تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

 
داوطلبان‌ عزيز سلام‌، خسته‌نباشيد. مي‌دانم‌ كه‌ روزها و شبهاي‌ سختي‌ را طي‌ مي‌كنيد. اصولا يكي‌ از پرافتخارترين‌ كارهاي‌ ما ايرانيها اين‌ است‌ كه‌ پشت‌ يك‌ ديوار بلند به‌ اسم‌ "كنكور" قرار بگيريم‌ و كلي‌ دلمان‌ بخواهد كه‌ هر جوري‌ شده‌ خودمان‌ را پرت‌ كنيم‌ آن‌ور ديوار. هرچند كه‌ آن‌ور ديوار هم‌ هيچ‌ خبري‌ نيست‌ و بدبختي‌اش‌ از اين‌ ور بيشتر نباشد كمتر هم‌ نيست‌. ولي‌ با اين‌ حال‌ وضع‌ شما كاملا قابل‌ درك‌ است‌. جوان‌ هستيد وقاعدتا" آرزو بر جوانان‌ عيب‌ نيست‌ البته‌ براساس‌ يك‌ فرضيه‌ اثبات‌ نشده‌ . با اين‌ وصف‌ تجربيات‌ چندين‌ ده‌ ساله‌ اساتيد و كارشناسان‌ را با كمترين‌ هزينه‌ در اختيار شما قرار مي‌دهيم‌. باشد كه‌ بتوانيد خودتان‌ را پرت‌ كنيد آن‌ ور ديوار.
1 -در وهله‌ اول‌ شما بايد پدرومادرتان‌ را توجيه‌ كنيد كه‌ قصد انجام‌ چه‌ كار عظميي‌ داريد نگران‌ نباشيد زياد وقتتان‌ را نخواهد گرفت‌ آنها به‌ خودي‌ خود اساسا توجيه‌ هستند در نتيجه‌ شما آنها را مجبور مي‌كنيد كه‌ همين‌ اول‌ كار صدتومن‌ پياده‌ شوند. در نخستين‌ فرصت‌ خودتان‌ را به‌ كتابفروشي‌هاي‌ روبروي‌ دانشگاه‌ برسانيد و يك‌ دست‌ كامل‌ كتاب‌ درسي‌ و جزوه‌ و تست‌ و آموزش‌ و كمك‌ آموزش‌ و آموزش‌ ذخيره‌ و آموزش‌ نامريي‌ و آت‌ و آشغال‌ خريداري‌ كنيد.
2 -سر راه‌ به‌ آرايشگر پدربزرگتان‌ مراجعه‌ كنيد و مجبورش‌ كنيد كه‌ با ماشين‌ دستي‌ زمان‌ هيتلر سر شما را با نمره‌ 2 بتراشد. در گام‌ بعدي‌ كلا از بهداشت‌ و تميزي‌ و اين‌ جور قضايا متنفر شويد و حداكثر در ماه‌ يك‌ بار به‌ حمام‌ مراجعه‌ كنيد و روز به‌ روز بر ميزان‌ هپلي‌ بودن‌ خودتان‌ اضافه‌ كنيد. در اين‌ كار دو نعمت‌ موجود است‌ و بر هر نعمت‌ شكري‌ واجب‌. اول‌ اينكه‌ در مصرف‌ آب‌ و صابون‌ و شامپو صرفه‌جويي‌ مي‌كنيد. دوم‌ اينكه‌ با ديدن‌ قيافه‌ شما همه‌ اهالي‌ فاميل‌ متوجه‌ مي‌شوند كه‌ چند هفته‌يي‌ است‌ سرتان‌ با سنگ‌ مواجه‌ شده‌ و يا برخورد كرده‌ است‌ و شما به‌ شغل‌ شريف‌ مطالعه‌ بي‌وقفه‌ دروس‌ و آماده‌شدن‌ براي‌ كنكور اشتغال‌ داريد و كم‌كم‌ روي‌ شما حساب‌ مي‌كنند. البته‌ در صورت‌ عدم‌ موفقيت‌ براي‌ دلسوزي‌ اطرافيان‌ نسبت‌ به‌ خود از علم‌ توجيه‌ استفاده‌ كنيد. خيلي‌ راحت‌ بگوييد بدشانسي‌ آورده‌ايد يا حق‌ شما را خورده‌اند و الا همه‌ شاهد بودند كه‌ شما چندين‌ ماه‌ شبانه‌روز خرخواني‌ كرده‌ايد.
 3 -هر روز به‌ خودتان‌ تلقين‌ مي‌كنيد كه‌ من‌ دانشجو هستم‌ و در خانه‌ شلوغ‌ پلوغ‌ مي‌كنيد. مثلا شعار مي‌دهيد و به‌ برادرتان‌ مي‌گوييد  لباس‌ يقه‌ سفيد بپوشد و شما را با گاز اشك‌آور متفرق‌ كند! كم‌كم‌ خودتان‌ هم‌ باورتان‌ مي‌شود كه‌ دانشجو شده‌ايد. با اين‌ كار همه‌ عطش‌ شما براي‌ رفتن‌ به‌ دانشگاه‌ كم‌ مي‌شود هم‌ عقده‌ خود كوچك‌بيني‌تان‌ سرريز نمي‌شود و هم‌ احساس‌ مي‌كنيد كه‌ دانشجو بودن‌ هم‌ چندان‌ آش‌ دهن‌سوزي‌ نيست‌.
4 -چون‌ حجم‌ كتابها را بدون‌ مشورت‌ با شما زياد انتخاب‌ كرده‌اند، بايد به‌ خلاصه‌ كردن‌ كتابها همت‌ بگماريد و از هر كتاب‌ صفحه‌ اول‌ و آخر آن‌ را برمي‌داريد و به‌ نمايندگي‌ از تمام‌ صفحات‌ جلوي‌ چشم‌ خود مي‌گيريد و به‌ حروف‌ دستور مي‌دهيد كه‌ از جلوي‌ چشمهاي‌ شما رژه‌ بروند!
 5 -اصولا يكي‌ از مهمترين‌ راههاي‌ پيروزي‌، تضعيف‌ رقيبان‌ است‌. شما طي‌ يك‌ برنامه‌ريزي‌ درازمدت‌ رقيبان‌ را به‌ دو قسمت‌ مساوي‌ تقسيم‌ مي‌كنيد به‌ تعدادي‌ از دوستانتان‌ كه‌ زمينه‌ خوشگذراني‌ و گشت‌ و گذار در آنها وجود دارد نصيحت‌ مي‌كنيد كه‌ اين‌ درس‌ درس‌ كه‌ مي‌گن‌ چندان‌ چيز خوبي‌ نيست‌ فردا بيايد برويم‌ اورست‌ را فتح‌ كنيم‌. بعد هر روز با آنها قرار رفتن‌ به‌ خارج‌ شهر و كوه‌ و بيابان‌ را مي‌گذاريد و در آخرين‌ لحظه‌ خودتان‌ عذرخواهي‌ مي‌كنيد و آنها را به‌ گردش‌ مي‌فرستيد. به‌ دسته‌ ديگر هم‌ دايما القا مي‌كنيد كه‌ آنها تقريبا كودن‌ هستند و نمي‌توانند درس‌ بخوانند در عوض‌ شما خيلي‌ راحت‌ در رشته‌ مهندسي‌ صنعتي‌ شريف‌ قبول‌ مي‌شويد.
 6 -شما بايد كم‌كم‌ هوشتان‌ را به‌ كار بيندازيد البته‌ اگر مطمئن‌ هستيد كه‌ ضريب‌ هوشيتان‌ كمي‌ نسبت‌ به‌ ديگران‌ در قسمتهاي‌ بالايي‌ سير مي‌كند. شما بايد بدانيد كه‌ رقيبان‌ جدي‌ شما چه‌ كساني‌ هستند بعد از شناسايي‌ آنها مي‌توانيد عكسشان‌ را به‌ چندنفر آدم‌ كه‌ موقع‌ حرف‌زدن‌ بيشتر از فكشان‌، دستشان‌ كار مي‌كند بدهيد و جنازه‌اش‌ را تحويل‌ بگيريد (آلبوم‌= گورستان‌).
 7 -براي‌ آنكه‌ وقت‌ را هدر ندهيد مي‌توانيد درسها را روي‌ يك‌ نوار كاست‌ ضبط‌ كنيد و بگذاريد داخل‌ ضبط‌ صوت‌ تا موقعي‌ كه‌ شما هم‌ خانه‌ نيستيد صدايتان‌ در ضبط‌ صوت‌ درس‌ را براي‌ شما حفظ‌ كند.
 8 -نسبت‌ به‌ كليه‌ طايفه‌ اناث‌ كه‌ قبلا با آنها خرده‌ حسابي‌ چيزي‌ داشتيد با ديده‌ دوستي‌ بنگريد و به‌ تنش‌زدايي‌ بپردازيد چون‌ هر لحظه‌ امكان‌ خوردنتان‌ به‌ زمين‌ گرم‌ موجود است‌!
 9 -پنجاه‌ كيلو اسپند براي‌ خانم‌ والده‌ خريداري‌ بفرماييد تا بيكار نباشند.
10 -در دلتان‌ عميقا آرزو كنيد كه‌ روز امتحان‌ بغل‌دستي‌تان‌ يك‌ نفر آدم‌ باشد كه‌ اقلا شاگرد اول‌ مدرسه‌ باشد و شما با خيال‌ راحت‌ از روي‌ دست‌ ايشان‌ الگوبرداري‌ كنيد.
 11 -الان‌ ديگر همه‌ چيز حتي‌ ما را چهار گزينه‌يي‌ مي‌بينيد و از هر چهار چيز مي‌خواهيد يكي‌ را انتخاب‌ كنيد.
12 -چند عدد سكه‌ رايج‌ مملكت‌ را در جيبهايتان‌ آماده‌ داشته‌ باشيد و بين‌ چهارگزينه‌ با استفاده‌ از فرمول‌ بازيهاي‌ نيمه‌نهايي‌ فوتبال‌ دو به‌ دو، شيرياخط‌ بيندازيد. هر موقع‌ كه‌ بيكار شديد بازيهاي‌ دوستانه‌ و دستگرمي‌ ترتيب‌ دهيد. حالا ديگر كاملا شرايط‌ آماده‌ است‌. فقط‌ احتمال‌ دارد روز امتحان‌ خواب‌ بمانيد و نتوانيد امتحان‌ بدهيد به‌ شما توصيه‌ مي‌كنيم‌ بخاطر آن‌ بيسكويتي‌ كه‌ در جلسه‌ مي‌دهند هم‌ كه‌ شده‌ امشب‌ را كمي‌ زودتر بخوابيد و ماهواره‌ را پوچ‌ بزنيد بلكه‌ توانستيد به‌ امتحان‌ برسيد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 20:57  توسط حمید رستمی  | 

 

مطلبم در روزنامه اعتماد:

به‌ بهانه‌ برنامه‌ طنز شبكه‌ 5\3


از سرگيري‌ پخش‌ برنامه‌ طنز شبكه‌ 5\3 از تلويزيون‌ يك‌ خودزني‌ آشكار از سوي‌ »داريوش‌ كاردان‌« محسوب‌ مي‌شود. سري‌ اول‌ اين‌ برنامه‌ كه‌ اوايل‌ تابستان‌ پخش‌ مي‌شد در حالي‌ متوقف‌ شد كه‌ هيچ‌ رقيبي‌ از لحاظ‌ شباهت‌ مضمون‌ نداشت‌ و در بهترين‌ ساعات‌ پخش‌ به‌ روي‌ آنتن‌ مي‌رفت‌ با اين‌ حال‌ نتوانست‌ رضايت‌ خاطر بينندگان‌ را جلب‌ كند و به‌ ناچار تعطيل‌ شد تا دوباره‌ و در حالي‌ كه‌ حريف‌ قدري‌ مثل‌ »مهران‌ مديري‌« و شب‌هاي‌ برره‌اش‌ هر شب‌ بينندگان‌ بسياري‌ را پاي‌ تلويزيون‌ مي‌نشاند به‌ جدول‌ پخش‌ برگردد تا سهمي‌ از مخاطبان‌ را به‌ خود اختصاص‌ دهد اما مشكلات‌ ريز و درشتي‌ كه‌ اين‌ برنامه‌ همواره‌ با آن‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ مي‌كرد باعث‌ شد كه‌ در طي‌ اين‌ مدت‌ برنامه‌ شبكه‌ سه‌ و نيم‌ فقط‌ نقش‌ ناظري‌ را بازي‌ كند كه‌ شب‌ به‌ شب‌ شاهد اوج‌گيري‌ شب‌هاي‌ برره‌ است‌ و فقط‌ كار بينندگان‌ را در دريافت‌ تفاوت‌هاي‌ بنيادين‌ دوگونه‌ طنز و متعاقب‌ آن‌ موفقيت‌ هرچه‌ بيشتر مهران‌ مديري‌ را تسهيل‌ مي‌كند و سنگ‌ محكي‌ براي‌ ميزان‌ توفيق‌ مديري‌.
اينكه‌ »داريوش‌ كاردان‌« نويسنده‌ و كارگردان‌ و بازيگر اين‌ برنامه‌ طنز طي‌ بيست‌ سال‌ اخير يكي‌ از نام‌هاي‌ احترام‌ انگيز عرصه‌ طنز و برنامه‌سازي‌ محسوب‌ مي‌شود شكي‌ در آن‌ نيست‌. اما قضيه‌ آنجا به‌ نتايج‌ ناخوشايند مي‌رسد كه‌ او با علم‌ به‌ عدم‌ موفقيت‌ برنامه‌اش‌ ظاهرا در پي‌ تغييرات‌ مكرر در تيم‌ بازيگري‌اش‌ در محتواي‌ برنامه‌ خود هيچ‌ تغييري‌ ايجاد نكند و خالي‌ از هر نوع‌ ابداع‌ سعي‌ در تحميل‌ خود به‌ مخاطب‌ داشته‌ باشد. اينجاست‌ كه‌ او با متهم‌ كردن‌ سازندگان‌ شب‌هاي‌ برره‌ سعي‌ در تطهير خود و برنامه‌اش‌ دارد.يك‌ فلاش‌ بك‌ كوتاه‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ نام‌ داريوش‌ كاردان‌ موقعي‌ بر سر زبان‌ها افتاد كه‌ در »نوروز 72« با همكاري‌ دوست‌ فقيدش‌ »مهرداد خسروي‌« و همراهي‌ تني‌ چند از همكاران‌ راديو و چند دانشجوي‌ هنر، انقلابي‌ را در عرصه‌ هنر تلويزيون‌ به‌ وجود آوردند. تا آن‌ موقع‌ هرچه‌ از تلويزيون‌ به‌ اسم‌ طنز پخش‌ شده‌ بود عبارت‌ بود از اجراي‌ تعدادي‌ جوك‌هاي‌ بهداشتي‌ كه‌ به‌ كرات‌ در برنامه‌هاي‌ راديويي‌ اجرا شده‌ بود و دوباره‌ و چند باره‌ و با تقريبا همان‌ بازيگران‌ و همان‌ تيپ‌ها در تلويزيون‌ جلوي‌ دوربين‌ مي‌رفت‌ و در پيشرفته‌ترين‌ حالت‌ تبديل‌ مي‌شد به‌ جنگ‌ شب‌ و جنگ‌ هفته‌. تيپ‌هايي‌ مانند »آقاي‌ دست‌ و دلباز« و »آقاي‌ ملون‌« مرحوم‌ نوذري‌ كه‌ عينا به‌ سيما راه‌ پيدا كرده‌ بود و تيپ‌هايي‌ مثل‌ آقاي‌ شهروندي‌ هم‌ تقريبا همان‌ كارمند كوچولويي‌ بود كه‌ در صبح‌ جمعه‌ با شما »منوچهر آذري‌« اجرا مي‌كرد و در تلويزيون‌ به‌ عهده‌ »تورج‌ نصر« گذاشته‌ شده‌ بود.
اين‌ طنزهاي‌ بشدت‌ شفاهي‌ خالي‌ از هرگونه‌ تصوير به‌ روي‌ آنتن‌ مي‌رفتند و مردم‌ نالان‌ از شرايط‌ اجتماعي‌ هم‌ لبخندي‌ ميهمانشان‌ مي‌كردند.اما از دل‌ همين‌ راديو گروهي‌ بيرون‌ آمدند كه‌ به‌ يكباره‌ سليقه‌ خاص‌ و عام‌ را در زمينه‌ طنز تلويزيوني‌ تغيير دادند و گروه‌هاي‌ »صبح‌ جمعه‌ با شما« را كه‌ در تلويزيون‌ با اسم‌ »جنگ‌ شب‌« مستقر شده‌ بودند محو كردند. در راس‌ اين‌ گروه‌ »داريوش‌ كاردان‌« قرار داشت‌ و بازيگرانش‌ مثل‌ خودش‌ بيشتر سابقه‌ مجري‌ گري‌ راديو داشتند. افرادي‌ مثل‌ »مهران‌ مديري‌« و »علي‌ عمراني‌« همراه‌ با جوانان‌ جوياي‌ نامي‌ چون‌ »ارژنگ‌ اميرفضلي‌«، »داود اسدي‌« و »آرش‌ ميراحمدي‌« نقش‌هاي‌ اصلي‌ برنامه‌يي‌ را به‌ عهده‌ گرفتند كه‌ ويژگي‌ عمده‌ آن‌ شوخي‌ با برنامه‌هاي‌ تلويزيوني‌ و آگهي‌ها و حتي‌ فيلم‌هاي‌ سينمايي‌ بود. اين‌ گونه‌ تازه‌يي‌ از طنز تلويزيوني‌ بود كه‌ در آن‌، كلام‌ نقش‌ چنداني‌ نداشت‌ و بيشتر موقعيت‌ها و شرايط‌ بود كه‌ خنده‌دار جلوه‌ مي‌كرد. اين‌ برنامه‌ بشدت‌ مورد تحسين‌ خاص‌ و عام‌ قرار گرفت‌. بازيگرانش‌ يك‌ شبه‌ ره‌ صدساله‌ رفتند و به‌ چهره‌هاي‌ اول‌ بدل‌ شدند. شوخي‌ با برنامه‌هاي‌ پرمخاطبي‌ همچون‌ مسابقه‌ هفته‌، هنر هفتم‌، آگهي‌هاي‌ تلويزيوني‌ و آداب‌ و رسوم‌ سامورايي‌ها و گانگسترها خيلي‌ زود نقل‌ محافل‌ شد ولي‌ نكته‌يي‌ كه‌ تبديل‌ به‌ مهمترين‌ ويژگي‌ اين‌ برنامه‌ شد كه‌ اين‌ شوخي‌ها معمولا به‌ هنگام‌ نقل‌ كردن‌ چندان‌ خنده‌دار به‌ نظر نمي‌آمدند و اصلا نمي‌شد تعريف‌شان‌ كرد و اين‌ اجراي‌ شوخي‌ها بودند كه‌ حلاوت‌ خاصي‌ به‌ آنها مي‌دادند. مخصوصا شوخي‌ با منوچهر نوذري‌ مرحوم‌ و اكبر عالمي‌ كه‌ هر دو نقش‌ را مهران‌ مديري‌ به‌ عهده‌ داشت‌ و اين‌ سنگ‌ بناي‌ محبوبيت‌ دست‌نيافتني‌ بعدي‌اش‌ بود. او چنان‌ شيرين‌ آن‌ مرحوم‌ را تقليد مي‌كرد كه‌ نمي‌توانستي‌ براحتي‌ از كنارش‌ عبور كني‌ و تكيه‌كلام‌ها و ژست‌هاي‌ آن‌ مرحوم‌ را به‌ زيبايي‌ »درشت‌نمايي‌« مي‌كرد. امري‌ كه‌ موجبات‌ دلخوري‌ نوذري‌ را فراهم‌ آورد و او هم‌ خواست‌ در برنامه‌هاي‌ متبوعش‌ نوروز 72 را دست‌ بيندازد كه‌ بخاطر همان‌ دلايل‌ قبلي‌ چندان‌ موفق‌ از آب‌ درنيامدند.
اين‌ اولين‌ و آخرين‌ همكاري‌ داريوش‌ كاردان‌ و تيم‌ نوروز 72 بود. مهران‌ مديري‌ با اعلام‌ استقلال‌، ارژنگ‌ اميرفضلي‌ و داود اسدي‌ را هم‌ همراه‌ خود كرد تا چند ماه‌ بعد برنامه‌ پرمخاطب‌ پرواز 57 را به‌ روي‌ آنتن‌ ببرد.اما دو سال‌ طول‌ كشيد تا »كاردان‌« به‌ همراه‌ »مهرداد خسروي‌« گروهي‌ جديد دست‌ و پا بكنند و برنامه‌ 39 را روانه‌ آنتن‌ كنند. اين‌ بار تيم‌ بازيگران‌ كاملا تغيير كرده‌ بود و »حسين‌ رفيعي‌«، »بيژن‌ بنفشه‌خواه‌«، »علي‌ سليماني‌«، »سيامك‌ انصاري‌«، »اتابك‌ نادري‌« و »مهران‌ غفوريان‌« كه‌ همگي‌ دانشجوي‌ هنر بودند در اين‌ برنامه‌ بازي‌ مي‌كردند كه‌ جمعه‌شب‌ها از شبكه‌ دو پخش‌ مي‌شد. 39 هرچند كه‌ در جذب‌ مخاطب‌ عام‌ موفق‌ نشد و در نيمه‌ راه‌ تعطيل‌ گرديد ولي‌ نوع‌ طنز آن‌ انديشمندانه‌تر و تفكربرانگيزتر بود.بعدها »كاردان‌« به‌ شبكه‌ يك‌ رفت‌ و نوروز 75 و نوروز 76 را براي‌ اين‌ شبكه‌ ساخت‌ تا خاطرات‌ نوروز 72 را زنده‌ كند اما اين‌ چنين‌ نشد و او سال‌ به‌ سال‌ برنامه‌هايش‌ بي‌رمق‌تر شد و آوردن‌ تيپ‌ پرطرفدار راديويي‌اش‌ كه‌ در برنامه‌ »عصرانه‌« اجرا مي‌كرد (استاد خرناس‌) هم‌ كمكي‌ به‌ توفيق‌ برنامه‌ نكرد. تا اينكه‌ او امسال‌ با شبكه‌ 5\3 به‌ عرصه‌ تلويزيون‌ برگشت‌.
شبكه‌ 5\3 در حالي‌ بر روي‌ آنتن‌ رفت‌ كه‌ مي‌خواست‌ ويژگي‌ بارز و نقطه‌ تمايزش‌ از ساير برنامه‌هاي‌ طنز شبانه‌، شوخي‌ با برنامه‌هاي‌ تلويزيوني‌ باشد. اين‌ همان‌ نكته‌يي‌ بود كه‌ 12 سال‌ پيش‌ به‌ عنوان‌ اصلي‌ترين‌ پايه‌ »نوروز 72« انتخاب‌ شده‌ بود. در اين‌ ميان‌ اين‌ سوال‌ مطرح‌ مي‌شد كه‌ آيا سليقه‌ تماشاگر در اين‌ دوازده‌ سال‌ ثابت‌ مانده‌ است‌ يا برنامه‌ها آنچنان‌ تفاوتي‌ كرده‌اند كه‌ با شوخي‌هاي‌ بكر بتوان‌ آنها را به‌ خنده‌ واداشت‌. در اين‌ سالها معمولا پاي‌ ؤابت‌ برنامه‌هاي‌ طنز بيشتر برنامه‌هايي‌ كه‌ ردپاي‌ كاردان‌ در آن‌ پيداست‌ شوخي‌ با اخبار و سريال‌هاي‌ تلويزيوني‌ است‌ كه‌ البته‌ برنامه‌ 90 و عادل‌ فردوسي‌پور هم‌ به‌ كرات‌ سوژه‌ اين‌ شوخي‌ها قرار گرفته‌اند. اما نمي‌شود به‌ صرف‌ چند تا شوخي‌ متوسط‌ يك‌ برنامه‌ 90 شبي‌ را پيش‌ برد. جايي‌ كه‌ عمده‌ترين‌ دليل‌ محبوبيت‌ اين‌ برنامه‌ها وجود متن‌هاي‌ خوب‌ و خلق‌ تيپ‌هاي‌ دلپذير است‌، اين‌ برنامه‌ سعي‌ كرد كه‌ با اتكا به‌ نوشته‌هاي‌ كاردان‌ و بدون‌ تيپ‌سازي‌ مخاطب‌ را جذب‌ كند كه‌ بشدت‌ ناموفق‌ نشان‌ داد.اما مشكل‌ عمده‌ برنامه‌ آنجايي‌ خود را نشان‌ داد كه‌ بعد از چند ماه‌ تعطيلي‌ شبكه‌ 5\3 بازيگران‌ جديد روي‌ آنتن‌ رفت‌ و نشان‌ داد كه‌ داريوش‌ كاردان‌ در اين‌ چند ماهه‌ فكر چنداني‌ براي‌ برنامه‌اش‌ نكرده‌ است‌ و آش‌ همان‌ آش‌ است‌ و كاسه‌ همان‌ كاسه‌.
اين‌ يك‌ واقعيت‌ كتمان‌ناپذير است‌ كه‌ تقريبا همه‌ بازيگران‌ موفق‌ طنز تلويزيون‌ كارشان‌ را با كاردان‌ شروع‌ كرده‌اند ولي‌ مشكل‌ اينجاست‌ كه‌ هيچكدام‌ از اين‌ ستاره‌ها در برنامه‌هاي‌ كاردان‌ به‌ بالاترين‌ نقطه‌ بازيگري‌ و محبوبيت‌ دست‌ نيافته‌اند و اين‌ مهران‌ مديري‌ بوده‌ است‌ كه‌ آنها را به‌ اوج‌ رسانده‌ است‌.ملموس‌ترين‌ مثال‌ براي‌ اؤبات‌ اين‌ ادعا همين‌ »نظام‌ دوبرره‌« است‌. هادي‌ كاظمي‌ كه‌ با ايفاي‌ اين‌ نقش‌ در شب‌هاي‌ برره‌ مي‌درخشد چند ماه‌ قبل‌ و در سري‌ اول‌ شبكه‌ 5\3 ايفاي‌ نقش‌ مي‌كرد و تقريبا هيچ‌ كسي‌ آن‌ نقش‌ و آن‌ بازيگر را در خاطر ندارد.
داريوش‌ كاردان‌ سالهاست‌ كه‌ همان‌ آيتم‌ها را با خود حمل‌ مي‌كند و »استاد خرناس‌« را كه‌ احتمالا زماني‌ هم‌ جذاب‌ بوده‌ در برنامه‌هاي‌ مختلف‌ به‌ كار مي‌گيرد.داريوش‌ كاردان‌ شعرهاي‌ طنز خوبي‌ مي‌سرايد. يك‌ مجري‌ مسلط‌ و قابل‌ قبول‌ هم‌ هست‌. لهجه‌هاي‌ مختلف‌ را هم‌ بخوبي‌ تقليد مي‌كند. اما همه‌ اينها باعث‌ نمي‌شود كه‌ او بتواند تنها يك‌ برنامه‌ را پيش‌ ببرد. موفقيت‌ مهران‌ مديري‌ متوقف‌ نماندنش‌ در نوروز 72 بود كه‌ به‌ خلق‌ ساعت‌ خوش‌ و طنزهاي‌ آيتمي‌ و سپس‌ خانوادگي‌ آپارتماني‌ و حالا به‌ برره‌ منتهي‌ شده‌ است‌ و تا سال‌هاي‌ سال‌ بعد به‌ عنوان‌ نامي‌ ماندگار در عرصه‌ طنز تلويزيون‌ باقي‌ خواهد ماند.برنامه‌ شبكه‌ 5\3، نكته‌ مثبتي‌ در كارنامه‌ كاردان‌ محسوب‌ نمي‌شود كه‌ هيچ‌، حتي‌ خاطره‌ برنامه‌هاي‌ قبلي‌اش‌ را هم‌ در ذهن‌ بيننده‌ مخدوش‌ مي‌كند. مجموعه‌يي‌ كه‌ از متن‌هاي‌ ضعيف‌، پيش‌ پا افتاده‌ و تاريخ‌ مصرف‌ گذشته‌، بازي‌هاي‌ نه‌ چندان‌ قوي‌ و مهمتر از آن‌ كارگرداني‌ ضعيف‌ فقط‌ قصد آنتن‌ پركني‌ صرف‌ دارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 23:36  توسط حمید رستمی  | 

شارلاتان در صدر فروش

مسافرت به تهران در کنار تمام مزایا و معایبش یک ویژگی خاص هم دارد که گاه گداری که قاپ اسب آدم زین می آید سورپرایزی دلنشین محسوب می شود و در اکثر مواقع هم تبدیل به سوهان روح می شود.

چند سالی ست که با آمدن اتوبوسهای جدید به ناوگان حمل ونقل بین شهری و از رده خارج شده اتوبوسهای بنز عهد بوقعلی شاه تلویزیون و سی دی هم به این چهارچرخه ها راه یافته است و موجبات سرگرمی مسافران را فراهم می آورد و اگر شانس بیاوری و فیلمی که در سینما ندیدی یا اگر هم دیدی شوق دیدار دوباره اش را داری یک چیزی ولی مشکل آنجا زجر آور می شودکه یک فیلم درپیت ایرانی یا هندی را بگذارند و ولوم صدایش هم بالا باشد و تو بخواهی لحظه ای پلک روی پلک بگذاری . حالا قضیه انجا پیچیده تر می شود که طی مسافرتهای مختلف باید یک فیلم که کارگردانش هم یک بار آن را کامل ندیده را بارها و بارها مرور کنی. قبول کنین کار سختی ست!

چند روز برای دومین بار در همین مسافرتها " شارلاتان" را دیدم چیزی در حدود مزخرف ولی مگر ول کن هستند. نمیدانم نویسنده این فیلم به اصطلاح طنز خودش حتی یک بار به آن انبوه شوخی های بی مزه فیلم خندیده است . آیا در سینمای ایران فیلمنامه نوشتن این قدر بی منزلت شده است که توسط خود جماعت سناریست به سخره گرفته می شوند.

فیلم مثلا" می خواهد درد بیکار جوانان و مشکلات ازدواج را بررسی کند و جوانی که هر چه می نویسد توسط  تهیه کننده رد می شودو بالاخره او یک چیز آبکی سر هم می کند و تهیه کننده کف می کند و همین موضوع تبدیل به فیلمی می شود که تعدادی آدم بی هویت و خل وچل در کل فیلم همدیگر را تعقیب می کنند و هر کس دیگری را پیدا کرد لگدی نثارش می کند.روح چاپلین شاد که سینمای کمدی اش چگونه دست به دست شد چون فاحشه ای!

حیف از آن بازیگران طنز تلویزیون که به خاطر جذابیت های سینما حاضر می شوند هر مصیبتی را تحمل کنند تا تصویرشان بر سر در سینماها نقش بندد. آخر ما با جواد رضویان و ارژنگ امیر فضلی و مهران غفوریان شبهای چندان بدی که نداشتیم که حالا آنها خود را به این خفت و خواری مجبور می کنند . آدم با دیدن این تصاویر به داشتن فردی به اسم مهران مدیری می بالد که در این ۱۲ سال به جز دیدار و توکیو بدون توقف تن به بازی در سینما نداد و همان آبروی تلویزیونی اش را برای ادامه حیات کافی می داند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 23:45  توسط حمید رستمی  | 

رئیس دولت با تمام قوا پیش می رود و کسی جلو دارش نیست و سخنرانی می کند و مسافرت می رود و محکوم می کند.در میان عامه نقلهای بسیاری دهان به دهان می شود که آدم با شنیدنش بلاتکلیف می شود.

۱)چند روز پیش که به شهرستان می رفتم داخل ماشین بحث سیاسی داغ بود و هر کس به فراخور دانش وخواسته اش اظهار فضلی می کرد صحبت از خدمات محمد رضا شاه بود که احساس می کردند خدمات زیادی برای کشور انجام داده . در پایان بحث یکی از افراد نتیجه گیری کرد که اگر خدا بخواهد و سرنوشت اجازه بدهد این رئیس دولت جدید جای شاه را بین مردم پر خواهد کرد. آقا مارو میگی یخ کردیم و مات و مبهوت بعد از دقایقی فقط گفتم برادر تا حالا این آقا را با خیلی ها مقایسه کرده بودندو به خیلی ها تشبیه کرده بودند از محمد علی رجائی بگیر تا چه گوارا حالا شما چه وجه تشابهی بین این دو می بینید که این نتیجه را می گیرد جواب داد وا.... چی بگم مردم میگن!

۲)عمویی دارم که بیش از۸۰ سال سن دارد و کاملا" بیسواد ولی البته علاقه مند به سیاست همان روز به من گفت که میگن رئیس دولت کاملا" با رهبر مخالف است و رهبر هم چشم دیدنش را ندارد. گفتم نه بابا این حرفها کدومه اگه یک بار تا حالا تمام قوا با هم و جملگی با رهبر هماهنگ با شند الان است.گفت نه تو نمیدونی حتی قرار بوده که تو هواپیمای سقوط کرده اون هم می بوده که از قضای روز گار سوارش نشده و چند روز بعد خواسته اند در سیستان و بلوچستان ترورش کنند که محافظش کشته شده.من فقط تعجب کردم و فهمیدم که هنوز خیلی ساده ام و مردمم را نمی شناسم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 23:46  توسط حمید رستمی  | 

مطلبم در آوای اردبیل برای محمد ذکری روزنامه نگار قدیمی اردبیل:

  اين‌ را گفت‌ و جان‌ داد. رو به‌ قبله‌ بود يا شايد هم‌ نه‌، هنوز نفس‌ مي‌كشيد ولي‌ مشخص‌ بود كه‌ شماره‌هاي‌ آخر نفس‌اش‌ است‌. پله‌هاي‌ بي‌شمار بازار سرچشمه‌ را بالا آمده‌ بود و در طبقه‌ چهارم‌ در دفتر نشريه‌ حاضر بود. اصلاح‌ كرده‌، مرتب‌، شيك‌، از آن‌ پيرمردهايي‌ كه‌ آدم‌ ناخودآگاه‌ ازش‌ خوشش‌ مي‌آيد و جان‌ مي‌دهد براي‌ چندين‌ ساعت‌ پاي‌ صحبتش‌ نشستن‌. متانت‌ و ادب‌ و مناعت ‌طبع‌ از سر و رويش‌ مي‌باريد. صميمانه‌ با همه‌ حال‌ و احوال‌ مي‌كرد و در قامت‌ هر خبرنگار و نويسنده‌يي‌ گذشته‌ پرماجراي‌ خود را مي‌ديد. هركه‌ از در وارد مي‌شد بي‌توجه‌ به‌ سن‌ و سالش‌ به‌ پايش‌ بلند مي‌شد و… اين‌ تمام‌ لحظات‌ حضور پيرمرد در دفتر نشريه‌ بود كه‌ صداقتي‌ را جاري‌ مي‌كرد كه‌ مجبور مي‌شدي‌ به‌ احترامش‌ كلاه‌ از سر برداري‌.  از "دامن‌ حق" مي‌گفت‌ و از پيشروان‌ مشروطيت‌ در اردبيل. از اينكه‌ اصحاب‌ قلم‌ هميشه‌ در مضيقه‌ بوده‌اند و... تا رسيد به‌ اينجا كه‌ گفت: " منو حالا ديگر حافظه‌ تاريخي‌ مطبوعات‌ اردبيل‌ خرقه‌ تهي‌ كرده‌ و نقاب‌ خاك‌ بررخ‌ كشيده‌ بود." ديگر آن‌ پيرمرد با زحمت‌ خودش‌ را به‌ طبقه‌ چهارم‌ بازار نمي‌رساند و براي‌ ويژه‌ نامه‌ شماره‌ 200 مطلب‌ تحويل‌ نمي‌داد و ديگر و ديگر و ديگر... چقدر غدار است‌ اين‌ روزگار كه‌ به‌ آن‌ چشم‌هاي‌ نجيب‌ ، يك‌ لحظه‌ هم‌ خيره‌ نمي‌شود به‌ وقت‌ جان‌ گرفتن. اگر نگاه‌ مي‌كرد كه‌ نمي‌توانست‌ روح‌ از آن‌ جسم‌ برگيرد و او فقط فرصت‌ كند بگويد: " فراموشم‌ نكنيد! "
 حالا پيرمرد در فراموشخانه‌ است‌ و كم‌كم‌ از ياد مي‌رود و چند روز بعد همه‌ يادشان‌ مي‌رود كه‌ پيرمرد كه‌ بود و چكار كرد؟
 آخر ما همه‌ فراموشكاريم‌ عزيزم! هرچه‌ باشد و هركه‌ نداند تو كه‌ مي‌داني‌ ما نسل‌ روغن‌نباتي‌ هستيم. از ما انتظارات‌ بزرگ‌ داشتن‌ كمي‌ غيرمنطقي‌ است!
 حالا من‌ بايد تمام‌ آن‌ لحظه‌هاي‌ كوتاهي‌ كه‌ داشتيم‌ را در ذهن‌ مرور كنم. يكي‌ آن‌ لحظات‌ مصاحبه‌ است‌ و يكي‌ هم‌ ويژه‌نامه. همان‌ كه‌ پيرمرد در اولين‌ فرصت‌ مطلبش‌ را آورد و ما نسل‌ جديدي‌ها در گير و دار كمبود جا كوتاه‌ترين‌ ديواري‌ كه‌ گير آورديم‌ ديوار پيرمرد بود و مطلبش‌ در پرت‌ترين‌ جاي‌ ويژه‌نامه‌ چاپ‌ شد و او بازهم‌ با همان‌ مناعت‌ طبعش‌ نرنجيد و با تمام‌ دل‌ خود سپاسگزار شد. اما خودمان‌ دانستيم‌ كه‌ تا عمر داريم‌ بايد مشغول‌الزمه‌ آن‌ چشم‌هاي‌ نجيب‌ باشيم‌ و با اين‌ توجيه‌ خودمان‌ را آرام‌ كنيم‌ كه‌ شايد روزي‌ روزگاري‌ شماره‌ سيصدي‌ بشود و برايش‌ سنگ‌ تمام‌ بگذاريم. ولي‌ ديدي‌ عزيزم‌، خيلي‌ زود دير مي‌شود و اين‌ بار هم‌ خيلي‌ زود دير شد و نتوانستيم‌ شماره300 و پيرمرد را با هم‌ داشته‌ باشيم‌ و برايش‌ كاري‌ بكنيم‌.
 پيرمرد رفت‌. چون‌ دنياي‌ خاكي‌ توان‌ تحمل‌ آن‌ روح‌ لطيف‌ و بزرگ‌ را نداشت‌ و اين‌ امر خيلي‌ زود اتفاق‌ افتاد.
 خيلي‌ زودتر از آنچه‌ كه‌ فكرش‌ را بكنيم‌ و روزي‌ از روزها مرگ‌ در خانه‌اش‌ را زد تا ما فقط بگوييم‌ كه‌ هميشه‌ قبل‌ از خبر كردن‌ اتفاق‌ مي‌افتد و ما فراموش‌ مي‌كنيم‌ كه‌ حتي‌ در مجلس‌ ختمش‌ هم‌ شركت‌ كنيم‌ و حلوايش‌ را بخوريم‌.
 آخه‌ ما نسل‌ فراموشكاري‌ هستيم‌ عزيزم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 23:49  توسط حمید رستمی  | 

روز شنبه قرار بود دادگاه  آوای اردبیل برگزار شود . نیروی انتظامی به خاطر گرایشات قومیت گرایانه خودش را ملزم به شکایت دیده بود حالا چرا مدعی العموم این کار را نکرده به قول آن عزیزمان بر ما مکشوف نبود.

از صبح شال و کلاه  کردیم تا به همراه مدیر مسئول وسردبیر راهی دادگاه شویم . قرارمان ساعت ۱۱ بود .(گفتنی اینکه من و رضا علی نژاد نقش داش کلم را ایفا می کردیم)

با هزار زحمت و بازرسی و تحویل موبایل و این  حرفها وارد دادگستری شدیم. بعد از دقایقی چهارتا از اعضای هیئت منصفه آمدند همین که قرار بود در حضور هیئت منصفه محاکمه بشویم جای خوشحالی داشت.اعضای هیئت منصفه هر چهار تا استاد دانشگاه بودند. قاضی که از دیدن آنها تعجب کرده بود از یک یک آنها در مورد نحوه انتخابشان پرسید و آنها هم از همه جا بی خبر گفتند که چون شما دعوت نامه فرستاده بودید آمدیم. خلاصه قاضی قانع نشد و گفت اولا" تعداد تان کم است و ثانیا" وقت قانونی شما تمام شده و باید هیئت منصفه جدید انتخاب بشود . در این موقع قیافه اساتید دانشگاه کلی دیدن داشت که دعوتنامه به دست برگشتند و دادگاه هم تشکیل نشد و مدیر مسئول ما هم که از تهران آمده بود دو تا بلیط هواپیما ضرر کرد.

توضیح ضروری : اگر شما را به عنوان هیئت منصفه آن هم دادگاه مطبوعات انتخاب کردند لطفا" زیاد جدی نگیرید!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 23:55  توسط حمید رستمی  | 

 

 

 به بهانه گیلانه

یعنی اگر رخشان بنی اعتماد نبود ما باید آرزوی دیدن مادرانمان را بر پرده سینما به گور می بردیم . پس باید از خداوند به خاطر خلق چنین موجود نازنینی تشکر کنیم از اساس.

گیلانه جدیدترین ساخته بانوی سینمای ایران است که به مصائب و مشکلات یک مادر پیر می پردازد که یگانه پسرش در جنگ بشدت آسیب دیده و قطع نخاع شد ه است و او باید هم مادر باشد برای اس و هم پرستار.

فیلم داستان خاصی ندارد و فقط روایتگر مشقتهای پیرزن است که با بازی فوق العاده فاطمه معتمد آریا بر پرده جان می گیرد و به زیبائی نقش یک پیرزن حداقل ۶۰ساله را بازی می کند.

گیلانه هر روز پسرش را تر و خشک می کند و خستگی ناپذیر بدون انکه به درد های جسمی خود اعتنایی بکند چنان با شوق تیمارداری اسماعیل اش را می کند که فقط از یک مادر می توان انتظار داشت. او در لابلای کار روزانه برای پسرش می زند و می رقصد و هر روز چند بار برایش عروسی میگیرد تا حداقل اندکی شوق به زندگی را در اسماعیل زنده نگهدارد.

از زیباترین صحنه های فیلم می توان به نمایی اشاره کرد که نامزد سابق اسماعیل- که بعد از معلول شدنش با کس دیگری ازدواج کرده است- با سه تا بچه اش هفته به هفته به آنها سر می زند و زیباتر آنکه بچه هایش رابطه عاطفی عجیبی با اسماعیل برقرار کرده اند که او فقط می تواند از دور تماشایش کند و اشک حسرت بریزد به پهنای صورت!

نگاه بکر فیلمساز به جنگ و روایت آن از دیدگاه یک مادر چنان لحن ضد جنگی به فیلم داده است که نا خود آگاه آدم با دیدن غربت گیلانه و پسرش از هرچی جنگ و خونریزی ست به شدت بیزار می کند.

معتمد آریا که آشکارا فیلم بدون او بی معنی می شد در جواب سوالی که چگونه خود را در قالب زنی با بیست سال اختلاف سن گذاشته است فرو تنانه می گوید که من فقط آرایشم را پاک کردم همین!

گیلانه حکایت مادر همیشه رنجکش است که تا پای جان برای اولادش مایه می گذارد کاری که هیچکس نمی کند حتی همسر!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 23:56  توسط حمید رستمی  | 

. 
 

محمود احمدی نژاد روز چهارشنبه را در جمهوری خود مختار نخجوان میهمان الهام علی اف بود که خودش هم از باکو به ای ایالت آمده بود تا گاز شهری نخجوان را افتتاح کنند. شایع شده است که ایران مدتی پیش در ازای تعطیلی مراکز فساد در این شهر لوله کشی گاز را بر عهده گرفته بود. اما این نخجوان در کجای جغرافیا سیاسی قرار دارد ؟

ایالت خود مختار نخجوان در فاصله نیم ساعتی از شهر جلفا قرار دارد. این ایالت که جزو خاک آذربایجان محسوب می شود هیچ راه ارتباطی زمینی به آذربایجان شمالی ندارد و تنها از راه هوایی می توان خود را به باکو رساند . راه آهن سراسری شوروی هم که بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و همچنین جنگ در منطقه کوهستانی  قره باغ که به اشغال این سرزمین توسط نیرو های ارمنی منجر شد از مدار خارج شد تا نیروهای اشغالگر دیواری بین آذربایجان و نخجوان باشند.

احتمالا" تاکنون بزرگترین مقامی که از این شهر پنجاه هزار نفره دیدن کرده بود بالاتر از حکم فرمانداری نداشت که مردم این شهر با دیدن رئیس دولت ایران ذوق کرده بودند و همگی به خیابانها آمده بودند و در یک مراسم دیدنی مدام "چپی " میزدند و ابراز احساسات می کردند و این همان شهری بود که سالهای سال مسکن حیدر علی ا ف بود در سالهای انزوا.علی اف پدر از این شهر بود که راهی کاخ ریاست جمهوری شد.

این ایالت مثل تمام شهرهای جمهوری آذربایجان شهر رشوه های ارزان است و هر پلیسی که سر راه آدم سبز انتظار حرمت دارد.حرمت هزار تومانی . با این وصف احمدی نژاد که سر راهش هزاران پلیس برای استقبال آمده بودن باید مبلغ کلانی را پیاده می شد.

اینکه رئیس یک کشور برای افتتاح گاز یک شهر خارجی زحمت سفر را به جان بخرد چیز چندان مرسومی در جهان نیست حالا هدف اصلی از این سفر چه بود بر ما تاریک است

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 23:58  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar