تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

 
اصولا" یکی از دشمنان دیرین اینترنت و وبلاگ نویسی مسافرت است احتمالا" به این خاطر هم هست که در دین مبین اسلام به مسافرت اهمیت داده شده است و شما می تواتید در صورت داشتن موقعیت هم روزه تان را نوش جان بفرمائید و هم نمازتان را در صورت خواندن خلاصه کنید . غرض از منظور مقصود است و به همین خاطر آدم که به مسافرت آنهم از نوع تهرانش میرود تا مقداری کانون گرم خانواده را گرمتر کند در نتیجه اولین ضربه اش به وبلاگ آدم می خورد و حدود یک هفته به روز نمی شود تا رو سیاهی به زمستان می ماند . حال می کنید فارسی رو.

اما اتفاقات این  هفته آن قدر بود که آدم دلش برای یک دل سیر نوشتن تنگ شده باشد . اولین نکته برنامه مسخره سیما با عنوان "پوچ در پوچ"است که واقعا" دل آدم را به درد می آورد . این که یک آدم بی خبر از ایران به اسم صور اسرافیل مورد تمسخر یکسری آدم مجهول الهویه قرار بگیرد و آنها با دادن اطلاعات نادرست و مسخره در مورد کشته شدن روز نامه نگاری به اسم کیانوش استقرار زاده در زندانهای ایران و از بین رفتن آثار باستانی چال اسکندرون او را به صدور نظریات مشعشعانه وادارند نه طنز است نه واقعیت بلکه سعی در گم کردن واقعیات در پی دادن آدرس غلط است .درست است که هیچگاه روزنامه ای به اسم صبح برره تو قیف نشده است اما صبح امروز چه؟آیا کیانوش استقرار زاده همان اکبر گنجی نیست ؟ چه مدت از تخریب آثار باستانی مجاور سد سیوند می گذرد؟

این از این اما فوت منوچهر آتشی خبر دیگری بود که اهالی فرهنگ را تکان داد. مثل اینکه بزرگداشت هفته قبل صدا و سیما که به عنوان چهره  ماندگار از او تجلیل کرده بود برایش آمد نداشته . در ضمن این همان صدا و سیمایی بود که در دهه هفتاد در برنامه هویت تمامی تلاشهای صادقانه اش را برای بدنام کردن آتشی انجام داد.

تا اینجا رو داشته باشید تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 18:57  توسط حمید رستمی  | 

 
حكايت چهار وزير باقيمانده شطرنج احمدي نژاد تبديل به قصه هزار و يك شب شده است و امروز هم چهار سرباز بخت خويش را براي وزير شدن امتحان مي كنند.محمود فرشيدي در اين وانفساي قحط الرجالي دومين گزينه رييس جمهوري ست كه با همه ادعاهايش يادش رفته كه براي گرفتن راي اعتماد به مجلس مراجعه كند و آن چهار طفلك را تنهايي به مجلس فرستاده و خودش احتمالا" حول وحوش جاده قم آفتابي شود. فرشيدي به گفته يكي ا ز موافقين از خانواده آموزش و پرورش است و به زعم ايشان اين مهمترين ويژگي ايشان است كسي نيست بپرسد پدر آمرزيده مگر ديگران از خانواده غير از آموزش و پرورش هستند اگر بخواهيم منصفانه به قضيه نگاه كنيم هر انسان متوسط در ايران حداقل 12 سال از عمرش را در آموزش و پرورش مي گذراند پس قاعدتا" به زعم آن عزيز شايستگي وزارت را دارد . كاظم جلالي اولين مخالف فرشيدي حرفهاي مهمي درمورد فرشيدي زد از جمله برنامه هاي ايشان اين است كه طلاب قم را به عنوان مربي پرورشي در مدارس به كار گيرند با اين حساب مديران هم بايد بروند دنبال غاز چراني!ضمنا" از آخرين مسئو ليت مهم فرشيدي كه مدير كلي ست حدود دو دهه ميگذرد. محمد ناظمي كه براي وزارت تعاون معرفي شده سوژه بعدي صحبتها بود او چون چهره شناخته شده اي ندارد در كمال تعجب هيچ مخالفي هم ندارد و كسي تا آن اندازه ايشان راجدي نمي گيرد كه در مخالفتش صحبت كند احتمالا" ايشان در تبعات اين بي توجهي مفرط عقده ايي بشود البته حسن كامران در موافقت ايشان صحبت كرد كه اصولا" كار كردش منفي خواهد بود و از اين جهت ناظمي بايد كمي در دوستانش تجديد نظر كند.اين وزارت تعاون هم از آن وزارتخانه هاي ست كه فلسفه وجودي اش چندان مشخص نيست تا جايي كه كامران موافق هم نمي داند اسم فرد پيشنهادي ناظمي ست نه كاظمي مجيد جان دلبندم! نكته جالب در مورد ناظمي اين است كه اردكاني هستند و اردكان ما را به ياد يك نفر بخصوص مي اندلزد كه هيچ وقت نمي توانيم به احترامش كلاه از سر بر نداريم. پرويز كاظمي كه خود بزرگ شده يك خانواده فقير است براي تصدي وزارت رفاه معرفي شده است كه بزرگترين حسن اش اين است كه شبيه پزشكيان وزير سابق بهداشت است و به قول يكي از موافقان اصلا" هم مغرور نيست با اين حساب خاكي هاي عالم متحد شويد! صادق محصولي هم بيچاره به علت عدم حضور در ميدان سه بر صفر بازنده اعلام شد و خودش را عالي برد تا بليطش نسوزد. او كه بالا ترين پست مديريتي اش فرمانداري اروميه در دهه شصت بوده و تا سال پيش وظيفه باجناقي علي اكبر ولايتي را به عهده داشت كه سال پيش با فوت همسر دكتر ولايتي اين مسئوليت از ايشان ساقط گرديد تا در حال حاضر در كف وزارت تشرف داشته باشند و به قول ما تركها "اوزي سولو" عطاي قباي وزارت را به لقايش بخشد.احتمالا" احمدي نژاد بدون هماهنگي با خود محصولي اسمش را به مجلس رد كرده بوده. در وسط جلسه هم احمدي نژاد به مجلس آمد تا در يك جلسه چهار ساعته دو ساعت ونيم تاخير داشته باشد. احتمالا" خط واحد در ترافيك گير كرده بوده ولي خودش كه مي گفت مريض احوال بوده ودر منزل در اين يكي دو ساعت مشغول دوپينگ يا به قول حداد نيروافزايي بوده البته روشش را نگفتند ما هم چيزي نمي گوئيم تا تشويش اذهان نكرده باشيم . بي خود نيست كه بهترين دوست مشترك او و هوگو چاوز ديه گو آرماندو مارادونا فوتباليست هميشه در خلسه آرژانتيني است كه يد طولايي در دوپينگ و نيروافزايي دارد ۰
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 19:3  توسط حمید رستمی  | 

يك‌ هفته‌ قبل‌ از دربي‌ كه‌ آن‌ موقع‌ هنوز دربي‌ گفته‌ نمي‌شد تمام‌ مدرسه‌ پر مي‌شد از كلمات‌ نامفهوم‌ كركري‌هاي‌ نوجوانانه‌ يك‌ مشت‌ آدم‌ كه‌ در زندگي‌ بي‌اتفاقشان‌، بازي‌ دو تيم‌ پرطرفدار، بزرگترين‌ اتفاق‌ تلقي‌ مي‌شد. اتفاقي‌ كه‌ براحتي‌ مي‌توانست‌ ساير زواياي‌ زندگي‌ آنها را تحت‌ تاثير قرار دهد و حتي‌ در زيرساخت‌ شخصيتي‌شان‌ تاثير زيادي‌ بگذارد. يك‌ پيروزي‌ با حداقل‌ گل‌ براي‌ تيم‌ محبوب‌ مساوي‌ بود با پرواز تا سينه‌ ابرها و غرور ناشي‌ از آن‌ حداقل‌ يك‌سال‌ تضمين‌كننده‌ انتهاي‌ تمامي‌ بحث‌هاي‌ چندطرفه‌ بود و يك‌ شكست‌ مساوي‌ بود با بروز يك‌ فاجعه‌، يك‌ حادثه‌ بزرگ‌ و ترك‌ برداشتن‌ آرزوهاي‌ شخصي‌ كوچك‌، فروريختن‌ آوار تحقير و تمسخر بر سر كسي‌ كه‌ توان‌ لازم‌ را براي‌ ايستادگي‌ طولاني‌ مدت‌ نداشت‌. اين‌ بازي‌ كه‌ تاثير مستقيم‌ در پرورش‌ شخصيت‌هاي‌ گوشه‌گير و شكست‌خورده‌ و يا مغرور و پيروزمند اين‌ نسل‌ داشت‌. نسلي‌ كه‌ بزرگترين‌ افتخارش‌ افتخار به‌ پيروزي‌ و بزرگي‌ ديگران‌ بود و حقارتش‌ در شكست‌ ديگران‌ جلوه‌ مي‌كرد. هرچه‌ زمان‌ به‌ روز بازي‌ نزديكتر مي‌شد اين‌ بحث‌ها و جدل‌ها داغ‌تر و حساس‌تر دنبال‌ مي‌شد و سخت‌ترين‌ امتحان‌هاي‌ پيش‌رو هم‌ تحت‌ تاثير جادوي‌ اين‌ فوتبال‌ حسي‌ رنگ‌ مي‌باخت‌. ترسي‌ عميق‌ بر روح‌ و جان‌ همه‌ حكمفرما مي‌شد، هرچند كه‌ در حرف‌ هيچكس‌ كم‌ نمي‌آورد و تيم‌ خود را در هر حالتي‌ برنده‌ حتمي‌ مي‌پنداشت‌ ولي‌ در نهاني‌ترين‌ لايه‌هاي‌ قلبي‌ خويش‌ و آن‌ هنگام‌ كه‌ بي‌خوابي‌هاي‌ شبانه‌ بر سرش‌ مي‌زد و از اين‌ پهلو به‌ آن‌ پهلو مي‌غلتيد و خواب‌ از چشمانش‌ فراري‌ مي‌شد، پيش‌ خودش‌ اعتراف‌ مي‌كرد كه‌ اضطرابي‌ غريب‌ سراپاي‌ وجودش‌ را فراگرفته‌ و حتي‌ بازيكنان‌ ذخيره‌، حريف‌ را به‌ شكل‌ آن‌ كودك‌ هميشه‌ در خلسه‌ آرژانتيني‌ مي‌دهيد كه‌ با توپ‌ شعبده‌بازي‌ مي‌كند و زبانش‌ قفل‌ مي‌شد، نه‌ از ترس‌ باخت‌ كه‌ از ترس‌ آن‌ زخم‌ زبان‌ها و تحقيرها، چون‌ هر رفتي‌ برگشتي‌ در پي‌ داشت‌ و به‌موقعش‌ تمام‌ آن‌ مفاهيم‌ و جملات‌ را به‌ كار برده‌ بود كه‌ حالا در صورت‌ باخت‌ تيم‌ سوگلي‌اش‌ منتظر شنيدنش‌ باشد. خواب‌هاي‌ دم‌ صبح‌ روزهاي‌ آخر، همه‌ معجوني‌ از كابوس‌ و روياهاي‌ قشنگ‌ مي‌شدند. رويايي‌ كه‌ مسير بهشت‌ را كوتاهتر مي‌كرد و كابوسي‌ كه‌ حتي‌ اجازه‌ فرياد كشيدن‌ و صدازدن‌ را هم‌ از آدم‌ مي‌گرفت‌ و صدا در گلو خفه‌ مي‌شد. نه‌ ورزشگاه‌ دم‌دست‌ بود كه‌ بروند و خودشان‌ را تخليه‌ كنند و نه‌ رسانه‌هاي‌ جمعي‌ اينچنين‌ به‌ آن‌ بازي‌كذايي‌ مي‌پرداختند تا حداقل‌ تعدادي‌ كلمات‌ بي‌پدر و مادر براي‌ بحث‌هاي‌ بعد از بازي‌ جور شود. هرچه‌ بود خلاصه‌ شده‌ بود در قدم‌ زدن‌هاي‌ طولاني‌ در كوچه‌ و خيابان‌ گل‌آلود و حياط‌ مدرسه‌ و چيدن‌ تركيب‌هاي‌ متفاوت‌ و تاكتيك‌ها و ضدتاكتيك‌هايي‌ كه‌ حتي‌ به‌ ذهن‌ كاپلوترين‌ مربي‌ جهان‌ هم‌ نمي‌رسيد. آنها هر كدام‌ براي‌ خودشان‌ كارلوس‌بيلاردو كه‌ نه‌ ولي‌ حداقل‌ يك‌پا »ويچيني‌« بودند! صبح‌ جمعه‌ سوز سرماي‌ كوهستان‌ با بارش‌ پراكنده‌ برف‌ حرف‌ را در دهان‌ يخ‌ مي‌كرد و نمي‌گذاشت‌ بيرون‌ بيايد و هركس‌ كه‌ مي‌خواست‌ اظهارنظري‌ بكند اول‌ دقايقي‌ تمرين‌ مي‌كرد و بر خودش‌ مسلط‌ مي‌شد و لرزش‌ صدايش‌ از ترس‌ و سرما را كنترل‌ مي‌كرد و كركري‌ مي‌خواند و باز سرما بود و ميدان‌ آسفالت‌ مدرسه‌ تعطيل‌ شده‌ و توپ‌ پلاستيكي‌ سه‌لايه‌ و يارگيري‌ و پيش‌بازي‌ قرمز و آبي‌. بدون‌ آنكه‌ حتي‌ يك‌ نفر حتي‌ يك‌ جوراب‌ قرمز يا آبي‌ داشته‌ باشد. توپ‌ سه‌لايه‌ و كفش‌ پلاستيكي‌ ميخي‌ و هواي‌ سرد و تعصب‌ كوركورانه‌ همه‌ و همه‌ جمع‌ مي‌شدند تا دماغت‌ را جلوي‌ آن‌ توپ‌ سنگي‌يخي‌ قرار دهي‌ تا نبازي‌. نگويند كه‌ اينجا كه‌ باختيد بعدازظهر هم‌ كه‌ حتما مي‌بازيد. آن‌ روز، روز تيغي‌زدن‌ نبود روز تعصب‌ بود! كجا هستند متعصب‌هاي‌ امروز كه‌ جايي‌ در آخر دنيا آنها بايد پيش‌مرگ‌ سوگلي‌هاي‌ خود مي‌شدند تا فقط‌ و فقط‌ كم‌نياورند جلوي‌ رقيب‌؟ رقيبي‌ كه‌ آنها هم‌ حتما همين‌ حس‌ عجيب‌ و در عين‌ حال‌ بشدت‌ مسخره‌ را با خود حمل‌ مي‌كردند. خستگي‌ و سرما و گل‌ولاي‌ آدم‌ را از پا در مي‌آورد آن‌ هنگام‌ كه‌ با وحشت‌ از مادر بخاطر لباس‌هاي‌ گل‌آلود خود را در داخل‌ خانه‌ گم‌ و گور مي‌كردي‌ و لباس‌ عوض‌ مي‌كردي‌ تا شلاق‌ دست‌ مادر بر صورت‌ سرخ‌ يخ‌بسته‌ است‌ فرود نيايد! همه‌ اينها قطعا به‌ اين‌ مي‌ارزيد كه‌ جلوي‌ يك‌ مدرسه‌ كه‌ نه‌ نصف‌ مدرسه‌ آدم‌ سرت‌ پايين‌ نباشد.ساعت‌ كه‌ از دو ظهر مي‌گذشت‌ نه‌ آن‌ تلويزيون‌ زردرنگ‌ چهارده‌ اينچ‌ سياه‌ و سفيد به‌ دادت‌ مي‌رسيد و نه‌ آن‌ روزنامه‌ سياسي‌ عصر كه‌ به‌ اميد نصف‌ صفحه‌ ورزشي‌ تحملش‌ مي‌كردي‌. بايد موج‌ها و فركانس‌ها را زيرپا مي‌گذاشتي‌ تا اقلا خبري‌ از اين‌ بازي‌ بزرگ‌ به‌زعم‌ خودت‌ به‌ دست‌ آوري‌. راديوها همه‌ از لزوم‌ بهداشت‌ فردي‌ و بهبود مناسبات‌ سياسي‌ در بوركينافاسو و همزيستي‌ مسالمت‌آميز بلدرچين‌ و سوسك‌ در آنگولا حرف‌ مي‌زدند. كسي‌ نمي‌گفت‌ كه‌ در آن‌ ديگ‌ جوشان‌ پايتخت‌ چه‌ بر ستاره‌هاي‌ ما آمد كه‌ يك‌ هفته‌ تمام‌ بخاطرشان‌ حنجره‌هايمان‌ را جر داديم‌ و خودمان‌ را كشتيم‌. دقايق‌ به‌ كندي‌ مي‌گذشت‌. بارش‌ آن‌ برف‌ نحيف‌ تنها سرگرمي‌ و دلمشغولي‌ يك‌ بعدازظهر جمعه‌ دلهره‌آور مي‌شد. بعداز مدت‌ها انتظار يك‌ نفر مي‌گفت‌ كه‌ جمعه‌ در دقيقه‌ فلان‌ نتيجه‌ فلان‌ است‌ و اين‌ فلان‌ گفتن‌ حساسيت‌ موضوع‌ را صدبرابر مي‌كرد و خداخدا گفتن‌ و دخيل‌ بستن‌ و قربان‌ صدقه‌رفتن‌ و نماز حاجت‌ خواند. مراسمي‌ بود كه‌ دلها را به‌ پيروزي‌ نهايي‌ نزديك‌تر مي‌كرد. بالاخره‌ تا پايان‌ بازي‌ اين‌ گزارش‌هاي‌ لحظه‌يي‌ دو سه‌بار تكرار مي‌شد و نديده‌ و نشنيده‌ باز به‌ كوچه‌ مي‌ريختند: تعدادي‌ با سرهاي‌ پايين‌ و در عين‌ حال‌ طلبكار از داور و بازيكنان‌ خودي‌ عده‌يي‌ ديگر كه‌ انگار به‌ بزرگترين‌ خوشبختي‌ عالم‌ رسيده‌اند. آنها زمين‌ و زمان‌ را فراموش‌ مي‌كردند و حداقل‌ يك‌ شب‌ موقع‌ خواب‌ به‌ كفش‌ بي‌ريخت‌ و سوراخ‌ خود كه‌ آب‌ داخلش‌ مي‌رفت‌ و در سرماي‌ زيرصفر به‌ همراه‌ پا يخ‌ مي‌زد و لباس‌ ناجور و كتاب‌هاي‌ درسي‌ نخوانده‌ و دعواي‌ مادر و پدر بر سر نان‌ سفره‌ فكر نمي‌كردند و در خيال‌، بازوبند رنگ‌ محبوبشان‌ را بر بازو مي‌بستند و مراسم‌ آغاز بازي‌ و شير يا خط‌ انجام‌ مي‌دادند. بعد از سه‌ ساعت‌ به‌ صورت‌ خلاصه‌شده‌، بازي‌ را مي‌ديدند و دوباره‌ عاشق‌ مي‌شدند! و براي‌ هزارمين‌بار در عشق‌ شكست‌ مي‌خوردند!
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 19:6  توسط حمید رستمی  | 

 
پيكر فريدون گله، بعد از آمدن مادر و خواهرش از آمريكا به خاك سپرده مي‌شود. اين فيلم‌ساز سينماي ايران كه صبح امروز در سن ۶۳ سالگي و بر اثر عارضه قلبي در محل زندگيش واقع در سلمان‌ شهر استان مازندران فوت كرده است. فيلم‌هايي چون دشنه، كافر، زير پوست شب و ماه عسل را در سينماي قبل از انقلاب كارگرداني كرده که «کندو» مشهورترين آنها بوده است. وي كه بعد از آخرين فيلمش قهرمان در سال 57 كه به صورت نيمه تمام باقي ماند فرصت فيلم‌سازي پيدا نكرد پيش‌تر در گفت و گويي درباره ادامه فيلم سازيش گفته بود: من فرهنگ كار را مي‌شناسم و در اين بحث نيست مهم بحث ضرباهنگ است كه بايد براي ببيننده قابل تحمل باشد و اين ممكن است ماهها طول بكشد ولي در دست اجرا است. گله درباره اينكه ممكن است شروع فعاليت دوباره فيلمسازيش دير شود پاسخ داده بود ‌چرا دير شود؟ يعني من آنقدر پير هستم؟ من هنوز صبحها نيم كيلومتر مي دوم و دوچرخه سواري مي‌كنم و هنوز دكتر نرفته و نه قند دارم و نه چربي اصلا نمي‌دانم اين حرف‌ها چيست. وي كه در ويلاي خودش در شمال کشور به همراه كارگرش تنها زندگي مي‌كرد فيلمنامه‌هاي زيادي هم چون سالار مردان، سوگند سكوت، دنياي آبي، خشم عقابها، درختها ايستاده مي‌ميرند، دلقك‌ها،‌ ديوار شيشه‌اي، شيربها و جمعه را به رشته تحرير در آورد. ضمن اينكه گفته مي‌شد فيلمنامه فيلم آكواريوم به كارگرداني ايرج قادري كه هم اكنون در حال اكران است نيز توسط او نوشته شده است. فريدون گله متولد 1319 در تهران بود و در دانشكده ادبيات دانشگاه مشهد و هنرهاي دراماتيك دانشگاه نيويورك فارغ‌التحصيل شده و فعاليت در سينما را از سال 45 با كارگرداني فيلم ببر مازندران آغاز كرد كه اين فيلم در نيمه رها گرديد و توسط ساموئل خاچكيان به پايان رسيده، شب فرشتگان در سال 47 اولين فيلمي است كه توسط او به صورت كامل ساخته شده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 19:18  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar