تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

پیرمرد را فقط دو بار دیدم .از آنهایی بود که آدم از دیدنشان لذت میبرد از ادبش از فروتنی اش و از عشق اش.بار اول بهار ۸۲ بود که می خواستم برای شماره ۲۰۰ آوای اردبیل ویژه نامه در بیاورم . سردبیر پیشنهاد کرد که مطلبی هم از محمد ذکری بگیرم . برای اینکه تحریکم کند گفت که از قدیمی ترین روز نامه نگاران کشور است و فلان.

آن روزها روزهای عجیبی بود برای ویژه نامه ای که همه دلشان می خواست در آن مطلب داشته باشند باید کلی پیگیری می کردی تا چند سطری را برای رضای خدا سیاه کنند و بدهند دستت و کلی هم فیس و افاده که باید در بهترین جای ممکن کار شود . فقط به خاطر گفته سردبیر با خانه اش تماسی گرفتم . صمیمانه بگویم که اصلا" انتظار مطلب دادنش را نداشتم. خانمی گوشی را برداشت و خودم را معرفی کردم و سراغش را گرفتم و پیغامم را دادم.

فردای آن روز در دفتر نشریه که در طبقه چهارم یک ساختمان بی آسانسور بود نشسته بودم که گفتند آقای ذکری آمده وسراغ من رو میگیره . در همان لحظه اول مجذوب معرفتش شدم در اولین فرصت به سوالات جواب داده بود و شخصا" تصمیم گرفته بود آن را به دست من برساند آن هم با خط خوش قدیمی که آدم  با دیدنش بی اختیار یاد فیلمهای علی حاتمی می افتد. هر بار که کسی از اتاق خارج می شد و دوباره بر می گشت پیرمرد به پایش بلند می شد و عرض ادب می کرد. اما دوستانی که روز های اول بی مهری می کردند در روزهای آخر کرور کرور مطلب دادند تا من در ویژه نامه محدود دچار کمبود صفحه بشوم و نیاز به بیرون ماندن یکی دو مطلب اجتناب ناپذیر شد با سردبیر که مشورت کردم اولین مطلبی که از صفحه در آورد مطلب پیرمرد بود از من اصرار و از او انکار قبول نکرد که نکرد و با این توجیه که در شماره بعدی در جای خوبی کار خواهیم کرد و فلان خواست که من رو از رو ببره اما من خودم را در برابر آن چشمهای مودب که آن همه راه را فقط به خاطر درخواست ما کوبیده بود و آمده بود نمی توانستم از یاد ببرم خلاصه با کمکهای رضا علی نژاد یکی از مطالب را جوری کار کردیم که یک نوار کوچک افقی پائین مطلب خالی ماند و نوشته پیرمرد را آنجا چپانیدیم ولی حداقل خودمان می دانستیم که آنجا لایق همچو اویی نیست.

در آن ویژه نامه من برای تمام عمر شرمنده دو نفر شدم  که اولی او بود و دومی ناصر ایرانژاد که بیچار مطلبش توسط سردبیر وتو شد و شرمندگی اش به من ماند.

چند روز بعد که مراسم جشن شماره۲۰۰ برگزار می شد من لوح سپاسی از پیرمرد گرفتم که فکر می کنم تا سالهای سال بعد نگهش خواهم داشت اما در آن لحظه این فکر در جانم رسوخ کرده بود که ۴۰ سال بعد من کجا خواهم بود از وان نجابت و ادب و مناعت طبع ارثی خواهم برد.

پریشب شماره های گذشته آوا را برای پیدا کردن مطلبی زیر و رو می کردم که چشمم به مصا حبه اش افتاد با این تیتر:"من را فراموش نکنید!" یک لحظه به ذهنم خطور کرد که در این دو سال ونیم کجاست و چه می کند؟

فردای آن روز طبق عادت مالوف کودکی به سالم ترین تفریحم که خواندن آگهی های ترحیم باشد مشغول بودم که یخ کردم:محمد ذکری مدیر سابق نشریه "دامن حق" به.........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 23:44  توسط حمید رستمی  | 

مطلبم در اعتماد برای هزارمین شماره اش:



نمي‌دانم‌ چه‌ رازي‌ نهفته‌ است‌ در اين‌ اعداد. در اين‌ صدها و هزارها. در اين‌ نو شدن‌ها و دوباره‌ آغازيدن‌ها، در اين‌ طراوت‌ دوباره‌ و از صفر شروع‌كردن‌ها.


هزار هم‌ عددي‌ است‌ لابد. متبرك‌ يا منحوس‌ نمي‌دانم‌. اما همانقدر مي‌دانم‌ كه‌ چه‌ كودكاني‌ كه‌ با اين‌ هزار بالغ‌ شدند و چه‌ جوانان‌ كه‌ در گذر اين‌ هزار يكي‌يكي‌ موهاي‌ شقيقه‌ را سفيد كردند و چه‌ جا افتاده‌هايي‌ كه‌ آرام‌آرام‌ گرد پيري‌ را احساس‌ كردند.


هزار هم‌ عددي‌ است‌ از اعداد بي‌پايان‌ خداوند لابد. متبرك‌ يا منحوس‌ نمي‌دانم‌. اما همانقدر مي‌دانم‌ كه‌ تابستاني‌ كه‌ "اعتماد"شروع‌ كرد همه‌ چيز بوي‌ تابستان‌ مي‌داد و خزان‌ قابل‌ تصور هم‌ نبود اما پاييزي‌ كه‌ در آن‌ هزاره‌اش‌ را جشن‌ مي‌گيريم‌ صداي‌ نفسهاي‌ زمستان‌ را مي‌شود بخوبي‌ احساس‌ كرد و احساس‌ چندان‌ خوبي‌ نداشت‌.


در آن‌ تابستان‌ هنوز شور و شر اصلاحات‌ نخوابيده‌ بود. هنوز براي‌ تكان‌ دادن‌ آدم‌ها زلزله‌ هشت‌ ريشتري‌ لازم‌ نبود. هنوز حساسيت‌ها كمابيش‌ وجود داشت‌ و هنوز كساني‌ بودند كه‌ در لابه‌لاي‌ نشريات‌ زرد و غير زرد تكراري‌ دكه‌ها دنبال‌ اسامي‌ تازه‌يي‌ باشند كه‌ جاي‌ رفته‌ها را بگيرد و بتواند اندكي‌ از حقايق‌ برملا شده‌ جامعه‌ را روي‌ كاغذ بياورد. هنوز دلهاي‌ بيقراري‌ پيدا مي‌شدند كه‌ آسان‌ترين‌ راه‌ها را براي‌ بهتر زيستن‌ انتخاب‌ كنند. هنوز خيلي‌ها همين‌جا، پيش‌ خودمان‌ بودند و گاهگاهي‌ با نيش‌ قلمشان‌ دولتمردان‌ را نوازش‌ مي‌كردند. هنوز يك‌ سيدخندان‌ بر مصدر بود كه‌ تمام‌ مصايب‌ عالم‌ را مي‌شد با گوشه‌ لب‌ خندانش‌ تاخت‌ زد و خم‌ به‌ ابرو نياورد و هنوز اميدوار بود.


هنوز خيلي‌ چيزها بود كه‌ آدم‌ بخاطرش‌ عاشقي‌ را از سر بگيرد و بي‌هيچ‌ منتي‌ حروف‌ سربي‌ و كاغذكاهي‌ را بخورد. اما اين‌ كاغذ كاهي‌ و حروف‌ سربي‌ براي‌ اين‌ دلشده‌ها چه‌ كرد آن‌ هنگام‌ كه‌ در گوشه‌زندان‌ آخرين‌ نفس‌ها را مي‌كشيدند و با يادآوري‌ لبهاي‌ غنچه‌يي‌ دختركي‌ چشم‌ به‌ راه‌ كه‌ هنوز از آمدن‌ پدر مايوس‌ نشده‌ بود و با چشم‌هاي‌ پژمرده‌اش‌ كلمه‌ انتظار را معني‌ مي‌كرد*چه‌ كرد آن‌ هنگام‌ كه‌ بريده‌ از همه‌ كس‌ فقط‌ آهي‌ بسختي‌ مي‌كشيدند و گوشه‌ چشمي‌ تر مي‌كردند و منتظر معجزه‌ بودند.


مردان‌ سياست‌ هركدام‌ به‌ گوشه‌يي‌ از خلوت‌ خزيدند و تنها آنهايي‌ تاوان‌ دادند كه‌ در آرمانگرايي‌ حتي‌ روي‌ آرماني‌ترين‌ آدم‌هاي‌ جهان‌ را هم‌ كم‌ كرده‌ بودند.


هزار هم‌ عددي‌ است‌ از اعداد، عددي‌ كه‌ با گذر آن‌ "الياس‌ حضرتي‌" ديگر نماينده‌ نيست‌، بهزادي‌ حداقل‌ هزار تار موي‌ سفيد به‌ موهايش‌ اضافه‌ كرده‌ است‌ و ابراهيم‌ هم‌ به‌ اندازه‌ هزار شماره‌ خسته‌ است‌.
حالا ديگر همه‌ رفته‌اند و اگر اين‌ تك‌ و توك‌ مانده‌ها هم‌ از پا بيفتند ما براي‌ نسل‌هاي‌ آينده‌ چه‌ داريم‌ براي‌ گفتن‌؟ بگوييم‌ كه‌ فلان‌ كاريكاتوريست‌ براي‌ نان‌ سفره‌اش‌ در فلان‌ ديار غربت‌ در خشكشويي‌ كار مي‌كند تا آخر شب‌ هفت‌ دلار در جيبش‌ داشته‌ باشد؟ بگوييم‌ كه‌ فلان‌ نويسنده‌ در فلان‌ خيابان‌ بهمان‌ شهر غريب‌ رستوران‌داري‌ مي‌كند تا خودش‌ گرسنه‌ نماند؟ بگوييم‌ كه‌ آن‌ يكي‌ نويسنده‌ ماه‌هاست‌ خانه‌ را محبس‌ خود كرده‌ است‌ و بيرون‌ نمي‌آيد و چيزي‌ نمي‌نويسد و "دوستاق‌"خانه‌ مي‌شود؟
بگوييم‌ كه‌ آنهايي‌ هم‌ كه‌ مي‌نويسند يا حال‌ ندارند يا مخاطب‌ ندارند يا پول‌ ندارند يا حوصله‌ در افتادن‌ با اين‌ و آن‌ را!؟ بگوييم‌ كه‌ سيد خندان‌ هم‌ فقط‌ به‌ گفت‌وگوي‌ تمدنهايش‌ مي‌رسد؟ بگوييم‌ كه‌ در اين‌ وانفساي‌ ارتباطات‌ و گسترش‌ رسانه‌ها کاش گوتنبرگي‌ ديگر پيدا بشود و بيايد و بساط‌ چاپ‌ ونشر و اين‌ حرف‌ها را جمع‌ كند تا اين‌ خلايق‌ هم‌ به‌ كار و زندگي‌شان‌ برسند و اين‌ قدر روزنامه‌هاي‌ خنثي‌ و باري‌ به‌ هرجهت‌ چاپ‌ نكنند؟ كدامشان‌ را بگوييم‌؟
شايد اين‌ حق‌ را بدهي‌ كه‌ آرزو كنيم‌ تا به‌ قول‌ آن‌ بازيگر فيلسوف‌ شاعر و نمي‌دانم‌ چند صفت‌ ديگر، برگرديم‌ به‌ كودكي‌هايمان‌ تا حداقل‌ دلخوشي‌ و دلتنگي‌هايمان‌ در آن‌ محدوده‌ باشد. افسوس‌ كه‌ كفش‌ بازگشت‌ كوچك‌ است‌ و به‌ اين‌ راحتي‌ نمي‌شود رفت‌ و در گذشته‌ گم‌ شد.


 
            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 23:53  توسط حمید رستمی  | 

127110.jpg

اواخردهه ۶۰بود که به یکباره منوچهر نوذری چهره شد و رادیو و تلویزیون را در اختیار گرفت . نسل ما اطلاعات چندانی از سوابق قبل از ۵۷ نوذری در ذهن نداشت و آن گونه که مشخص شد تعدادی فیلم کارگردانی کرده بوده که البته چیزی فراتر از فیلمفارسی های آن دوران نبوده و ماندگار نشدند. 

بار اول در برنامه کودک دیدمش. برنامه ای بود که به گمانم پنج شنبه ها پخش می شد و به معرفی مشاهیر ایران و جهان می پرداخت. بزودی برنامه مسابه هفته آغاز شد و پنج شنبه شبهای آن مقطع در بست در اختیار او قرار گرفت تا مسابقه به یاد ماندنی را با حاضر جوابی هایش گرمتر کند . این برنامه شهرت زیادی برایش به ارمغان آورد و هم زمان در رادیو " صبح جمعه با شما " را در اختیار گرفت و علاوه بر کارگردانی تیپهای به یاد ماندنی هم خلق کرد . جذابترین تیپهای نوذری در رادیو "آقای دست و دلباز "و " آقای ملون " که تکیه کلامهای خاص خود را داشتند و البته تکیه کلامش در مسابقه هفته که: " از کی بپرسم؟"

مسابقه هفته آنقدر خودش را به مخاطبان تحمیل کرده بود که اولین بار مهران مدیری در برنامه "نوروز۷۲" که جلوی دوربین رفته بود با شوخی با مسابقه هفته و خود نوذری به محبوبیت رسید و این شوخی ها هر چند مردم را خوش آمد اما نوذری به سختی از این عمل مدیری که چندین بار هم تکرار شددلگیر شد. بعدها نوذری همان طنزهای رادیو را تصویری کرد و در تلویزیون اجرا کرد که موفقیتی برایش به ارمغان نیاورد . همراه با آنها دوبله را هم پیگیری کرد و صدایش در بعضی از فیلمها جاودانه شد.

بعد از ظهور مدیری منوچهر نوذری ستاره اقبالش در طنز رو به افول گذاشت و حتی به خاطر یک پروژه عمرانی دچار ورشکستگی شد و مدتی را در زندان سپری کردت تا اینکه با وساطت بزرگان بیرون آمد و در کوچه اقاقیا جلوی دوربین رضا عطاران رفت که چندان در اذهان نماند .

او هم رفت . تا رفته رفته واقعیت مرگ بیشتر از روز پیش در جلوی چشم آدم باشد. او آدم فوق العاده یی نبود ولی در هر خال در جای جای خاطرات نوجوانی مان سطرهایی را به خود اختصاص داده است تا ما مجبور باشیم به این سوال جواب دهیم که حالا از کی بپرسیم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23:55  توسط حمید رستمی  | 

آمده بود بی هیچ مقدمه یی  بی هیچ سلامی حتی .آن هنگام که در پیچ و خم بی پایان رندگی روز مره اسیرگشته ایم دستی از غیب بیرون می آید و بر سینه نامحرم می زند و توی محرم را فرا می خواند باز هم به همان سالن تاریکی که عمری را خاکستر راهش کرده بودیم و هر بار برای آمدنش گفته بودیم که:" آمدی ای نگار سرمست !" حالا ببین روزگار کارمان را به کجا کشانده که اصلا"احساسش هم نمیکنیم و بی هیچ اتفاق خاصی مثل یک سایه می آید  و از کنارمان رد میشود بی آنکه حتی تک بوسه ای هم نثارمان کند کجا رفت آن همه انتظار و شوق . ذوق و روزهای به یاد ماندنی جشنواره استانی که حکم شب عید را داشت برای عاشقان تئاتر که هر کجا که بودند باید آن روزهای بخصوص خودشان را سر سفره مادر تئاتر می رساندند.اما حالا بی هیچ مقدمه یی باید بدرقه اش هم می کردیم.

حالا باید بعد از گذشت دو اجرا بفهمیم که جشنواره یی هم هست و در یک جشنواره کنتراتی دو روزه فقط دو تا از پنج نمایش را تماشا کنیم . ما یی که عاشق همین تئاتر بودیم در آن عشق ورزی کردیم و آخر سر در چارچوب همان تئاتر ازدواج هم کردیم سرنوشتمان این شد که وسط کار متوجه می شویم حالا از آن بیچاره یی که کیلو مترها دورتر کار خویش می کند و دلش به همان چند روز جشنواره خوش است که دور هم جمع می شدیم و پنبه همدیگر را می زدیم چه انتظاری هست.

یاد آن شبهایی که به حال و هوای جشنواره نزدیک می شدیم و استرس اجرا از پا در می آورد ما را به خیر . بار اول جشنواره سوم بود که اتابک نادری با جشنواره آشنایمان کرد و فقط برای دیدن اجراها آمدیم" میقات " مجید واحدیزاده را دیدیم و کپ کردیم. حالا کم کم می خواستیم تئاتر را کشف کنیم .به گمانم "مرگ تابوت " توحید معصومی هم بود که محمد فتحی بازی می کرد که چیز زیادی از آن سر در نیاوردیم اما بازی داور فرمانی و رقیه مهری همه امان را میخکوب کرده بود "داور را از جشنواره دانش آموزی که کاری را با" کریم عظیمی ججین "آماده کرده بودند در ذهن داشتیم ولی اینجا زمین تا آسمان فرق می کرد .

سال بعدش بود که هوس تئاتر به معنای واقعی را کردیم. قبل از آن هر چه بود در حد میان پرده های طنز بود و تئاتر دانش آموزی . هر کس هر متنی که دستش رسید فرستاد به جشنواره و کارگردان شد اما بغض آن هنگام گلو را فشرد که در میان چهار متنی که فرستاده شده بود و هر کدام پنج شش بازیگر احتیاج داشتند جایی برایم پیدا نشد .سوالات ویران کننده به سراغم آمدند که مثل خوره روحم را می خوردند. "علیرضا" "نامیرا " را فرستاده بود عباس جاهد "بازی مرگ را فرستاده بود که خیلی دلش می خواست که نقش اولش را داور فرمانی که در آن مقطع سربازی اش را در شهر ما سپری می کرد بازی بکندو دو متن مکتوم و"کبودان و اسفندیار"  هم متن های دیگری بودند که کاری برایم در آنها پیدا نشده بود فقط احتمالا" نقش یک زندانبان لال و گوژ پشت که دو سه بار از صحنه عبور می کرد را در نمایش عباس بازی می کردم که آن هم به هیچ وجه انرژی انباشته شده یک ساله ام را تخلیه نمی کرد. فقط دو روز به اتمام مهلت قانونی فرستادن متنها باقی بود که مهمترین تصمیم عمرم را گرفتم که  مسیر زندگیم را تغییر داد .

زنگ زدم به اتابک و سراغ متنی به اسم " بچه تابستان " را گرفتم در مجلات نمایش انجمن خلاصه داستانش را خوانده بودم ومهمترین عامل انتخابش هم این بود که دو نفره بود: یک مرد جوان و یک کودک . من حتی متن را هم نخوانده بودم که تصمیم به شرکت در جشنواره گرفتم. اتابک مرا به مجید پاس داد و برای اولین بار با مجید گفتمان کردم . با هر زحمتی تقاضا نامه را به دست مجید رساندم و ماند متن که حتی رویش را هم ندیده بودم.بعدها مجید متن را به من رساند و کار را شروع کردم در حالیکه هنوز بازیگر کودک نداشتم و فقط در گروه سرود یکی از مدارس ابتدایی پسر بچه یی را دیده بودم که ته لهجه یی رشتی داشت و ترکی هم بلد نبود و مهمترین دلیلش هم برای انتخاب همان لهجه نداشتنش بود . کار که شروع شد به کندی پیش می رفت هم او بار اولش بود هم من . مهمتر از آن نگاههای معنی دار و تحقیر کننده بقیه که به راحتی می توانستند پایان کار را پیش بینی کنند آن هنگام سوراخ کننده شد که همه متن ها در بازخوانی رد شد به جز مکتوم و بچه تابستان که آن اولی از همان ابتدا قرار بر تعطیلی اش گذاشته شده بود در آن تابستان ۷۵ چه بر من گذشت فقط خودم و رضا فهیم می دانیم . کار با تشویقهای بی دریغ رضا راه افتاد و در میانه عباس هم به ما پیوست و هر کاری از دستش برآمد مضایقه نکرد و تا حدودی بابک فاتحی هم کمک کرد تا به باز بینی رسیدیم.

اتابک این بار باز بین بود و به هر زحمتی بود به بخش جنبی جشنواره برد که آنجا حسین عاطفی داور ناظر خوشش آمد و جایزه ویژه هئیت داوران را داد و خاک تئاتر دامن گیر ما شد و ماندگار شدیم.آن سال فکر کنم "سوگنامه مردوخ "را مجید آورده بود و" خلوت "را توحید معصومی که "بهرام پور دنیا" بازی کرده بود و همراه با توحید عالی بازی کرده بودند و لی در عوض مجید واحدیزاده خودش را از بازی کنار کشیده بود و کار بازی را به نسل پیشین مثل مرحوم جلایی و غفور ملکی سپرده بود.

سال بعدش در تبریز بودم تازه دوره مادام العمر دانشجویی را شروع کرده بودم که بال و پر در آوردم وقتی فهمیدم که ترم تابستانی نداریم و من می توانستم با خیال راحت" بی خان و مان" را که دکتر ناظر زاده نوشته بود و چندین ماه در دست داشتم  را کار کنم . دلم می خواست رضا بازی کند چون یک تک بازی بود و  می خواستم خودم از بیرون کار را در دست بگیرم تمرین که شروع شد رضا روز به روز بیشتر از متن ترسی تا جایی که کار به جایی رسید که سه روز مانده به بازبینی رضا خودش را کنار کشید که نمی تواند و لاجرم تنها راه حل ممکن را انجام دادیم : خودم بازی کردم و آمدیم جشنواره !مجید "زه آشوب "محمود مهدوی را به اشتراک با تقی اسماعیلی کار کرده بود و توحید خاطرم نیست که کار نکرده بود یا اسم کارش از یادم رفته از اتفاقات دردناک این دوره آشنایی ام با موجودی به اسم محمود مهدوی بود که بعدها نقش متاسفانه مهمی را در زندگیم بازی کرد!

سال ۷۷ نتوانستم به جشنواره بیایم جون در گیر درس و کلاس تبریز بودم ولی شنیدم که مجید نبوده و توحید مهر گیاه را کار کرده بوده و انتخاب نشده و جاوید رخشانی انتخاب شده با عصمت نوریان که بازیگرش هم مرحوم "احد واحدیزاده" بود و متن دندان مرده "اردشیر عابدی را کارکرده بود.

سال ۷۸ از تبریز خدا حافظی کردم و شروع به کشف بابک فاتحی نمودم و نقش تقی "عزیز مایی " مهرداد رایانی مخصوص را به او دادم و خودم "عزیز " شدم  تا به تعبیر یکی از دوستان نزدیکترین جشنواره از نظر سطح کارها برگزارشود. داوران هم جالب بودند : دکتر قطب الدین صادقی -مهدی هاشمی و بانو گلاب آدینه . توحید قایقران را کار کرده بود و رقیه مهری و خودش بازیگرش بودند  که جالب بازی می کردند و مجید همراه داور فرمانی آخرین بازی را به روی صحنه برد که انتخاب نشد و به جایش "کور اوغلی " صمد واحدیزاده که کریم عظیمی ججین نوشته بود انتخاب شد تا به هر حال از خانواده واحدیزاده نمایشی منتخب شود. بابک هم دوم بازیگری گرفت تا ما هم ابراز وجودی کرده باشیم.

در کرمانشاه سرباز بودم که موسم تمرینات جشنواره شد که نرسیدم و فقط توانستم به خود جشنواره برسم .کمی تا قسمتی خوب بود. "بازیخانه " توحید با داور فرمانی  معرکه بود و مجید هم به گمانم ورسیون جدیدی از میقات را کار کرده بود به اسم "درجامه مرددگان " که طبق معمول هر دو انتخاب شدند.

"کفتر به توان دو " را با عباس شروع کردیم آن هم فروردین ماه با این هدف که به منطقه ای برویم نسخه دست نویس متن را از خود مهرداد  گرفته بودم و انتظارات زیادی از متن داشیم افزون بر آن برای اولین بار به طور مستقیم با عباس همبازی می شدم . همیشه بازی عباس جاهد را ستایش کرده بودم و حالا نوبت آن بود که کار بزرگی بکنیم. تمرینات عالی پیش می رفت هر روز در جستجوی حرکات و جسهای نا شناخته جدیدی بودیم که عباس " مصاحبه " را هم شروع کرد و بابک وهمسرش هم در آن بازی کردند هر دو کار تا حد زیادی قابل قبول بودند که گروه بازبین مصاحبه را انتخاب کرد و زحمات شش ماهه ما به کفر ابلیس هم نیارزید حتی فرصت یک اجرای جنبی هم داده نشد تا لذت همه آن تمرینات سخت به یکباره جایش را به خستگی مفرط از هنری داد که باید در آن ماهها تلاش می کردی و اگر خوشبخت بودی یک اجرای جشنواره یی میکردی و تمام و در غیر این صورت.....

سوالات زیادی در ذهنم شکل گرفت که واکنش بیرونی آن نزدیکتر شدنم به عالم مطبوعات بود . مصاحبه سوم بازیگری را برای بابک به ارمغان آورد و روایت توحید از سوری "حکایت سالهای سرد " نام گرفت  و سبز -سهراب - سرخ مجید به نویسندگی محمد نباتی دور جهانگردی اش را شروع کرد تا بر بام تئاتر ایران آرام گیرد.

تازه به اردبیل آمده بودم که هوس تئاتر کردم و "شب نشینی در جهنم "را دادم که رد شد و عباس " هشتمین خوان " را داده بود که انصافا" متن مزخرفی بود و قرار شد با هم بازی کنیم یک تئاتر با اعمال شاقه. من هر دو روز یک بار از اردبیل می رفتم گرمی و آنجا تمرین می کردیم و بر میگشتم که بعدها هم به تبریز رفتم برای دوره که کار سخت تر هم شد . جشنواره آن سال به خاطر موفقیت سبز- سهراب - سرخ انباشته از رستم و سهراب بود و در هر نمایش یکی دو تا پهلوان می توانستی پیدا کنی.جالب اینکه دو نمایشی که انتخاب شدند مال خانمها بودند. مجید و توحید که نبودند و در غیاب آنهاسولماز نادری برادرزاده اتابک با "شناسنامه" انتخاب شد و آرزو مهری همسر سید رضی محمودی با نمایشی که فرشید سلامت و رقیه مهری بازی می کردند.در خیابانی هم غریب منوچهری با " رستام و ظهراب" و البته بازی زیبای مرحوم" صیاد رمضانپور". غریب سال قبل از آن هم بمب ساعتی را کار کرده بود که اول شد . حالا که فکر می کنم به این نتیحه می رسم که مرحوم صیاد در بمب ساعتی بازی داشت نه ان یکی.

۸۲سال کوچ غریب از خیابان به صحنه بود آن هم با " نعره خاموش اناالحق" و حدود سی چهل بازیگر که اول شد و " مریم ندایی" که با بازی در دو صحنه کوتاه بازیگر اول شد و علی محمدزاده که عالی بود و اصلا" از او بعید بود این بازی. مجید با آوای مهر سوم شد و رضا بهشتی در غیاب توحید با کار با مزه اش " مضحکه دوم شد و البته بازی زیبای سیامک شاگردی هم به یاد ماندنی بود.

جنجالی ترین دوره در حالی به پایان رسید که غریب منوچهری با نمایش "سه خواهران" و توحید با مسلخ هیچ جایزه یی نبردند تا کریم عظیمی ججین با نمایش"اووچی " به همراه " اژدها چهرک" مجید انتخاب شوند. اژدها چهرک مثل همیشه بازی با کلاس مجید را به همراه داشت به اضافه بازی شراره هژبری و رقیه مهری .

اما رسیدیم به بی مقدمه ترین جشنواره که فقط دوتا از پنج تا کارش را دیدم برای هر کدام مواردی برای طرح دارم اما چون همه کارها را ندیده ام نمی توانم با قاطعیت نظراتم را بگویم . فقط می توانم بگویم که از تو حید انتظار بیشتری داشتم. همین! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 23:56  توسط حمید رستمی  | 

                                             

    
 

                                                                                    

 


مهران مديري بر خلاف "نقطه چين" كه گاه و بيگاه و با بهانه و بي بهانه نيشي به اصلاح طلبان و در راس آنها قشر روزنامه نگار نثار مي كرد ،اين بار با رويكردي پوزش خواهانه از آن ديدگاهش، عاقل ترين ودور انديش ترين در عين حال سالمترين شخصيت سريالش را يك روزنامه نگار تبعيد شده از وطن انتخاب كرده است هر چند كه شايد در سالهاي گذشته انتقادات او به روزنامه نگار جماعت هم تا حدي حامل واقعيت بوده اما در طي اين سال ها آنقدر آتش تنقيد به اين جماعت تند بوده كه از فردي چون" مديري "انتظار نمي رفت در بهترين ساعات شبكه در برنامه يي پر مخاطب آنها را مورد حمله قرار دهد، در حالي كه تنها تريبون  جوابگو يي براي اهالي مطبوعات همان نشريات كم تيراژ بود كه به هيچ عنوان ياراي رقابت با تلويزيون ملي را نداشت .

اين چنين بود كه قسمت اول سريال شب هاي برره به يك روزنامه نگار اختصاص يافت كه با برداشت هاي كج از مقالاتش به پشت ميز محاكمه كشانده و به نقطه اي دور به اسم" برره" تبعيد مي شد تا نطفه يك سريال پر مخاطب بسته شود. "كيانوش استقرارزاده "به نمايندگي از تمامي اهالي مطبوعات بعد از تحمل نامرادي ها وسيل اتهامات ريز ودرشت به برره رفت تا پرچمدار اصلاحات در اين جغرافياي مجعول باشد هر چند كه خود در بعضي مواقع جو گير شده ودر محيط حل شده باشد.

روستاي برره كه استارت اوليه تشكيل اش در" پاورچين" زده شد مكان ذهني براي انتقال دادن داستانهايي بود كه در حالت عادي امكان نقل آنها سخت مي نمود .او با يك تاريخ سازي مجعول تمامي مواد خام لازم براي قصه امروزي اش را رداي كهنه پوشاند و پنجاه سالي عقب برد تا تمام نامتوازني زندگي امروزي را در ديروز نقل كند. او و تيم نويسنده اش و در راس آنها پيمان قاسم خاني با تجربه هاي قبلي بايد تيپ هايي را خلق مي كردند كه نمايندگي قشرهاي مختلف جامعه را يدك بكشند ومهمتر از آن به يك گروه بزرگتر تعلق داشته باشند .معمولادر ادبيات عامه جنگ حيدري – نعمتي را به عنوان رقابت كوركورانه دو گروه يك اجتماع داريم كه مشابه آن در عالم سياست- چپ و راست- در عالم ورزش- قرمز و آبي- ودر ساير زمينه ها به راحتي قابل مشاهده است با اين حساب بستري براي پيشبرد داستان ها فراهم مي شود و آن هم رقابت تنگاتنگ اعضاي دو گروه در اختصاص دادن بيش از پيش امتيازات به گروه خويش است حالا در اين رقابت خيلي راحت مي توان قصه ها را جا داد و شخصيت ها را به حرف و كنش واداشت و از آنجا نقبي زد بر مشكلات اجتماعي ناشي از نا هنجاري هاي سنتي و غير علمي كه معمولا بحث اول جوامع كوچك است و نقش اول پيشرفت نكردن اين جوامع را بازي مي كند. اين چنين مي شود كه جنگ بالا برره و پايين برره به رقابتي ازلي و ابدي گروه هاي ايراني در همه زمينه ها تبديل مي شود و چون عين واقعيت است بشدت دوست داشتني جلوه مي كند. اما با اين حال تيپ هاي مستقل از قصه نيستند و در دل قصه براي خود نقش بازي مي كنند ديگر ازآن يكه تازي مثلا "بامشاد" در "نقطه چين" خبري نيست تا جايي كه مهران مديري در قسمتهاي اول حتي يك بازيگر درجه اول طنز را هم به كار نگرفت تا عمد خود را براي گريز از کلیشه های سريال سازي رايج نشان دهد. او اين بار مي خواست ستاره برنامه اش نه جواد رضويان باشد نه رضا شفيعي جم ونه حميد لولايي ،او اين بار قصد اين را داشت كه ستاره برنامه خود فضاي سريال باشد همان كه بعد از سالها تجربه فضاي آپارتماني رو به محيط روستايي آورده بود تا اكسيژن تازه در ريه برنامه هاي تلويزيوني وارد كند و مطابق انتظار مي توانست حداقل سي قسمت را با آن فضا وزبان ابداعي اش مشغول كند اما در ادامه لزوم به كارگيري يك ستاره كتمان ناپذير مي نمود كه استفاده از" رضا شفيعي جم" در پيرو ي از همين اصل بود هر چند كه تا به امروز شفيعي جم در نقش" كيوون "نتوانسته به آن قله مورد نظر دست پيدا كند اما پتانسيلي كه در بازي او نهفته است قابليت تبديل كردن چندين باره وي را به ستاره شب هاي ايران را دارد .

اما اين مكان جهان سومي كه تكه يي كوچك ونمادين از كشور است در جاي جای خود با ارجاع هايي كه مي دهد به راحتي هر چه تمام تر پلي ميان گذشته و حال برقرار مي كند تا ما لباس و لهجه ومكان را فراموش كنيم و آنها را افرادي قابل دسترس در اجتماع تصور كنيم .افرادي مثل پاچه خوار اعظم مشتي از خروارهاست آدمي كه حاضر يراق است و براي لقمه اي نان از هيچ خدمت لساني فرو گذاري نمي كند تا با تمام وجود فرياد كند كه در روزگار حاضر نان در آوردن كار چندان آساني نيست يا آن شاعري كه براي نان خوردن بيت بيت شعرش را مي فروشد يا آ ن روزنامه نگاري كه براي سطر سطر مقاله چاپ نشده اش بايد جواب پس بدهد و سرانجام ميز تحريريه اش را در گوشه يي از زندان ژندارمري مستقر مي كند و يا غرق شدن بيش از پيش اجتماع در فضاي پولكي تا حدي كه براي يك سلام و عليك هم طرفين انتظار اسكناس دارند و حتي نكته با مزه گوشه نداشتن اسكناس ها كه حالا به ترجيح بند دلنشين سريال تبديل شده است همه اين ها نشان از يك دست بودن گروه نويسندگان و قدرت فرماندهي پيمان قاسم خاني دارد كه هر گاه خودش هم دست به قلم مي برد پخته ترين داستان ها را مي نويسد و در كنار آن اخلاق گرايي محض سريال با خلق "وجدان شير فرهاد "به عنوان تنها وجدان آگاه وبيدار برره لحظه هاي با مزه يي را براي بيندگان فراهم مي كند هر چند كه بعضي مواقع زياده از حد شعاري مي شود.
اين شايد براي اولين بار است كه قدرت بازيگري مهران مديري از قوه كار گرداني اش بيشتر به چشم مي آيد و او ديگر مهران مديري را- البته با كمي حذف واضافه- تكرار نمي كند او در شير فرهاد توانايي هاي بازي خود را كه بعد از اولين حضور تصويري اش در نوروز 72 كمتر به چشم آمده بود را به نمايش مي گذارد جايي كه با يك لحن ولهجه جديد در قالب نقش تازه فرو مي رود و "شير فرهادي"ي خلق مي كند كه كمترين نزديكي با صاحب اثر دارد و البته اين باعث نمي شود كه از كارگرداني سريال غافل شود و هر كس ساز خويش را بنوازد بلكه همچون رهبري واقعي اركستر را پيش مي بردو در متن هاي پيش پا افتاده و ضعيف هم تمام تلاشش را برا ي اجراي يكدست به كار مي برد تا حداقل اجراي متن تفاوت فاحشي نسبت به قبل نداشته باشد وتمام اينها را مرهون بازيگر گزيني و بازي گيري درخشان مديري از بازيگران حرفه اي و غير حرفه اي ست كه چندان تفاوت بارزي بين بازيگران به چشم نمي آيد و همانقدر كه قديمي ها خوب بازي مي كنند جديدي ها هم كم نمي آورند.محمد شيري در نقش پدر شير فرهاد آن قدر خوب بازي مي كند كه آدم تاسف مي خورد كه چرا اين قدر دير كشف شده است او كه با تجربه چندين دهه حضور بي وقفه در تلويزيون و انبوهي نقش ريز و درشت كه از مجموعه هاي اقتصادي كه در دهه شصت سه شنبه ها از شبكه اول پخش مي شد تا همين نوروز امسال كه در سريال جايزه بزرگ مهران مديري ايفاي نقش مي كرد چيز چنداني براي ارايه نداشت ولي به يكباره اين چنين خود را به تماشاگر تحميل مي كند كه تكيه كلامش نقل محافل مي شود به همين صورت است وضعيت سيامك انصاري در نقش "كيانوش استقرارزاده "كه تا به حال سيامك انصاري را بازي مي كرد و آنقدر اين نقش را بازي كرده بود كه در آستانه تمام شدن قرار داشت اما كيانوش را آنقدر شسته ورفته از كار در آورده است كه از همان قسمت اول ميخش را محكم مي كوبد و در كنار شقايق دهقان- كه او هم كاملا متفاوت از پاورچين بازي مي كند- زوجي خوب از كار در مي آورد. به اينها اضافه كنيد بازيگراني كه خود مديري كاشف آنها بوده و و معمولا سابقه يي در بازيگري ندارند افرادي مثل ساعد هدايتي كه با نقش پاچه خوار مي درخشد يا هادي كاظمي (نظام دو برره)كه احتمالا اولين كار تصويري اش است .هر چند كه نبايد از قدرت بازي محمد رضا هدايتي (ژندارمري)و رضا شفيعي جم كه البته هنوز نقش خود را در بافت كلي سريال به خوبي پيدا نكرده است و تقريبا" وجودش باسمه يي جلوه مي كند.
قوت عمده سريال در اين امر نهفته است كه نويسندگان براي پيدا كردن سوژه جاي دوري نرفته اند و دم دستي ترين سوژه ها را رنگ ولعابي داده اند و منتقل كرده اند به كاغذ! اينكه رشوه خواري باتمام مذموم بودنش بشدت در جامعه رايج شده است اينكه تعصبات قومي و قبيله يي و پايين برره و بالا برره تا چه حدي مي تواند مخرب و زيان آور باشد اينكه پديده اي مثل پاچه خواري تا چه حدي خطر همه گير شدن دارد و اينكه چگونه مي توان در يك جامعه فرضي عنصري پيدا كرد تا تمام كارهاي زندگي را با آن رفع و رجوع كرد. چيزي مثل" نخود "كه كل كار و بار اهالي برره در آن خلاصه شده است و در مقياسي بزرگتر مي توان از آن به نفت برره تعبير كرد كه زندگي اهالي در آن خلاصه شده است و هميشه وضعيت وجودي آن در زندگي شهروندان بسيار موثر است. جالب اينجاست كه از اين نخودآن قدر استفاده چند وجهي كرده اند كه اگر فردا يكي در برره حمام نخود هم گرفت نبايد زياد تعجب كرد .چون كشاورز نخود مي كارد وقهوه چي آب نخود سرو مي كند و طرفه اينكه معتادش هم گرد نخود مصرف مي كند و ميوه بعد شامشان هم نخود است !
شب هاي برره در سيستم سريال سازي تلويزيوني – بخصوص طنز – گامي رو به جلو تلقي مي شود كه حاصل آزمون خطاهاي تمام نشدني مهران مديري است كه در قياس با موارد مشابه در جايي بالا تر قرار مي گيرد وآن چرخه تكرار دور هم نشيني چند آدم كج و كوله در يك محيط سر بسته را مي شكند تا هم به تخيل نويسنده فرصت پرواز در صحراي برره بدهد و هم بازيگران فرصتي براي عرض اندام پيدا بكنند.
اما سوال اينجاست كه برره مشكلي هم دارد؟ جواب اين سوال مثبت است اما مشكل عمده اش اين نيست كه زبان فارسي را تخريب مي كند چه زباني كه با يك سريال در يك مقطع چند ماهه هويت اش را از دست بدهد هيچ وقت نمي تواند ادعاي ماندگاري داشته باشد اين تكيه كلام ها و طرز گويش به همان سرعتي كه همه گير مي شوند به همان سرعت هم از ياد مي روند .
خيلي سخت مي توان به خاطر آورد كه تكيه كلام مثلا مهران مديري در جنگ 77 چه بود يا خشايار مستوفي در طول حكومت يك ساله اش بر تلويزيون چه تكيه كلام هايي را جاودانه كرد؟ حتي مشكل عمده اين سريال تخريب چهره روستائيان هم نيست زيرا تمام نظر سنجي ها خلاف اين را اثبات كرده است و افراد سطح پايين اجتماع جزو طرفدارن پرو پا قرص اين مجموعه هستند پس مشكل چيست؟
مشكل عمده اين سريال ها مقطعي بودن آنهاست در شبكه هاي پر طرفدار خارجي سريال هايي با ده سال سابقه حضور بر روي آنتن يافت مي شود .سريالي كه در طول پخش ساليان صيقل خورده و جاي خود را در سبد رسانه يي خانواده پيدا كرده اند اما با كمال تاسف در ايران هر برنامه اي با هزار زحمت خود را به قله جذب مخاطب مي رساند و درست بعد از آن يا تمام مي شود يا دست اندركاران آنقدر قضيه را شل مي گيرند كه به سختي زمين مي خورد سرنوشت تلخ سريال زير آسمان شهر نمونه بارز اين سهل انگاري توسط گروه سازنده است.
"شب هاي برره" اين پتانسيل را دارد كه مدت هاي متمادي سرگرم كننده مردم گرفتاردر چرخه كمر شكن زندگاني بشود اما هيچ وقت نمي تواند. علت اصلي آن هم به گروه بازيگران و كارگرداني ارتباط چنداني ندارد در حاليكه تيم نويسنده در همين قسمت هاي اول در بعضي مواقع داستان هاي خالي از جذابيت را به گروه تحميل مي كنند نمي توان انتظار داشت كه بعد از گذشت زمان كمي با كمبود سوژه مواجه نشوند . نكته اصلي در اين ماجرا اين است كه اين نويسندگان تقريبا در اين سال هاي اخير نويسندگي تمام سريال هاي طنز را بعهد ه داشته اند وبا كمبود سوژه در دراز مدت روبرو مي شوند . اگر همه نويسندگان مجموعه در سطح پيمان قاسم خاني، سروش صحت و امير مهدي ژوله بودند شايد دست پخت برره اي ها خيلي خوشمزه تر مي شد . تصديق مي فرمائيد كه تصور حضور فردي مثل ابراهيم نبوي در تيم نويسندگان بيش از حد رويائي است .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:58  توسط حمید رستمی  | 

سید عطاالله مهاجرانی در اتاق اختصاصی اش در روزنامه اطلاعات و ستون ثابت نقد حال را می نوشت که توسط میانه روترین روحانی سیاست ایران به هیات دولت فراخوانده شد تا به عنوان یکی از  اصلاح طلب ترین وزیران خاتمی اداره فرهنگی ترین وزارتخانه را در دست بگیرد . او که خود سالیان سال با اهالی فرهنگ دمخور بود دست به تغییر و تحول عمده در زیر مجموعه اش زد تا مجلسی را که به سختی به او رای اعتماد داده بود را وادار به استیضاحش بکند استیضاحی نافرجام که بر ارج وقربش در بین اصحاب فرهنگ افزود تا اینکه دولتش مستعجل شد ومحکوم به رفتن از وزارتخانه.مهاجرانی برای مدیریت فرهنگ استان اردبیل اصغر تقی زاده شکیبا را در نظر گرفت و مدتی صلاح قوم فرهنگ را در تصمیمات او دید اما دیری نگذشت که او میزش را به امانی داد تا خود به وزارت آموزش و پرورش مرتضی حاجی مشارکتی برود!

صفار هرندی سالهای سال سمت معاونت شریعتمداری را در کیهان عهده دار بود . آنها هشت سال تمام نقش اول تمام مخالفتها با خاتمی و کار گزارانش را  به عهده داشتند و از هر کاهی کوهی بنیان می گذاشتند و سعی در شلوغی شهر داشتند . او تازه از مجموعه کیهان بیرون آمده بود که توسط احمدی نژاد به عنوان یکی از بنیادگراترین اعضای کابینه عهده دار وزارت فرهنگ شد و در کمال تعجب سکان هدایت فرهنگ استان اردبیل را باز هم به اصغر تقی زاده شکیبا سپرد!

این مقال فرصت آن را ندارد که حقانیت یا بطالت او را به اثبات برساند اما جای سوال است که چگونه می توان مهاجرانی و صفار هرندی را با هم را در نظر گرفت و شکیبا را به عنوان مخرج مشترک آن دو قبول کرد. البته اگر این کار به قاعده بود و فرهنگ را با سیاست هیچ مداخلتی نبود پذیرفتنی می شد این دست پخت قابل هضم می نمود ولی عجب آنجاست که به قاعده نیست که اگر بود وضعمان بسیار نیکوتر از حال بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:11  توسط حمید رستمی  | 

بازار خرافه بدجوری داغ شده آدم می ماند که درد خودش را به کی بگوید دو هفته است که در بوق و کرنا کرده اند که یک سگ رفته است مشهدو در کنار قبر امام هشتم زانو زده است و گریه کرده و باقی قضایا که البته مقادیر معتنابهی عکس و فیلم از آن تهیه کرده و به بازار داده اند و چند نشریه وسایت زرد هم که دنبال بهانه هستند پوشش خبری به آن داده اند و آش آنقدر شور شده که روزنامه جمهوری اسلامی وارد معرکه شده است و خبر از دستگیری عوامل این کار که یک شیاد و دو خدام حرم بوده اند مبادرت به این کار کرده اند تا سود حاصله از فروش سی دی را به جیب مبارک بزنند . حالا ما هی میگوئیم این مشکل بیکاری را حل کنید به خرج آقایان نرفت که نرفت حالا باید ازمعصومین هم مایه گذاری شود.

خوب شد که قبل از ما این روزنامه جمهوری از این کار انتقاد کرد و الا حسابمان با کرام الکاتبین بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:13  توسط حمید رستمی  | 

 

فرهاد وقتي كه مرد فكر كنم در پاريس بود يا هر جاي ديگري غير از اينجا .اما وقتي چشم در چشم فرشته مرگ دوخته بود قطعا" به لحظات تمام نشدني اي مي انديشيد كه در مسير وزارت ارشاد تا خانه اش تلف كرده بود . او دو دهه وقت صرف كرد تا اثبات كند فقط صرفا" يك خواننده است نه بيشتر اما نشد يعني نتوانست و سي سال پاياني عمر خود رابا همان 12 ترانه اش سر كرد و يك نسل از صدايش محروم شد. او نتوانسته بود مجوز بگيردو بي مجوز رفت . حالا او چند سال است پركشيده از اين جهان ناحق و در ديار حق آرميده اما مردان تلويزيون جمهوري اسلامي ول كنش نيستندو حتي اعتراض همسر فرهاد را مسخره مي كنند. در تازه ترين دسته گلشان ترانه "يه شب مهتاب ماه مياد توخواب" را پخش كردند. هر چند كه شنيدن صداي اعتراض فرهاد خودش كلي ست اما تصاوير كليپ مانندي كه آن را همراهي ميكند دل آدم را به درد مي آورد . تصاوير پشت سر هم مردان سياست دهه هاي اخير به نوعي خيانت به فرهاد است چه او هنگامي كه حنجره اش را براي اين ترانه رويايي خرج ميكرد اين دسته گلها هنوز وجود سياسي نداشتند تا امروز ما با ديدنشان ذره اي احساس ماه بودنشان را داشته باشيم چه برسد به به خواب آمدنشان!!! بيچاره فرهاد! بيچاره ما!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 0:15  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar