تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

آقا نصف بیشتر مشکلات کشور حل شد . من نمیدونم چرا این دولتمردهای سابق و اسبق و غیرالذلک کمی تا قسمتی این فسفرهای مبارک را صرف نکردند تا این همه مشکلات روی هم انبار شود.

در هر حال به هر زحمتی بود این کار خطیر توسط دولت اصولگرای عدالت محور به سر انجام رسید و خبر آن توسط جناب آقای الهام که خدائیش از همون اول خلقت برای امر مهم و خطیر سخنگوئی درست شده است اعلام گردید .

بنابه اعلام جناب الهام از این پس ساعتها سالی دوبار عقب و جلو نخواهد رفت. آخر چه معنی دارد که آدم عاقل تشخیص ندهد که ساعت جدید و قدیم ساخته استکبار است و انها با این کار می خواهند ذهن سیال و مبتکر جوانان همیشه در صحنه را معطوف امور جزئی کند و آنها دائم در این سوال بی پایان غرق باشند که منظور طرف از ساعت از نوع قدیمش است یا جدیدش.

با این وصف ما پوزه تمام کشورهای جهان که مذبوحانه هر سال دوبار نسبت به تغییر ساعتها اقدام می کنند به خاک مالیدیم گو اینکه مسئولین امر در سالهای قبل ساده دلانه گول ننه من غریبمهای کفار را خوردندو ۱۶ سال مارا در داخل علامت سوال قرار دادند.

از این پس عدالت بیشتر گسترش خواهد یافت و پول نفت  هم یک ساعت زودتر روانه خانه ها خواهد شد چون با حساب قبلی احتمال اینکه طرف هر چه زودتر بگیرد بخوابد تا فردا به اداره اش برسد موجود بود! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 3:49  توسط حمید رستمی  | 

اين يكي هم طي شد . مثل يك آهي خالي . به چشم بر هم زدني . انگار همين سه چهار روز پيش بود يانه شايد هم كمي بيشتر .
ولي يك سال ديگر هم گذشت تا ما فقط به اندازه پول يك تقويم ضرر كنيم و هيچ حادثه خاصي نتواند زندگي غبار گرفته و اسير شده در تنگناهاي تمام نشدني و حركت در چرخه هاي تكراري را تكاني بدهد . انگار براي تكان دادن اين زندگي بايد از زلزله هايي با ريشتر دو رقمي كمك گرفت و شايد هم بمب اتم و انرژي هسته ايش كه اين روزها تبديل به مزاح مجالس شده است كه هر كس حق طبيعي اش مي خواند!
سالي دگر هم گذشت و بارش آن باران لطيف اواخر اسفند حداقل اين كاركرد را دارد تا يك سال نا قابل  هم بر عمر مردم گرفتار در شش و بش زندگي كه سن خود را هم از ياد برده اند اضافه كند . يكي سي يكي چهل و يكي هفتاد و نمي دانم چند.اعدادي ريز و درشت .ميمون يا مبارك ؟خوب يا بد؟ من كه نمي دانم!
فقط همين قد ر مي دانم كه چه بچه هايي با اين اعداد بزرگ شدند و بال و پر گرفتند و زير چرخه زندگاني كمر شكستند و چه بزرگتر هايي كه گرد سپيد پيري بر سر و صورتشان نشست تا چارپايه يي در زير و عصايي در دست هر صبح سر كوچه بنشيننذد و به انتظار جناب عزرائيل دائم به ساعتشان نگاه كنند.
نه هيچكدام از اينها اصل نبود . اصل چه بود كسي نمي داند. هر چه بود گم شد در كولاك زمستانهاي قديمي . ناپديد شد در تاريك ناي شبهاي بي مهتاب غريبانگي . آبي شد رفت زيرزمين . بخاري شد رفت هوا. هيچ كس ندانست . هيچ كس نفهميد.
آري برادر چنين بود برادر . اين چنين بود . ديگر كسي دلش براي كوچكترين هواي عاشقي بيقرار نشد.كسي آب بي منت دست كسي نداد. هر كسي بيل و كلنگ و تيشه گرفت دستش تا ريشه خود و ديگران را بزند و آبروي دودمانش را دود كند و بفرستد هوا.
كمي تجسس در احوال برادرانمان در جاي جاي اين كره خاكي حالمان را دگرگون مي كند . به يك اندوهناكي عميق مي رساند كه ميل به خود ويرانگري را در آدمي تقويت مي كند . يكي بار و بنديل بسته و شبها در ديار غربت سر بي شام بر بالين مي گذارد و آن ديگري در گوشه خانه "دوستاق" شده است و آن ديگري فقط توپ وتانك دستش نيست و الا با هر انچه در دست و در ذهن دارد  تا مي تواند به برادرانش خدمت مي كند ! و آن ديگري و آن ديگري و آن ديگري......
انكار بوي خوش بهار در دود و دم صنعت ومدرنيسم گم شده است . كسي صداي چلچله ها را نمي شنود.شانه به سري رنگارنگ نوك به ديوار نمي زند و صداي خوش به طبيعت   هديه نمي كند. اصلا" حود طبيعت كجاست؟با آن صداي خوش و دل انگيز بلدرچين و درنا و قناري و مرغ عشق. همه رفته اند.
حالا همه چسبيده اند به چيزهايي كه حتي خودشان هم در كيفيت و توانش شك دارند . ديگر كسي منتظر شليك توپ عيد نيست. كسي قلك سفالي كوچكش را براي چند ريال سكه سياه نمي شكند. كسي براي اسكناس تا نخورده لاي كتاب بي تابي نمي كند . كسي براي بوئيدن ياس چادر نماز گلدار مادر وقت صرف نمي كند.
كسي به فكر سفره نان و پنير بي رياي خود نيست . و اين خيلي بد است . اصلا" فاجعه است.
آري اين چنين بود برادر!  
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 3:49  توسط حمید رستمی  | 

آن موقع ها كه تقويمي چيزي نبود تا حساب سال و ماه و روز را داشته باشيم. شايد هم بود ولي ما از آن سر در نمي آورديم. آخر صحبت از اين جور چيزها براي يك پسر بچه يي كه هنوز اول ابتدايي را درست و حسابي نخوانده است بيش از اندازه ثقيل مي نمود. پس از يك برف حسابي كه همه را غافلگير مي كرد يك آفتاب اساسي مهمان زميني ها مي شد و در عرض چند ساعت تمام برفها آب مي شدند و چشمه ها به راه مي افتادند و صداي شرشر آب بود كه از ناودانها و نهرها جاري مي شد. بخار كه از سطح زمين بلند مي شد مطمئن مي شدي كه ديگر زمستان سرد كوهستان رفتني شده است. قديمي ها عقيده داشتند كه بعد از آن بخاري كه از زمين بلند مي شود ديگر برفي در كار نخواهد بود. آنها هيچ تئوري علمي را نمي توانستند براي اثبات گفته اشان به كمك گيرند ولي مي گفتند و بر اين گفته باور داشتند.
كم كم باد ملايم گرمي وزيدن مي گرفت و به سرعت زمين هاي خيس را خشك مي كرد و درختان آماده جوانه زدن مي شدند. پسرهاي كوچك شلوغ دست به كار مي شدند و با ترقه هاي دست ساز كه لوازمي ساده و ابتدايي داشت به استقبال عيد مي رفتند. آنها با استفاده از پستانه چراغهاي زنبوري و مقداري گوگرد - از كبريتهاي كف رفته از گنجه مادر- كه داخل همان پستانه ها مي ريختند و ميخي را داخل پستانه مي كردند . آن را به شدت به سنگي چيزي مي زدندو صداهايي در مي آوردند كه در عين اينكه قابل باور نبود به همان اندازه دوست داشتني و خيال انگيز مي نمود. ديگر بساط بازيهايي مثل « شوده » برچيده مي شد.. بازيي كه در آن چوبهاي نوك تيز را به زمين خاكي نمدار محكم مي زدند و هركس كه چوبش راست مي ايستاد يا چوب آن ديگري را خم مي كرد برنده مي شد. حالا ديگر همه دنبال رفتن به صحرا و چيدن « نوروز گلي » و « قار چيچكي » بودند و دختران جوان دم بخت كه ماهها در داخل خانه دوستاق شده بودند در دسته هاي سه ، چهار نفري راهي كوه و دشت مي شدند تا نفسي تازه كنند و طراوت خويش را از طبيعت باز يابند.
قلكها شكسته مي شد تا پس از شمردن هاي چندين و چند باره سكه هاي دو ريالي و پنج ريالي و در شاهانه ترين حالت يك توماني تمام پس انداز يكساله به اضافه پولهاي كيف پارجه اي سبز رنگ خوش بوي مادر بشود كفشي ، شلواري چيزي با آن خريد تا عيد بي لباس نو شروع نشود. برادرهاي بزرگتر دائم سفارش مي كردند كه پول قلك را زياد نشماريد كه كم مي شود و ما ساده لوحانه باور مي كرديم اما هر چقدر هم كه از كم شدن پول ترس برمان مي داشت اما شوق لمس سكه ها آنقدر وسوسه انگيز بود كه در نصفه هاي شب و در تاريكي و زير نور ماه چندين و چند بار بشماريم و سير نشويم از اين شوق بي پايان كودكانه.
روزهاي عيد بهانه اي بود تا همه اهالي فاميل را كه در عرض سال حتي يكبار هم نمي ديديم را يك جا ببينيم و بعضي ها را هم تازه بشناسيم. يكي از اين تازه واردها پيرمردي خوش مشرب بود كه از دوستان پدر به حساب مي آمد و در شهري ديگر ساكن بود. همه او را به نام شاعر مي شناختند . وقتي كه مجلس مردان فاميل گل اتداخت همه خواستند كه او شعري بخواند و جمع را مهمان طبع اش كند. او هم از خدا خواسته شروع كرد و ساعتي اشعاري خواند كه امروز حتي يك كلمه اش هم يادم نيست. اما نكته يي كه هيچ وقت از يادم نرفت و نمي رود بقيه ماجرا بود. قبلا نه من او را مي شناختم و نه او آنقدر بيكار بود كه پسركي زرد و لاغر اندام را كه كسي به زنده ماندنش در سالهاي آتي اطمينان نداشت به خاطر داشته باشد. در گوشه اتاق پشت پدرم قايم شده بودم و به اشعار گوش مي دادم. الان نمي دانم چه حسي از شنيدن آن جمله هاي وزين داشتم ولي فقط آنقدر يادم هست كه شاعر گفت : « اين بچه مال شماست ؟! » و پدرم تائيد كرد. اشاره كرد كه بروم پيش اش. سرخ شدم بي اختيار. هميشه از اينكه مورد توجه قرار بگيرم بيم داشتم ولي حالا همه نگاهها به سمت من بود و نگاه من به نگاه پدرم. با حركات چشم و صورت فهماند كه بايد بروم. ترسان ، لرزان بلند شدم و رفتم پيش اش. از يك طرف مي خواستم پاي كثيف و بي جوراب خودم را از جمع بپوشانم و از طرف ديگر زانوي شلوارم كه سوراخي به قاعده يك كف دست داشت خود نمايي مي كرد. شرمسار نشستم. گفت : درس مي خواني؟ با شور و شوق گفتم : بعله! يكي از بزرگترين چيزهايي كه در خانواده ما رسم بود احترام به بزرگتر و بعله و خير گفتن هاي تمام نشدني بود. سئوال كرد : مي تواني اسم مرا بنويسي؟ گفتم : بعله ! درحاليكه سينه جلو داده بود گفت : بنويس تاپدوق شهبازي!
اعتراف مي كنم اسم خيلي سختي داشت. حروف نامتجانس كه آوردن آنها در كنار هم براي يك كودك هشت ساله چندان آسان نبود. يك لحظه احساس كردم نمي توانم. ولي نگاههايي كه به من دوخته شده بود همراه با چشمان سبز تحسين گر پدر وادارم كرد كه قلم و كاغذ را از دست شاعر بگيرم و سعي خود را شروع كنم. لحظات به كندي سپري مي شد و من حروف را هجا مي كردم و مي نوشتم تا اينكه احساس كردم كه نوشته ام . نشانش دادم. با صداي بلندي گفت : احسنت! آفرين! معلومه كه باسوادي!
دستش را برد از داخل جيبش و اسكناس نو تا نشده يي را درآورد كه تازه مد شده بود. امكان نداشت يك نفر زير بيست ساله يكي از آنها را داشته باشد. در يك لحظه يك عالم فكر از ذهنم گذشت. يعني مي خواست آن را به من بدهد. يك اسكناس صد توماني بود كه مي توانستم با آن تعداد زيادي بيسكويت « پتي بور » زرد رنگ بخرم كه چند روز هم بخوري تمام نشود. مي شد يك جعبه نوشابه زرد خريد ، و خيلي چيز هاي ديگر. يعني مي خواست به من بدهد؟!
اسكناس تا نخورده را به طرف من گرفت. نگاهم در چشمان پدر متوقف شد. با زبان بي زباني گفت كه نگير. لحظات سخت و پر تنشي را سپري مي كردم. شاعر گفت : بگير. فقط همين را توانستم بگويم كه : « نه نميخوام عمو! ؟» با شدت دستانم را گرفت و پول را كف دستم گذاشت. گفت : اين حق توست. تو بايد ياد بگيري كه بخواني و تشويق شوي.
تا چشمان پدر تائيديه را نداده بود دستان من در هوا بود تا اينكه به محض بر هم افتادن پلكهاي پدر به نشانه تائيد پول را گرفتم و به سرعت از اتاق بيرون رفتم. صد توماني در دستان عرق كرده كوچكم خيس و مچاله شده بود همه بچه ها اطرافم جمع شده بودند و به حالم غبطه مي خوردند و من در آسمانها سير مي كردم و براي اسكناس صد توماني برنامه ها مي ريختم.
تا پايان عيد امسال آن صد توماني به چنان شهرتي در بين اطرافيان دست پيدا كرده بود كه بعد از چندين بار گم شدن هم عاقبت پيدا شده به دستم رسيده بود و من هنوز با خودم كلنجار مي رفتم كه با آن اسكناس چه كارها كه مي توانم بكنم .
بعدها نه آن شاعر را ديدم و نه شعرهايش را ، فقط شوق تشويق آن شاعر پير با كله تاس در ذهنم ماند. بي هيچ تشويقي فقط خواندم و خواندم.همین!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 3:48  توسط حمید رستمی  | 

« نوروز » پيرمرد قدبلندي‌ بود كه‌ نه‌ بخاطر نسبت‌ فاميلي‌اش‌ بلكه‌ بخاطر كهولت‌ سن‌ و اينكه‌ نبايد آدم‌ اسم‌ بزرگتر از خودش‌ را خالي‌ بياورد با پيشوند عمو خطاب‌ مي‌شد. «‌ عمونوروز » هميشه‌ خدا لوازم‌ شكار بر پشت‌ اسبش‌ را داشت‌ و با آن‌ سن‌ زيادش‌ باز هم‌ آنقدر هوس‌ داشت‌ كه‌ در برفهاي‌ نيم‌متري‌ كوهستان‌ شال‌ و كلاه‌ كند و سوار اسب‌ شود و به‌ شكار كبك‌ برود. شكاري‌ كه‌ خيلي‌ بيشتر از آنكه‌ نياز به‌ دقت‌ در تيراندازي‌ داشته‌ باشد به‌ هوش‌ او بستگي‌ داشت‌. « نوروز » مي‌دانست‌ كه‌ دسته‌ كبكها در آن‌ برف‌ تنها جايي‌ كه‌ مي‌توانند داشته‌ باشند لابه‌لاي‌ تخته‌ سنگهاست‌. نوروز آنها را با سروصدايي‌ كه‌ ايجاد مي‌كرد پِر مي‌داد و دسته‌هاي‌ سي‌چهل‌تايي‌ از كبك‌ كه‌ پر داده‌ مي‌شدند هيچكدام‌ بيش‌ از پانصدمتر نمي‌توانستند پرواز كنند و بالاخره‌ خسته‌ مي‌شدند و بر روي‌ برف‌ انبوه‌ فرود مي‌آمدند و لابه‌لاي‌ آن‌ گير مي‌كردند.
عمونوروز بعد از تعقيب‌ آنها بالاي‌ سرشان‌ حاضر مي‌شد و دو دستش‌ را زير برف‌ مي‌كرد و كبك‌ و برف‌ را يكجا بلند مي‌كرد و به‌ كيسه‌اش‌ مي‌انداخت‌. عمو نوروز اصولاً علاقه‌ عجيبي‌ به‌ شكار كبك‌ داشت‌. هرچند قديمي‌ها مي‌گفتند كه‌ در زمان‌ سربازي‌ هنگامي‌ كه‌ در مرز « جلفا » با تعدادي‌ از همقطاران‌ در برف‌ و بوران‌ گير افتاده‌ بودند و ارتباطشان‌ با شهر قطع‌ شده‌ و بدون‌ غذا مانده‌ بودند او يك‌ تنه‌ هر روز با شكار يكي‌ دوتا آهو سه‌ ماه‌ تمام‌ آن‌ چند نفر را زنده‌ نگه‌ داشته‌ بود تا بعدها از مافوقش‌ يك‌ ماه‌ مرخصي‌ تشويقي‌ بگيرد.
با اين‌ حال‌ « نوروز » در اواخر عمر علاقه‌ عجيبي‌ به‌ كبك‌ داشت‌. شايد هم‌ عاشق‌ زيبايي‌ خيره‌كننده‌ اين‌ پرنده‌ شده‌ بود. چه‌ در تابستان‌ هم‌ او از اين‌ حيوان‌ دست‌ نمي‌كشيد و در حالي‌ كه‌ در گرماي‌ تير و مرداد چشمه‌هاي‌ آب‌ صحراها رو به‌ خشك‌ شدن‌ مي‌گذاشت‌ و تعداد محدودي‌ همچنان‌ جوشان‌ بودند او اطراف‌ چشمه‌ گودالهايي‌ مربع‌شكل‌ در حدود دو وجب‌ در دو وجب‌ مي‌كند و روي‌ آن‌ را با تخته‌يي‌ كه‌ مثل‌ دو لنگه‌ درهاي‌ قديمي‌ باز و بسته‌ مي‌شدند مي‌پوشاند و تمام‌ راه‌هاي‌ منتهي‌ به‌ چشمه‌ را با خار و خاشاك‌ مسدود مي‌كرد تا كبكهاي‌ تشنه‌ فقط‌ از راه‌هاي‌ تعيين‌ شده‌ به‌ چشمه‌ برسند و از آن‌ طرف‌ روي‌ تخته‌ها را هم‌ با لايه‌ نازكي‌ از خاك‌ مي‌پوشاند و پرنده‌هاي‌ بيچاره‌ كه‌ در گرماي‌ تابستان‌ از زور بي‌آبي‌ كلافه‌ شده‌ بودند با عجله‌ به‌ سمت‌ آب‌ مي‌آمدند و هنگام‌ عبور از روي‌ تخته‌ پرنده‌ نگون‌بخت‌ در تله‌ مي‌ افتاد و در آنجا اسير مي‌شد تا بعدازظهر كه‌ نوروز برمي‌گشت‌ و تله‌ها را يكي‌يكي‌ برمي‌داشت‌ از داخل‌ هركدام‌ از آنها چهارپنج‌ تا پرنده‌ خوشگل‌ بي‌زبان‌ محبوس‌ برمي‌داشت‌ و در كيسه‌اش‌ مي‌انداخت‌. بعضي‌ها را هم‌ همانجا سرمي‌بريد و بعضي‌ ديگر را زنده‌ به‌ خانه‌ مي‌آورد و احيانا اگر بچه‌يي‌ را هم‌ سر راه‌ مي‌ديد يكي‌ از كبكها را به‌ او مي‌داد تا او بعد از كندن‌ بال‌ و پرش‌ چند روزي‌ آن‌ را در خانه‌اش‌ نگه‌ دارد.
تا وقتي‌ كه‌ پيرمرد زنده‌ بود هيچ‌ برداشت‌ ديگري‌ از كلمه‌ « نوروز » نمي‌شد كرد. او تجسم‌ عيني‌ كلمه‌ بود. مگر مي‌شد آدم‌ از همسايه‌ ديوار به‌ ديوارش‌ چشم‌پوشي‌ كند و به‌ دنبال‌ مفهوم‌ ديگري‌ براي‌ يك‌ كلمه‌ بگردد! در يك‌ صبح‌ برفي‌، ديگر صداي‌ سرفه‌هاي‌ تهوع‌آور پيرمرد نيامد. سرفه‌هايي‌ كه‌ از سينه‌يي‌ انباشته‌ از دود سيگار اشنو كه‌ در اين‌ ساليان‌ با دست‌ درست‌ مي‌كرد، بلند مي‌شد. يك‌ قوطي‌ فلزي‌ زيبا داشت‌ كه‌ توتونها را داخل‌ آن‌ مي‌ريخت‌ و وقتي‌ جعبه‌ را باز مي‌كرد بوي‌ توتون‌ همه‌ جا را پر مي‌كرد. او در موقع‌ بيكاري‌ و موقعي‌ كه‌ به‌ شكار نمي‌رفت‌ يا سيگار مي‌كشيد يا سيگار درست‌ مي‌كرد!
بعد از آن‌ صبح‌ برفي‌ بود كه‌ نه‌ بوي‌ آزاردهنده‌ نوروز به‌ مشام‌ رسيد و نه‌ فحش‌هاي‌ آبدارش‌ به‌ گوش‌ رسيد. نه‌ از كبكهاي‌ خرامان‌اش‌ كه‌ از سر پنجه‌ شاهين‌ قضا غافل‌ بودند خبري‌ شد و نه‌ از اسب‌ كهرش‌ كه‌ جان‌ مي‌ داد براي‌ سواري‌! نوروز را با هزار مصيبت‌ شستند و تابوتي‌ كه‌ هميشه‌ جلوي‌ مسجد به‌ امان‌ خدا رها شده‌ بود را آوردند و جنازه‌ را در پتويي‌ كهنه‌ پيچيدند و به‌ طرف‌ قبرستان‌ بردند. هنوز برفها كاملا آب‌ نشده‌ بود كه‌ گفتند: « نوروز مي‌آيد! » مگر ممكن‌ بود كسي‌ از قبرستان‌، از داخل‌ قبري‌ كه‌ رويش‌ آن‌ همه‌ خاك‌ ريخته‌اند و دوسه‌ تا تخته‌ سنگ‌ بزرگ‌ هم‌ براي‌ احتياط‌ رويش‌ گذاشته‌اند بتواند بلند شود و بيايد سر كار و زندگي‌اش!
كم‌كم‌ رنگ‌ سپيد كوهها به‌ خاكستري‌ و سبز مي‌زد و دختران‌ دم‌ بخت‌ دسته‌ دسته‌ به‌ گردش‌ مي‌رفتند و موقع‌ برگشت‌ هر يك‌ كيسه‌يي‌ از سبزيجات‌ صحرايي‌ را با خود داشتند. پسران‌ كوچك‌ هم‌ كه‌ ماهها بخاطر برف‌ از خانه‌ بيرون‌ رفته‌ بودند به‌ خودشان‌ جرات‌ مي‌دادند و سه‌ چهارنفره‌ جمع‌ مي‌شدند و چكمه‌ها را به‌ پا مي‌كردند تا صحرا را با تمام‌ گل‌ و لاي‌ و برف‌ و سبزه‌ بگردند. آفتاب‌ پشت‌ ا برها قايم‌ مي‌شد و سايه‌ بر تمامي‌ دشت‌ پهن‌ مي‌شد و دوباره‌ از آن‌ سوي‌ كوه‌ به‌ تناوب‌ سايه‌ جايش‌ را به‌ نور خوشرنگ‌ آفتاب‌ مي‌داد. اندك‌ برف‌ آب‌ نشده‌ كه‌ معمولاً در حفره‌هاي‌ كوه‌ باقي‌مانده‌ بود لايه‌يي‌ از خاك‌ رويش‌ را پوشانده‌ بود و بچه‌ها اول‌ با دست‌ لايه‌ خاك‌ را برمي‌داشتند و از زير آن‌ سرخوشانه‌ برف‌ مي‌خوردند و هركس‌ كه‌ زودتر از بقيه‌ گلهاي‌ ارغواني‌ رنگ‌ كه‌ تازه‌ از خاك‌ سر بيرون‌ كرده‌ بود را پيدا مي‌كرد كلي‌ كلاس‌ مي‌آمد. گلي‌ كه‌ اسمش‌ را خيلي‌ها نمي‌دانستند و زياد هم‌ مهم‌ نبود ولي‌ هر يك‌ تا مي‌توانستند از آن‌ جمع‌ مي‌كردند.
يك‌ روز مانده‌ به‌ تحويل‌ سال‌ سفركرده‌ها به‌ ديار پدري‌ باز مي‌گشتند و ماشين‌هاي‌ جورواجور و آدمهايي‌ با هيبتهاي‌ عجيب‌ و غريب‌ و لباسهايي‌ تر و تميز سرازير مي‌شدند و مادر كه‌ كيف‌ كوچك‌ زيپ‌دار سبز گل‌گلي‌اش‌ را از جيبش‌ در مي‌آورد و يك‌ اسكناس‌ پنج‌توماني‌ سبزرنگ‌ برمي‌داشت‌. اسكناس‌ كه‌ بخاطر مجاور شدن‌ با عطر مادر بوي‌ دل‌انگيزي‌ گرفته‌ بود و لباس‌هاي‌ نو و گندم‌ بوداده‌ و ترقه‌ و تعطيلي‌ و پريدن‌ از روي‌ آب‌ و آتش‌ به‌ راه‌ بود و پسركي‌ كه‌ پيراهن‌ و شوار نو به‌ تن‌ داشت‌ اما كفش‌ پلاستيكي‌ كهنه‌اش‌ « تابلو » بود و نام‌ آن‌ گل‌ را مادر گفت‌ كه‌ نوروز است !  گل‌ نوروز يا « نوروز گلي »! آيا آن‌ شكارچي‌ كبك‌ از داخل‌ قبر براي‌ بچه‌ها گل‌ فرستاده‌ بود! كسي‌ نفهميد!
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 3:46  توسط حمید رستمی  | 


اين همان مطلبی ست که به روزنامه جدید الولاده نگاه ورزشی داده بودم گزارش دوروزه تاسوعا و عاشورا با حسين رضازاده ،هر چند کمی ديرتر ولی بالاخره روزنامه درآمد و به خاطر اينکه فعلا فقط  در تهران  توزيع می شود آوردنش اينجا خالی از لطف نيست:                                          

آواز در باران 
          باران هنوز مي باريد. چندين روز بود كه مي باريد . انگار سقف آسمان ترك برداشته بود يا به قول آن مرثيه خوان ، طبيعت هم به حال خاندان رسول مي گريست كودكانه . گريه و گريه و گريه ، از هر سو كه چشم  مي گرداندي هاي هاي گريه بود كه به آسمان بر ميخواست و سياهپوشاني كه به ميعادگاه هر ساله طبق عادتي مألوف دعوت شده بودند تا دل درعزاي فرزند رسول غمگين كنند. گويي آستانة آخرالزمان بود كه خانواده ها زده بودن بيرون و هركس در هر سن و جنسي لباس عزا برتن ، چشمي تر در صورت ، غمي عظيم در دل اشعار منزوي را با صداي سليم مؤذن زاده در زير لب زمزمه مي كردند.
اردبيل سياه پوش
      شايد بشود به جرأت ادعا كرد كه يكي از عوامل اشتهار اردبيل عزاداريهاي منحصر به فرد اهالي در ماه محرم باشد . جايي كه اكثريت قريب به اتفاق شهروندان با لباس سياهرنگ متحدالشكل زنجير به دست و پاي برهنه خيابانهاي شهر را در مي نورديدند تا همگي در مكاني موعود گرد هم آيند و برسينه كوبند و زنجير زنند و ياد وخاطرة فرزندان شهيد پيامبر را گرامي بدارند و اشكي بريزند و اندوهي سبك كنند و بقول آن پيرزن كه مي گفت :   « اگر ذكر حسين  و يك چيكه اشك محرم نبود كه دل آدم مي پوكيد از درد!»
درست به خاطر همين منحصر به فرد بودنش است كه اردبيلي ها در هر جاي اين كشور كه باشند خوش دارند كه حداقل تاسوعا و عاشورا را در ديار مادري باشند و شمعي روشن كنند و خواسته هاي قلبي اشان را با كساني كه از ته دل باورشان دارند در ميان گذارند و گشوده شدن گرهي از زندگي را طالب باشند وشفاي عاجل بيماران را كه در گوشة مريضخانه خسته جان شده اند و چشم به اين مراسمات دوخته اند از صاحب عَلَم بخواهند.
 
 
دستة ورزشكاران عزادار
     ساعت هنوز سه ونيم نشده است كه ورزشكاران اردبيلي يكي يكي خود را به ميدان ورزش و جلوي ادارة كل تربيت بدني مي رسانند تا به رسم سال پيش دستة عزاداران ورزشكاران را در روز تاسوعا راه بيندازند و دركنار ساير قشرها و دسته هاي محلات عزاداري كنند. علم ها و كتل ها و طبل وشيپور و سنج آماده است . ميگويند    حسين رضازاده از بلغارستان برگشته تا تاسوعا و عاشورا را به عزاداري و دادن نذري بپردازد . البته سال پيش  علي دايي هم جزو سردسته هاي ورزشكاران عزادار بود كه امسال تا حالا حضورش قطعي نشده است . كم كم دسته از ميدان ورزش راه مي افتد . جمع كثيري از ورزشكاران حضور دارند و پيشاپيش آنها هركول با شالي سبزرنگ خودنمايي مي كند كه هر از چندگاهي علم بزرگي را – كه مزيّن به نام حضرت عباس ( ع) است -  بردوش   مي گيرد مسافتي مي آيد . زن پيري اسكناسهاي چروكيده اي را كه احتمالاً از ماهها پيش براي چنين روزي كنار گذاشته بود از بقچه بيرون مي كشد و با سنجاق مي بندد به علم و بوسه اي و عرض ارادتي و تركيدن بغض . دسته به چهار راه اصلي اردبيل نزديك ميشود و هر لحظه برازدحام جمعيت افزوده ميشود . گويي كه اسرافيل درصور خودش دميده است . پير و جوان ، زن و مرد و كوچك و بزرگ همه به خيابان ريخته اند هر چند كه نظم خاصي در عزاداريها ديده نميشود ولي هر محله بصورت خودجوش در دسته هاي كوچك و بزرگ با پرچمهاي سرخ و سبز و گروه موزيك و نوحه خوانهاي مجزا مشغول به عزاداري است .
ورزشكاران از چهار راه امام بسوي ميدان سرچشمه پيش مي روند و به دستة قبلي كه اسبي را به شكل ذوالجناح در آورده اند و گروهي را به نشانة قوم اشقياء قرمزپوش كرده اند وعده اي هم با پاي برهنه و سياهپوش ، روي پوشانده اند و تازيانه هايي بر دست طفلان كم سن و سالي را دوره كرده اند و به پيش مي رانند پيوند ميخورد . بيشتر مردان عزادار با پاي برهنه شلوارها را بالازده اند و بي افزار راه مي پيمايند. البته باران اين چند روزة اردبيل هم مزيد برعلت شده است تا وضعيت عزاداران متفاوت باشد و اين خود در طي چندين ده سال اخير امري ست بي سابقه . باران در بهمن ماه را كسي در ياد ندارد . ديگراز آن سرماي كور وكركننده كوهستان خبري نيست و هوايي تقريباً لطيف و باراني برشهر حمكم فرما شده است. كه البته باعث بوجود آمدن گل و لاي در سطح خيابانها و پياده روها شده و عبور و مرور را با كمي مشقت همراه كرده است .
جماعت با ديدن ورزشكاران به خصوص رضا زاده بيشتر به اين دسته مي پيوندند و دوربين هاي كوچك و بزرگ خانگي رو به سمت پهلوان نشانه مي روند . مسيرعزاداران از ميدان سرچشمه به سمت بازار و از آنجا عالي قاپو و بقعة شيخ صفي و از آنجا دوباره چهارراه امام است . حركت جماعت عزادار به كندي صورت مي گيرد . زنان و مردان هر كدام  كيسه يي پلاستيكي پر از شمع در دست كل مساجد شهر را دوره مي افتند و در سقاخانه هر مسجدي شمعي را روشن ميكنند و خواسته هايشان را مطرح مي كنند و از آنجايي كه اردبيلي ها خيلي به حضرت عباس ( ع) علاقمند هستند نام عباس تبديل به ترجيع بند تمام مرثيه خوانان و عزاداران شده است . بي خود نيست كه هرگاه رضا زاده وزنة سنگين را بالاي سر مي برد بي اختيار مي گويد « يا ابوالفضل» و اين ذكر آنچنان او را سرشار از نيرو مي كند كه هيچ وزنه اي را ياراي مقابله با او نيست .
مقابل بقعة شيخ صفي مسجد سليمان شاه ( سقاخانه) قراردارد كه در اطرافش جاي سوزن انداختن نيست . هر كس به كاري مشغول است . يكي زيارت نامه ميخواند . ديگري شمع روشن مي كند و آن ديگري بر سر و روي عزاداران گلاب مي پاشد. كاروان ورزشكاران هم جلوي مسجد توقفي كوتاه مي كنند و نوحه اي ميخوانند و سينه اي مي زنند.
عزاداريها تا پاسي از شب طول مي كشد و خانواده ها هنوز سر آن ندارند كه به خانه ها بروند و البته انگار در اين شب بخصوص سر آن ندارد  كه برآيد آفتابي . رهگذران خسته از يك روز كامل عزاداري هنوز نميتوانند از لحظات شورانگيز و از خود بيخود كنندة اين روزها دل بكنند اما از آنجا كه فردا هم روز خداست و مهمتر از آن عاشوراي حسين است استراحتي كوتاه باعث ميشود كه انرژي دوچنداني براي عزاداري فراهم شود.
 
 
 
عاشورا در كوهستان
عاشورا در اين گوشة كوهستان براي خود آداب و رسوم خاص دارد . يكي از آنها برپاشدن ايستگاههاي صلواتي است كه چاي و شربت به عزاداران تعارف مي كنند . در برخي خانه ها صبحانه را با نان و حلوا از مردم پذيرايي  مي كنند و هر سواره اي در خيابان و پياده رو ، پياده اي را ديد در مقابلش ترمز مي كند تا حداقل تا جايي او را برساند . صبح اول وقت در بسياري از محلات تعزيه اجرا ميشود و خانواده ها خيلي دوست دارند كه در آن حاضر بشوند.
باپرس و جويي كه از برو بچه هاي تربيت بدني كرديم به اين نتيجه رسيديم كه « حسين رضا زاده » به همراه خانواده اش عاشورا را در روستاي « حيدرآباد» كه روستاي آباء و اجدادي پهلوان محسوب ميشود خواهد بود و مراسم تعزيه و پخش نذري خواهد داشت.
ريشة پهلوان
روستاي حيدر آباد در دامنة سبلان و در چهل كيلومتري اردبيل قراردارد و مسير آن از جادة مغان است . به عبارت بهتر پليس راه مغان – اردبيل را كه رد مي كني مي رسي به سه راه گرمي كه سه چهار دقيقه هم اگر به سمت مشگين شهر پيش بروي به يك سه راهي مي رسي كه بقيه راه خاكي است . « حيدرآباد» تقريباً در مجاورت جاده است و از قيافة آن مشخص است كه احتمالاً در بهار جاي سر سبزي بايد باشد . يك روستا با مساحت كم و جمعيت پائين . قبول كنيد كه تصور اينكه از اين روستا خانواده اي معرفي شده است كه فرزندش قويترين مردجهان است كار سختي است . در نگاه اول روستا خالي از سكنه است اما كمي كه پيش مي روي مشخص ميشود كه مراسم تعزيه و شبيه خواني در ميدان جلوي مسجد روستا برپاست كه سرشناس ترين تماشاگرش بي شك كسي ست كه مردم آنجا عادت ندارند به او آقاي رضازاده يا اسامي از اين دست اطلاق كنند . آنها فقط يك حاج حسين مي شناسند كه پسر حاج مجتبي است . پسري از طايفة « ايمانلو » كه حالا شهرتش حداقل در ايران سر به آسمان مي سايد. 
تقريباً كمي دير رسيديم و مراسم شبيه خواني تقريباً در نيمة پاياني است . شبيه خواني در اينجا به اين ترتيب است كه قوم اشقياء با لباس هاي قرمز مشخص ميشوند . خانوادة امام با لباسهايي به رنگ سبز و مشكي و از روي متني كه در اصطلاح محلي به آن « مكالمه » مي گويند اشعاري با وزن مخصوص مي خوانند . در قسمتهاي اول معمولاً قوم اشقياء به نمايش قدرت مي پردازد و سردسته اشان رجز مي خواند و اصطلاحاً « هل من مبارز»  مي طلبد و ياران امام يك به يك به ميدان جنگ مي روند و شهيد ميشوند تا نوبت به امام مي رسد.
تمام شبيه خوانان از بين اهالي روستا انتخاب ميشوند و گروهي با طبل و سنج آنها را در صحنه هاي جنگ همراهي مي كنند و در اواسط كار هم يك نوحه خوان به ذكر مصيبت مي پردازد . پهلوان در صدر مجلس همراه با پدر و برادرش نشسته است و شالي سبز رنگ را بردوش افكنده است و با تمام وجود محو مراسم است . اهالي روستا با نجابت خاص ما را در بهترين جا پذيرايي مي كنند . بخاطر بارندگي چند روز اخير زمين هاي خاكي روستا اكثراً گلي است و براي اينكه حركت شبيه خوانان راحت ترباشد مقدار زيادي كاه روي زمين ريخته اند . لشگريان يزيد يا مخالف خوانها يك به يك ياران امام را به شهادت مي رسانند تا نوبت به علي اصغر كوچك مي رسد . جماعت از ته دل شيون مي كنند بيا و ببين . همه خود را در ميدان جنگ مي بينند و با همذات پنداري خاص خود ضجه مي زنند جگر سوز! مراسم كه تمام ميشود دستة زنجيرزنان به وسط معركه مي آيند  و در شهادت امام سوم شيعيان يك  زنجير زني اساسي راه مي اندازند و انگار چون براي يكسال حداقل با اين زنجيرها و پيراهن سياه خداحافظي خواهندكرد آنقدر جانانه مي زنند كه در بسياري اوقات زنجيرها پاره ميشود . صداي تماس آهن با گوشت به وضوح به گوش مي رسد و هر ضربه اش دل آدم را مي لرزاند.
مراسم زنجير زني كه تمام ميشود يكي از بزرگان روستا پشت ميكروفن مي رود و از تمام عزاداران و ميهمانان و اهالي روستا تقاضا مي كند كه ناهار مهمان حاج مجتبي رضازاده هستند و هر كس هم مهمان داشته باشد مهمانش را هم بياورد . گويي اين نذر هر سالة خانوادة پهلوان است . خود حاج حسين پيش قدم ميشود و همه را به ناهار دعوت مي كند . در بين راه او زمين ها و خانه هاي عموها و پدر بزرگش را به ما نشان مي دهد . جوري صميمانه حرف مي زند كه آدم يك لحظه فراموش مي كند كه آيا اين همان هركول است كه جهان به نامش تعظيم مي كند.
يك خانة سنتي و قديمي ميزبان ما و خيل عظيم ميهمانان است . دستة زنجيرزني هم براي مراسم ناهار دعوت  شده اند و آنها دسته جمعي و منظم مي آيند و در حياط خانه يك مراسم كوتاه هم اجرا مي كنند . كم كم براي ناهار آماده ميشويم . كلمة حاج حسين از زبان پيرمردهاي روستا نمي افتد اين قدر نزديكي با قهرمان جهان كم افتخاري نيست و آنها حق دارند كه به فرزند شايستة دامنة سبلان اين چنين ببالند.
چند لحظة كوتاه كه با رضا زاده هم صحبت ميشويم مي گويد كه اصلاً نمي تواند روزهاي تاسوعا و عاشورا را در جاي ديگري سر كند . هر جور شده بايد خودش را به روستا برساند و در مراسم عزاداري شركت نموده  و نذري بين مردمش تقسيم كند . او اين بار هم از بلغارستان تا حيدرآباد اردبيل را پيموده است تا دعاي خير مردماني صاف و ساده و نجيب را پشت سرخود داشته باشد . آنهايي كه از عمق وجود خويش دست به دعا برداشته بودند و قهرماني هاي تمام نشدني حاج حسين اشان را از خداوند مي طلبيدند . همان حاج حسيني كه بعد از چند سال قهرمان جهان شدن هنوز هم فراموش نكرده است كه ريشه اش كجاست : روستايي كوچك به اسم حيدرآباد در منتهي اليه  شمالغرب ايران زمين!


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 3:46  توسط حمید رستمی  | 

تعطیلی برنامه شبهای برره برای چندمین بار آستانه تحمل سیماچی ها را نشان داد. این برنامه که بر خلاف میل سیاسیون راستگرا بر اریکه شهرت دست یازیده بود در اوج محبوبیت نصف کارخ رها شد تا باز هم شاهد بی اعتنائی به سلیقه مخاطبین سیما باشیم در حالیکه یک استراحت دو هفته ای برای کادر سازنده و نویسنده و اضافه شدن یکی دو نفر به انها موجب می شد تا چندین هفته شبهایی با انبساط خاطر داشته باشیم.

شبهای برره درست موقعی بر روی آنتن رفت که سریالهای طنز سیما در دایره بسته ای گیر کرده بود که سطح فکر سازندگان آن از یک آپارتمان و چهار تا آدم اشکول که توی سر و کله هم می زدند فراتر نمی رفت .مهران مدیری با شناختی که از سلیقه عامه داشت بهترین برنامه کارنامه را ارائه کرد تا تحسین بزرگ و کوچک را به دنبال داشته باشد . این برنامه طنز در حالیکه در ظاهر حکایت سطحی نگری ها و روابط بی سرو ته نا کجا آبادی به اسم برره را نقل می کرد در زوایای پنهانش نشان دهنده داستان صد سال اخیر ایران خودمان بود که از هر نمدی به دنبال کلاهی برای خویشیم.

مهران مدیری باز هم ثابت کرد که تافته جدا بافتهای نسبت به همکارانش است . او کارش را به خوبی لد است و از بی استعداد ترین همکارانش هم به خوبی کار می کشد . به عنوان مثال کسی مثل ساعد هدایتی تحت نظر او از کارمندی بی استعداد تبدیل به بازیگری جذاب می شود.

بعد از کمتر از یک ماه که از پخش آخرین قسمت شبهای برره می گذرد تکیه کلامهای آن به سرعت از جامعه رخت بر بسته،دیگر کسی نمی گوید ویگولنزج،دیگر کسی پول زور نمی خواد ،دیگر کسی دائم گلویش را صاف نمی کند و اصولا" یادشان رفته کسی به اسم کیانوش استقرارزاده وجود داشته که بدهکار عالم و آدم بود . این هم جواب اساتیدی که نسبت به تخرب زبان شیرین فارسی سینه پهلو می کردند و می خواستند به این جرم مدیری و پیمان قاسم خانی را به پای چوبه دار ببرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 3:45  توسط حمید رستمی  | 

 

 

 

خا لد مشعل رئيس دفتر سياسي گروه حماس طي هفته گذشته از سه كشور تركيه ،ايران و روسيه ديدار كرد و با مردان مختلف سياسي اين كشورها به تبادل نظر پرداخت و در آخر سر كمك 75 ميليون دلاري ايران به گروه حماس را دريافت كرد .


اين بازديد از آن جايي حائز اهميت بود كه كمي پيشتر حماس در انتخابات فلسطين پيروز شده بود و مي خواست طي يك پوست اندازي از ساز و كار دموكراتيك براي ادامه حيات سياسي گروه متبوعش انتخاب كرده بود.


گروه حماس نزديكترين گروه نظامي درسرزمين هاي اشغالي به جمهوري اسلامي ست و مواجهه آنها با ايران و حاكميت آن حداقل براي ما ايرانيها حائز اهميت است .


خالد مشعل ابتدا در تركيه رسما" اعلام كرد كه الگوي توسعه و دموكراسي براي دولت آينده فلسطين ،تركيه است و اين گفته احتمالا" تير خلاصيست بر تمامي رشته هاي مردان جمهوري اسلامي كه مي خواستند شعبه ديگري از خود را در آن ملك  پايه ريزي كنند. اين البته بار اول نيست كه كمكهاي ايران نتيجه عكس مي دهد و به گاه ميوه چيني شرايط تازه يي را تجربه مي كنيم . شواهد بسيار است از جمله بوسني و هرزگوين كه به محض پايان جنگ ما را نشناختند.


اما اظهارات مشعل به همين جا ختم نشد و او در جلسه پرسش و پاسخ در بين دانشجويان تهران در پاسخ به سوال يك دانشجو مبني بر واكنش حماس به حمله احتمالي اسرائيل به ايران خونسردانه اعلام كرد كه تنها كاري كه از دستشان بر  مي آيد اين است كه دعا بكنند.دانشجوي مزبور كه جواب مورد علاقه اش را نگرفته بود آتشي مزاج تر گفت كه در صورت حمله اسرائيل آنجا را با خاك يكسان مي كنيم . خالد مشعل اين بار با كنايه و تمسخر گفت كه فقط مواظب باشيد بر سر ما فرو نريزند.


سوگمندانه بايد اعلام كنيم كه اين نتيجه سالها داغتر از آش بودن ما بوده است كه حالا به اين راحتي از دور خارج مي شويم . يقينا" مواضع خالد مشعل براي مردم فلسطين عاقلانه و به درد بخور است اما غلط بودن محاسبات مردان سياست ايران را نشان مي دهد فقط همين!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 3:44  توسط حمید رستمی  | 

مي گويند حرمت امامزاده به متوليش است. در حاليكه همين هفته پيش در شهر مقدس قم يك گروه شيعي توسط گروه ديگر شيعي به خاك و خون كشيده شد وچندين نفر كشته و زخمي شدند و بسياري هم دربند ،چگونه انتظار داريم كه وحدت بين سني و شيعه برقرار شود .


اگر كمي وسيعتر به قضيه نگاه كنيم سني و شيعه در سه اصل دين مشترك هستند و گذشته آن زماني كه علماي دربار عثمانيان و صفويان فتواي قتل گروه مقابل را مي دادندو ثواب حاصل از اين كشتار را به تعداد دانه هاي كنجد چسبيده به دستان روغني رهبر مذهبي شان مي يافتند.


حالا در قرن 21 اختلافات كهنه به سركردگي تعداد اندكي افراطي تازه مي شوند و برادر كشي باب مي شود .خودمانيم در حالي كه خودمان با دستان خودمان اين همه در بدنام كردن خود مي كوشيم چطور انتظار داريم كه اروپائيان به مقدسات ما احترام بگذارند و كاريكاتور پيامبر را نكشند.


توپ را به ميدان اشغالگران نيندازيم اندكي تامل در كار خود كنيم از متهم كردن به سبك دائي جان ناپلئون بپرهيزيم.تا وقتي كه به تعداد مسلمانان جهان برداشت از دين موجود است بايد كه كمي با تساهل و تسامح همديگر را تحمل كنيم والا تفنگهاي درگيري هميشه پر از باروت است.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 3:41  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar