تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

فيلم جديد مجيد مجيدي مثل فيلمهاي قبلي اش خيلي بيش از آنكه راوي صرف داستانش باشد تحليلهاي زير متن دارد. فيلم حكايت آدمهاي ست كه عمري در محدوديت كامل سير مي كنند و به يكباره با دست يافتن به آزادي شلنگ تخته مي اندازند.يوسف كه در 8 سالگي در اثر حادثه اي بينائي اش را از دست داده در ميانسالي زندگي مشترك موفقي با زن و تنها دخترش ميگذراند و استاد دانشگاه هم هست تا اينكه براي عمل جراحي به خارج مي رود و بينايش را به دست مي آورد و به خاطر تمام زيبائيهاي كه از آن محروم شده بود خسرت مي خورد و رفته رفته اين حسرت در درون او تبديل به عقده اي ميشود كه ناخود آگاه حساسيتش را نسبت به دانشجويان زيبايش بر مي انگيزد. به زودي همسرش در مي يابدكه در زندگي جديد يوسف جايي ندارد و تركش مي كند و يوسف زندگي اش را در آستانه فروپاشي كامل مي بيند و به يكباره بينائيش را هم از دست مي دهد . هر چند كه مجيدي در پايان با پشيمان نشان دادن يوسف بينائيش را به باز مي گرداندكهاين پايان شدنش مارك سفارشي بودن مي خورد و فيلم را از آن قوت اوليه دور مي كند اما به هر حال فيلم شريفي را بر پرده نمايش مي دهد. فيلم از بازي برجسته پرويز پرستوئي در نقش نابينا و كسي كه بعد از 40سال بينائيش را به دست مي آورد بهره مي گيرد . پرستويي با اين بازي متفاوت و قوي در آستانه اسطوره شدن است او در يك دهد اخير حدافل ده شاه نقش به ياد ماندني داشته است چه كمدي و چه جدي!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 1:13  توسط حمید رستمی  | 

تازه شكست خورده بودم و غم يار و ديار مي خواست بد جوري من را از پا در آورد كه محمود مطابق روزهاي پيش وظيفه فيلم رساني به من را به عهده داشت. مي خواستم هم خودم را تخليه كنم و غم شكست را از ياد ببرم و هم فرصتي براي ديدن شاهكارهاي دنيا به دست آورده بودم . او آن روز يك پلاستيك سياه داد دستم و گفت "سينما پاراديزو" و محتويات آن را يكي يكي تحويل داد يك نوار ويديويي بود با كتابي كه فيلمنامه اش به ترجمه هوشنگ گلمكاني و نوار كاست موسيقي فيلم كه كار انيو موريكونه بود . آن روز آن فيلم را خوردم و ساعتها با موسيقي اش هم حال كردم شبش كه در اداره شيفت بودم حوالي ساعت 3 اينا بود كه راديو را باز كردم چشمانم گرد شد نمي دانم كدام برنامه بود اما از موسيقي اين فيلم استفاده كرده بود و اين فيلم در ناخودآگاهم ثبت شد. در اولين فرصت نسخه اي تر و تميز از آن تهيه و به همراه فيلمنامه اش دم دست گذاشتم و بارها و بارها ديدم و هر كسي كه خيلي دوستش داشتم حداقل يكبار گذاشتم و خودم از اول تا آخر ديالوگها را خواندم دوبلوري كردم . اين اتفاق حداقل 20 بار تكرار شد تا اينكه جمعه شب شبكه 3 نسخه مثله شده اش را پخش كرد. هر چند سانسور خيلي زياد فيلم را از تك و تا انداخته بود با اين حال بعد از مدتها شوق نوشتن را در من برانگيخت تا بعد از مدتها يك مطلب دلي بنويسم كه در روزهاي آتي در همين وبلاگ خواهيد خواند. نمونه ديالوگهاي به ياد ماندني از عمو آلفردو خطاب به توتو: اينها كه گفتي همه فيلمه زندگي فيلم نيست خيلي سخت تر است. يا چشم آبي ها مشكل دارند! يا نمي خوام كه هي تو برام حرف بزني بلكه مي خوام از تو برام حرف بزنن. يا آن داستان تكان دهنده در مورد آن سرباز و عشق صد روزه اش همه و همه فيلم جوزپه تورناتوره را به ياد ماندني كرده اند. هر چند فيلم حكايت دلبستگي شديد توتو به سينما در واكنش به اعمال محدوديتهاست اما شبكه 3 با سانسور خود اين خواسته را عقيم مي گذارد تا ما به عمق مسائل پي نبريم . آتش عشقي به سينما كه با مشاهده سانسور بيش از اندازه كليسا اوج ميگيرد و دوباره اسير سانسور مي شود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 1:46  توسط حمید رستمی  | 

يكي از همكاران با اعلام خبر معرفي وزيران پيشنهادي نظرم را راجع به آنها پرسيد. مستاصل ماندم و گفتم وقتي اكثر آنها براي افكار عمومي كه هيچ براي افكار خصوصي هم شناخته شده نيست من چه قضاوتي مي توانم در موردشان داشته باشم. آزرده خاطر شد و در حاليكه شوقش را از ارائه اين ليست نمي توانست پنهان كند گفت حداقل اميدواريم كه كاري بكنند گفتم اميدت را به اندازه داشته باش كه فردا سرخورده نشوي ! واقعيت اين است كه به جز تعدادي از افراد اعلام شده كه سوابقي محافظه كارانه در سيستم قضائي و اطلاعاتي داشته اند از سوابق تعداد ديگر اطلاع چنداني در دست نيست . هر چند پيش بيني چندان كار سختي نيست. اما مساله اي كه بيشتر براي ما حائز اهميت است وزارت ارشاد است كه با معرفي صفار هرندي و گوشه چشمي به سوابقش هراس آدمي را برمي انگيزاند چراكه او به گواه خط مشي حاكم بر كيهانش فقط معدودي از اصحاب فرهنگ و هنر را قبول دارد و اين كمي نگران كننده است و حداقل اگر در اين برهه به كسي مثل علي لاريجاني و محمد رضا زائري كه ديدگاههاي بازتري به فرهنگ دارند و در عين حال هم نزديكي فكري زيادي به احمدي نژاد دارند اعتماد مي شد بهتر بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 1:34  توسط حمید رستمی  | 

 

نگاهی به فيلم ماهی ها عاش

نگاهی به فيلم ماهی ها عاشق می شوند فيلم ماهيها عاشق مي شوند جزو شريف ترين فيلمهاي سالهاي اخير است . اين فيلم كه ساخته دكتر علي رفيعي كارگردان صاحبنام تئاتر ايران است قصه يك عشق كهنه را روايت مي كند كه بعد از سالها غبار از آن ربوده مي شود و دو دلداده در موقعيتي ديگر با هم مواجه ميشوند . هر چند كه قصه فيلم تكراري ست اما روايت صادقانه دكتر رفيعي و باورپذير بودن موقعيت آدمهاي فيلم باعث مي شود كه تماشاگر به راحتي با فيلم همراه شود . بازي بازيگران در سطح بالائي قرار دارد كه البته از رضا كيانيان و رويا نو نهالي و گلشيفته فراهاني و مائده طهماسبي چيزي جز اين انتظار نمي رود.فيلمبرداري محمود كلاري هم مثل هميشه جالب و چشم نواز است به همه آنها اضافه كنيد كارگرداني زيباي دكتر رفيعي را كه خيلي ها روي شكست او فيلمش شرط بسته بودند و خاطره خوشي از حضور كارگردانان تئاتر در سينما در ذهن نداشتند . طراحي صحنه و لباس فيلم كه كار خود دكتر است از استاندارد سينماي ايران بالاتر است و دكتر با بهره گيري از سالهاي حضور در اروپا صحنه هايي كه طرح كرده آدم را بيشتر از آنكه به ياد فيلمهاي ايراني بيندازد نمونه هاي موفق سينماي ايتاليا را به ذهن مي آورد. فيلم ماهيها عاشق مي شوند جزو فيلمهاي ست كه نمي شود در موردشان زياد صحبت كرد . فيلم چون خاطره اي خوش در ذهن رسوب مي كند و لذت ديدارش از كام نمي رود هر چند كه با يك شاهكار مواجه نباشيم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 1:54  توسط حمید رستمی  | 

من اول شدم! جشنواره مطبوعات شمال غرب ايران كه از چند روز پيش تر کار خود را آغاز كرده بود چند روز پيش با معرفي برترينهاي خود به كارش پايان داد تا چند روز پس از آن اين حرفها را در موردش بنويسيم. از آنجائي كه شكسته نفسی از اساس ما را كشته به همين دليل قصد نداريم اعلام كنيم كه ما در آن جشنواره معلوم الحال برنده جايزه اول در رشته گزارش شديم و چون در ايران وقتي ما مي خواهيم چيزي را اعلام نكنيم در عرض ايكي ثانيه حتي جد و آباء مادري خواجه حافظ شيرازي هم به آن امر واقف مي شوند در نتيجه ما با محكوم كردن هر گونه خواجه و حافظ و كليه جهان خواران از خدا بي خبر بي خبري خود را از واقعه فوق الذكر اعلام مي داريم. اما قضيه فقط به اينجا ختم نشد و با گرم شدن تابستان همه يادشان افتاد كه در طول سالهاي اخير هر موقع دست صغير و كبير از يافتن علت و علل وقايع كوتاه مي شود به خبرنگار جماعت گير مي دهند به همين دليل و به دليل خالي نبودن عريضه روز خبرنگار را اختراع كردند و قرار شد كه در اين روز بخصوص هم از اينجانب به عنوان نويسنده برتراستان اردبيل در مقوله ورزش قدرداني شود (حال كرديد ميزان شكسته نفسي را!)اما در آخرين لحظات اوضاع بي ريخت شد تا ما در كف تشريف داشته باشيم. از آنجائي كه همه چيزمان بايد به همه چيزمان مي آمد و اگر غير از اين بود ما بايد يك تجديد نظر اساسي در يافته هايمان ميكرديم در نتيجه ارشاد اردبيل تصميم گرفت در روز خبرنگار به كارهاي مهمتري چون خريد آذوقه براي زمستان و سفارش تعدادي دستمال يزدي براي مصارف جاريه برسد و روز خبرنگار با تنها يك روز تاخير برگزار كند و بديهي است كه آگاهان به اين مراسم عنوان ديروز خبرنگار را اطلاق كردند ولي از آنجائي كه ما هر كاري که مي كنيم معمولا" زياد به تقويم اینا اعتقاد نداريم در نتيجه فراموش مي كنيم كه نمي شود در روز شهادت مراسم جشن برگزار كرد در نتيجه مراسم جشن تبديل به مراسم ختم مطبوعات ميشود و براي اينكه خاطر كسي مكدر نشود جوايز برگزيدگان را بين مديران مسئول و توزيع كنندگان تقسيم مي كنند و دريغ از يك لوح تقديري حتي براي يك خبرنگار ! ما تصميم گرفته بوديم از اين اماني انتظار خاصي نداشته باشيم نمي دانم چرا نا پرهيزي كرديم! عصر بخير آقاي دكتر! كتابخانه هاي موزامبيك منتظر شماست!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 2:18  توسط حمید رستمی  | 

 

 

برای حسين پناهی مطلبم در روزنامه اعتماد

 زاپاتاي‌ ۴۰ كيلويي‌،پول‌ كرايه‌ خانه‌ اش‌ را نداشت!

‌ اسمش‌ حسين‌ پناهي‌ بود، البته‌ حسين‌ پناهي‌ دژكوه‌. اين‌ كلمه‌ آخري‌ خيلي‌ مهم‌ است‌. اولين‌ و شايد تنها كسي‌ كه‌ از پشت‌ كوه‌ آمده‌ بود و اين‌ صفت‌ از پشت‌ كوه‌ آمدن‌، هيچ‌ وقت‌ برايش‌ مايه‌ سرشكستگي‌ نشد و كسي‌ بخاطرش‌ ريشخندش‌ نكرد. او هميشه‌ علاقه‌ داشت‌ كه‌ اين‌ پسوند »دژكوه‌« را با خود حمل‌ كند. به‌ گفته‌ خودش‌ يك‌ انقلابي‌ تمام‌ عيار بود. يك‌ زاپاتا. يك‌ زاپاتاي‌ چهل‌ كيلويي‌ كه‌ ده‌ هزار تومان‌ نداشت‌ كرايه‌ خانه‌اش‌ را بدهد. اسمش‌ حسين‌ پناهي‌ بود. كسي‌ كه‌ از پشت‌ كوه‌ها رمه‌اش‌ را رها كرده‌ بود و در دود و دم‌ شهري‌ غريب‌ به‌ دنبال‌ مرغابي‌ گمشده‌ دلش‌ در فضاي‌ مه‌آلود ذهنش‌ مي‌گشت‌ تا قصه‌ عشق‌ »من‌ و نازي‌« را برايش‌ روايت‌ كند. از ستاره‌ و گلبوته‌ و گلابتون‌ و ننه‌ خورشيد و هزار آدم‌ آسماني‌ ديگر بگويد تا بلكه‌ »نازي‌« با آن‌ معصوميت‌ روستايي‌ نهفته‌ در اعماق‌ صورت‌ دست‌ نخورده‌اش‌ چشمان‌ آرزومندي‌ را نثارم‌ كند و يادآوري‌ كند كه‌ چرا نازي‌ هيچ‌ وقت‌ نتوانست‌ از قيد و بند مناسبات‌ روزمره‌ كهنه‌شده‌ بگريزد و روياهاي‌ پست‌مدرنيستي‌ آن‌ روستايي‌ بريده‌ از مردم‌ را زندگي‌ كند. اسمش‌ حسين‌ پناهي‌ بود. كسي‌ كه‌ از عمق‌ وجود اعتقاد داشت‌ كه‌ اگر آن‌ شاعر گنجه‌يي‌ الان‌ زنده‌ بود، بايد سالها و روزها را در پشت‌ ميله‌ »دوستاق‌ خانه‌ها« سپري‌ مي‌كرد و جوابگوي‌ خيره‌سري‌ها و بي‌ قيد و بندي‌هاي‌ مجنون‌ كتاب‌هايش‌ مي‌شد تا همه‌ را قانع‌ كند كه‌ چرا »قيس‌« سر به‌ بيابان‌ نهاد و پاي‌ سگ‌ بوسيد و از بالاي‌ پنجره‌ كوچك‌ پشتي‌ دختري‌ بدوي‌، گيسوان‌ بافته‌ شده‌اش‌ را دزدانه‌ به‌ تماشا نشست‌. او بايد يك‌ عمر تاوان‌ اين‌ گناهان‌ نگاشته‌ شده‌ بر ورق‌ پاره‌ها را مي‌داد. همانطور كه‌ بايد آن‌ طفلك‌ هميشه‌ سر به‌ هوا همه‌ را قانع‌ مي‌كرد كه‌ ستاره‌ و نازي‌ و يحيي‌ و گلابتون‌ و همه‌ و همه‌ چيزهايي‌ شبيه‌ زندگي‌ بي‌خاصيت‌ خود ماست‌ كه‌ البته‌ گفت‌ و گفت‌ و گفت‌ و كسي‌ باور نكرد، تا امروز همه‌ مشغول‌ الذمه‌ خاطرات‌ به‌ جامانده‌اش‌ باشند. اسمش‌ حسين‌ پناهي‌ بود. وصله‌يي‌ ناجور كه‌ هيچ‌ وقت‌ نتوانست‌ نقش‌ آدم‌هايي‌ مثل‌ همه‌ ما را بازي‌ كند و فقط‌ يك‌ نقش‌ را بازي‌ كرد تا جاودانه‌ اذهان‌ باشد. او يك‌ عمر تمام‌ فرصت‌ داشت‌ تا نقش‌ دشوار »حسين‌ پناهي‌« را بازي‌ كند و به‌ چنان‌ تشخصي‌ برسد كه‌ هر تازه‌واردي‌ به‌ عالم‌ نمايش‌ بخواهد تقليدش‌ كند و نتواند. اسمش‌ حسين‌ پناهي‌ بود. كسي‌ كه‌ در دل‌ آن‌ شهر پلشت‌، سي‌ سال‌ تمام‌ دور خودش‌ چرخيد و آخرش‌ نتوانست‌ آن‌ پوتين‌ نظامي‌ يادگار دوران‌ دژكوه‌ را از خودش‌ براند و بي‌پيرايه‌ مشت‌ بر پيشاني‌ زد و در مقابل‌ ساده‌ترين‌ كلمات‌ زندگي‌ آنچنان‌ با چشماني‌ پرسشگر و البته‌ به‌ همان‌ اندازه‌ متعجب‌ نگاهمان‌ كرد كه‌ پشيمان‌ شديم‌ از گفتنش‌. نه‌ اينكه‌ نخواهد، خواست‌ ولي‌ نتوانست‌ پلي‌ بين‌ آرمان‌هاي‌ سرچشمه‌ گرفته‌ از صافي‌ و زلالي‌ دژكوه‌ با قرن‌ دوز و كلك‌ برقرار كند و هميشه‌ متعجبانه‌ ما را با اين‌ تضاد عميق‌ تنها گذاشت‌ و فقط‌ جملات‌ بريده‌ بريده‌ و آن‌ لحن‌ خاصي‌ كه‌ داد مي‌زد مال‌ چه‌ كسي‌ است‌ به‌ مدد جادوي‌ سينما و تصوير در گوشه‌ دلها ماند. اسمش‌ حسين‌ پناهي‌ بود. يك‌ پير كودك‌ واقعي‌. انگار كسي‌ كه‌ اين‌ صفت‌ مركب‌ را درست‌ مي‌كرد، مصداق‌ واقعي‌اش‌ را هم‌ در صورت‌ او تصوير كرده‌ بود. كسي‌ كه‌ در 48 سالگي‌ مرد و ما هنوز در وجودش‌ كودكي‌ ده‌ساله‌ با آن‌ شيريني‌ و سادگي‌ و صفاي‌ ذاتي‌ مي‌ديديم‌ و نمي‌فهميديمش‌. كسي‌ به‌ ما نگفته‌ بود كه‌ اشكال‌ از فرستنده‌ نيست‌، چيزي‌ كه‌ بايد تنظيم‌ شود گيرنده‌ است‌. ولي‌ مگر مي‌شد اين‌ همه‌ گيرنده‌ را منظم‌ كرد. اين‌ شد كه‌ همه‌ پيمانه‌يي‌ از آن‌ نجابت‌ و زلالي‌ برگرفتند و دوستش‌ داشتند. مادرم‌ گفت‌ سهراب‌ مرد، پدرم‌ او را يحيي‌ مي‌شناخت‌ و من‌ پسركي‌ را كه‌ نزديك‌ترين‌ بازيگر و نويسنده‌ به‌ درونيات‌ خود مي‌دانستم‌، با »دو مرغابي‌ در مه‌« مي‌شناختمش‌ و »حسين‌ پناهي‌« مي‌ناميدمش‌. اسمش‌ حسين‌ پناهي‌ بود. كسي‌ كه‌ تا آخر عمر در گير و دار عشق‌ شاعرانگي‌ و فلسفه‌ و نان‌ ماند و غم‌ نان‌ اگرچه‌ هيچگاه‌ احساسش‌ را تعطيل‌ نكرد ولي‌ يقين‌ دارم‌ كه‌ دغدغه‌يي‌ تمام‌نشدني‌ داشت‌، چنانچه‌ خود مي‌گويد: »اگر امروز حافظ‌ زنده‌ بود، براي‌ مركز ترافيك‌ طرح‌ تلويزيوني‌ مي‌نوشت‌!« حالا تو بايد بتواني‌ براي‌ من‌ فاصله‌ آرمان‌ و يك‌ سفره‌ خالي‌ از نان‌ را رنگ‌آميزي‌ كني‌! اسمش‌ حسين‌ پناهي‌ بود. فقط‌ به‌ يك‌ نفر اعتماد كامل‌ داشت‌: مادرش‌، ننه‌ خورشيد يا خورشيد بانو يا هر اسم‌ متبرك‌ ديگر . تا جايي‌ كه‌ از عمق‌ وجودش‌ اين‌ جمله‌ فلسفي‌ را بگويد: »هرگز به‌ بهشت‌ نمي‌روم‌ اگر مادرم‌ آنجا نباشد!« اين‌ را هگل‌ نگفته‌ است‌. ارسطو در كتاب‌هايش‌ چنين‌ جمله‌يي‌ ندارد. كتاب‌ شعر شاعران‌ بالقوه‌ امروز و بالفعل‌ ديروز را هم‌ نگرديد. اين‌ حرف‌هاي‌ آدمي‌ است‌ كه‌ يك‌ عمر نقش‌ آدم‌هاي‌ شيرين‌ عقل‌ را بازي‌ كرد و رو به‌ آسمان‌، با ستاره‌اش‌ سخن‌ها گفت‌ كه‌ چرا اينجا آخر دنياست‌* كه‌ چرا كسي‌ نيست‌ كه‌ تمام‌ وكمال‌ او را بفهمد و او هميشه‌ وعده‌ پس‌ از مرگ‌ را بدهد تا معني‌ حرف‌هاي‌ نيمه‌ عرفاني‌ و نيمه‌ شاعرانه‌ و نيمه‌ مجنون‌ وار در يك‌ روز روشن‌ شود. ستاره‌! يادت‌ هست‌. اينها را تو به‌ من‌ گفتي‌ و من‌ آن‌ روز كه‌ شنيدم‌ بعد از چهار روز جنازه‌ بو گرفته‌اش‌ را در داخل‌ تابوت‌ گذاشته‌اند فقط‌ به‌ اين‌ جمله‌ تو فكر كردم‌ »ستاره‌! من‌ بايد مرگ‌ تو و خودم‌ كدامين‌ حقايق‌ نيمه‌ عرفاني‌ و نيمه‌ شاعرانه‌ و نيمه‌ مجنون‌وار را معني‌ كنم‌«*!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 2:21  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar