تبليغاتX
از سر دلتنگی

از سر دلتنگی

اتاقی در حومه خاطره

 
پسرك‌ ديگر كاملا برف‌ شده‌ بود آدم‌ برفي‌ شده‌ بود. قنديل‌ بسته‌ بود از بس‌ كه‌ در سرماي‌ كوروكر كننده‌ اسفند كوهستان‌ منتظر ايستاده‌ بود. ديگر كم‌كم‌ داشت‌ برف‌ زير پايش‌ سبز مي‌شد. دلش‌ هنوز راضي‌ نمي‌شد.بالاخره‌ مي‌آمد هركجا كه‌ بود مي‌آمد، هرچند دير ولي‌ مي‌ آمد.از انتهاي‌ آن‌ كوچه‌ بي‌نام‌ و نشان‌ كه‌ هنوز اسمش‌ را نمي‌دانست‌ ولي‌ بويش‌أ فضايش‌ : ديوارهايش‌أ چاله‌ چوله‌هايش‌ برايش‌ دوست‌داشتني‌ و عاشقانه‌ بودأ مي‌آمد. آدم‌ برفي‌ كوچك‌ ما ساعت‌ نداشت‌ كه‌ بداند درست‌ ساعت‌ها و دقيقه‌ها و ؤانيه‌هاي‌ زجر آور است‌ كه‌ پرسه‌ مي‌زند تا چشمانش‌ به‌ آهويي‌ بيفتدأ رميده‌ از دست‌ صياد زندگاني‌ كه‌ هيچ‌وقت‌ خدا ندانست‌ و نفهميد كه‌ يك‌ نفر بخاطرش‌ مي‌ميرد. برف‌ مي‌شود. برفي‌ مي‌شود. يخ‌ مي‌بندد بخاطرش‌. پسرك‌ حتي‌ نفهميد كه‌ امتحانش‌ را چگونه‌ نوشت‌. رياضي‌ بود يا فيزيك‌* حتي‌ يادش‌ نيامد كه‌ آيا اسمش‌ را نوشت‌ بر بالاي‌ ورقه‌ سفيدتر از برفش‌ يا نه‌* تمام‌ كارهايش‌ بدون‌ آن‌ حس‌ غريب‌ سخت‌ دلتنگ‌ كننده‌ مي‌شد برايش‌. مي‌خواست‌ همه‌چيز زود تمام‌ شود و برود پي‌ كارش‌ تا چيزهاي‌ زيادي‌ خيلي‌ زود آغاز شود و او در باريك‌ كوچه‌يي‌ به‌ انتظار بايستد تا تمام‌ برف‌هاي‌ عالم‌ به‌ سر و رويش‌ بريزد. مگر در زمين‌ خدا برف‌ كم‌ بود كه‌ باز از آسمان‌ اين‌ همه‌ برف‌ مي‌ريخت‌ بر سر و كول‌ اين‌ كوچك‌ مرد! نمي‌دانست‌ از كي‌أ ولي‌ ماهها بود به‌ گمانم‌ كه‌ اين‌ حس‌ غريب‌ را داشت‌ با خودش‌ حمل‌ مي‌ كرد. با خودش‌ مي‌خواباند. با خودش‌ به‌ گردش‌ مي‌بردأ زود دلواپس‌ مي‌شد. باز هر شب‌ با خودش‌ مي‌ خواباند يا نمي‌خوابيدأ پهلو به‌ پهلو مي‌شد تا صبح‌. نقشه‌ مي‌كشيدأ هزار و يك‌ بار نقشه‌ مي‌كشيد. حرف‌ مي‌زد با او. از راز دلش‌ مي‌ گفت‌.از سال‌هاي‌ غريبي‌ كه‌ چه‌ كند گذشت‌.از سال‌هاي‌ بي‌هم‌ بودن‌. از زمستان‌هاي‌ سخت‌ و سرد وطولاني‌ كوهستان‌ ونزديكي‌هاي‌ صبح‌ بالاخره‌ چشمانش‌ ميهمان‌ خواب‌ مي‌شد. آن‌ هم‌ براي‌ ساعتي‌. در آن‌ ساعت‌ چه‌ها كه‌ نمي‌ ديد. مي‌ خواست‌ اين‌ خواب‌ها را زندگي‌ كند بي‌كم‌وكاست‌. مي‌خواست‌ لااقل‌ يك‌ روز بنشيند روبرويش‌ و خواب‌هايش‌ را براي‌ يك‌ نفر فقط‌ براي‌ يك‌ نفر در دنيا تعريف‌ كند. نه‌ يك‌ بار و نه‌ صد بار حداقل‌ يك‌ دل‌ سير. همان‌ خواب‌هايي‌ كه‌ از فرط‌ تكرار تقريبا اتفاقاتي‌ ساده‌ بودند در عمر يكنواخت‌ و بي‌فراز ونشيبش‌. تمام‌ بهانه‌هاي‌ زندگي‌ را فقط‌ بخاطر يك‌ نفر مي‌گرفت‌. تمام‌ نفس‌ هاي‌ عالم‌ را براي‌ خاطر او مي‌كشيد. درست‌ نمي‌دانست‌ از كي‌أ ولي‌ ماه‌ ها بود اين‌ حس‌ غريب‌ را داشت‌. از چند صدمتري‌ كه‌ مي‌ ديدش‌ انگار مي‌خواست‌ قلبش‌ از كار بيفتد يا شايد هم‌ مي‌خواست‌ پرواز كند اين‌ قلب‌ كوچك‌ گ وشتي‌أ كسي‌ چه‌ مي‌ دانست‌. سركش‌ بودأ درست‌ مثل‌ تمام‌ آنهايي‌ كه‌ تعداد زيادي‌ آدم‌ بخاطرشان‌ مي‌مردند. نزديكتر كه‌ مي‌شد قلبش‌ مي‌خواست‌ قلمبه‌ شود و از دهانش‌ بيفتد بيرون‌. كودك‌ روزهاي‌ برفي‌ ما هيچ‌ وقت‌ فكر چنين‌ روزي‌ را نمي‌ كردأ روزي‌ كه‌ يخديس‌ شود. برف‌ شود. كولاك‌ شود در دلش‌. او رفته‌ بود. به‌ همين‌ سادگي‌. بي‌هيچ‌ بدرودي‌. بي‌هيچ‌ خداحافظي‌ و پيش‌ زمينه‌يي‌ حتي‌. فقط‌ كلاغان‌ دربدر شده‌ خبرش‌ را آوردند كه‌ رفته‌ است‌أ همين‌. كسي‌كه‌ آمدنش‌ بدون‌ هيچ‌ سلامي‌ بود رفتنش‌ بايد آنگونه‌ مي‌شد كه‌... ولي‌ پسرك‌ اين‌ را نفهميد. او همچنان‌ منتظر بود. منتظر. قصه‌ آرزوهاي‌ پسرك‌ به‌ انتها رسيده‌ بودأ خودش‌ باورنداشت‌. كلا قصه‌اش‌ سر آمده‌ بود. انگار او كه‌ نه‌ آمدنش‌ را فهميده‌ بود نه‌ رفتنش‌ راأ قطعا چندين‌ سال‌ وقت‌ داشت‌ تا در خود بشكند و به‌ آن‌ روز برفي‌ فكر كند كه‌ چگونه‌ پرنده‌ كوچك‌ آرزويش‌ در لابه‌لاي‌ برف‌ها گير كرد. زمينگير شد. بال‌ وپر زد و نيامد. به‌ آن‌ سال‌هاي‌ برفي‌ و باراني‌ فكر كند كه‌ تا زانو درگل‌ فرو مي‌رفت‌ و سايه‌اش‌ را تعقيب‌ مي‌كرد اما هيچ‌گاه‌ آن‌ اندازه‌ شهامت‌ يا چه‌ مي‌دانم‌ جرات‌ نداشت‌ كه‌ بگويد يك‌ نفر بخاطرش‌ خيلي‌ مي‌ميرد. برف‌ هنوز مي‌باريد. انگار سقف‌ آسمان‌ شكافته‌ شده‌ بود. پسرك‌ هنوز منتظر بود. اميد داشت‌. ولي‌ كم‌كم‌ بارش‌ برف‌ را ديگر نديدأ پرندگان‌ كوچك‌ بي‌مسكن‌ را كه‌ زمين‌ و زمان‌ را بخاطر دانه‌يي‌ گندم‌ و تكه‌يي‌ نان‌خشك‌ روي‌ سر مي‌گذاشتند نديدأ پسر بچه‌هايي‌ را كه‌ فارغ‌ از درد دنيا با شادي‌ كودكانه‌يي‌ گلوله‌برف‌بازي‌ مي‌كردندأ نديد. دختر وپسر جواني‌ را كه‌ دست‌ در دست‌ هم‌ در حالي‌ كه‌ سر مي‌خوردند و حرف‌ مي‌زدند و مي‌گذشتند را نديد. مادري‌ از كه‌ از صبح‌ تا حالا در صف‌ نان‌ بربري‌ بود وا ينكه‌ پيروزمندانه‌ راهي‌ خانه‌اش‌ شده‌ بود را نديد. راننده‌يي‌ كه‌ ماشينش‌ در برف‌ گير كرده‌ بود و هي‌ جلو و عقب‌ مي‌رفت‌ را نديد. آواز كلاغان‌ دربدر را در بالاي‌ درخت‌ تنومند و لخت‌ بيد كهنسال‌ كنار خيابان‌ نديد. چشمان‌ منتظر مادري‌ را كه‌ در آن‌ سياه‌ زمستاني‌ به‌ دنبال‌ تك‌ پسرش‌ مي‌گشت‌ را نديد. دختري‌ كه‌ شاد و خرامان‌ سوار ماشين‌ شيكي‌ شد و دنبال‌ سرنوشتش‌ رفت‌ را نديد. ولي‌ حداقل‌ چندين‌ سال‌ فرصت‌ داشت‌ تا با خودش‌ بگويد: »اولين‌ بهار آمدأ درناها آمدندأ تنها تو نيامدي‌أ كجا مانده‌يي‌*!«.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 22:35  توسط حمید رستمی  | 

نگاهي‌ سرپايي‌ به‌ سينماي‌ 83" همه‌ چيز با مارمولك‌ آغاز شد. فيلمي‌ كه‌ در جشنواره‌ فجر سر وصداي‌ بسياري‌ به‌ پا كرده‌ بودأ همه‌ بر اين‌ باور بودند كه‌ ركورد فورش‌ را براي‌ چندين‌سال‌ بعد غير قابل‌ دستيابي‌ خواهد كرد. شرايط‌ براي‌ اكران‌ نوروزيش‌ فراهم‌ نشد و بلافاصله‌ بعد از نوروز با رايزني‌هايي‌ كه‌ تهيه‌كننده‌ قدرتمندش‌ با مراكز قدرت‌ داشت‌ بالاخره‌ روي‌ پرده‌ رفت‌ ولي‌ بيشتر از بيست‌ روز نتوانست‌ بر روي‌ پرده‌ دوام‌ بياورد. در شهرهاي‌ مذهبي‌ نيروهاي‌ تندرو واكنش‌ هاي‌ متفاوتي‌ را از خود نشان‌ دادند. حتي‌ در برخي‌ شهرها به‌ صورت‌ پراكنده‌ حملاتي‌ هم‌ به‌ سينماهاي‌ نشان‌دهنده‌ فيلم‌ صورت‌ گرفت‌. مردان‌ سياسي‌ هر يك‌ در مقابل‌ آن‌ موضع‌ گرفتند و جامعه‌ هر روز بيشتر از روز پيش‌ تشنه‌ ديدن‌ فيلم‌ شد. كپي‌هاي‌ بي‌كيفيت‌ كه‌ در جشنواره‌ از روي‌ پرده‌ فيملبرداري‌ شده‌ بود دست‌ به‌ دست‌گشت‌، تهيه‌كننده‌ به‌ صورت‌ داوطلبانه‌ فيلم‌ را از روي‌ پرده‌ برداشت‌ تا مانع‌ توقيف‌ فيلم‌ شود. بزودي‌ كيفيت‌ بهتري‌ از فيلم‌ به‌ بازار عرضه‌ شد و ماهها خوراك‌ نشريات‌ و اجتماعات‌ و مباحث‌ سينماي‌ جنجالي‌ تامين‌ شد. حرف‌هايي‌ كه‌ در مورد فيلم‌ زده‌ مي‌شد بيشتر در حاشيه‌ تابوشكني‌ها و ديالوگ‌هاي‌ نيشدار بود و بازي‌ زيباي‌ بازيگران‌ بخصوص‌ پرويز پرستويي‌ در هياهوي‌ سياسي‌ گم‌ شد. »دوئل‌« ساخته‌ احمدرضا درويش‌ از آن‌ سري‌ فيلم‌هايي‌ بود كه‌ تا قبل‌ از اكران‌ سر و صداي‌ زيادي‌ به‌ پا كرده‌ بود. هزينه‌يي‌ در حدود دو ميليارد براي‌ ساخت‌ فيلم‌ صرف‌ شده‌ بود و آن‌ گونه‌ كه‌ گفته‌ مي‌شد قرار بود پروژه‌ عظيم‌ سينماي‌ ايران‌ باشد هر چند منتقدين‌، عمده‌ مشكل‌ فيلم‌ را در فيلمنامه‌ ديدند و اعتقاد داشتند كه‌ اگر كمي‌ بيشتر بر روي‌ سناريو تامل‌ مي‌شد دوئل‌ فيلم‌ ماندگاري‌ از آب‌ در مي‌آمد اما فقط‌ يك‌ فيلم‌ حادؤه‌يي‌ خوش‌ساخت‌ از كار درآمد، نه‌ بيشتر! »ميهمان‌ مامان‌« بر اساس‌ داستاني‌ از نويسنده‌ مورد علاقه‌ نوجوانان‌ و جوانان‌ قديمي‌ ساخته‌ شد. داريوش‌ مهرجويي‌ كه‌ معمولا فيلمنامه‌هايش‌ اقتباسي‌ از آؤار ادبي‌ ايراني‌ و خارجي‌ است‌ اين‌ فيلمنامه‌ را دستمايه‌ خود قرار داد تا »ميهمان‌ مامان‌« را براي‌ »سيما فيلم‌« بسازد. تبليغات‌ گسترده‌ تلويزيون‌ هم‌ مزيد بر علت‌ شد تا داستان‌ دوست‌داشتني‌ فيلم‌ خيلي‌ ها را به‌ سينماها بكشاند. هر چند كه‌ پخش‌ بيش‌ از اندازه‌ تيزرهاي‌ تبليغاتي‌ از شبكه‌هاي‌ مختلف‌ سيما حتي‌ صداي‌ خود مهرجويي‌ را هم‌ درآورد تا كمي‌ از بار زماني‌ اين‌ تبليغ‌ كاسته‌ شود ولي‌ پوران‌ درخشنده‌ تا آخر كار مانع‌ تبليغات‌ گسترده‌ فيلمش‌ نشد تا »شمعي‌ در باد« كه‌ چيز دندان‌گيري‌ هم‌ براي‌ تماشاگر نداشت‌ به‌ فروش‌ چهارصد ميليوني‌ دست‌ يابد. هر چند كه‌ بهرام‌ رادان‌ بازيگر نقش‌ اول‌ فيلم‌، سيمرغ‌ بلورين‌ فجر را بخاطر اين‌ فيلم‌ دريافت‌ كرده‌بود ولي‌ به‌ اعتقاد آگاهان‌ امور اين‌ وسط‌ سوءتفاهمي‌ شده‌ بود و بهرام‌ رادان‌ در فيلم‌هاي‌ »ننه‌گيلانه‌« و »گاوخوني‌« براي‌ كسب‌ جايزه‌ مستحق‌تر بود تا بهرام‌ رادان‌ »شعمي‌ در باد«! »خوابگاه‌ دختران‌« محصول‌ جديد همكاري‌ ايرج‌ طهماسب‌ و محمد حسين‌ لطيفي‌ بود. اين‌ دو پيش‌ از اين‌ عينك‌دودي‌ و دختر ايراني‌ را در كارنامه‌ مشتركشان‌ داشتند و اين‌ بار سراغ‌ ژانري‌ رفته‌ بودند كه‌ در ايران‌ كمتر تجربه‌ شده‌ بود.»بله‌برون‌« با بهره‌گيري‌ از بازيگران‌ طنز تلويزيون‌ و داستاني‌ خطي‌ توانست‌ علي‌رغم‌ هزينه‌ كم‌ به‌ فروش‌ خوبي‌ دست‌ يابد تا »فتحعلي‌اويسي‌« كه‌ روزگاري‌ خشن‌ترين‌ نقش‌ ها را بازي‌ مي‌كرد خود را در عرصه‌ طنز تصويري‌ ايران‌ تثبيت‌ كند. »سيزده‌ گربه‌ روي‌ شيرواني‌« كه‌ از وجود گلزار و مهناز افشار سود مي‌برد به‌ صورت‌ نسبي‌ موفق‌ شد تا نظر سينماروها را به‌ خود جلب‌ كند. گلزار كه‌ سال‌ پر كاري‌ را پشت‌سر گذاشته‌ بود اوايل‌ سال‌ »بوتيك‌« اولين‌ ساخته‌ بلند حميد نعمت‌ا... را بر پرده‌ داشت‌. فيلمي‌ تلخ‌ وگزنده‌ از مناسبات‌ جامعه‌ امروز ايران‌ كه‌ حكايت‌ سرگشتگي‌ دختري‌ فراري‌ به‌ اسم‌ »اتي‌« بود، در دنياي‌ درنده‌ پيرامون‌ و خصوصا تهران‌ خشن‌. »معادله‌« و »زهر عسل‌« هم‌ فيلم‌هايي‌ بودند كه‌ تاحدودي‌ توانستند گليم‌ خود را از آب‌ بيرون‌ بكشند اما »سربازان‌ جمعه‌« كه‌ از فيلمنامه‌ مغشوشي‌ رنج‌ مي‌برد نتوانست‌ انتظاراتي‌ را كه‌ از كارگردان‌ كهنه‌كار ايران‌ مي‌رود برآورده‌ كند. آدم‌هاي‌ اين‌ فيلم‌ در هم‌ فرو مي‌روند و مقدمه‌چيني‌ مي‌كنند و بي‌هيچ‌ نتيجه‌گيري‌ به‌ حال‌ خود رها مي‌شوند. اينها آؤاري‌ بودند كه‌ در گيشه‌ تاحدودي‌ موفق‌ بودند و احتمالا كل‌ سرمايه‌ يا حداقل‌ درصد بيشتري‌ از آن‌ را برگرداندند. اما فيلم‌هايي‌ كه‌ در گيشه‌ شكست‌ سختي‌ خوردند ليست‌ بلند بالايي‌ را شامل‌ مي‌شود. »هم‌نفس‌« و »باج‌خور« از اين‌ سري‌ فيلم‌ها بودندأ دو فيلمي‌ كه‌ خوش‌ ساخت‌ هم‌ بودند و براي‌ جلب‌ تماشاگر موؤلفه‌هايي‌ داشتند ولي‌ هر كدام‌ به‌ نحوي‌ شكست‌ خوردند تا »مهدي‌ فخيم‌زاده‌« به‌ تلويزيون‌ برگردد و »فرزاد موؤتمن‌« هم‌ ترجيح‌ بدهد فيلم‌هاي‌ هنري‌ بسازد.اما فيلم‌هايي‌ هم‌ بودند كه‌ با ارزش‌هاي‌ هنري‌ موجود در بطن‌ خود اصولا براي‌ گيشه‌ ساخته‌ نشده‌ بودندأ فيلم‌هايي‌ نظير »اشك‌ سرما«، »گاوخوني‌«، »چند تار مو«، »قدمگاه‌«، »رسم‌ عاشق‌كشي‌«، »شهر زيبا«، »لاك‌پشت‌ها هم‌ پرواز مي‌كنند« و »مزرعه‌ پدري‌«. »شهر زيبا« كه‌ در جشنواره‌ فجر در چندين‌ رشته‌ نامزد دريافت‌ جايزه‌ شده‌ بود با كارگرداني‌ اصغر فرهادي‌ توانست‌ تماشاگران‌ اندك‌ خود را با رضايت‌ از سينما خارج‌ كند. »لاك‌پشت‌ها پرواز مي‌كنند« تازه‌ترين‌ ساخته‌ بهمن‌ قبادي‌ كه‌ در جشنواره‌هاي‌ متعدد خارجي‌ تحسين‌ شده‌ بود و حتي‌ به‌ عنوان‌ نماينده‌ ايران‌ به‌ آكادمي‌ اسكار معرفي‌ شد تا در بخش‌ مسابقه‌ بهترين‌ فيلم‌ غير انگليسي‌ زبان‌ مورد داوري‌ قرار گيرد نتوانست‌ مخاطبان‌ زيادي‌ پيدا كند. »رسول‌ ملاقلي‌پور« در زمان‌ اكران‌ »مزرعه‌پدري‌« آنقدر اذيت‌ شد كه‌ طي‌ يك‌ نامه‌ احساسي‌ از دنياي‌ كارگرداني‌ كناره‌ گيري‌ كرد! سال‌ 83 پايان‌ گرفت‌ و سالن‌ سينماها هر روز خلوت‌تر از روز پيش‌ مي‌شود و آنهايي‌ كه‌ همچنان‌ ترجيح‌ مي‌دهند از ماهواره‌ و شبكه‌هاي‌ متعدد و ئ‌دئ‌ و ئ‌ئد چشم‌پوشي‌ كنند و در يك‌ سالن‌ تاريك‌ با صندلي‌هاي‌ زهوار دررفته‌ و كيفيت‌ تصوير پايين‌ دو ساعت‌ فيلم‌ را تحمل‌ كنند تا نام‌ سينما همچنان‌ زنده‌ بماند هر روز كمتر از ديروز مي‌شوند و پيش‌بيني‌ مي‌شود در سال‌ جديد اين‌ ركود بيشتر از پيش‌ شود، تا اين‌ پيش‌بيني‌ به‌ حقيقت‌ بپيوندد كه‌...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 22:35  توسط حمید رستمی  | 

 





Powered by WebGozar