تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

 

اشك از سرما يخ زد!

 تلويزيون بعد از روي كار آمدن ضرغامي حداقل در عرصه سينما دچار دگرگوني هاي اساسي شده است و هر هفته حداقل پنج فيلم جالب توجه كه بيشتر آن شامل آثار كلا سيك است در قالب برنامه هاي متفاوت از شبكه هاي مختلف پخش مي كند هر چند كه باز هم سانسورهاي غير ضروري و بي سليقه بعضي مواقع فيلم را از سر و شكل مي اندازد ولي در هر صورت بهتر از پخش نكردن است. انگار سرهنگ ضرغامي در طول مدتي كه در سالهاي 74و 75 به عنوان معاونت سينمائي مير سليم مشغول بوده اند در خلوت خويش به كرات اين فيلمها را ديده وبه نوعي عاشق آنها شده است و مهمتر از آن به اين مسئله پي برده كه با ديدن اين فيلمها كسي به فكر بر اندازي نمي افتد و از راه به در نمي شود. شب گذشته در ادامه اين روند اشك سرما پخش شد و هر چند بعضي ديالوگها حذف شده بود با اين حال فيلم آن چنان آكنده از صحنه هاي عاشقانه در تلا طم جنگ بود كه به راحتي هر انساني را از جنگ بيزار مي كرد. سرباز كياني كه تبحر فوق العاده يي در مين يابي دارد با دخترك چوپاني كه در اطراف پاسگاه گوسفندچراني مي كند آشنا مي شود و رفته رفته دلباخته او مي شود غافل از اينكه روناك دخترك چوپان عامل كردهاي معارض است كه در تلاش براي كشتن كياني است از اين به بعد فيلم در كشاكش عشق و نفرت جريان مي يابد ودر حالي كه آن دو در قهر طبيعت گرفتار مي شوند بي ياور وبي همراه مجبور به اعتماد به يكديگر مي شوند، اين اعتماد جان هر دو را در آن سرماي وحشتناك نجات مي دهد و مقدمات يكي شدن آن دو را فراهم مي آورد كه دست اجل مهلت نمي دهد و آنها اندكي بعد ا ز رهايي از چنگ سرما در دام مين هاي كاشته شده توسط خود روناك گرفتار مي آيند و با مرگ به وصال مي رسند. فيلم از بازي در خشان پارسا پيروزفر و گل شيفته فراهاني بهره مي گيرد مخصوصا" فراهاني كه به زيبايي نقش يك دخترك چوپان آن هم با لهجه اي كردي را بازي مي كند. از ياد نبريم كارگرداني خوب حميدنژاد مخصوصا" در صحنه هاي طولاني برف و بوران كه مشقت فراواني را براي كادر سازنده و بازيگران به همراه داشته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 21:7  توسط حمید رستمی  | 

 
خداوند ما را رحمت كناد! اين شتري بود كه دم در هر خونه اي ميخوابيد و ما را هم بالاخره بيچاره كرد . از امروز بايد مرثيه سراي دوران شيرين سي ساله مجردي باشم ،ولي چرا كسي نگفته بود كه اين گذار به دوران جديد اين قدر عجيب بوده و ما نمي دانستيم . هنوز هيچي نشده دلم بشدت تنگ شده است . براي تمام شبهاي گرم و مهتابي تابستانهاي تمام نشدني عمر كه چشم به ستاره ها مي دوختم و در پي ستاره بخت خويش بالشي خيس ميكردم و حتي جرات ابرازش را هم نداشتم . جرات اينكه به سلامي خفه كه از اعماق وجودم بر مي خواست و جاري نمي شد مهمانش كنم . بگويم از شبهاي بي ماه ومهتاب كه عمري در پي گوشه چشم جانان تلف شد و جان از دل بر آمد و كام دل بر نيامد. دلم بد جوري تنگ شد براي روز هاي سرد و كشنده كوهستان كه سگ هم از لانه اش بيرون نمي آمد و ما در كوچه پس كوچه هاي يخ بسته در پي دل خويش زمين مي خورديم وككمان هم نمي گزيد و خود را خوشبخت حس مي كرديم . تمام آن روزگاران طي شد و وقت دي عمر شد. نه آن روزهاي سرد وبرفي ماندند و نه آن تابستانهاي گرم و طولاني و نه حتي عشقهاي جواني همه و همه رفتند تا امروز يك مريم ندائي نامي پيدا شود و شريك زندگي ام شود ودر اين سراشيبي عمر همقطارم! فارغ از آن عشق و عاشقي هاي نوجواني امروز با كسي همراه شده ام كه خودش اين كاره است . تئاتر بازي ميكند ،فيلم كار ميكند و البته عاشق عكاسي ست . هميشه به چنين زوجهائي حسادت ميكردم اما امروز ميخواهم كه اين زندگي را تجربه كنم با اين آرزو كه سالهاي بعد در جايي بالاتر از امروز ايستاده باشيم و به قضاوت گذشته بنشينيم. البته چندان در خيال پيشرفتهاي خارق العاده نيستيم و اگر حضور در صحنه اي داشته باشيم خودش كلي ست . چه زوجهاي فعالي كه بعد از مدتي كوتاه در گير و دار زندگي روزمره گرفتار شده اند كه نمايش و ادبيات و روزنامه كه هيچ آدرس خونه هم از يادشان ميرود. اين جور نشود كه مريمي كه هر سال حداقل دوتا تئاتر بازي ميكرد دو سال يكبار هم نتواند يك تئاتر ببيند و همچنين مني كه تا چند وقت پيش روزي دوسه تا مطلب مي نوشتم فرصت روزنامه خواندن هم نداشته باشم. خب با اين حساب ما هم قاطي مرده هاي قديمي شديم و يك وداع اساسي با دوران تجرد ترتيب داديم ! خداوند ما را رحمت كند آدمهاي خوبي بوديم!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 21:11  توسط حمید رستمی  | 

شش سال بعد مثل اينکه ديروز ۱۸تير نبود . مثل اينکه حداقل ۱۰۰سال از آن شبها و روزهای رعب آور و گذشته است و کسی اين قصه پر غصه را به ياد نمی آورد . روزنامه ها که همه از دم رفته اند تعطيلات ،دانشجو جماعت هم سر خورده از عالم وآدم رفته تو لاک خودش .کسی به ياد نمی آورد آن تابستان گرم ۷۸ را ، انگار سالهای سال را بی هيچ حادثه ای سپری کرديم و رسيديم به اين زمان که همه بی خاصيت و بنشينيم کنار هم و قصه حن کرد شبستری را روايت کنيم. چقدر زود بی حافظه شديم. امروز از روز نامه ها خبری نبود و تيتر پنج شنبه شرق هم راجع به دزدی نوزادان در تهران بود . تيتر ازاين بی خاصيت سراغ داريد . سايتها هم که چيز دندان گيری نداشتند و قصه گنجی هم به آخرهای خود می رسد و بی سر وصدا پرونده اش را می بندند وفاتحه. روز نامه مجازی روز هم که در حال حاضر بهترين جا برای خواندن مقالات جديد است ۳ روز است که به روز نشده است . ما دچار يک آلزايمر مزمن شده ايم تقاص از اين بدتر!
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 21:16  توسط حمید رستمی  | 

 
برای ابراهيم افشار نمي دانم آن فيلسوف چيني چه هدفي داشت از گفتن اين جمله :"دو نوع آفريننده در جهان هست . يكي با اشياچيزي خلق ميكند (مثل نقاش ) اما نوع ديگر آفريننده عارف است كه خود را خلق ميكند . او آفريننده’عارف است كه خود را خلق ميكند . ذره ذره وجود خود را در قالب كلمات مي ريزد و صفحه سفيد كاغذ را منقوش به كلمات از دل برآمده مي كند تا ما بعد از سي سال نفسي به راحتي بكشيم و بگوئيم : بالاخره حق به حقدار رسيد . بالاخره وقت آن رسيد كه يك بار هم كه شده به احترام كسي كه سي سال تمام در عرصه روزنامه نگاري ايران حضوري بي وقفه داشت كلاه از سر برداريم . ابراهيم افشار يا همان تورك اوغلان بزرگ به پاس سي سال نويسندگي و دل نويسي تقدير شد . بي انصافيست اگر او را صرفا" يك ورزشي نويس بدانيم ،هرچند كه او مبدع نوع جديدي از روزنامه نگاري ورزشي بود كه با در هم آميختن احساس ومنطق گزارشها و مطالب تاثيرگذار و در عين حال لطيف را خلق ميكرد و الان شاگردانش با الهام گرفتن از سبك منحصر بفرد او نشريات ورزشي و غير ورزشي را قرق كرده اند . او در اجتماعي نويسي بي بديل است . چه كسي مي تواند نقش او را در تاثير گذاري هر چه بيشتر "ايران جوان" وجريان سازي اش از ياد ببرد .نشريه اي كه پلي زيبا بين روشنفكر جماعت و جامعه جوان ايجاد كرده بود و در عين اينكه چشم نواز بود دل انگيز نيز بود و تا پر تيراژترين مجله هفتگي وقت ايران باشد. چه كسي ست كه نداند او در عالم طنز فقط ابراهيم نبوي را مي تواند در ميدان رقابت به خود ببيند . طنز گزنده وبشدت تلخ و سياهش همانقدر كه نشاط انگيز است عذاب آور هم هست . چه كسي مي تواند گزارش – قصه’ "گلي دختري در جهنم" را كه در وصف عاشقي همين سوري تلف شده’ خودمان است را از ياد ببرد . مطلبي كه نويسنده اش چنان اعجابي در قلمش پنهان كرده بود كه هيچ كس باور نكرد اين گزارش – قصه واقعي است و همه او را به داستان سرايي متهم كردند. او چنان شخصيت سوخته و دستمالي شده از "سوري" ترسيم كرده بود كه كسي را ياراي باور اين شخصيت نبود . او نوشت ونوشت و نوشت تا صغير وكبير عنوان" ماركز روز نامه نگاري ايران"را لايقش بدانند. ورزشي نوشت و مسئولان ورزش را دراز كرد . پلشتي هاي اجتماع را از داخل جوي هاي گنديده زندگاني به سطح آورد تا همه ببينند آدمهاي را كه گند زده اند به پيرامونشان!مصاحبه هاي طولاني و روان شناختي كرد با ياغيان و اهلي شده هاي اين ورزش.خنداند و گريست وگرياند و شد تورك اوغلان همه تورك اوغلانها!متبرك باد نام تو!
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 21:12  توسط حمید رستمی  | 

يك نفر اجنبي نميدانم كجا گفته بود كه هيچ گس برجايي رياست نميكند مگر آنكه مردمش لايقش باشند . حالا من بايد دنبال نقطه هاي اشتراك منتخبين و مردم وچه و بازار بگردم . فندقي بشوم كوچك و قل بخورم در دل ميليونها آدم كه هر سال پاي آن صندوقهاي سفيد مي روندو كسي را به صدر مي برند و آن ديگري را به زير ميكشند . چه قدرتي نهفته است در اين برگ سفيد كذايي كه به كاهش رستم دستان در مقابلش زانوي ادب خم مي كند و در روزگاري ديگري با چنداسكناس كثيف رد و بدل ميشود چون هر زره يي ، دست به دست ميشود تا موقعي كه برته آن آرام گيرد . نام چه كسي بيرون بيايد مشخص نيست بايد به مادران شب بيدار شهر بسپاريم كه حداقل يك شب سواران خواب را از چشمان خويش بفرستد به ستيز حراميان هميشه بيدار. همه چيز در پايان جنب و جوش چندين ماهه اش بود كه نام يكي را خواندند. چه كسي را نميدانم ؟ ولي خواندند، تا آن سيد خندان بار و بنه اش را جمع كند و راهي كتابخانه اش بشود و خواب پريشان هشت ساله اش را براي آيندگان نقل كند تا معبّران نسل جديد بي هيچ رمل و اسطرلابي خوابگذار اين كابوس باشند كه براي بسياري نوشين تر از خواب بامداد بهاري بودو در همان هنگام آشفته كرد خيال خشن بسياري را . او به مردمانش ياد داده بود كه هيچگاه راضي به وضع موجودنباشندودر پي آرمان شهري تقديس شده حاكمان را به نقد بكشند و خود را هرروز و هر روز زيرتيغ داغ و عريان منتقدان قراردهد و لبخندي ميهمانشان كند. اين تمام پاسخ او به سيل ناملايمات تاريخ هشت ساله اين خاك بود . او اين بار نميتوانست بيايد به جبر قانوني نوشته شده بر تار و پود اين آدميان . انگار بي او همه چيز از صندوق و برگ ومهر انگشت همه و همه بازي بود . ديگر خبري از آن سيل بيناي كن صداهاي مردمان ديار دور و نزديك نبود . هرچه بود پژواك آواي ملايم بود و هركه بود وكيل صدايي ضعيف از محله اي كوچك كه در انبوه صداهاي درهم گم مي شد و به تاريخ ميپيوست. مردي كه صغير و كبير كارنامه اش را غير قابل قبول معرفي ميكردندجايي در گوشه قلب اين قوم خانه داشت ، كسي نميتوانست او را كتمان كند و كل بلاها را برسر او آوار كند. اما با اين همه بازهم بازي آغاز شد . چون كه بايد آغاز مي شد . يك بازي نفسگير و حساس ونزديك كه هركس با دستاويزي پا به ميدان ميگذاشت . يك نفر ميگفت بايد دولت عشق بنيان نهاد . كسي به اونگفت كه عشق در اين خاك محكوم به شكست است پسر ! و بر پيشاني هر زن و مردي در اين ديار حداقل داغ يك عشق نافرجام پينه بسته است و فقط بهانه اي ميخواهد تا سر ريز شود اين غم نهفته در زير غبار ساليان . گفت ميخواهم با مشاركت جوانان دولت عشق برپا كنم . كسي به او نگفت كه دل پير جوان ديگر حوصله عاشقي ندارد عزيزم ! كسي به او نگفت ، كسي براي او آن شعر دوران دبستان را زمزمه نكرد : "چنان قحط سالي شد اندر دمشق كه ياران فراموش كردند عشق ! كسي به ان نگفت تو در اين سالهاي متواري شدن مجنون در پي كدامين ليلاي بي محمل بودي به روز باران ؟ كسي ندانست. كسي نگفت . او هنوز عشق ميگفت و از ليلاها ، غافل از اينكه ليلي ها يكي پس از ديگري سر به بيابان نهادند در پي مجنونهاي امروزي ، نميدانم مجنون با كدامين وسيله خود را به آن سوي دنيا رسانده بود كه اينك تمام ليلاها هوايي شده بودند، مي پريدند. او نميدانست كه ديگر دوران مريمهاي نوشكفته به سر آمده است و شاخ گلها نشكفته پرپر ميشوند در باغهاي تهوع آور زندگي . او همچنان ميگفت و مي گفت تا اينكه ساعتي قبل از رسيدن به مقصد ، خود پياده شد و دولت عشقش زودتر از آنچه فكرش را مي كرد مستعجل شد و از قافله مجنونها جا ماند تا چندين سال فرصت بازنگري در خود و انديشه اش را داشته باشد . آن ديگري كه زماني در پي آهوان رميده از دست صياد زندگاني بود حالا ديگر چشمان رنگي اش را به من دوخته بود و طلب ميكرد. آنچه خود داشت طلب ميكرد از خويش و بيگانه . خداوند اموات آن سيد خندان را بيامرزد كه به اين جماعت ياد داد . يادداد كه ميشود گاهي بي هيچ بهانه اي لبجند زد . بي مقدمه اي به ان رو برو زل زد و هزاران سلام وصلوات عالم را با گوشه لبي ارزاني كرد و روشن پوشيد و خوش تيپ بود وخود را به دلها نزديك كرد حالا هر كس كه از راه مي رسيد مي گفت من خود آن سيد خندانم . هرچندكه او را قبول ندارم . هرچندكه كارهايش به مذاقم خوش نمي آيد. بازي نفس گيري بود اين بازي سرنوشت . خيابانها همه عكسباران شده بود . از بالاي هرپشت بامي كه نگاه ميكردي يك نفر آويزان شده بود و براي رسيدن به كرسي رياست تاب ميخورد و خيز برميداشت براي پريدن . درجلوي هر ستادي كه درنگ ميكردي حتماَ مهماني از آن سوي آب داشت كه با گروهش سرودهاي انقلابي اجرا ميكرد و رهگذران را مستفيض ميكرد . همان كسي كه روزگاري در جام جمش صداي شجريان تبديل به تابود شده بود حالا خيلي راحت فرش قرمز پهن ميكرد براي خوانندگان در غربت . باشد چه اشكالي دارد هر كس براي عاشق شدن محتاج زماني است . زماني براي مصلح شدن . زماني براي مصلح شدن . زماني براي همرنگ شدن به جماعت عادي ! اينگونه اگرپيش برود مي ترسم دفعه بعد هركس جلوي ستادش چندرقاصه را هم استخدام كند ميگويي نه؟ باشد اانقدر عمر خواهيم داشت تا ببينيم! آن ديگري كه آخر عمري سعي داشت همه را به نان و نوايي برساند و سرش را بر زمين بگذارد با طرح كذايي پنجاه هزار توماني اش غوعاكرده بود و درآخر كار حتي چك مسافرتي كاغذي به همان مبلغ را در جلوي ستاد خود پخش ميكرد و مردمان ساده دل ، شايعه درست كرده بودند كه اگر انتخاب شود ميتوان آن كاغذ پاره ها را به پول تبديل كرد . كاغذ پاره هايي درست به شكل اوراق بهادار ، هرچند كه يادشان رفته بودوسطش يك نخ بگذارند و مردم را از اساس فريب دهند .احتمالاَ نخش هم بماند براي انتخابات بعدي! آن ديگري هم كه همزبان ما بود و ماخيلي دير فهميديم اين را ، با همين بهانه كلي راي گرفت و دكترمعين را بيچاره كرد و هر كس فقط با اين استدلال كه فرزند قبيله خودمان است ان همه راي را به پايش ريختند . طرفه تر آن كه تعدادي از دوستان مدعي هم در جرگه هوادارانش بر آمدند و با انتشار فرمانهاي 8 ماده اي و ده ماده اي و هزار ماده اي تا مرز اعلام استقلال آذربايجان هم پيش رفتندو احساس كردند كه اين همان پيشه وري است كه اين طرفداري از كسي كه در دوران چهار سال رياستش بردستگاه ورزش ايران تنهافايده اي كه براي آذربايجان داشته ، محو كامل فوتبالش بوده است ، لازم بود . در دوران رياست خوزستان و اصفهان برفوتبال اين آب و خاك ، آذربايجان و تراختورش در كجاي جغرافياي ورزش اين مدعي جاي داشته است؟ آيا فقط اين يك دليل براي مردود شدن كافي نيست ؟! بامزه تر اين است كه درميان آن همه شعارهاي رنگارنگ كه كانداها مي دادندا دو نامزدي كه به مرحله دوم رفتند كه اصلاَ شعار نداده بودند و همين بودند كه هستند و فرمان "همين هست كه هست " صادر كردند و طلب راي داشتند. چك هاي پنجاه هزار توماني و شعارهاي ناسيوناليستي براي هر كس هم كه نتيجه نداشته باشد براي آن پزشك لاغر اندام محجوب نتيجه داشت و باعث خوردنش به زمين گرم شد . او كه هيچگاه پشتش از طرفداراني مثل بهزاد نبوي محكم نبود و آنان چون ماهي ليز هرلحظه امكان سر خوردنشان محتمل بود و روزنامه توپخانه هر روز از مغازله پنهاني اش با سردار سازندگي داد سخن ميداد . چنانكه تنها يك روز پس از به مرحله دوم كشيده شدن انتخابات ، او اولين ژنرالي بود كه به اردوگاه رقيب سابق پيوست . راز و رمز شكست ان پزشك در هزار توهاي افكار حاميانش مخفي ماند ولي چه كسي بود كه نداند هر كانديدايي با ايمان هوادارانش زنده است و شاهد موفقيت ، آني نيست كه در گفته ها آيد ويك شبه به آغوش كشيده شود . درست يك ساعت پس از آن چهارشنبه شب رويايي كه هواداران نامزدها شهر را روي سرشان گذاشته بودند و از شريعتي تا چهار راه آسفالت كاغذ شده بود ، در جايي ديگر ، در گوشه اي دور افتاده از شهر و فارغ از هياهوي آن ، عاشقان شهرآشوب ، تعدادي جوان تازه ريش و سبيل سبز شده با پيراهنهاي گشاد سفيد رنگ با دستان خود سريش بر تير چراغ برق مي زدندو عكسهاي سياه و سفيد شهردار را بر رويش . درآخرين لحظات هم با ايمان كامل به كارشان ادامه ميدادند و درهمان هنگام و در مركز شهر كه نواي "يار دبستاني "و "مي سازمت وطن" به اوج خود رسيده بود و از دو متر آن طرف تر شعار همه با هم كار و بازگشت سردار بر ميخواست يكي از نمايندگان حال حاضراردبيل كه خودش را هم اصلاح طلب جا مي زند و بستگانش در شهر هر هفته شوري تازه عيان مي كنند از ماشين پياده شدو به سمت ان دو ستاد راه افتاد و از پيش و پي اش دوستان و بستگانش حركت كردند . در آن تاريكي اول شب بهاري كساني كه اورا شناختند سر از پا نشناختند كه وكيل مردم است و به ميان امتّش آمده و ميخواهد در جشن شامگاه همرهشان باشد. وليك جوان جلو تر و جلوتر آمد واز عرض خيابان گذشت و باكمال تعجب نه سمت ستاد دكتر رفت و نه ستاد سردار ، كه خود هم سردار بود هم دكتر . او از فاصله سه چهار متري آن دو ستاد كه كوچه اي بود بي انتها به آرامي گذشت و راهي خانه پدري شد و در ذهنش خاطرات شعر كوچه مشيري و شبي كه با يك نفر ديگر از آن كوجه گذشته بود ، زنده شد و نخواست طرفداري اش از هر كدام از نامزدها را علني كند تا وقتي ديگر كه باد هر سمت كه وزيد بادبانها را با خود ببرد . اين پاياني بود بر تمام اميدها و بيمها و هراسهاي بسته شده بر اين جماعت بادگزار! حالا كه ميخواهم اين نوشته را تمام كنم شهردار لاغر تهران و استاندار ماضي اردبيل بركرسي رياست جمهور تكيه زده است وبا فاصله اي بعيد سردار را جا گذاشته است . ازتخم بسته دوران حكومت هاشمي پرنده اي كوچك بيرون آمد كه دوم خردادش خواندند و بال و پر دموكراسي و آزادي به آن دادند . حالا بعد از هشت سال بطن دولت آزاد منش خاتمي دولت احمدي نژاد متولد شده ، بال و پرش چيست بايد خود رئيس جمهورجديد بگويد . كسي كه يك ماه پيش خودش هم باور نداشت چرخ روزگار اين چنين بچرخد و او برصدر نشيند و قدر بيند و دوستان ديگر چشم برگفتار او دوزند !
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 21:18  توسط حمید رستمی  | 

بوي امتحان و حسرت بر باد رفته ها! امتحانات بد جوري مچلم كرده. ديگه حالم از در و دانشگاه به هم ميخوره. حالم از درسهاي بي ابتدا و بي انتها كه بعد از يك هفته خوندن هم نمي دوني هدف از اين درس چيه بهم مي خوره . دلم از دست استادهايي كه تمام عقده هاي جواني و نوجواني را در پاي ورقه ميريزند ميگيره واز صميم قلب برايشان طلب آمرزش مي كنم . دلم لك زده براي يك دل سير مجله فيلم خواندن و نقد نوشتن وفيلم ديدن . دلم لك زده براي سر و كله زدن با ليست فيلمهاي امين . دلم لك زده است براي قول فيلم دادن به رامين وزدن زيرش .دلم لك زده است براي سالن تاريك سينما وتئاتر ،لك زده است براي جشنواره و حرف و حديثهاي تمام نشدني اش . دلم لك زده است براي خواندن نمايش و شوق اجرايش . اوضاع آنقدر قمر در عقرب بود كه قرار نمايشنامه خواني در سينما سبز را هم به هم زدم. دلم لك زده است براي نوشتن براي روز نامه هاي سراسري ،براي اعتماد ،جهان فوتبال و مهمتر از همه مجله دوست وبرادر (فيلم).دلم لك زده است براي مطلب دادن به ابراهيم افشار شوق رساندن مطلب و گپهاي كوتاه ودوست داشتني با استاد. احتمالا" حسابي از دستم شاكي باشد ،نميداند كه در چه مصيبتي گير كرده ام ،از آن بي معرفت سعيد آقايي هم خبري نيست كه يادي از فقير ، فقرا بكند.دلم لك زده است براي آواي اردبيل و رضا علي نژاد و مطالب پر و پيمان و گردشهاي عصرگاهي و نياز مبرم به هماهنگ شدن با مهرويان. دلم لك زده است براي دو كلمه عاشقي كه غم يار و ديار بد جوري ما را از پا در آورده. دلم براي خيلي چيزها لك زده است حالا نمي گويم كه دلم لك زده است براي شمال ولب دريا و مناظر طبيعي اش .آره عزيزم دلم براي خيلي چيزها لك زده خيلي چيزها درك ميكني ؟! اين درس لعنتي خيلي چيزها ازم گرفت ،آيا چيزهاي كه خواهد داد ارزش آن همه چيز را خواهد داشت. من كه فكر نمي كنم!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 21:35  توسط حمید رستمی  | 

 شوخي شوخي احمدي نژاد خودش را به كرسي رياست جمهوري رساند تا ملت ايران باز هم ثابت كنند كه هم چنان غير قابل پيش بيني هستندو مهم تر از آن ديگر هيچ وقت به هاشمي راي نمي دهند . هفته ها قبل در همين وبلاگ نوشته بودم كه هاشمي تمام شرايط لازم براي يك رييس جمهور را داراست و فقط تنها چيزي كه فاقد آن است راي مردم است كه در عرض يك هفته دو بار مشخص شد كه هاشمي ديگر آن شخصيت افسانه اي اواخر دهه 60 نيست حالا تازه كاري چون احمدي نژاد كه خود محصول هاشمي است به راحتي مي تواند او را به زانو در آورد . جاي ديگري هم گفته بودم كه انتخابات 120درصد به دور دوم كشيده ميشود و يك پاي آن هم هاشمي خواهد بودكه هركسي كنار او باشد او برنده است حتي مثال طنزي هم داشتم كه حتي خود من هم در مرحله دوم به راحتي هاشمي را شكست ميدهم. حالا اين ايران است واين احمدي نژاد كه بالاخره دل هوادارانش شاد شد وبعد از عمري يك نفر از راستهاي تندرو بر مسند قدرت نشست تا آنها نتوانند مثل هميشه بيرحمانه به نقد بنشينند. آنها 8 سال پيش وقتي خاتمي در دور اول با بيست ميليون راي انتخاب شد پوز خندي زدند و گفتند كه حتي شش ماه هم نمي تواند مملكت را اداره كند و وسط كار ول مي كند و ميرود پي كارش . حالا ما بعداز هشت سال مجوز اين را داريم كه اين حرف را در مورد رييس جمهوري بزنيم كه در دور اول تنها پنج ميليون آدم به كارش اعتقاد داشتندو راي دادند. كمترين كاري كه خاتمي در اين هشت سال كرد اين بود كه از قدرت و بخصوص رييس جمهور تقدس زدايي كرد آيا زمزمه هايي كه در مورد رييس جمهور جديد به گوش ميرسد درست از آب در خواهد آمد و او از اين مقام شخصيت زدايي خواهد كرد . انشاالله كه چنين نيست و ما آن قدر عمر خواهيم داشت كه 4 سال بعد را به نقد بنشينيم. با اين باخت پرونده سياسي هاشمي هم براي هميشه بست شد آدم چندان بدي نبود!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 21:38  توسط حمید رستمی  | 

 

 
 نمايش اژدها چهرك را سال پيش در جشنواره استاني ديده بودم كه اين بار در اجراي عمومي با تغييرات اساسي در زمينه اجرايي مواجه شده بود . اين نمايش كه نوشته حسن باستاني است در طول يك سالي كه در دست مجيد واحديزاده قرار گرفته است روز به روز پخته تر از پيش شده است . در نسخه جشنواره ايش رقيه مهري و شراره هژبري نقش دو مار روئيده بر دوش ضحاك را بازي ميكردند كه به خاطر بازي خوبشان لايق دريافت جايزه اول بازيگري زن شدند كه اشتراكا" به اين مقام دست يا فتند . اما در نسخه حاضر رقيه مهري به هر دليل كنار گذاشته شده و با اضافه شدن صمد واحديزاده و ياشار فرجي ، اين دو تقريبا" دو مار را جان مي بخشند و شراره هژبري با تغييراتي در نقش به كار ادامه مي دهد . در اين كار مجيد سعي دارد تا به هر نحو كه شده از قالب شناخته شده خود دوري كند كه اين تفكر در جاي جاي نمايش به چشم مي آيد چه در موسيقي افكتيو خارجي نما يش چه در طرز گريم بازيگران بخصوص هژبري كه كاملا" متفاوت از زنهاي ساير كارهاي مجيد نشان داده شده است از طرفي قيافه متفاوت مجيد وصمد كه با تراشيدن ريش و سبيل همراه شده است به اين باور كمك مي كند كه ما با اثري مجزا از كارهاي قبلي مواجهيم .به آنها اضافه كنيد فيگورهاي و نوع بازي جديدبازيگران راكه نمايش را تا حد يك كار شسته ورفته يك سر وگردن بالاتر از اجراي معمولي جشنواره سال پيش بالا تر ميبرد . در پايان نمي توان از بازي بسيار زيباي شراره هژبري و مجيد واحديزاده به سادگي گذشت.هژبري با حضور مداوم خود در صحنه مي رود تا خود را به عنوان پركارترين وموثرترين بازيگر اردبيل تثبيت كند فقط اي كاش خودش را بيش از اندازه در برنامه هاي كم مايه راديو وتلويزيون محلي هدر ندهد!
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 21:40  توسط حمید رستمی  | 

 
ماه عسل تمام ميشود! اقبال سه روز است كه توقيف شده است و خبرش هم در جامعه منعكس نشده است و نامه بايكوت شده كروبي سر اقبال را به باد داده است .موج جديد توقيف به راه افتاده است و شايعه فوت اكبر گنجي هم در محافل ميپيچد . اين گونه كه پيش مي رود انگار تا يكي از اين دو تن –گنجي و زرافشان – نفله نشوند جريانشان تمام نشود . كم كم وضعيت احمدي نژاد بهتر ميشود با امدادهاي غيبي شانسش بيشتر ميشود . امروز روزنامه شرق را كه ديدم بشدت به ياد روزنامه رسالت در ارديبهشت 76 افتادم كه صفحه اولش پر ميشد از حمايتهاي فردي و گروهي اقشار مختلف كه بيچاره ناطق را هم گول زد و آن گونه زمينش زد . ميترسم اين دفعه اين برنامه برسر هاشمي پياده شود و به زمين گرم بخورد.ياران ته ريش دار احمدي هم در مجلس و بيرون از آن وعده يك كشور تفكيك شده آرماني ميدهند. كوچك زاده اين بار از او حمايت ميكند تا ده درصد رايش را پايين بياورد . اولين كار بعد از پيروزي تعطيلي شرق ومنحل شدن جبهه مشاركت حواهد بود والله و اعلم. جالب اينجاست كه در بين آن همه شعارهاي رنگارنگ تنها آدمهايي كه زياد شعار ندادند همين دوتا بودند. دولت عشق رضايي كه خيلي زود مستعجل شد واز پا درآمد و دچار شكست شد . هواي تازه لاريجاني كه بيات از كار در آمد . راي به قاليباف ثابت كرد كه ما ايرانيها چندان مستحق زندگي بهتر ورفاه نيستيم . از آن طرف مهر عليزاده كه ميخواست در آن واحد هم همه ما را به تيم ملي ببرد وهم با ياري عزيزان در آذربايجان اعلام استقلال كند وخود نقش پيشه وري را به عهده بگيرد بزرگترين كاري كه كرد اين بود كه آرا كروبي و معين را شكست . خود دكتر هم كركره جبهه دموكراسي خواهي اش را پايين كشيدو براي دور بعد دنبال 50 هزار تومن گشت . كروبي هم كه رييس جمهور بشو نبود رابطه اش را هم با نظام بهم زد تا آن آب باريكه اي كه داشت قطع شود ودوباره به شهرام جزايري رو بيندازد. خبر آخر هم اينكه برادران هميشه در صحنه در شهر مفدس فم كه هفته قبل بهزاد نبوي را كتك زده بودند اين هفته به آقاي جوادي آملي تعرض كرده اند. چند سال قبل منتظري را زدند بعد از آن نوبت آيت الله طاهري رسيد نفر بعدي هادي خامنه اي بود كه كتك خورد وعبدالله نوري و بهزاد نبوي و حالا جوادي آملي . به كجا ميرويم ؟ يعني حلقه دوستان اين قدر تنگ شده است يا بوي كباب اين قدر مست كننده است ؟ غافل از اينكه خر داغ ميكنند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 21:45  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar