد كه كسي از چند و چون زندگي اش اطلاع چنداني ندارد دومندش هم اينكه تو سال ما يه آنفولانزايي رسم شد كه از ده ميليون يك نفر هم بهش مبتلا نشد ولي مرض اونا هاريه كه واگير هم داره. حالا اگه خوبه بيا!
عمو در اين دقايق آخري رسما" تهديد شده بود . نمي دانست چكار كند.او  فقط‌ يك‌ دختر عاشق‌ را ديد كه‌ در دلش‌ آرزو مي‌كرد كه‌ 84 بيايد و با آب‌ شدن‌ برف‌ كوهستان‌ پسري‌ سوار بر اسب‌ سفيد از بالاي‌ كوهها بيايد و او را با خود ببرد. او چشم‌به‌ راه‌ بود.
اما عمو ديگر به‌ همه‌ بدبين‌ شده‌ بود. عمو قاط‌ زده‌ بود. رفت‌ و گرفت‌ خوابيد. به‌ همين‌ راحتي‌ و تصميم‌ گرفت‌ كه‌ نيايد.
بعدالتحرير:به‌ ما گفته‌ بود كه‌ نمي‌آيد . حالا چه‌ جوري‌ شد يك‌ دفعه‌ تصميمش‌ عوض‌ شد مشخص نيست‌ . خبرگزاريها هم‌ چيزي‌ مخابره‌ نكرده‌اند. در سايت‌هاي‌ اينترنتي‌ هم‌ چيزي‌ نيامده‌ . ولي‌ در هر حال‌ عمونوروز برخلاف‌ قولش‌ دوباره‌ آمده‌ حالا چرا؟ از خودش‌ بپرسيد. به‌ ما ربطي‌ ندارد . شايد هم‌ از پيامدهاي‌ نظرسنجي‌ ترسيده‌ و كلا" زده‌ زيرش‌!هر چي باشه هنوز عباس عبدي زنده است و مايه عبرت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 2:47  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar