تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

 
اين هم از عجايب خلقت . ديگه كار به جايي رسيده كه سايت خبري بازتاب كه متعلق به محسن رضايي است و زماني نزديك ترين سايت به محافظه كاران توسط قوه قضائيه توقيف مي شود . مثل اينكه اوضاع بد جوري كيشميشيه! ديگر اينكه بعد از چهل و هشت روز همسر گنجي تونست با پهلوان اكبر ملا قات كند و وضعيتش را وخيم تر از پيش اعلام كند برايش دعا كنيد . متهم گريخت هم همچنان با تمام قوا به راه خود ادامه مي دهد.از دستش ندهيد! حسين پارسايي هم رئيس مركز هنرهاي نمايشي شد به گمانم چندين سال طول بكشد كه خودش باورش بشود حالا خانوم بچه ها كه عمرا" باور نمي كنن! خدا رحمت كند تئاتر را هنر نجيبي بود!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 19:29  توسط حمید رستمی  | 

 
نگاهي به مجموعه "متهم گريخت"ساخته رضا عطاران 
در بين مديران شبكه هاي تلويزيوني جهان مثلي معروف است كه ميگويد : " هرشبكه براي معرفي خود و برنامه اش فقط يك دقيقه فرصت دارد " اين نظريه از آنجايي ناشي ميشود كه باتعدد شبكه هاي تلويزيوني و عوض كردن دقيقه به دقيقه و مداوم كانالهاي تلويزيوني توسط مخاطب ؛ برنامه اي ميتواند بيننده را جذب كند كه براي همه دقايقش نكته هايي داشته باشد و بيننده در همان لحظه اول به اصطلاح ميخكوب شود و براي ديدن ادامه برنامه رغبت نشان دهد . اين نكته براي سازندگان سريان " متهم گريخت" آنچنان حائزاهميت بوده است كه آنها با كار كردن روي تك تك سكانسها و صحنه هاي مجموعه از همان قسمتهاي اول ميخ خود را محكم مي كوبند تا حساب شده ترين سريال مناسبتي رمضان امسال باشند . رضا عطاران كه پشتوانه سريال موفق " خانه به دوش " را ازسال پيش در اختيار داشت امسال هم تقريبا" با همان گروه – منهاي حميد لولايي – از ابتداي سال كار خود را شروع كرد تا با فراغ بال بر روي مراحل مختلف سريال وقت بگذارد كه به نظر ميرسد تلاشهايش همچنان بي ثمر نبوده است . او كه كار خود را از تئاتر مشهد شروع و بعدها در تهران در دو نمايش " تابستانه " و " بچه تابستان " نقش رحمان را براي مرحوم حسن حامد بازي كرد ؛ اولين بار در " پرواز 57 " و " ساعت خوش " تواناييهاي طنز خود را در گروه مهران مديري ، سنجيد تا بعدها با ساخت مجموعه هاي " قطار ابدي" ، " سيب خنده " ، " كوچه اقاقيا " ، " خانه به دوش " و نهايتا" متهم گريخت " خودرا در اين عرصه تثبيت كند. هر چند كه نميتوان نقش پررنگ او را در نگارش متنهاي " زير آسمان شهر1" ناديده انگاشت ، اما اين بار او خود طي اقدام حرفه اي ، خود را از بازي در نقشهاي اصلي و همچنين نويسندگي متن كنار كشيده است تا تمام توان خويش را به كارگرداني مجموعه معطوف كرده تا در نهايت مجموعه اي آبرومند را روانة آنتن كند . او اين بار – برخلاف سال پيش كه نويسندة خانه به دوش بوذ وظيفة نگارش متن را به عهدة " سعيد آقاخاني " گذاشته است كه او نيز همچون عطاران كارخود را آغاز كرده است و در همان برنامه تيپ دلپذيري چون" سعيد كوچولو " را در كنار خان دايي ارائه كرد و مدتها در اذهان ماند . هرچنئ كه وي در طي اين سالها هيچگاه به آن چه كه استحقاقش را داشت دست پيدا نكرده ولي به نظر ميرسد با نگارش اين مجموعه كه مملو از شوخيهاي جذاب است ، خود را بعنوان يك نويسندة خوش فكر طنز نثبيت كند . " متهم گريخت " حكايت درماندگي يك خانوادة شهرستاني – كه از نظر اقتصادي و فرهنگي در سطح پاييني سير مي كنند – در گذران زندگي است كه چارة كار را در مهاجرت به تهران مي يابند واين بار حيران زندگي ماشيني و بي عاطفة تهران ميشوند . اگريادمان باشد مجموعة سال پيش اين گروه هم درست در بستر همين پس زمينة اجتماعي ساخته شده بود با اين تفاوت كه آنجا آقا ماشالله براي تأمين زندگي خود مجبور به مهاجرت به خارج ميشد . امري كه هيچ وقت رنگ واقعيت نمي گرفت و سير داستان و وقايع سريان بر اين فرض استوار بود . حالا آقا هاشم با بازي خيره كنندة سيروس گرجستاني ميخواهد دنبالة همان نقش حميد لولايي باشد كه اين بار در موقعيت ديگري از مشكلات زندگي گير كرده است . سيروس گرجستاني بعد از يك عمر نقشهاي مكمل بازي كردن ، دو سال پيش بود كه با " رانت خوار كوچك " خود را بعنوان يك بازيگر ممتاز در ارائة نقشهاي اينچنيني معرفي كرد : يك آدم با مشكلا ريز و درشت زندگي كه براي غلبه براين مشكلات – عمدا" مالي – هر كاري از دستش بر مي آيد ميكند. هر چند اين تلاشها كارهاي خلاف اخلاقي چون دروغ گويي ، چاپلوسي ، قالتاق بازي و .... را شامل شود. اين نقش تقريبا" پرورش يافتة همان رانت خوار است كه حالا خصيصة رك گويي اش هم به آن اضافه شده است . او هر ديالوگي كه ميشنود ياواقعي كه مي بيند فقط يكي دو ثانيه فرصت براي بروز واكنش در اختيار دارد . او بايد در اين مدت كم سود و زيان موضوع را بسنجد ودر آن واحد موضعگيري كند كه معمولا" در راستاي منافع فردي اش است . او برخلاف اكثر قهرمانهاي تلويزيون اهل شعار نيست و فقط و فقط به فكر سود حداقلي خويش است و با همين انگيزه كارها را پيش مي برد تا جايي كه براي يك اسكناس هزاري حاضر است كلي دعوا كند . اما نقطة قوت عمدة سريالهاي عطاران در شناخت عميق او از خانواده هاي طبقات فرو دست جامعة شهري نهفته است . او چنان روابط را خوب پرداخت مي كند كه مفهوم خانواده كاملا" باور پذير مي نمايد . اين باور پذيري پيش و بيش از همه در خود بازيگران نمود پيدا مي كند. تا جايي كه از آن پير زن تا پسر بچة كوچك خانواده همه وهمه خود را عضوي واقعي از آن خانواده مي بينند و به راحتي و رواني هر چه تمامتر نقش خودرا مقابل بازيگر قدري چون گرجستاني ايفا مي كنند . مادر خانواده با بازي خوب مريم امير جلالي – كه سال پيش هم تقريبا" با نقشي با همين مختصات را بعهده داشت – يكي از زيباترين نقشهاي مجموعه است . يك مادر واقعي مربوط به همان طبقه ، بدون تحصيلات ، كه در گيرو دار زندگي آنقدر تحت فشار قرار گرفته است كه مهربانانه ترين احساس مادري را هم با فرياد و عصبانيت و حرص و جوش اجرا مي كند . اين نقش ، درست مشابه مابه ازاهاي خارجي است . اين سري زنها آنچنان از فشار زندگي عاصي شده اند كه اين طرز گويش و بروز حالات برايشان كاملا" عادي شده است ولي در عين حال دلي صاف و زلال دارند . ويزگي عمدة متن اين سريال اين است كه نويسنده به هيچ عنوان قصد خنداندن تماشاگر را ندارد و اين نوع اجرا و موقعيت آدمهاست كه فضا را خنده دار مي كند . آدمهاي قصه درست مثل هميشه به زندگي خود ادامه ميدهند اما يك اتفاق كوچك – كه در اين جا از حال رفتن آقا هاشم است – اين روال عادي زندگي را برهم مي زند . بعد از اين ماجرا هاشم درست مثل يك آدم فرو افتاده در باتلاق است كه هرچه دست و پا مي زند بيشتر فرو مي رود . او تلاشهايش را براي دست يابي به زندگي بهتر آغاز مي كند اما هرلحظه موقعيتش بيشتر از بيش سخت و سخت تر ميشود واز تقابل اين موقعيت با موقعيت ساير افراد قصه ، خنده اي از گونه اي ديگر برلبها مي نشيند . اما نويسنده و كارگردان به هم بسنده نمي كنند و فضا را براي تنفس او بسته و بسته تر ميكنند . در اين ميان فقرفرهنگي خانواده در مواجهه به كلان شهر و همچنين خصوصيات ذاتي اشان كه بامناسبات شهرنشيني امروز چندان سنخيت ندارد ، تضاد موقعيتها را تشديد مي كند . در كنار اينها نويسنده در لحظه لحظة مجموعه با گنجاندن شخصيتهاي فرعي جذاب و شوخيها وموقعيت هاي كوميك فراوان كه حتي در طراحي صحنه هم نمود پيدا ميكند ، ميخواهد تماشاگر را حفظ و در ادامه او را ارضا كند . حسن ديگر مجموعه كه در بالا هم اشاره شد ساده و سرسري نگذشتن از نقشهاي فرعي است . كارگردان براي اين كار از نابازيگراني با چهره و تيپ منحصر به فرد استفاده مي كند تا هم كاري خلاف عادت كرده باشد و هم خصوصيات فردي آن نابازيگر را در جهت غناي هرچه بيشتر مجموعه به خدمت بگيرد . بعنوان مثال نقش " مش قربان " با آن سابقه اش در عشق و عاشقي – كه هنوز هم عاشق " بي بي" است – و قيافة خاصش و طرزگويش و حتي آن آواز دلنشين اش موجب مي شود كه آن نقش تاآخر مجموعه در ذهن بيننده حك شود ، هرچند كه ديگر احتمالا" نقش آنچناني در ادامة سريال نداشته باشد اما انتخاب صحيح بازيگر ، حتي در آن نقش كوتاه باعث مانده گاري اش ميشود . درست مثل ساير نقشهاي فرعي مثل معلم زبان يا شاگرد مكانيك همسايه كه هريك درخود نقش و بازيگر نكته هايي براي بياد ماندن در چنته دارند . نكتة ديگر اين است كه مجموعة حاضر برخلاف نمونه هاي مشابه اش شخصيت هايش را به خوب و بد تقسيم نمي كند به گونه اي كه خوبها ، چپ و راست نيكي كنند و بدها ، پليدي و در آخركار ما شاهد تحول آدمهاي بد سريال باشيم . اين مجموعه انباشته از شخصيتهاي خاكستري است كه جنبه هاي منفي اشان معمولا"برجنبه هاي مثبت چربش دارد و خوشبختانه از روده درازي و گفتن شعارهاي اخلاقي بي مناسبت خود داري ميكنند . متأسفانه در تلويزيون رسم شده است كه يك قاتل بي رحم هم در لابه لاي عمل شنيع به نوعي پيامهاي اخلاقي صادر ميكند تا از مميزي عبوركند اما در اين مجموعه كه شاهد آن نبوده ايم و اصلا" درست هم نيست كه آدمي با آن سابقه كه بيشتر كارهايش با اخلاقيات سرسازگاري ندارد پيامهاي اخلاقي صادر كند. نكتة ديگر اينكه اين سريال با علم به اين موضوع كه در ماه مبارك رمضان پخش ميشود كمترين اطلاعات را در زمينة تقارن قصه مجموعه با اين ماه ميدهد ، در نمونه هاي مشابه با بهانه و بي بهانه صحنه هاي سحري و افطار و مراسمات مخصوص اين ماه به وفور نمايش داده ميشود كه اولا" براي طولاني شدن و كش دادن قصه است و كاركرد چنداني در پيشبرد داستان و افزودن بار دراماتيك به آن ندارد و از سويي ديگر در بسياري از اوقات آنقدر نچسب و مبتديانه صورت ميگيرد كه بعضا" كل سريال را زير سؤال مي برد . اما اينجا خيلي كم و در حد يكي دو ديالوگ كه آنهم جدي نمي نماياند ، مشخص ميشود كه قصه در ماه رمضان اتفاق مي افتد و كارگردان زود از اين موضوع رد ميشود كه اين به نوعي به حسن مجموعه تبديل ميشود . چون اين قصه ميتواند در هر روزي از سال اتفاق بيافتد و محدود كردن آن به يك بازة زماني ، ساده انگاري محض است . مجموعة " متهم گريخت " به نوعي محل تجمع آدمهايي از نوع ديگر است . افرادي كه در يك يا چند تا از خصوصيتهاي روحي و رواني و فيزيكي و اجتماعي با انواع مشابه اشان متفاوت هستند شخصيتهايي مثل بي بي و فرزندان و داماد هاشم آقا ، مش قربون ، صاحب خانه و همسايه ها همه و همه آدمهاي تكراري تمامي سريالها و فيلمها هستند اما هوشياري و درايت نويسنده و كارگردان آنجايي به كمك مي آيد كه با افزودن اين تفاوتها ، آدمهاي قصه را از آن چرخة تكرار نجات مي دهند و طراوت و تازگي خاصي به آن آدمها مي دهند كه قابل تحمل جلوه كنند . آدمي كه نشاني درست قبر پدرش را نميداند بايد آدم جذابي باشد . همچنين عاشقي كه بعد از سي چهل سال هنوز هم به دنبال عشقش هست هم بايد آدم جذابي باشدو ... به نظر ميرسد رضا عطاران بعد از ساخت اين دو سريال مناسبتي و سفارشي بتواند به همكاران خود نشان دهد كه ميشود با بودجه و سياستهاي حاكم بر يك سريال مناسبتي ، كاري متفاوت ارائه كرد و تماشاگر و منتقد را هم راضي نگهداشت . نگاهي سرپايي به نمونه هايي مشابه در طي اين سالها مخصوصا" همين امسال نشان ميدهد كه معمولا" كارگردانانان در اين گونه سريالها ، رعايت استانداردهاي حداقلي را نمي كنند و باتعدادي بازيگر خوش بر و رو و مشتي پيامهاي اخلاقي سعي در سي روز آنتن پر كني دارند . فقط اميدواريم كه اين سريال تاپايان همين گونه روي پا باشد و از لحاظ شوخي و مفاهيم كم نياورد .
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 19:31  توسط حمید رستمی  | 

 
اين مطلب در آواي اردبيل چاپ شده بود هر چند كمي بيات شده ولي خواندنش خالي از لطف نيست(البته با ويرايش جديد): مهر كه مي آمد كمي قبلش هوا رو به سردي مي گذاشت و مه رقيقي در آغوش كوههاي اطراف آرام مي گرفت و هواي گرم تابستان كم كم جاي خود را به هواي مرطوب و تا حدي سرد پائيز مي داد . اين "دومان"هاي تدريجي مقدمه يي بود براي پذيرش اينكه ديگر تعطيلات رو به اتمام است و رفته رفته بايد دفترچه هاي مشق سال قبل را كه هنوز صفحاتش تمام نشده است از بقچه بيرون كشيد و براي نه ماه تمام مسير تكراري خانه و مدرسه را پيمود . آن موقع كه كسي خبر از تقويم و اين حرفها نداشت بزرگترين عامل براي يادآوري شروع پائيز و سال تحصيلي اين بود كه درست روز قبلش مي بايد ادوات جنگي و سربازان كه از مقابل مردم شهر درست و حسابي رژه مي رفتند معني اش اين بود كه بايد فردايش در حياط مدرسه غلغله يي باشد . شب كه مي شد وارسي بقچه ها و پستوها شروع مي شد . از خودكار نيمه كاره گرفته تا خط كش شكسته و كتابهاي كهنه گردگيري مي شدند و زودتر از هميشه لحاف و تشك بود كه در آن خنكاي شبانه ميزبان خوبي براي يك بچه خسته از سه ماه كار و تلاش و بالا و پايين شدن بود . آنقدر فكر و خيال و نقشه به كله آدم مي آمد تا دمدمه هاي صبح چشمي به خواب زند و قبل از آن پهلو به پهلو شدن هاي مداوم و ديدن صحنه هاي جورواجور از مواجهه با همكلاسي هاي جديد و قديم و معلم هايي كه سه ماه تمام تعطيلات فرصتي براي تجديد و تمديد اعصاب مي يافتند. صبح كه مي شد از كوچك و بزرگ ،از زن و مرد و دختر و پسر همه و همه مي رفتند و به دنبال خود بچه ها را مي كشاندندو اين احتمالا" تنها روزي بود كه اين طفلان معصوم با ميل و رغبت به مدرسه مي رفتند و مطمئن بودند كه حداقل يك امروز را به پاي تخته نمي روند و درس پس نمي دهند . هر چقدر هم كه زودتر مي رفتي باز هم مي ديدي كه چقدر آدم سحرخيزتر بوده اند و كامرواتر كه به محض رسيدن _بي هيچ فوت وقتي_شروع به بازيهاي متداول كرده اند و در اين مدت كه همديگر را نديده اند فرصت بازيهاي دسته جمعي را از دست داده اند. ديدارها تجديد مي شدو پرس و جو و اينكه چه كساني قبول شده اند و چه كساني مردود،فلاني كه دو تا تجديد داشت بالاخره جه كرد؟و آخر تابستان همه بايد تجديدها يشان را مي شمردند و براي سال جديدآماده مي شدند. بچه هاي مايه دار دست در دست پدري،مادري يا دست كم برادر بزرگتري چيزي با لباس و كفش نو و كيفي خوش رنگ كه هنوز تويش خالي بود ،نخوت و غرور خاصي يك به يك وارد مدرسه مي شدندو از اين به بعد مصائب مدرسه رفتن اشتياق اوليه را فروكش مي كرد . دمپايي كهنه يي كه آخرين بازمانده تابستان از دست رفته بود و خودش هم آخرين ساعتهاي عمرش را مي گذراند و پاي بي جوراب و لباس هميشگي و كمبودهاي ريشه دار همه وهمه هجوم مي آوردند و سوالات بي پايان را با خود مي آوردند . آيا امسال هم به جاي كيف از آن كش بند تنبان استفاده خواهم كرد يا يك نايلون پلاستيك ضخيم از جايي خواهد رسيد تا كتاب و دفترت از باد وباران در امان باشد. اين قصه هميشه تكرار زندگي بود كه بي اهميت ترين چيزها ،براي خيلي ها تا آن اندازه مهم باشد كه لذت روز اول مدرسه را در مذاقت گس كند. همه كه به صف مي شدند طبق يك عادت مالوف جناب مدير به پشت تريبون مي رفت و كرور كرور نصيحت تحويل جماعت مي داد تا حداقل براي نه ماه اندرز ذخيره كنند و در جا نزنند و خوشبخت بشوند . جايي كه او هنوز از صدقه سر درس خواندن نتوانسته بود سر پناهي براي اهل و عيالش فراهم كند انتظار داشت كه بچه هاي جاهل مردم يك شبه انشتين بشوند و چنان از محسنات درس خواندن داد سخن مي داد كه مي خواستي همان لحظه بروي و يقه نجار سر كوچه را بگيري و به مكتب بياوري تا مشكلات بشريت بيش از اين بيخ پيدا نكند . اما هنوز دلهره اينكه چه كسي معلمت مي شود پا بر جا بود . در مدرسه يي كه از هر پايه سه چهار تا كلاس تشكيل مي شد و سه چهار تا معلم يكي بد عنق تر از ديگري تشريف داشتند بايد كلي شانس داشتي تا گير نرمترين اشان مي افتادي تا به هر بهانه كوچكي مشت و لگد نخوري . آن سالها كتك زدن دانش آموزان از تفريحات سالم محسوب مي شد و بر كسي حرجي نبود اگر محصل مادر مرده و كم سن وسال را در همان روز اول ناك اوت مي كردند.بهترين معلم در آن برهه دو مشخصه عمده داشت :كمتر مشق بگويد،كمتر بزند.اگر هم زد زياد از روشهاي ناجوانمردانه استفاده نكند. اين قضيه هم كه حل مي شد كلاسهاي فرسوده كه سعي شده بود تعطيلات دستي به سر و گوششان كشيده شود ،منتظر هياهوي پايان نا پذير كودكان بود. كلاسهايي كه سقف چوبي آن جايي مطمئن براي زيست انواع حيوانات از پرستو و گنجشك گرفته تا موش و رطبل و عنكبوت بود و هر لحظه سقوط يك موش از آن بالا كلاس را به تعطيلي بكشاند. نيمكتهاي چوبي سه نفره كه چهار نفر به زور بغل هم مي چبيدند و منتظر معلم مي شدند تا كتابهاي نو را بياورد و تحويل بچه ها بدهد و اولين سوالش كه تابستان را چگونه گذرانديدو بعد اينكه دو ساله هاي كلاس چه كساني هستند و همه اينها فرصتي بود براي آشنايي با چهره هاي غريب كه مي خواستند حداقل نه ماه تمام در آن فضاي محدود سر كنند و خاطرات آينده خويش را زندگي كنند. به زودي اين روز بخصوص به سر مي رسيد و از فردايش اضطراب تكاليف انجام نشده و تعاريف از ياد رفته دغدغه اصلي به شمار مي رفت و معلمي كه همان روز اول مشخص مي كرد كه هنگام تنبيه دوست دارد از چه وسيله يي استفاده كند:خط كش ،تركه ،سيم يا….كسي نمي توانست ادعا كند كه يك سال تحصيلي را از سر گذراند بدون آنكه كتك نخورد.حالا تصور كن پايي كه به خاطر سوراخي كفش پر از آب شده است و يخ بسته و دستهايي كه در آن سرماي كوهستان دو ساعت بغل بخاري هم گرم نمي شد و لباسهاي گل آلود و ضربه هاي ويران كننده تركه آلبالو كه چرا به جاي فلان گفته يي بهمان. قبول كن كه در آوردن دكتر و مهندس از اين يخ زده ها و در اين فضا واقعا" كار مشكلي ست . باور نداري!
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 19:38  توسط حمید رستمی  | 

 
رمضان در شهر كوچك و مذهبي ما چند روز قبل تر ورودش را اطلاع مي داد . با مرداني كه ساكهاي لباس در دست رو به سوي حمامهاي عمومي شهر مي گذاشتند و مي خواستند پلشتي هاي روزگار را از خود دور كنند. آن زمان در اكثر خانه ها حمام نبود و اگر هم بود آبش نبود و در نتيجه قطار ساكهاي در نوبت براي حمام نمره گاهي به صد متر هم مي رسيد . چه بسيار آدمهايي كه تا اول ماه روزه موفق به استحمام نمي شدند. انگار همه يك دفعه مي خواستند كه قباله زمينشان در بهشت را دريافت كنند! ولي هر چه بود آن زمانها بهتر از حالا بود . حداقل اين خوبي را داشت كه آدم از كارهايش لذت ببرد هر چند كه خيلي از حقايق را نداند . نه مثل حالا كه زلزله هشتاد ريشتري هم نمي تواند تكانت بدهد . يادم هست از وقتي كه توانسته ام روزه ام را كامل گرفته ام و در معدود مسافرتهايي كه مصادف با اين ماه شده است تا جاي ممكن حيله شرعي كرده و در صورت امكان نداشتن با اكراه تمام مختصر چيزي خورده ام تا فقط روزه نباشم . اما حالا كه تلويزيون فردا را بر خلاف تقويم (يك روز زودتر)رمضان اعلام كرده هيچ حس خاصي ندارم. بر خلاف اين سالها كه مد شده است رمضان را يك روز زودتر از تقويم تمام مب كنند شروع زودرس آن چندان معمول نيست و تا جايي كه يادم مي آيد در سال 75 يكبار اين اتفاق افتاد كه با شنيدنش از خوشحالي دو متر از جا پريدم و چنان آكنده از انرژي شدم كه خيلي از بچه هاي خوابگاه دانشگاه شك كردند كه مگر بليتم برده! امسال هم مي دانم كه روزه ام را كامل خواهم گرفت اما ديگر از آن شور و شوقها خبري نيست . همه آن لذتها دود شده رفته هوا!سالهاسب كه لذت سحري خوردن را حس نمي كنم . بيشتر از ده سال است. به خاطر معده ام و البته به خاطر تنبلي ام . چهار سال هم هست كه زندگي مجردي مي كنم و لذت سفره افطار را احساس نمي كنم و ساير مسائل و حواشي هم در گذر زمان و چهار راههاي حوادث بر باد شده اندو معاني ديگري پيدا كرده اند و حالا با خاطراتشان زندگي مي كنم. ديگر از آن روزه هاي پاك و شيطنتهاي نوجواني و حمامهاي چندباره و نمازهاي عاشقانه و شب بيداري ودرس خواندن تا خود سحر و ختم قران و بك يا الله ونمايش قانلي محراب در شبهاي قدر و مساجد مختلف شهر وكلي چيزهاي ديگر خبري نيست. خدا نگذرد از كسي كه باعث شد همه اين كارها تا به اين حد عادي جلوه كنند. خدا نگذرد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 19:39  توسط حمید رستمی  | 

 
مصاحبه حميدرضا جلايي پور رابا شرق مي خواندم . از برخوردهايي كه در سالهاي اخير با خود و خانواده اش شده بود سخت گلايه داشت . اين حميد جلايي پور برادر سه شهيد است و خودش هم از چند ماه قبل از جنگ تا پايان جنگ در كردستان بوده و سالها فرمانداري نقده و مهاباد را بر عهده گرفته بود اما بعد از دوم خرداد كه روز نامه جامعه را راه انداخت چند ماه بيشتر تحمل نشد و بعد از تعطيلي به زنداني شدن خود و همكارانش منتهي شد . نكته عجيب قضيه آنجاست كه در روزهاي بازداشت جواني كه هنوز ريش در نياورده از او بازجويي مي كرده و او را به ضد انقلابي بودن متهم مي كرده. بي انصافيست كه از جلايي پور حرف بزنيم و مادرش را فراموش كنيم و اين شير زن كه سه پسرش را در جنگ از دست داده بود وقتي خاطرات زندان حميد را شنيده بود فقط اين را گفته بود :حميد اينا چي ميگن! اين مادر در همان روزها در بيت رهبري تحصن كرده بود و خواستار آزادي حميد شده بود اين جريان را به ابراهيم نبوي كه او هم در زندان بود رسانده بودند و خواسته بودند كه او هم كاري براي خود كند .آن رند روزگار كه همه چيز را به شوخي مي گيرد پاسخ داده بود كه خوش به حال جلايي پور كه مادري دارد كه حداقل به بيت راهش مي دهند تا آنجا تحصن كند مادر منو به بقالي سر كوچه هم راه نمي دهند چكار بكنه بيچاره!
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 19:40  توسط حمید رستمی  | 

 
مي خواهم به كودكيهايم برگردم! اولين برگهاي زرد كه از درختان بيد كهنسال شروع به افتادن مي كرد مي شد فهميد كه دارد نزديك مي شود و بعد از چند روز روزي را مي ديدي كه خيابانهاي تنگ و باريك شهري كوچك در منتهي اليه شمالغرب پر از ماشين نظامي و سربازان پياده مي شد و هيچگاه منظور از اين كارها را نمي دانستي وفقط چيزي كه مشخص بود آنكه از فردا بايد دنبال كتاب و دفتر باشي و مدرسه بروي. آن اوايل كه فكر مي كرديم آن نمايش قدرت هم مقدمه ايست براي شروع سال تحصيلي كه آكنده از هراسهاي شبانگاهي و بمب و موشك و نارنجك بود و انگار در اوايل دهه شصت نمي شد بين جنگ و تحصيل فاصله زيادي قائل شد. شبي كه بايد صبحش راهي مدرسه مي شديم پر مي شد از اين هراسها و اشتياقها .آيا مي شود فرد مورد علاقه ام معلممان شود ؟كداميك از دوستان سال پيش توانسته اند به ردۀ بالاتر بيايند و كدام درجا زده اند؟ اصلا" كدامشان بار و بنديلشان را بسته اند و از اين شهر رفته اند ؟وآيا و آيا و آياهاي تمام نشدني و پهلو به پهلو شدن هاي طولاني وپلك نزدن تا خود صبح واينكه احتمالا" تنها شبي ست كه آدم به خاطر مدرسه دلتنگ مي شود و روزي كه اول مهرش مي گفتند از راه مي رسيد و بچه هاي مردم با لباس و كيف و كفش نو و مرتب يكي يكي دست در دست پدري مادري چيزي مي آمدند و آدم فقط در آن لحظه به اين فكر مي كرد كه آيا امسال هم به جاي كيف از كش تنبان براي بستن كتابهايم استفاده خواهم كرد يا خداوند يك كيسه ضخيم پلاستيكي خواهد رسانيد تا دفتر و كتابت از سوز سرماي كوهستان در امان باشند ؟! آيا امسال را هم مي شود با يك زير شلوار ورزشي سر كرد و ناظم گير ندهد كه چرا شلوار نپوشيده اي؟همان ناظمي كه احتمالا"تمام روزهاي خدا فهميده بود و به رويت نمي آورد ا لا روزي كه زير شلوار برادر را كه رنگش كمي بازتر بود پوشيده بودي! آخ كه چقدر سقف آرزوهايمان كوتاه بود!
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 20:19  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar