آمده بود بی هیچ مقدمه یی بی هیچ سلامی حتی .آن هنگام که در پیچ و خم بی پایان رندگی روز مره اسیرگشته ایم دستی از غیب بیرون می آید و بر سینه نامحرم می زند و توی محرم را فرا می خواند باز هم به همان سالن تاریکی که عمری را خاکستر راهش کرده بودیم و هر بار برای آمدنش گفته بودیم که:" آمدی ای نگار سرمست !" حالا ببین روزگار کارمان را به کجا کشانده که اصلا"احساسش هم نمیکنیم و بی هیچ اتفاق خاصی مثل یک سایه می آید و از کنارمان رد میشود بی آنکه حتی تک بوسه ای هم نثارمان کند کجا رفت آن همه انتظار و شوق . ذوق و روزهای به یاد ماندنی جشنواره استانی که حکم شب عید را داشت برای عاشقان تئاتر که هر کجا که بودند باید آن روزهای بخصوص خودشان را سر سفره مادر تئاتر می رساندند.اما حالا بی هیچ مقدمه یی باید بدرقه اش هم می کردیم.
حالا باید بعد از گذشت دو اجرا بفهمیم که جشنواره یی هم هست و در یک جشنواره کنتراتی دو روزه فقط دو تا از پنج نمایش را تماشا کنیم . ما یی که عاشق همین تئاتر بودیم در آن عشق ورزی کردیم و آخر سر در چارچوب همان تئاتر ازدواج هم کردیم سرنوشتمان این شد که وسط کار متوجه می شویم حالا از آن بیچاره یی که کیلو مترها دورتر کار خویش می کند و دلش به همان چند روز جشنواره خوش است که دور هم جمع می شدیم و پنبه همدیگر را می زدیم چه انتظاری هست.
یاد آن شبهایی که به حال و هوای جشنواره نزدیک می شدیم و استرس اجرا از پا در می آورد ما را به خیر . بار اول جشنواره سوم بود که اتابک نادری با جشنواره آشنایمان کرد و فقط برای دیدن اجراها آمدیم" میقات " مجید واحدیزاده را دیدیم و کپ کردیم. حالا کم کم می خواستیم تئاتر را کشف کنیم .به گمانم "مرگ تابوت " توحید معصومی هم بود که محمد فتحی بازی می کرد که چیز زیادی از آن سر در نیاوردیم اما بازی داور فرمانی و رقیه مهری همه امان را میخکوب کرده بود "داور را از جشنواره دانش آموزی که کاری را با" کریم عظیمی ججین "آماده کرده بودند در ذهن داشتیم ولی اینجا زمین تا آسمان فرق می کرد .
سال بعدش بود که هوس تئاتر به معنای واقعی را کردیم. قبل از آن هر چه بود در حد میان پرده های طنز بود و تئاتر دانش آموزی . هر کس هر متنی که دستش رسید فرستاد به جشنواره و کارگردان شد اما بغض آن هنگام گلو را فشرد که در میان چهار متنی که فرستاده شده بود و هر کدام پنج شش بازیگر احتیاج داشتند جایی برایم پیدا نشد .سوالات ویران کننده به سراغم آمدند که مثل خوره روحم را می خوردند. "علیرضا" "نامیرا " را فرستاده بود عباس جاهد "بازی مرگ را فرستاده بود که خیلی دلش می خواست که نقش اولش را داور فرمانی که در آن مقطع سربازی اش را در شهر ما سپری می کرد بازی بکندو دو متن مکتوم و"کبودان و اسفندیار" هم متن های دیگری بودند که کاری برایم در آنها پیدا نشده بود فقط احتمالا" نقش یک زندانبان لال و گوژ پشت که دو سه بار از صحنه عبور می کرد را در نمایش عباس بازی می کردم که آن هم به هیچ وجه انرژی انباشته شده یک ساله ام را تخلیه نمی کرد. فقط دو روز به اتمام مهلت قانونی فرستادن متنها باقی بود که مهمترین تصمیم عمرم را گرفتم که مسیر زندگیم را تغییر داد .
زنگ زدم به اتابک و سراغ متنی به اسم " بچه تابستان " را گرفتم در مجلات نمایش انجمن خلاصه داستانش را خوانده بودم ومهمترین عامل انتخابش هم این بود که دو نفره بود: یک مرد جوان و یک کودک . من حتی متن را هم نخوانده بودم که تصمیم به شرکت در جشنواره گرفتم. اتابک مرا به مجید پاس داد و برای اولین بار با مجید گفتمان کردم . با هر زحمتی تقاضا نامه را به دست مجید رساندم و ماند متن که حتی رویش را هم ندیده بودم.بعدها مجید متن را به من رساند و کار را شروع کردم در حالیکه هنوز بازیگر کودک نداشتم و فقط در گروه سرود یکی از مدارس ابتدایی پسر بچه یی را دیده بودم که ته لهجه یی رشتی داشت و ترکی هم بلد نبود و مهمترین دلیلش هم برای انتخاب همان لهجه نداشتنش بود . کار که شروع شد به کندی پیش می رفت هم او بار اولش بود هم من . مهمتر از آن نگاههای معنی دار و تحقیر کننده بقیه که به راحتی می توانستند پایان کار را پیش بینی کنند آن هنگام سوراخ کننده شد که همه متن ها در بازخوانی رد شد به جز مکتوم و بچه تابستان که آن اولی از همان ابتدا قرار بر تعطیلی اش گذاشته شده بود در آن تابستان ۷۵ چه بر من گذشت فقط خودم و رضا فهیم می دانیم . کار با تشویقهای بی دریغ رضا راه افتاد و در میانه عباس هم به ما پیوست و هر کاری از دستش برآمد مضایقه نکرد و تا حدودی بابک فاتحی هم کمک کرد تا به باز بینی رسیدیم.
اتابک این بار باز بین بود و به هر زحمتی بود به بخش جنبی جشنواره برد که آنجا حسین عاطفی داور ناظر خوشش آمد و جایزه ویژه هئیت داوران را داد و خاک تئاتر دامن گیر ما شد و ماندگار شدیم.آن سال فکر کنم "سوگنامه مردوخ "را مجید آورده بود و" خلوت "را توحید معصومی که "بهرام پور دنیا" بازی کرده بود و همراه با توحید عالی بازی کرده بودند و لی در عوض مجید واحدیزاده خودش را از بازی کنار کشیده بود و کار بازی را به نسل پیشین مثل مرحوم جلایی و غفور ملکی سپرده بود.
سال بعدش در تبریز بودم تازه دوره مادام العمر دانشجویی را شروع کرده بودم که بال و پر در آوردم وقتی فهمیدم که ترم تابستانی نداریم و من می توانستم با خیال راحت" بی خان و مان" را که دکتر ناظر زاده نوشته بود و چندین ماه در دست داشتم را کار کنم . دلم می خواست رضا بازی کند چون یک تک بازی بود و می خواستم خودم از بیرون کار را در دست بگیرم تمرین که شروع شد رضا روز به روز بیشتر از متن ترسی تا جایی که کار به جایی رسید که سه روز مانده به بازبینی رضا خودش را کنار کشید که نمی تواند و لاجرم تنها راه حل ممکن را انجام دادیم : خودم بازی کردم و آمدیم جشنواره !مجید "زه آشوب "محمود مهدوی را به اشتراک با تقی اسماعیلی کار کرده بود و توحید خاطرم نیست که کار نکرده بود یا اسم کارش از یادم رفته از اتفاقات دردناک این دوره آشنایی ام با موجودی به اسم محمود مهدوی بود که بعدها نقش متاسفانه مهمی را در زندگیم بازی کرد!
سال ۷۷ نتوانستم به جشنواره بیایم جون در گیر درس و کلاس تبریز بودم ولی شنیدم که مجید نبوده و توحید مهر گیاه را کار کرده بوده و انتخاب نشده و جاوید رخشانی انتخاب شده با عصمت نوریان که بازیگرش هم مرحوم "احد واحدیزاده" بود و متن دندان مرده "اردشیر عابدی را کارکرده بود.
سال ۷۸ از تبریز خدا حافظی کردم و شروع به کشف بابک فاتحی نمودم و نقش تقی "عزیز مایی " مهرداد رایانی مخصوص را به او دادم و خودم "عزیز " شدم تا به تعبیر یکی از دوستان نزدیکترین جشنواره از نظر سطح کارها برگزارشود. داوران هم جالب بودند : دکتر قطب الدین صادقی -مهدی هاشمی و بانو گلاب آدینه . توحید قایقران را کار کرده بود و رقیه مهری و خودش بازیگرش بودند که جالب بازی می کردند و مجید همراه داور فرمانی آخرین بازی را به روی صحنه برد که انتخاب نشد و به جایش "کور اوغلی " صمد واحدیزاده که کریم عظیمی ججین نوشته بود انتخاب شد تا به هر حال از خانواده واحدیزاده نمایشی منتخب شود. بابک هم دوم بازیگری گرفت تا ما هم ابراز وجودی کرده باشیم.
در کرمانشاه سرباز بودم که موسم تمرینات جشنواره شد که نرسیدم و فقط توانستم به خود جشنواره برسم .کمی تا قسمتی خوب بود. "بازیخانه " توحید با داور فرمانی معرکه بود و مجید هم به گمانم ورسیون جدیدی از میقات را کار کرده بود به اسم "درجامه مرددگان " که طبق معمول هر دو انتخاب شدند.
"کفتر به توان دو " را با عباس شروع کردیم آن هم فروردین ماه با این هدف که به منطقه ای برویم نسخه دست نویس متن را از خود مهرداد گرفته بودم و انتظارات زیادی از متن داشیم افزون بر آن برای اولین بار به طور مستقیم با عباس همبازی می شدم . همیشه بازی عباس جاهد را ستایش کرده بودم و حالا نوبت آن بود که کار بزرگی بکنیم. تمرینات عالی پیش می رفت هر روز در جستجوی حرکات و جسهای نا شناخته جدیدی بودیم که عباس " مصاحبه " را هم شروع کرد و بابک وهمسرش هم در آن بازی کردند هر دو کار تا حد زیادی قابل قبول بودند که گروه بازبین مصاحبه را انتخاب کرد و زحمات شش ماهه ما به کفر ابلیس هم نیارزید حتی فرصت یک اجرای جنبی هم داده نشد تا لذت همه آن تمرینات سخت به یکباره جایش را به خستگی مفرط از هنری داد که باید در آن ماهها تلاش می کردی و اگر خوشبخت بودی یک اجرای جشنواره یی میکردی و تمام و در غیر این صورت.....
سوالات زیادی در ذهنم شکل گرفت که واکنش بیرونی آن نزدیکتر شدنم به عالم مطبوعات بود . مصاحبه سوم بازیگری را برای بابک به ارمغان آورد و روایت توحید از سوری "حکایت سالهای سرد " نام گرفت و سبز -سهراب - سرخ مجید به نویسندگی محمد نباتی دور جهانگردی اش را شروع کرد تا بر بام تئاتر ایران آرام گیرد.
تازه به اردبیل آمده بودم که هوس تئاتر کردم و "شب نشینی در جهنم "را دادم که رد شد و عباس " هشتمین خوان " را داده بود که انصافا" متن مزخرفی بود و قرار شد با هم بازی کنیم یک تئاتر با اعمال شاقه. من هر دو روز یک بار از اردبیل می رفتم گرمی و آنجا تمرین می کردیم و بر میگشتم که بعدها هم به تبریز رفتم برای دوره که کار سخت تر هم شد . جشنواره آن سال به خاطر موفقیت سبز- سهراب - سرخ انباشته از رستم و سهراب بود و در هر نمایش یکی دو تا پهلوان می توانستی پیدا کنی.جالب اینکه دو نمایشی که انتخاب شدند مال خانمها بودند. مجید و توحید که نبودند و در غیاب آنهاسولماز نادری برادرزاده اتابک با "شناسنامه" انتخاب شد و آرزو مهری همسر سید رضی محمودی با نمایشی که فرشید سلامت و رقیه مهری بازی می کردند.در خیابانی هم غریب منوچهری با " رستام و ظهراب" و البته بازی زیبای مرحوم" صیاد رمضانپور". غریب سال قبل از آن هم بمب ساعتی را کار کرده بود که اول شد . حالا که فکر می کنم به این نتیحه می رسم که مرحوم صیاد در بمب ساعتی بازی داشت نه ان یکی.
۸۲سال کوچ غریب از خیابان به صحنه بود آن هم با " نعره خاموش اناالحق" و حدود سی چهل بازیگر که اول شد و " مریم ندایی" که با بازی در دو صحنه کوتاه بازیگر اول شد و علی محمدزاده که عالی بود و اصلا" از او بعید بود این بازی. مجید با آوای مهر سوم شد و رضا بهشتی در غیاب توحید با کار با مزه اش " مضحکه دوم شد و البته بازی زیبای سیامک شاگردی هم به یاد ماندنی بود.
جنجالی ترین دوره در حالی به پایان رسید که غریب منوچهری با نمایش "سه خواهران" و توحید با مسلخ هیچ جایزه یی نبردند تا کریم عظیمی ججین با نمایش"اووچی " به همراه " اژدها چهرک" مجید انتخاب شوند. اژدها چهرک مثل همیشه بازی با کلاس مجید را به همراه داشت به اضافه بازی شراره هژبری و رقیه مهری .
اما رسیدیم به بی مقدمه ترین جشنواره که فقط دوتا از پنج تا کارش را دیدم برای هر کدام مواردی برای طرح دارم اما چون همه کارها را ندیده ام نمی توانم با قاطعیت نظراتم را بگویم . فقط می توانم بگویم که از تو حید انتظار بیشتری داشتم. همین!