تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

 

 
آهوي دشتم را نزن! مهران مديري باز هم به تلويزيون بر مي گردد آن هم با تاريخ سازي براي اهالي برره كه در پاورچين خلق شده بودند . اصولا" طنزهاي نديري به گونه ايست كه در آن از خود شيفتگي هاي خاص كارگردان خبري نيست درست بر خلاف مهران غفوريان كه علاقه خاصي دارد كه تمام سريال تحت الشعاع حضور او باشد والبته معمولا" به ضرر برنامه تمام مي شود درست مثل زير آسمان شهر3. اما مديري با سعه صدر اجازه رشد بازيگران كناريش را مي دهد كه برخي ها از استفاده كرده و چهره مي شوند و برخي هم تجربه كسب مي كنند تا در بر نامه هاي بعدي به كمكشان بيايد. اين يك واقعيت است كه هميشه مديري خود را فدا مي كند تا ديگري شهره شود و در هيچ يك از برنامه هايش خود نفر اول نيست. در پاورچين جواد رضوي حرف اول را ميزندو در نقطه چين اين رضا شفيع جم است كه با بامشاد چهره مي شود و در برنامه هاي قبل تر رامين ناصر نصير- محمد رضا هدايتي-لاله صبوري و... از نظر نبايد دور داشت كه تمام بازيگران طنز تلويزيون به جز حميد لولايي بهترين كارهايشان را با ارائه داده ان و در برنامه هاي ديگر نتوانسته اند آن موفقيت را تكرار كنند. اين روزها آنونس شبهاي برره كه از آغاز پاييز بر روي آنتن شبكه سوم مي رود به شدت پخش مي شود و اين تار مديري مي خواهد از ابتدا ميخ برنامه را محكم بكوبد او با هوشمندي خاص خودش آوازي محلي و معروف از سيما بينا را انتخاب كرده و با صداي خودش بر روي آنونس بون كلام گذاشته تا بيش از پيش جلب نظر كند. آهنگ ( آهوي دشتم را مزن-قمري باغم را مزن ) آنقدر لطيف هست كه آدم چندين و چند بار بشنود و به خاطر آنهم كه شده آنونس را تحمل كند و به ياد صداي دل انگيز سيما بينا بيفتد هر چند كه صداي مهران مديري هم چندان بدك نيست!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 20:30  توسط حمید رستمی  | 

 
مردي براي تمام فصول در سالهاي قبل از يك مرد عامي كه به همراه پسرش بوده است مي پرسند آقازاده چه كاره است او بلادرنگ جواب مي دهد كه وزير نفت است . اين زماني بود كه آقازاده در مصدر وزارت نفت بود و آن عامي فكر ميكرد كه منظور از آقازاده همان آدم معروف است نه فرزندش! اين مزاح در سالهاي بعد كه آقازاده از وزارت نفت به سازمان انرژي اتمي رفت با دور شدن او از منظر به تاريخ پيوست تا اينكه بار ديگر او خبرساز شد . او شايد تنها مهره موجود در دستگاه خاتمي بود كه اين بار از احمدي نژاد حكم گرفت . ماجرا آنجا جذابتر مي شود كه بدانيم اين آدم در كابينه موسوي و هاشمي هم وزير نفت بود . مخلص كلام اينكه آقازاده شايد تنها فردي در اين نظام است كه با روي كار آمدن سلايق مختلف- كه گاه هيچ سنخيتي با هم ندارند- در اين 25 سال اخير بر مصدر كار بوده است و بزرگترين جابجايي اش هم رفتن به سازمان انرژي اتمي است . آيا او آنقدر شايستگي دارد كه هيچ كس نمي تواند كتمانش كند يا پشتش به جايي گرم است؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 20:32  توسط حمید رستمی  | 

 
حداد عادل كه از ماهها پيش آماده رفتن به نيويورك شده بود از اين سفر بازماند تا به قول ما تركها آغا ننه بزكلي قالا.اين هنوز اول كار است و احتمالا" از اين به بعد از اين دست اتفاقات زياد بيفتد. هر چند كه جناب حداد ادعا كرد كه ويزاش صادر شده و خودش چندان رغبتي به رفتن نداشته است اما چه كسي ست كه نداند كه در اوج بحرانهاي سي ساله همواره هياتهاي ايراني به آمريكا آمد و شد داشته اند و سخنراني هم كرده اند و اگر اين بار زمزمه هاي عدم صدور ويزا پيش مي ايد عيب از جاي ديگر است. خب اين بحث احتمالا"در هفته آينده كه نوبت مسافرت احمدي نژاد ميشود داغتر هم مي شود و رفته رفته پروژه منزوي سازي ايران كه از مدتها پيش آغاز شده با شدت بيشتري پيش ميرود تا ما منتظر دنيدن صبح دولتش باشيم كه اين هنوز از نتايج سحر است!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 20:35  توسط حمید رستمی  | 


مطلبم در روزنامه جهان فوتبال در مورد جام علی دايی "جوزپه تورناتوره "كارگردان ايتاليايي آن هنگام كه سينما پاراديزو را مي ساخت هيچگاه فكرش را هم نمي كردكه روزي روزگاري فرسنگها دورتر از جانكالدوي آرماني اش بخش سوم اين فيلم فريم به فريم تكرار شود و "سالواتوره دي ويتا"يا همان "توتو"ي كوچولو كه اينك بزرگ شده است در قامت علي دايي به جاي دهكده جانكالدو در ورزشگاه تختي اردبيل بعد از حدود هفده سال خود را ببيند و در خاطرات كودكي ها و نوجواني هايش غرق شود . "سالواتوره دي ويتا "-كه پس از يك شكست عشقي به رم رفته بود و در طي سي سال دوري از زادگاهش تبديل به يك فيلمساز بزرگ شده بود- در بازگشت به شهر مادري با همان دل مشغوليها و ترديدهاي شيريني مواجه شد كه آن روز علي دايي با آنها دست به گريبان بود. آن هنگام كه بعد از سالها با آدمهاي مواجه مي شد كه هر يك به نوعي در زندگي او تاثير داشتندو اينك كه گذر ساليان غبار سفيد و جوگندمي بر سر و رويشان پاشيده آماده ميزباني اش هستند ولي هيچكس تكليف خودش را نمي داند . آيا با "دي ويتا"ي بزرگ سر و كار دارند يا "توتو"ي كوچولو و دوست داشتني!آيا اين همان شهريار كودك است يا علي دايي بزرگ! حتي دن چيچو سينما دار متمول جانكالدو هم كه روز گاري"توتو" كارگر ساده اش بود اينك تكليف خود را نمي داند . در حاليكه سالواتوره تمام ايتاليا را با فيلمهايش فتح كرده است او ديگر آن سينماي فكسني را هم ندارد با اين حال نه زبانش مي چرخد كه آقاي "دي ويتا" صدايش بزندو نه توان دارد كه با صداقت و صميميتي كه سي سال قبل داشت صدايش بزند :"توتو"! در آن شب جمعه اي ورزشگاه تختي اردبيل پر بود از اين صحنه ها از اين ترديدها و شكها. خيلي ها با ديدنش ذوق مي كردندو پرده يي از خاطرات بيست سال پيش در ذهنشان باز مي شد و با اين حال جرآت پيشروي و تجديد خاطره نداشتند و به گمان آنكه شايد كاپيتان به خاطرشان نياورد در گوشه يي و زير پله يي فقط به نظاره يي بسنده ميكردند و اگر كاپيتان پيش قدم مي شد و به جايشان مي آورد با همان شرم وحياي شهرستاني نزديكتر مي شدند و در شك بين آقاي دايي و شهريار گفتن سرخ و زرد مي شدندو عرق شرم بر چهره مي نشاندند.عدهء زيادي كه خود را صاحب حق بر گردنش مي دانستند و در خلوت خانوادگي از خاطراتشان با هم داستانها نقل مي كردند امروز شهامت لازم براي يك سلام وعليك را هم به زحمت پيدا مي كردند و منتظر مي ماندند تا بلكه "سالواتوره" با تبسمي آنها را بجا بياورد و گر نه همه كه براي "توتو" آن پير مرد مرادش-آلفردو- نبودند كه براي خاطرش بعد از سي سال به جانكالدو برگردد! تقريبا ً بيست سالي مي شد كه شهريار از اين جانكالدوي اختصاصي اش دورشده بود و دراين مدت هيچگاه بطور جدي پا به آنجا نگذاشته و حتي در آن زمين خاكي سرد و يخ زده كه حالا چمن هم شده پا به توپ نشده بود ولي دراين روز بخصوص كه همه جمع شده بودند او بالاخره برگشت و ورزشگاهي كه زماني خاكي بود و كعبة آمالش ، دوباره ديد و در آن پا به توپ شد و يك صدا ساعتها تشويق شد تا احتمالاً اولين ورزشگاهي باشد كه كسي برعليه اش شعاري نداده و تا به انتها به افتخارش كف زده و حنجره پاره كرده باشد . او كه روزگاري به جبرزمانه اين ورزشگاه را براي تحصيل علم ترك كرده بود امروز با چنان شكوه و عظمتي بازگشته بود كه فلان مسئول بلند پاية شهري را به حضورش معرفي كنند و بگويند : « اين هم فلان رئيس شهر» او به چنان وزني دست پيدا كرده است كه فقط همشهريانش بتوانند به خاطرش افتخار كنند و كفي نثارش كنند. ورزشگاه تختي اردبيل كه سالهاي سال تيم بزرگ و بازيكن ملي پوش به خودش نديده بود در اين دو روز بخصوص ، همة آن چيزها را بخود ديد . سكوهاي انباشته و ستارگان ملي پوش و تيمهاي ريشه دار ، همه و همه و فقط و فقط بخاطر يكنفر ميتوانستند در يك جا جمع بشوند و ترجيع بند همة جملات علي دايي باشد كه هرچنددر نيمة نخست صبا و شموشك به بازي نيامد اما آن هنگام كه تيم جوان نوشهري نفس نامداران صبا مثل سهراب و نوازي را گرفت به ميدان بيايد و با دو گلش باعث شود تا آفاي معلم نفسي به راحتي بكشد هرچند كه يكي از دو گل را بازهم اين جوانان نوشهري بودند كه جبران كردند و براي اولين بار درتاريخ بود كه دايي بعد از گلهايش هيچ خوشحالي نكرد و فقط و فقط بارها و بارها به ابراز احساسات نسبت به همشهريان مبادرت كرد . تماشاگراني كه در غيابش دلشان را به تشويق ديگر همشهري هايشان يعني نوازي و اكبري خوش كرده بودند اما با ورود كاپيتان به زمين بود كه همه از ياد رفتند و او شد نقش اول تمام نقل ها . حكايت روز اول تنها اين نبود چه بعد از اين ديدار يك ديدار كاملاً تركي هم بين تراكتور تبريز و ذوب آهن اردبيل برگزار شد . اين جدال ياد آور كركري هاي ساليان دور اين دو شهر بود . تراكتور در پي تعويض هاي مكرر مربي و بازيكن به فرشاد رسيده بود . فرشادي كه هميشه عادت داشت با جوانها كاركند اين روزها به بازيكنان پابه سن گذاشته يي مثل سراج و دغاغله و شهرياري و حسن زاده روي آورده است . با اين حال نيمكت تراكتور براي خود يك كتاب تاريخ است . چه با فرشادي كه هميشة خدا بوي گل ميداد و در دهة شصت و اوايل دهة هفتاد فوتبال ايران به نام او سند خورده است و چه با احمد ابهران كه داور يكي از تاريخي ترين دربي هاي تهران بود و اينك سرپرست تراختور است . همان دربي كه در اوايل دهة هفتاد به درگيري منجر شد و هواداران خشمگين قرمز از تصميمهاي او عاصي شدند و هنگامي كه بازي نصفه كاره رها شد او را تا خود رختكن دنبال كردند تا كارش را بسازند و او شانس آورد كه گريخت . بازي ذوب و تراختور به نظر ساده مي آمد و برد تراختور محتمل . امّا اين ذوبي هاي اردبيل بودند كه هرچند در دستة دوم سير مي كنند اما با چنان صلابت كارشان را شروع كردند و خاتمه دادند كه فرشاد و مرسل مات و مبهوت مانده بودند . اين بازي به نوعي براي مرسل وقري داراي اهميت بود . او كه دستيار اول پيوس است دو ماه قبل سرمربي اين تيم بود كه اينك مربيگري اش برعهدة حسن آذرنياست كه او خود تا همين سال پيش رئيس سازمان فوتبال تراكتورسازي بود . هرچه بود بازي سه بريك به نفع اردبيلي ها شد تا پيوس براي بازي رده بندي رخ به رخ با شارگردان پارسالش شود و شانس رقابت با رئيس دوسال پيش اش در پاس را از دست بدهد. بازي رده بندي كه آغاز شد هواي اردبيل نسبت به روز قبلش بسيارسردتر شده بود و توپ بيشتر در اختيار قرمزهاي تبريز بود اما اين جوانان شموشك بودند كه رفته رفته آن سنگيني ترازو را به توازن رساندند و حتي گاهي موي دماغ هم شدند . با اين وصف و اين بازيها هم تراكتور براي صعود به ليگ برتر كار بسياري در پيش دارد و هم شموشك براي سقوط نكردن. ضربات پنالتي حكم به سومي تراكتور داد تا ذوب آهن اردبيل و صباي تهران كه حالا از وجود يدي و يحيي هم بهره مند مي شد فينال را برگزار كنند . هوا سردتر و سردترشده بود و بيچاره سهراب كه بازي هم نميكرد و اين سرما را در دي ماه اهواز نديده بود پتورا دور خود مي پيچيد . درهمان نيمة اول دايي با شوتي محكم سومين گل خود و تيمش را دراين جام به ثمر رساند تا بقية مسابقه تأثيري درنتيجه نداشته باشد و صباباطري و دايي قهرمان جام كاپيتان بشوند و دايي در گوشه گوشة ورزشگاه همانند سالواتوره به دنبال عشق هاي جواني اش بگردد كه گردو خاك زمان رويش را پوشانده و هرلحظه گوشه يي از آنها به چشم مي آمد و اشك در چشمش حلقه مي زد و دوباره ناپديد مي شد . اين دو روز حكايت دايي حكايت توتو و تورناتوره بود كه فقط موسيقي انيو موريكونه را ميخواست تا جاودانه بشود.حكايت عشق فوتبال و سينما كه در هجران به اوج مي رسيد و به كودكي ها رجوع مي كرد!
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 20:36  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar