تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

شب كه مي شود ،خيالت چون بختكي فرود مي آيد و يقه حافظه ام را مي گيرد. كشان كشان مي برد از باغها و يادها و خاطره ها مي گذراند . از كوچه ها و بامها و پنجره ها مي گذرد . از راهها و بي راهه ها و نامردميها مي گذرد .از قول ها و قرارها و فصل غزل مي گذرد . شيطانكي ميشود دلم. هواي كودكي باز رفته به سرش مي زند.دراز مي شود شب يلداي بي تو بودن.در سكوت ماه و ستاره و ابر فقط صداي وهم آلود خيال توست كه چون مه مي آيد و مي رود . بي هيچ يادگاري . آدمي انگار در تولدي از تولدهاي چندباره اش يك نفر را ديده كه دلش براي خاطرش گنجشك مي شده . لاي برف گير مي كرده . جست و خيز و تقلا و جيك جيك كودكانه سرد برف آلود و شبي كه تمامي ندارد. مي آيد و مي آيد و مي آيد.


تو در پهناي اين شب دراز سر بر بالش ناز كدامين نازنين گذاشتي ؟كدامين هواي عاشقي را تجربه كردي؟ماه و مهتاب و شبتاب در آن فضاي دود آلود چه نغمه غم انگيزي برايت مي سرايد؟نمي گويي كه !نمي گويي كه بهار و زمستان دور از كوهستان چقدر بي نشاط است. بي ترانه است . شوق پروانه شدن را  در آدمي مي ميراند !


ديشب ماه را ديدم . كامل بود . سفيد سفيد چون روي سفيد برف . درچشم تو افتاده بود . لغزيد و افتاد در حوض كوچك خالي خانه امان . دريا شد . طوفان شد. من غرق شدم در آن سياهي و تو گم شدي در خيالات محو و غبار گرفته ام. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 20:33  توسط حمید رستمی  | 

محرم امسال هم گذشت مث هميشه دختران آفتاب نديده فقط اين چند روز را فرصت داشتند تا به مدد شمع و اين حرفها يك گشت اساسي در شهر بزنند نكته مهم در شهر اردبيل اين است كه اكثر قريب به اتفاق مردان چه معتقدو چه بي اعتقاد يك پارچه سياه مي پوشند و به قول آن دوست مان كه در دسته بي اعتقاديها بود و مي گفت با اين كار پاچه خاري مي كنيم. روز عاشورا در روستاي حيدر آباد اردبيل بودم.اين روستاي حيدر آباد روستاي آبا و اجدادي حسين رضازاده است . حسين چند روز پيش در بلغارستان بود كه به حاطر عاشورا و اينكه نذري داشته خودش را به حيدر آباد رسانده بود و من هم از طرف استاد ابراهيم افشار مامور شده بودم يك گزارش حسابي از اين مراسم بنويسم. از هفته آينده قرار است روزنامه نگاه ورزشي به سردبيري ابراهيم افشار منتشر شود و ما هم كه سر جهازي هستيم احساس مي كنم روزنامه خوبي باشد اگر به دستتون رسيد به خاطر ماهم كه شده بخوانيد راه دوري نمي رود. قبلا" با حسين دو تا مصاحبه مفصل براي اعتماد كرده بودم و چندان از اخلاقش خوشم نيامده بود اما اين بار او را بالغتر ديدم شايد هم جون مهمانش بودم اين جوري بود شايد!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 20:43  توسط حمید رستمی  | 

بهترين حكمرانان آناني هستند كه زمينه يك زندگي راحت را براي شهروندانشان فراهم آورند تا آنها فارغ از دغدغه هاي غير واجب به كار و زندگي اشان برسند و براي آينده خود و خانواده خود برنامه ريزي كنند.


بعد از مدتها كش و قوس شوراي حكام پرونده ايران و مطالعات هسته اي و فناوري مربوط به آن را به شوراي امنيت گزارش داد تا عرصه تازه يي در مناسبات بين المللي گشوده شود كه نتيجه ان در هر صورت به زيان عوام خواهد بود .همان عوامي كه براي پائين آمدن چند درصد سود بانكي جشن ملي راه مي اندازند.


اينكه استفاده از انرژي هسته اي حق ماست يا نه يك بحث است و اينكه براي دست يافتن به يك امتياز بايد از چه امتيازهاي بديهي ديگر صرف نظر كنيم يك چيز ديگر.


ما در ماههاي گذشته ثروت ملي هنگفتي را به پاي روسها و چيني ها ريختيم تا به نفع ما راي بدهند غافل از اينكه آنها به خاطر ما با كل دنيا در نمي افتند.


راي گيري اخير دوباره و چند باره نشان داد كه فقط كوبا و ونزوئلا و سوريه حاضرند پشتيبان ايران هستند كشورهايي كه خود در عرصه بين المللي با مشكلات ريز و درشتي دست به گريبان هستند.


تا حالا كه سناريوي عراق سكانس به سكانس در مورد ايران اجرا مي شود با اين تفاوت كه اينجا آمريكا يك اجماع جهاني را پشت سر خود دارد . خدا آخر و عاقبتمان را به خير كند!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 20:45  توسط حمید رستمی  | 

پسرك‌ ديگر كاملا برف‌ شده‌ بود. آدم‌ برفي‌ شده‌ بود. قنديل‌ بسته‌ بود از بس‌ كه‌ در سرماي‌ كوروكر كننده‌ اسفند كوهستان‌ منتظر ايستاده‌ بود. ديگر كم‌كم‌ داشت‌ برف‌ زير پايش‌ سبز مي‌شد. دلش‌ هنوز راضي‌ نمي‌شد.بالاخره‌ مي‌آمد هركجا كه‌ بود مي‌آمد، هرچند دير ولي‌ مي‌ آمد.از انتهاي‌ آن‌ كوچه‌ بي‌نام‌ و نشان‌ كه‌ هنوز اسمش‌ را نمي‌دانست‌ ولي‌ بويش، فضايش‌ ،ديوارهايش، چاله‌ چوله‌هايش‌ برايش‌ دوست‌داشتني‌ و عاشقانه‌ بود، مي‌آمد. آدم‌ برفي‌ كوچك‌ ما ساعت‌ نداشت‌ كه‌ بداند درست‌ ساعت‌ها و دقيقه‌ها و ثانيه‌هاي‌ زجر آور است‌ كه‌ پرسه‌ مي‌زند تا چشمانش‌ به‌ آهويي‌ بيفتد رميده‌ از دست‌ صياد زندگاني‌ كه‌ هيچ‌وقت‌ خدا ندانست‌ و نفهميد كه‌ يك‌ نفر بخاطرش‌ مي‌ميرد. برف‌ مي‌شود. برفي‌ مي‌شود. يخ‌ مي‌بندد بخاطرش‌.
 پسرك‌ حتي‌ نفهميد كه‌ امتحانش‌ را چگونه‌ نوشت‌. رياضي‌ بود يا فيزيك‌؟ حتي‌ يادش‌ نيامد كه‌ آيا اسمش‌ را نوشت‌ بر بالاي‌ ورقه‌ سفيدتر از برفش‌ يا نه‌؟تمام‌ كارهايش‌ بدون‌ آن‌ حس‌ غريب‌ سخت‌ دلتنگ‌ كننده‌ مي‌شد برايش‌. مي‌خواست‌ همه‌چيز زود تمام‌ شود و برود پي‌ كارش‌ تا چيزهاي‌ زيادي‌ خيلي‌ زود آغاز شود و او در باريك‌ كوچه‌يي‌ به‌ انتظار بايستد تا تمام‌ برف‌هاي‌ عالم‌ به‌ سر و رويش‌ بريزد. مگر در زمين‌ خدا برف‌ كم‌ بود كه‌ باز از آسمان‌ اين‌ همه‌ برف‌ مي‌ريخت‌ بر سر و كول‌ اين‌ كوچك‌ مرد!
 نمي‌دانست‌ از كي، ولي‌ ماهها بود به‌ گمانم‌ كه‌ اين‌ حس‌ غريب‌ را داشت‌ با خودش‌ حمل‌ مي‌ كرد. با خودش‌ مي‌خواباند. با خودش‌ به‌ گردش‌ مي‌برد،زود دلواپس‌ مي‌شد. باز هر شب‌ با خودش‌ مي‌ خواباند يا نمي‌خوابيد، پهلو به‌ پهلو مي‌شد تا خود صبح‌. نقشه‌ مي‌كشيد،هزار و يك‌ بار نقشه‌ مي‌كشيد. حرف‌ مي‌زد با او. از راز دلش‌ مي‌ گفت‌.از سال‌هاي‌ غريبي‌ كه‌ چه‌ كند گذشت‌.از سال‌هاي‌ بي‌هم‌ بودن‌. از زمستان‌هاي‌ سخت‌ و سرد وطولاني‌ كوهستان‌ ونزديكي‌هاي‌ صبح‌ بالاخره‌ چشمانش‌ ميهمان‌ خواب‌ مي‌شد. آن‌ هم‌ براي‌ ساعتي‌. در آن‌ ساعت‌ چه‌ها كه‌ نمي‌ ديد. مي‌ خواست‌ اين‌ خواب‌ها را زندگي‌ كند بي‌كم‌وكاست‌. مي‌خواست‌ لااقل‌ يك‌ روز بنشيند روبرويش‌ و خواب‌هايش‌ را براي‌ يك‌ نفر ،فقط‌ براي‌ يك‌ نفر در دنيا تعريف‌ كند. نه‌ يك‌ بار و نه‌ صد بار حداقل‌ يك‌ دل‌ سير. همان‌ خواب‌هايي‌ كه‌ از فرط‌ تكرار تقريبا اتفاقاتي‌ ساده‌ بودند در عمر يكنواخت‌ و بي‌فراز ونشيبش‌. تمام‌ بهانه‌هاي‌ زندگي‌ را فقط‌ بخاطر يك‌ نفر مي‌گرفت‌. تمام‌ نفس‌ هاي‌ عالم‌ را براي‌ خاطر او مي‌كشيد.
 درست‌ نمي‌دانست‌ از كي، ولي‌ ماه‌ ها بود اين‌ حس‌ غريب‌ را داشت‌. از چند صدمتري‌ كه‌ مي‌ ديدش‌ انگار مي‌خواست‌ قلبش‌ از كار بيفتد يا شايد هم‌ مي‌خواست‌ پرواز كند اين‌ قلب‌ كوچك‌ گوشتي، كسي‌ چه‌ مي‌ دانست‌.
 سركش‌ بود، درست‌ مثل‌ تمام‌ آنهايي‌ كه‌ تعداد زيادي‌ آدم‌ بخاطرشان‌ مي‌مردند. نزديكتر كه‌ مي‌شد قلبش‌ مي‌خواست‌ قلمبه‌ شود و از دهانش‌ بيفتد بيرون‌. كودك‌ روزهاي‌ برفي‌ ما هيچ‌ وقت‌ فكر چنين‌ روزي‌ را نمي‌ كرد، روزي‌ كه‌ يخديس‌ شود. برف‌ شود. كولاك‌ شود در دلش‌. او رفته‌ بود. به‌ همين‌ سادگي‌. بي‌هيچ‌ بدرودي‌. بي‌هيچ‌ خداحافظي‌ و پيش‌ زمينه‌يي‌ حتي‌. فقط‌ كلاغان‌ دربدر شده‌ خبرش‌ را آوردند كه‌ رفته‌ است، همين‌. كسي‌كه‌ آمدنش‌ بدون‌ هيچ‌ سلامي‌ بود رفتنش‌ بايد آنگونه‌ مي‌شد كه‌... ولي‌ پسرك‌ اين‌ را نفهميد. او همچنان‌ منتظر بود. منتظر. قصه‌ آرزوهاي‌ پسرك‌ به‌ انتها رسيده‌ بود، خودش‌ باورنداشت‌. كلا" قصه‌اش‌ سر آمده‌ بود. انگار او كه‌ نه‌ آمدنش‌ را فهميده‌ بود نه‌ رفتنش‌ را، قطعا چندين‌ سال‌ وقت‌ داشت‌ تا در خود بشكند و به‌ آن‌ روز برفي‌ فكر كند كه‌ چگونه‌ پرنده‌ كوچك‌ آرزويش‌ در لابه‌لاي‌ برف‌ها گير كرد. زمينگير شد. بال‌ وپر زد و نيامد. به‌ آن‌ سال‌هاي‌ برفي‌ و باراني‌ فكر كند كه‌ تا زانو درگل‌ فرو مي‌رفت‌ و سايه‌اش‌ را تعقيب‌ مي‌كرد اما هيچ‌گاه‌ آن‌ اندازه‌ شهامت‌ يا چه‌ مي‌دانم‌ جرات‌ نداشت‌ كه‌ بگويد يك‌ نفر بخاطرش‌ خيلي‌ مي‌ميرد.
 برف‌ هنوز مي‌باريد. انگار سقف‌ آسمان‌ شكافته‌ شده‌ بود. پسرك‌ هنوز منتظر بود. اميد داشت‌. ولي‌ كم‌كم‌ بارش‌ برف‌ را ديگر نديد، پرندگان‌ كوچك‌ بي‌مسكن‌ را كه‌ زمين‌ و زمان‌ را بخاطر دانه‌يي‌ گندم‌ و تكه‌يي‌ نان‌خشك‌ روي‌ سر مي‌گذاشتند نديد، پسر بچه‌هايي‌ را كه‌ فارغ‌ از درد دنيا با شادي‌ كودكانه‌يي‌ گلوله‌برف‌بازي‌ مي‌كردند،را نديد. دختر وپسر جواني‌ را كه‌ دست‌ در دست‌ هم‌ در حالي‌ كه‌ سر مي‌خوردند و حرف‌ مي‌زدند و مي‌گذشتند را نديد. مادري‌ از كه‌ از صبح‌ تا حالا در صف‌ نان‌ بربري‌ بود وا ينك پيروزمندانه‌ راهي‌ خانه‌اش‌ شده‌ بود را نديد. راننده‌يي‌ كه‌ ماشينش‌ در برف‌ گير كرده‌ بود و هي‌ جلو و عقب‌ مي‌رفت‌ را نديد. آواز كلاغان‌ دربدر را در بالاي‌ درخت‌ تنومند و لخت‌ بيد كهنسال‌ كنار خيابان‌ نديد. چشمان‌ منتظر مادري‌ را كه‌ در آن‌ سياه‌ زمستاني‌ به‌ دنبال‌ تك‌ پسرش‌ مي‌گشت‌ را نديد. دختري‌ كه‌ شاد و خرامان‌ سوار ماشين‌ شيكي‌ شد و دنبال‌ سرنوشتش‌ رفت‌ را نديد. ولي‌ حداقل‌ چندين‌ سال‌ فرصت‌ داشت‌ تا با خودش‌ بگويد: "اولين‌ بهار آمد، درناها آمدند،تنها تو نيامدي، كجا مانده‌يي‌؟!".
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 20:48  توسط حمید رستمی  | 

جشنواره در هر حالتش پر از لحظات تلخ و شیرینی ست که با گذر زمان اندک تلخی اش هم جای خود را به حسی زیبا می دهد که آدم حسرتش را می خورد . این روزها بد جوری بازار جشنواره داغ است و تهران میزبان گروههای تئاتری کشور است و در کنار آن جشنواره فیلم فجر هم حای خود دارد . سالهاست که یاد گرفته ایم دور از مرکز دلمان را خوش کنیم به ویژه نامه مجله فیلم و جشنواره فجر را در آن خلاصه کنیم اما امسال درس و مشق بد جوری کرختمان کرده است که حتی به آن مجله فیلم هم نتوانسته ایم برسیم.

روزهای پیش به همت حوزه هنری و شخص شخیص توحید معصومی و البته محمد نباتی جشنواره تئاتر ماه برگزار شد. حالا چه حوری جشنواره طنز حوزه که سابقه دو ساله داشت تبدیل به ماه شد در صلاحیت ما نمی باشد ولی در هر صورت برگزار شد تا بهانه ای برای دور هم جمع شدن و چند کار خوب دیدن داشته باشیم.

البته جشنواره برای من چند روز زودتر آغاز شده بود و قرار بود یک ویژه نامه هم برا ی جشنواره کار کنیم .حالا چه جوری شد که چند روز مانده به امتحان این پیشنهاد را قبول کردم برای خودم قانع کننده بود اول اینکه توحید و محمد این پیشنهاد را داده بودندو تصدیق می فر مائید که وقتی دوستان آدم یک چیز را صلاح می دانند دیگر نمی شود در کا رشان نه آورد . دلیل دوم این بود که فقط پنج تا مصا حبه از ۵ پیشکسوت تشکیل دهنده محتوای آن بودند و من بک خوره ای نسبت به مصاحبه دارم که حالاحالاها فکر نکنم علاج بشود به سرعت کار را با رضا علی نژاد شروع کردیم و ۲۴ ساعت بعد چهار تا از مصاحبه ها آماده بود سه تا را تلفنی و یکی را حضوری انجام دادم. اتابک نادری در تهران بود و بشدت سرش شلوغ جشنواره تئاتر فجر بود عظیم اسدی در قم بود و نادر مهدیلو هم در منزلش . ناصر رهنما آذر هم کارمند دانشگاه آزاد که یک ساعتی میهمانش بودیم. خیلی کار به دلم چسبید یک کار دو روزه و که با رضا تا نصف شب کار می کردیم . خیلی سعی کردیم که مصاحبه ها از قالب کلیشه خارج شود و تبدیل به حافظه مکتوب تئاتر اردبیل از منظر این چهار تن باشد نفر پنجم هم شیدا سیمزاری مرحوم بود که متاسفانه نتوانستیم زیادی برایش مایه بگذاریم.

این مصاحبه ها همراه با پیشنهاد دوست واستاد عزیزم سیروس ابراهیم زاده جرقه ای شد تا مصاحبه ها  را ادامه بدهم تا شاید بعد از مدتی یک تاریخ نگاری مفصل در زمینه تئاتر اردبیل داشته باشیم خدا را چه دیدید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 20:53  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar