|
|
|
مسافرت به تهران در کنار تمام مزایا و معایبش یک ویژگی خاص هم دارد که گاه گداری که قاپ اسب آدم زین می آید سورپرایزی دلنشین محسوب می شود و در اکثر مواقع هم تبدیل به سوهان روح می شود.
چند سالی ست که با آمدن اتوبوسهای جدید به ناوگان حمل ونقل بین شهری و از رده خارج شده اتوبوسهای بنز عهد بوقعلی شاه تلویزیون و سی دی هم به این چهارچرخه ها راه یافته است و موجبات سرگرمی مسافران را فراهم می آورد و اگر شانس بیاوری و فیلمی که در سینما ندیدی یا اگر هم دیدی شوق دیدار دوباره اش را داری یک چیزی ولی مشکل آنجا زجر آور می شودکه یک فیلم درپیت ایرانی یا هندی را بگذارند و ولوم صدایش هم بالا باشد و تو بخواهی لحظه ای پلک روی پلک بگذاری . حالا قضیه انجا پیچیده تر می شود که طی مسافرتهای مختلف باید یک فیلم که کارگردانش هم یک بار آن را کامل ندیده را بارها و بارها مرور کنی. قبول کنین کار سختی ست!
چند روز برای دومین بار در همین مسافرتها " شارلاتان" را دیدم چیزی در حدود مزخرف ولی مگر ول کن هستند. نمیدانم نویسنده این فیلم به اصطلاح طنز خودش حتی یک بار به آن انبوه شوخی های بی مزه فیلم خندیده است . آیا در سینمای ایران فیلمنامه نوشتن این قدر بی منزلت شده است که توسط خود جماعت سناریست به سخره گرفته می شوند.
فیلم مثلا" می خواهد درد بیکار جوانان و مشکلات ازدواج را بررسی کند و جوانی که هر چه می نویسد توسط تهیه کننده رد می شودو بالاخره او یک چیز آبکی سر هم می کند و تهیه کننده کف می کند و همین موضوع تبدیل به فیلمی می شود که تعدادی آدم بی هویت و خل وچل در کل فیلم همدیگر را تعقیب می کنند و هر کس دیگری را پیدا کرد لگدی نثارش می کند.روح چاپلین شاد که سینمای کمدی اش چگونه دست به دست شد چون فاحشه ای!
حیف از آن بازیگران طنز تلویزیون که به خاطر جذابیت های سینما حاضر می شوند هر مصیبتی را تحمل کنند تا تصویرشان بر سر در سینماها نقش بندد. آخر ما با جواد رضویان و ارژنگ امیر فضلی و مهران غفوریان شبهای چندان بدی که نداشتیم که حالا آنها خود را به این خفت و خواری مجبور می کنند . آدم با دیدن این تصاویر به داشتن فردی به اسم مهران مدیری می بالد که در این ۱۲ سال به جز دیدار و توکیو بدون توقف تن به بازی در سینما نداد و همان آبروی تلویزیونی اش را برای ادامه حیات کافی می داند.
۱)چند روز پیش که به شهرستان می رفتم داخل ماشین بحث سیاسی داغ بود و هر کس به فراخور دانش وخواسته اش اظهار فضلی می کرد صحبت از خدمات محمد رضا شاه بود که احساس می کردند خدمات زیادی برای کشور انجام داده . در پایان بحث یکی از افراد نتیجه گیری کرد که اگر خدا بخواهد و سرنوشت اجازه بدهد این رئیس دولت جدید جای شاه را بین مردم پر خواهد کرد. آقا مارو میگی یخ کردیم و مات و مبهوت بعد از دقایقی فقط گفتم برادر تا حالا این آقا را با خیلی ها مقایسه کرده بودندو به خیلی ها تشبیه کرده بودند از محمد علی رجائی بگیر تا چه گوارا حالا شما چه وجه تشابهی بین این دو می بینید که این نتیجه را می گیرد جواب داد وا.... چی بگم مردم میگن!
۲)عمویی دارم که بیش از۸۰ سال سن دارد و کاملا" بیسواد ولی البته علاقه مند به سیاست همان روز به من گفت که میگن رئیس دولت کاملا" با رهبر مخالف است و رهبر هم چشم دیدنش را ندارد. گفتم نه بابا این حرفها کدومه اگه یک بار تا حالا تمام قوا با هم و جملگی با رهبر هماهنگ با شند الان است.گفت نه تو نمیدونی حتی قرار بوده که تو هواپیمای سقوط کرده اون هم می بوده که از قضای روز گار سوارش نشده و چند روز بعد خواسته اند در سیستان و بلوچستان ترورش کنند که محافظش کشته شده.من فقط تعجب کردم و فهمیدم که هنوز خیلی ساده ام و مردمم را نمی شناسم
اين را گفت و جان داد. رو به قبله بود يا شايد هم نه، هنوز نفس ميكشيد ولي مشخص بود كه شمارههاي آخر نفساش است. پلههاي بيشمار بازار سرچشمه را بالا آمده بود و در طبقه چهارم در دفتر نشريه حاضر بود. اصلاح كرده، مرتب، شيك، از آن پيرمردهايي كه آدم ناخودآگاه ازش خوشش ميآيد و جان ميدهد براي چندين ساعت پاي صحبتش نشستن. متانت و ادب و مناعت طبع از سر و رويش ميباريد. صميمانه با همه حال و احوال ميكرد و در قامت هر خبرنگار و نويسندهيي گذشته پرماجراي خود را ميديد. هركه از در وارد ميشد بيتوجه به سن و سالش به پايش بلند ميشد و… اين تمام لحظات حضور پيرمرد در دفتر نشريه بود كه صداقتي را جاري ميكرد كه مجبور ميشدي به احترامش كلاه از سر برداري. از "دامن حق" ميگفت و از پيشروان مشروطيت در اردبيل. از اينكه اصحاب قلم هميشه در مضيقه بودهاند و... تا رسيد به اينجا كه گفت: " منو حالا ديگر حافظه تاريخي مطبوعات اردبيل خرقه تهي كرده و نقاب خاك بررخ كشيده بود." ديگر آن پيرمرد با زحمت خودش را به طبقه چهارم بازار نميرساند و براي ويژه نامه شماره 200 مطلب تحويل نميداد و ديگر و ديگر و ديگر... چقدر غدار است اين روزگار كه به آن چشمهاي نجيب ، يك لحظه هم خيره نميشود به وقت جان گرفتن. اگر نگاه ميكرد كه نميتوانست روح از آن جسم برگيرد و او فقط فرصت كند بگويد: " فراموشم نكنيد! "
حالا پيرمرد در فراموشخانه است و كمكم از ياد ميرود و چند روز بعد همه يادشان ميرود كه پيرمرد كه بود و چكار كرد؟
آخر ما همه فراموشكاريم عزيزم! هرچه باشد و هركه نداند تو كه ميداني ما نسل روغننباتي هستيم. از ما انتظارات بزرگ داشتن كمي غيرمنطقي است!
حالا من بايد تمام آن لحظههاي كوتاهي كه داشتيم را در ذهن مرور كنم. يكي آن لحظات مصاحبه است و يكي هم ويژهنامه. همان كه پيرمرد در اولين فرصت مطلبش را آورد و ما نسل جديديها در گير و دار كمبود جا كوتاهترين ديواري كه گير آورديم ديوار پيرمرد بود و مطلبش در پرتترين جاي ويژهنامه چاپ شد و او بازهم با همان مناعت طبعش نرنجيد و با تمام دل خود سپاسگزار شد. اما خودمان دانستيم كه تا عمر داريم بايد مشغولالزمه آن چشمهاي نجيب باشيم و با اين توجيه خودمان را آرام كنيم كه شايد روزي روزگاري شماره سيصدي بشود و برايش سنگ تمام بگذاريم. ولي ديدي عزيزم، خيلي زود دير ميشود و اين بار هم خيلي زود دير شد و نتوانستيم شماره300 و پيرمرد را با هم داشته باشيم و برايش كاري بكنيم.
پيرمرد رفت. چون دنياي خاكي توان تحمل آن روح لطيف و بزرگ را نداشت و اين امر خيلي زود اتفاق افتاد.
خيلي زودتر از آنچه كه فكرش را بكنيم و روزي از روزها مرگ در خانهاش را زد تا ما فقط بگوييم كه هميشه قبل از خبر كردن اتفاق ميافتد و ما فراموش ميكنيم كه حتي در مجلس ختمش هم شركت كنيم و حلوايش را بخوريم.
آخه ما نسل فراموشكاري هستيم عزيزم!
از صبح شال و کلاه کردیم تا به همراه مدیر مسئول وسردبیر راهی دادگاه شویم . قرارمان ساعت ۱۱ بود .(گفتنی اینکه من و رضا علی نژاد نقش داش کلم را ایفا می کردیم)
با هزار زحمت و بازرسی و تحویل موبایل و این حرفها وارد دادگستری شدیم. بعد از دقایقی چهارتا از اعضای هیئت منصفه آمدند همین که قرار بود در حضور هیئت منصفه محاکمه بشویم جای خوشحالی داشت.اعضای هیئت منصفه هر چهار تا استاد دانشگاه بودند. قاضی که از دیدن آنها تعجب کرده بود از یک یک آنها در مورد نحوه انتخابشان پرسید و آنها هم از همه جا بی خبر گفتند که چون شما دعوت نامه فرستاده بودید آمدیم. خلاصه قاضی قانع نشد و گفت اولا" تعداد تان کم است و ثانیا" وقت قانونی شما تمام شده و باید هیئت منصفه جدید انتخاب بشود . در این موقع قیافه اساتید دانشگاه کلی دیدن داشت که دعوتنامه به دست برگشتند و دادگاه هم تشکیل نشد و مدیر مسئول ما هم که از تهران آمده بود دو تا بلیط هواپیما ضرر کرد.
توضیح ضروری : اگر شما را به عنوان هیئت منصفه آن هم دادگاه مطبوعات انتخاب کردند لطفا" زیاد جدی نگیرید!

به بهانه گیلانه
یعنی اگر رخشان بنی اعتماد نبود ما باید آرزوی دیدن مادرانمان را بر پرده سینما به گور می بردیم . پس باید از خداوند به خاطر خلق چنین موجود نازنینی تشکر کنیم از اساس.
گیلانه جدیدترین ساخته بانوی سینمای ایران است که به مصائب و مشکلات یک مادر پیر می پردازد که یگانه پسرش در جنگ بشدت آسیب دیده و قطع نخاع شد ه است و او باید هم مادر باشد برای اس و هم پرستار.
فیلم داستان خاصی ندارد و فقط روایتگر مشقتهای پیرزن است که با بازی فوق العاده فاطمه معتمد آریا بر پرده جان می گیرد و به زیبائی نقش یک پیرزن حداقل ۶۰ساله را بازی می کند.
گیلانه هر روز پسرش را تر و خشک می کند و خستگی ناپذیر بدون انکه به درد های جسمی خود اعتنایی بکند چنان با شوق تیمارداری اسماعیل اش را می کند که فقط از یک مادر می توان انتظار داشت. او در لابلای کار روزانه برای پسرش می زند و می رقصد و هر روز چند بار برایش عروسی میگیرد تا حداقل اندکی شوق به زندگی را در اسماعیل زنده نگهدارد.
از زیباترین صحنه های فیلم می توان به نمایی اشاره کرد که نامزد سابق اسماعیل- که بعد از معلول شدنش با کس دیگری ازدواج کرده است- با سه تا بچه اش هفته به هفته به آنها سر می زند و زیباتر آنکه بچه هایش رابطه عاطفی عجیبی با اسماعیل برقرار کرده اند که او فقط می تواند از دور تماشایش کند و اشک حسرت بریزد به پهنای صورت!
نگاه بکر فیلمساز به جنگ و روایت آن از دیدگاه یک مادر چنان لحن ضد جنگی به فیلم داده است که نا خود آگاه آدم با دیدن غربت گیلانه و پسرش از هرچی جنگ و خونریزی ست به شدت بیزار می کند.
معتمد آریا که آشکارا فیلم بدون او بی معنی می شد در جواب سوالی که چگونه خود را در قالب زنی با بیست سال اختلاف سن گذاشته است فرو تنانه می گوید که من فقط آرایشم را پاک کردم همین!
گیلانه حکایت مادر همیشه رنجکش است که تا پای جان برای اولادش مایه می گذارد کاری که هیچکس نمی کند حتی همسر!

محمود احمدی نژاد روز چهارشنبه را در جمهوری خود مختار نخجوان میهمان الهام علی اف بود که خودش هم از باکو به ای ایالت آمده بود تا گاز شهری نخجوان را افتتاح کنند. شایع شده است که ایران مدتی پیش در ازای تعطیلی مراکز فساد در این شهر لوله کشی گاز را بر عهده گرفته بود. اما این نخجوان در کجای جغرافیا سیاسی قرار دارد ؟
ایالت خود مختار نخجوان در فاصله نیم ساعتی از شهر جلفا قرار دارد. این ایالت که جزو خاک آذربایجان محسوب می شود هیچ راه ارتباطی زمینی به آذربایجان شمالی ندارد و تنها از راه هوایی می توان خود را به باکو رساند . راه آهن سراسری شوروی هم که بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و همچنین جنگ در منطقه کوهستانی قره باغ که به اشغال این سرزمین توسط نیرو های ارمنی منجر شد از مدار خارج شد تا نیروهای اشغالگر دیواری بین آذربایجان و نخجوان باشند.
احتمالا" تاکنون بزرگترین مقامی که از این شهر پنجاه هزار نفره دیدن کرده بود بالاتر از حکم فرمانداری نداشت که مردم این شهر با دیدن رئیس دولت ایران ذوق کرده بودند و همگی به خیابانها آمده بودند و در یک مراسم دیدنی مدام "چپی " میزدند و ابراز احساسات می کردند و این همان شهری بود که سالهای سال مسکن حیدر علی ا ف بود در سالهای انزوا.علی اف پدر از این شهر بود که راهی کاخ ریاست جمهوری شد.
این ایالت مثل تمام شهرهای جمهوری آذربایجان شهر رشوه های ارزان است و هر پلیسی که سر راه آدم سبز انتظار حرمت دارد.حرمت هزار تومانی . با این وصف احمدی نژاد که سر راهش هزاران پلیس برای استقبال آمده بودن باید مبلغ کلانی را پیاده می شد.
اینکه رئیس یک کشور برای افتتاح گاز یک شهر خارجی زحمت سفر را به جان بخرد چیز چندان مرسومی در جهان نیست حالا هدف اصلی از این سفر چه بود بر ما تاریک است
