آشكار به آرمانهاي كاغذي خودم مي دانستم.محافظه كاري ذاتي ايرانيان به سراغم آمده بود و از اين دنياي جديد به شدت خوف داشتم . خوف اينكه آيا خواهم توانست رخت خويش از اين ورطه بيرون كشم . يا يك آبروريزي تمام عيار خواهد شد بر كسي كه سالهايي را با عرق جبين و آبي بر رو زندگي كرده بود .آخر من بعد از بيست سال روزنامه خواني براي روز نامه مي نوشتم اما حالا بي هيچ تجربه اي در خوانش و حتي گشت و گذار در شبكه مي خواستم در نقش يك توليد كننده به صحنه بيايم.
بعدها رفته رفته دوستاني ناديده پيدا كردم كه انگار در طي اين سالها در ميان تمام ذهنيت اغتشاشي ام دنبال آنها مي گشتم كه اينك پيدا كرده ام.
اما وبلاگ در زندگي ام نقشي فراتر از ماهيت وجودي اش را بازی كرد و به نوعي معتادش شدم و تمام كارهاي زندگي ام را تحت الشعاع خود قرار داد. از درس و اداره و مطالعه گرفته تا خود روزنامه نگاري . وبلاگ باعث شد كه كوتاه نويسي را تمرین کنم تا جايي كه طويل نويسي يادم برود. الان هر چه سعي مي كنم در مورد سوژه هاي هر چند فربه بيشتر از ده سطر نمي توانم بنويسم و مشغوالذمه خودم مي شوم تا جايي كه تقريبا" روزنامه نويسي به حالت تعليق در آمده . هر چند كه در اين بين بهانه هاي زيادي مي توان تراشيد ولي اين يك واقعيت تلخ است كه ديگر نمي توانم مطلب توليد بكنم و به نوعي عقيم شده ام .
قريب يك ماه است كه روزنامه نگاه ورزشي به سردبيري استاد عزيزم ابراهيم افشار منتشر مي شود و چندين بار دعوت به همكاري شده ام اما سو گمندانه بايد عرض كنم كه فقط يك مطلب مفصل در شماره آغازين داشته ام و ديگر هيچ . سه ماه است كه به روز نامه اعتماد مطلب نداده ام و آخرين باري كه به "جهان فوتبال مطلب داده ام تابستان بود و مجله فيلم هم سه سالي است كه فرصت به موقع خواندنش را از دست داده ام چه برسد به مطلب فرستادن برايش. آواي اردبيل هم كه در سال جديد معلق است و با اتفاقاتي كه افتاده ادامه همكاريم تقريبا" ممكن نيست و من مانده ام و اين آب باريكه . چه بلايي سرم آمده است نمي دانم، ولي اصل آن آمدن است كه آمده .
در اين يكسال تعدادي كمي از مطالب قبلي ام را در آرشيو هاي ماهانه جمع كرده ام و تعداد بيشتري در حافظه تاريخ گم و گور شده است درست مثل خودم.اما هر چه باشد اين يك سال باعث شده است كه تعداد دوستانم چندين و چند برابر شود و اين كم چيزي نيست.دوستاني كه از همان روزهاي نخستين دستم را گرفتند و راه رفتن آموختند تا دوستاني كه در ميانه راه من را در جمع هاي صميمي اشان قبول كردند :از آيدين عزيز كه خاطرش را خيلي مي خواهم، از شاجين كه مثل زوروي افسانه اي هميشه نقاب دارد و كسي از هويتش آگاه نيست هر چند كه هويت اصلي اش در مطالبش جاري و ساري است و درست همان است كه دوستش داريم .از بانوي مهر كه گهگاه غيبتهاي صغري و كبري دارد ولي با اين حال هميشه جايش در گوشه قلبمان است تا دنياي باوفاي بدون باروت كه هميشه ارادتمان به ايشان چيزي حدود صدرصد است.ازسيناي سينوس آلفا كه هميشه مارا به كم لطفي متهم ميكنند و ما هم هميشه جواب مي دهيم كه تقصير ما نيست و دوستان بد و زغال خوب در اين زمينه نقش اساسي را ايفا مي كنند.از محمد آقا(شرق۵) بايد خيلي ذكر خير كرد كه مهمترين اشكالش در زندگي اين است كه طرفدار هاشمي و پرسپولس است و در بقيه مواضعش با ما هم خواني دارد(يعني ما اين قدر مهميم!)
از دوستان مطبوعات بايد از محمد نباتي با آن نكته سنجي ها و نثر متين اش ياد كنم و وحيد عليرضايي كه هر چقدر در عالم مطبوعات فعال است در وبلاگ نويسي كمي تا قسمتي تنبلي به خرج مي دهد و البته و صد البته از همسر مكرمه و مجلله و محترمه ايشان بانو الناز خاتون سرخانلو بايد ياد كرد كه فضاي اشعارشان ساده و بي آلايش، دوست داشتني و رشك بر انگيز است.از عیسی عظیمی و از فوتبال و زندگی و سرعین اش هر چه بگوئیم کم گفتیم.از آيدين مسنن كه شاعري است فعال و صد البته سالي يكي دو بار مطالب وبلاگش را به روز مي كند و از رضا علي نژاد كه زود خسته شد و نتوانست ما را تحمل كند. ازدوستان تئاتري مجيد واحديزاده و توحيد معصومي و فرشيد سلامت مي توان نام برد كه علاوه بر اطلاع رسانی هر گاه دست به توليد مطالب علمي در مورد تئاتر زدند بر دانش ما افزودند.از مريم شعباني بايد گفت كه هميشه در پيامها حاضر است و اما در وبلاگ خودش غايب.وبلاگ بين خودمون باشه و وب نویس وپسر مشرقی و عسل بانو از آن وبلاگهاي ست كه آدم دلش نمي آيد كه زود به زود سر نزند. و خیلی های دیگر که احتمالا" حافظه را قدرت یاری نیست تا لیستشان کنم.

