پسرك ديگر كاملا برف شده بود. آدم برفي شده بود. قنديل بسته بود از بس كه در سرماي كوروكر كننده اسفند كوهستان منتظر ايستاده بود. ديگر كمكم داشت برف زير پايش سبز ميشد. دلش هنوز راضي نميشد.بالاخره ميآمد هركجا كه بود ميآمد، هرچند دير ولي مي آمد.از انتهاي آن كوچه بينام و نشان كه هنوز اسمش را نميدانست ولي بويش، فضايش ،ديوارهايش، چاله چولههايش برايش دوستداشتني و عاشقانه بود، ميآمد. آدم برفي كوچك ما ساعت نداشت كه بداند درست ساعتها و دقيقهها و ثانيههاي زجر آور است كه پرسه ميزند تا چشمانش به آهويي بيفتد رميده از دست صياد زندگاني كه هيچوقت خدا ندانست و نفهميد كه يك نفر بخاطرش ميميرد. برف ميشود. برفي ميشود. يخ ميبندد بخاطرش.
پسرك حتي نفهميد كه امتحانش را چگونه نوشت. رياضي بود يا فيزيك؟ حتي يادش نيامد كه آيا اسمش را نوشت بر بالاي ورقه سفيدتر از برفش يا نه؟تمام كارهايش بدون آن حس غريب سخت دلتنگ كننده ميشد برايش. ميخواست همهچيز زود تمام شود و برود پي كارش تا چيزهاي زيادي خيلي زود آغاز شود و او در باريك كوچهيي به انتظار بايستد تا تمام برفهاي عالم به سر و رويش بريزد. مگر در زمين خدا برف كم بود كه باز از آسمان اين همه برف ميريخت بر سر و كول اين كوچك مرد!
نميدانست از كي، ولي ماهها بود به گمانم كه اين حس غريب را داشت با خودش حمل مي كرد. با خودش ميخواباند. با خودش به گردش ميبرد،زود دلواپس ميشد. باز هر شب با خودش مي خواباند يا نميخوابيد، پهلو به پهلو ميشد تا خود صبح. نقشه ميكشيد،هزار و يك بار نقشه ميكشيد. حرف ميزد با او. از راز دلش مي گفت.از سالهاي غريبي كه چه كند گذشت.از سالهاي بيهم بودن. از زمستانهاي سخت و سرد وطولاني كوهستان ونزديكيهاي صبح بالاخره چشمانش ميهمان خواب ميشد. آن هم براي ساعتي. در آن ساعت چهها كه نمي ديد. مي خواست اين خوابها را زندگي كند بيكموكاست. ميخواست لااقل يك روز بنشيند روبرويش و خوابهايش را براي يك نفر ،فقط براي يك نفر در دنيا تعريف كند. نه يك بار و نه صد بار حداقل يك دل سير. همان خوابهايي كه از فرط تكرار تقريبا اتفاقاتي ساده بودند در عمر يكنواخت و بيفراز ونشيبش. تمام بهانههاي زندگي را فقط بخاطر يك نفر ميگرفت. تمام نفس هاي عالم را براي خاطر او ميكشيد.
درست نميدانست از كي، ولي ماه ها بود اين حس غريب را داشت. از چند صدمتري كه مي ديدش انگار ميخواست قلبش از كار بيفتد يا شايد هم ميخواست پرواز كند اين قلب كوچك گوشتي، كسي چه مي دانست.
سركش بود، درست مثل تمام آنهايي كه تعداد زيادي آدم بخاطرشان ميمردند. نزديكتر كه ميشد قلبش ميخواست قلمبه شود و از دهانش بيفتد بيرون. كودك روزهاي برفي ما هيچ وقت فكر چنين روزي را نمي كرد، روزي كه يخديس شود. برف شود. كولاك شود در دلش. او رفته بود. به همين سادگي. بيهيچ بدرودي. بيهيچ خداحافظي و پيش زمينهيي حتي. فقط كلاغان دربدر شده خبرش را آوردند كه رفته است، همين. كسيكه آمدنش بدون هيچ سلامي بود رفتنش بايد آنگونه ميشد كه... ولي پسرك اين را نفهميد. او همچنان منتظر بود. منتظر. قصه آرزوهاي پسرك به انتها رسيده بود، خودش باورنداشت. كلا" قصهاش سر آمده بود. انگار او كه نه آمدنش را فهميده بود نه رفتنش را، قطعا چندين سال وقت داشت تا در خود بشكند و به آن روز برفي فكر كند كه چگونه پرنده كوچك آرزويش در لابهلاي برفها گير كرد. زمينگير شد. بال وپر زد و نيامد. به آن سالهاي برفي و باراني فكر كند كه تا زانو درگل فرو ميرفت و سايهاش را تعقيب ميكرد اما هيچگاه آن اندازه شهامت يا چه ميدانم جرات نداشت كه بگويد يك نفر بخاطرش خيلي ميميرد.
برف هنوز ميباريد. انگار سقف آسمان شكافته شده بود. پسرك هنوز منتظر بود. اميد داشت. ولي كمكم بارش برف را ديگر نديد، پرندگان كوچك بيمسكن را كه زمين و زمان را بخاطر دانهيي گندم و تكهيي نانخشك روي سر ميگذاشتند نديد، پسر بچههايي را كه فارغ از درد دنيا با شادي كودكانهيي گلولهبرفبازي ميكردند،را نديد. دختر وپسر جواني را كه دست در دست هم در حالي كه سر ميخوردند و حرف ميزدند و ميگذشتند را نديد. مادري از كه از صبح تا حالا در صف نان بربري بود وا ينك پيروزمندانه راهي خانهاش شده بود را نديد. رانندهيي كه ماشينش در برف گير كرده بود و هي جلو و عقب ميرفت را نديد. آواز كلاغان دربدر را در بالاي درخت تنومند و لخت بيد كهنسال كنار خيابان نديد. چشمان منتظر مادري را كه در آن سياه زمستاني به دنبال تك پسرش ميگشت را نديد. دختري كه شاد و خرامان سوار ماشين شيكي شد و دنبال سرنوشتش رفت را نديد. ولي حداقل چندين سال فرصت داشت تا با خودش بگويد: "اولين بهار آمد، درناها آمدند،تنها تو نيامدي، كجا ماندهيي؟!".