برای حسين پناهی مطلبم در روزنامه اعتماد
زاپاتاي ۴۰ كيلويي،پول كرايه خانه اش را نداشت!
اسمش حسين پناهي بود، البته حسين پناهي دژكوه. اين كلمه آخري خيلي مهم است. اولين و شايد تنها كسي كه از پشت كوه آمده بود و اين صفت از پشت كوه آمدن، هيچ وقت برايش مايه سرشكستگي نشد و كسي بخاطرش ريشخندش نكرد. او هميشه علاقه داشت كه اين پسوند »دژكوه« را با خود حمل كند. به گفته خودش يك انقلابي تمام عيار بود. يك زاپاتا. يك زاپاتاي چهل كيلويي كه ده هزار تومان نداشت كرايه خانهاش را بدهد. اسمش حسين پناهي بود. كسي كه از پشت كوهها رمهاش را رها كرده بود و در دود و دم شهري غريب به دنبال مرغابي گمشده دلش در فضاي مهآلود ذهنش ميگشت تا قصه عشق »من و نازي« را برايش روايت كند. از ستاره و گلبوته و گلابتون و ننه خورشيد و هزار آدم آسماني ديگر بگويد تا بلكه »نازي« با آن معصوميت روستايي نهفته در اعماق صورت دست نخوردهاش چشمان آرزومندي را نثارم كند و يادآوري كند كه چرا نازي هيچ وقت نتوانست از قيد و بند مناسبات روزمره كهنهشده بگريزد و روياهاي پستمدرنيستي آن روستايي بريده از مردم را زندگي كند. اسمش حسين پناهي بود. كسي كه از عمق وجود اعتقاد داشت كه اگر آن شاعر گنجهيي الان زنده بود، بايد سالها و روزها را در پشت ميله »دوستاق خانهها« سپري ميكرد و جوابگوي خيرهسريها و بي قيد و بنديهاي مجنون كتابهايش ميشد تا همه را قانع كند كه چرا »قيس« سر به بيابان نهاد و پاي سگ بوسيد و از بالاي پنجره كوچك پشتي دختري بدوي، گيسوان بافته شدهاش را دزدانه به تماشا نشست. او بايد يك عمر تاوان اين گناهان نگاشته شده بر ورق پارهها را ميداد. همانطور كه بايد آن طفلك هميشه سر به هوا همه را قانع ميكرد كه ستاره و نازي و يحيي و گلابتون و همه و همه چيزهايي شبيه زندگي بيخاصيت خود ماست كه البته گفت و گفت و گفت و كسي باور نكرد، تا امروز همه مشغول الذمه خاطرات به جاماندهاش باشند. اسمش حسين پناهي بود. وصلهيي ناجور كه هيچ وقت نتوانست نقش آدمهايي مثل همه ما را بازي كند و فقط يك نقش را بازي كرد تا جاودانه اذهان باشد. او يك عمر تمام فرصت داشت تا نقش دشوار »حسين پناهي« را بازي كند و به چنان تشخصي برسد كه هر تازهواردي به عالم نمايش بخواهد تقليدش كند و نتواند. اسمش حسين پناهي بود. كسي كه در دل آن شهر پلشت، سي سال تمام دور خودش چرخيد و آخرش نتوانست آن پوتين نظامي يادگار دوران دژكوه را از خودش براند و بيپيرايه مشت بر پيشاني زد و در مقابل سادهترين كلمات زندگي آنچنان با چشماني پرسشگر و البته به همان اندازه متعجب نگاهمان كرد كه پشيمان شديم از گفتنش. نه اينكه نخواهد، خواست ولي نتوانست پلي بين آرمانهاي سرچشمه گرفته از صافي و زلالي دژكوه با قرن دوز و كلك برقرار كند و هميشه متعجبانه ما را با اين تضاد عميق تنها گذاشت و فقط جملات بريده بريده و آن لحن خاصي كه داد ميزد مال چه كسي است به مدد جادوي سينما و تصوير در گوشه دلها ماند. اسمش حسين پناهي بود. يك پير كودك واقعي. انگار كسي كه اين صفت مركب را درست ميكرد، مصداق واقعياش را هم در صورت او تصوير كرده بود. كسي كه در 48 سالگي مرد و ما هنوز در وجودش كودكي دهساله با آن شيريني و سادگي و صفاي ذاتي ميديديم و نميفهميديمش. كسي به ما نگفته بود كه اشكال از فرستنده نيست، چيزي كه بايد تنظيم شود گيرنده است. ولي مگر ميشد اين همه گيرنده را منظم كرد. اين شد كه همه پيمانهيي از آن نجابت و زلالي برگرفتند و دوستش داشتند. مادرم گفت سهراب مرد، پدرم او را يحيي ميشناخت و من پسركي را كه نزديكترين بازيگر و نويسنده به درونيات خود ميدانستم، با »دو مرغابي در مه« ميشناختمش و »حسين پناهي« ميناميدمش. اسمش حسين پناهي بود. كسي كه تا آخر عمر در گير و دار عشق شاعرانگي و فلسفه و نان ماند و غم نان اگرچه هيچگاه احساسش را تعطيل نكرد ولي يقين دارم كه دغدغهيي تمامنشدني داشت، چنانچه خود ميگويد: »اگر امروز حافظ زنده بود، براي مركز ترافيك طرح تلويزيوني مينوشت!« حالا تو بايد بتواني براي من فاصله آرمان و يك سفره خالي از نان را رنگآميزي كني! اسمش حسين پناهي بود. فقط به يك نفر اعتماد كامل داشت: مادرش، ننه خورشيد يا خورشيد بانو يا هر اسم متبرك ديگر . تا جايي كه از عمق وجودش اين جمله فلسفي را بگويد: »هرگز به بهشت نميروم اگر مادرم آنجا نباشد!« اين را هگل نگفته است. ارسطو در كتابهايش چنين جملهيي ندارد. كتاب شعر شاعران بالقوه امروز و بالفعل ديروز را هم نگرديد. اين حرفهاي آدمي است كه يك عمر نقش آدمهاي شيرين عقل را بازي كرد و رو به آسمان، با ستارهاش سخنها گفت كه چرا اينجا آخر دنياست* كه چرا كسي نيست كه تمام وكمال او را بفهمد و او هميشه وعده پس از مرگ را بدهد تا معني حرفهاي نيمه عرفاني و نيمه شاعرانه و نيمه مجنون وار در يك روز روشن شود. ستاره! يادت هست. اينها را تو به من گفتي و من آن روز كه شنيدم بعد از چهار روز جنازه بو گرفتهاش را در داخل تابوت گذاشتهاند فقط به اين جمله تو فكر كردم »ستاره! من بايد مرگ تو و خودم كدامين حقايق نيمه عرفاني و نيمه شاعرانه و نيمه مجنونوار را معني كنم«*!