در راستاي آنكه سركار گذاشتن مردم هميشه در صحنه از اهم امور است و چون اصولا ما دوست داريم در همه چيز خود را قاطي كنيم و اگر در يك چيز بخصوص اظهارنظر نكنيم دچار سوء هاضمه مزمن ميشويم و چون اصولا همه گونه اظهارنظري براي رفع و عود نكردن عقده حقارت در هر انسان لازم و ضروري است در نتيجه خرزهره در ادامه سياستهاي توسعه طلبانه و درهاي بازش در نظر دارد )فقط در نظر دارد( تعداد سه تا و نصفي كارمند يك هشتم وقت جهت هر چه فعالتر كردن خرزهره از ميان واجدين شرايط و بعد از برگزاري آزمون كتبي، شفاهي، نيمه كتبي و نيمه شفاهي و حضوري و غيرحضوري و خيلي كارهاي ديگر، همراه با تحقيق و تفحا از كليه لحظات و اوقاتي كه طرف نفس كشيده، به صورت كاملا پنهاني و قراردادي كه هرهفته احتمال هرگونه تمديد يا فسخ آن وجود دارد استخدام كند. شرايط عمومي 1 نداشتن هيچگونه سوء سابقه در كليه دوران، اعم از طفوليت و نوجواني و جواني. جرمهايي مثل خيس كردن پوشاك و گاز گرفتن انگشت ديگران در كودكي و شكستن شيشه همسايه و روغن زدن به مو جرم محسوب ميشود. 2 داشتن حداقل سن 24 سال و شش ماه و حداكثر سن 24 سال و هفت ماه. البته چند روز بالا و پايين در بررسيهاي نهايي ماله كشي خواهد شد و اعداد گرد ميشوند. 3 رضايت كامل همسايگان از اجناس مخالف و موافق. تبصره: پسرخالههاي خودمان در اولويت هستند فردا نگوييد خبر نداشتيم. شرايط اختصاصي 1 داشتن حداقل پنج سال سابقه كار مفيد در رشته تخصصي طنز نوشتن براي گرياندن مردم و البته هرگونه كار مربوط به »خر«. 2 داشتن مدرك دكتراي اختصاصي ئ.پ.چ از يكي از دانشگاههاي معتبر جهان با معدل حداقل الف در رشتههاي »خرشناسي« و »زهره شناسي« بقيه رشتهها در اولويتهاي بعدي قرار دارند. 3 دادن تعهد محضري در مورد نداشتن اعتراض به محل خدمت. مدارك 1 تصويري كاملا خوانا و نوشتا از صفحات اول، دوم، سوم، پشت جلد و روي جلد شناسنامه خود و خانواده و ساير بستگان وهمسايگان. بديهي است در صورت داشتن جلد چرمي شناسنامه فتوكپي آن هم لازم است. 2 تعداد 143 عدد عكس 4*3 و 4*6 در سايزهاي مختلف پشتنويسي شده. 3 اصل رسيد بانكي مبني بر واريز مبلغ 100 هزار يورو به حساب خردبير )و به دليل مبارزه با امپرياليسم امريكا از دريافت دلار معذوريم(. نحوه ارسال مدارك: از همين لحظه تا يك ساعت بعد به آدرس خرزهره. مواد آزمون: 1 هوش و استعداد 2 ادبيات 3 آواز 4 رياضي 5 انشا 6 فيزيك 7 شناخت مواد 8 شناخت رنگها 9 نجاري 10 ملا نصرالدين شناسي 11 اطلاعات عمومي 12 اطلاعات خصوصي 13 يونجه شناسي 14 اصول بارشناسي 15 ديالكتيك و هژموني الاغشناسي.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1382ساعت 21:47  توسط حمید رستمی
|
عمونوروز خواب بود،خسته بود،از وقتي كه توتون چپقاش تمام شده بود خواب بود. آخر او حالا هزار و سيصد و خيلي سالش بود. تحمل يك روز بيتنباكويي را نداشت. ميخواست بلند شود و پالتوي كهنه اش را روي دوشش بيندازد و بيايد هم توتون و تنباكويي بخرد و هم سري به ما بزند. ميدانست كه ديگر كمكم وقت سرزدن به ما رسيده است. ولي مطمئن نبود كه آيا كسي منتظرش هست يا نه* دو دل بود. ميخواست براي نخستين بار نيايد، ميخواست ببيند چه اتفاقي ميافتد اما باز دلش راضي نميشد. او تصميم عجيب و غريبي گرفت. هرچند سيبي به سرش نخورده بود و در حمام هم تشريف نداشت بدون هيچ فكري گفت »يافتم« . او با صداي بلند گفت. جوري كه كلاغهاي آسمان هم شنيدند كه او گفت:»درباره آمدنم نظرسنجي ميكنم!« او آن موقع هيچگاه به پيامدهاي مثبت و منفي نقشهاش فكر نكرد و آمد نخستين نفري كه ديد از قضا چندان هم نفر نبود. او يك حيوان بود با گوشهايي حدود دو وجب. او اسمش را ميدانست ولي عمداص به زبان نياورد تا هم تنشزدايي كند و هم قوه خودشيفتگي طرف را تحريك كند. سوؤال خود را پرسيد كه آيا بيايم يا نه* حيوان مزبور نگاه مظلومانهيي كرد كه يعني نيا . اين همه آمدي چه شده مگر* تازه عادت كرديم كه بغل چپ طويله راحت بخوريم و بخوابيم. بيايي چهكار * بايد باز دربهدر بشويم. سگدو بزنيم. بار ببريم. همان بهتر كه نيايي . عمو ناراحت شد ولي به روي خود نياورد. پيش خود فكر كرد خر است ديگر . عقل درست و حسابي ندارد. در ؤاني او فقط يك مورد محسوب ميشود نه بيشتر . توي خيابان پكر كه ميرفت ، رفت پيش يك مستاجر . او التماس كرد كه نيايد. وضعيتش قابل درك بود. چون حتماص اجارهخانه بيشتر ميشد. بي هدف ميچرخيد در خيابان . مهدي هاشمينسب را كه ديد،گفت: »آره خودش است! اين همان طرفدار من است!«رفت پيش مهدي. عمونوروز حدس ميزد كه چون مهدي قراردادش تمام ميشود،پس دوست دارد سال جديد بيايد و قرارداد چربونرمتري در راه باشد. اما مهدي قهر بود. چون روز قبل بر سر نخواستنش بين مديران عامل چهاردهتيم ليگ برتر جنگ و دعواي سختي درگرفته بود. خجل شد. آمد پيش يك شاخه قرنفل وحشي كه هنوز شكوفه نداده بود. قرنفل او را برحذر داشت . گفت كه بيا دوتايي اعتصاب بكنيم و نياييم تا اين آدمها قدر ما را بدانند. بگذار فقط »خرزهره« درآيد! عمو ديگر نااميد شده بود. زني را ديد . لرزان رفت كنارش . پاشنه كفشش كمي بزرگتر از حد معمول بود. ترسيد . زن گفت: »هاي عمو چيزي گم كردي*« عمو خوشحال شد كه حداقل كسي او را شناخته. گفت: »بيايم يا نه*« گفت : »نه عزيز ،نيا چون اگر بيايي من مجبور ميشوم كه يك سال به عمرم اضافه شود. در حالي كه دوست دارم هر سال يك سال از عمرم كم شود!« عمو به هيچوجه دلش نميخواست مردم را ناراحت كند و در برزخ بود . نميتوانست تصميم بگيرد. يك آدم را ديد كه كار ميكرد يا نه اصلاص كار نميكرد ولي شديداص از كاري كه نميكرد محافظت ميكرد. گفت اين ديگر خودش است. از چيزهاي سنتي مثل من خوشش ميآيد. سوؤالش را پرسيد ، جوابش غيرمنتظره بود: »نه داداش من،ما بعد از عمري تو يه انتخابات با سه چهارتا راي پيروز شديم نميخوايم كاممون تلخ شه ،نيايي سنگينتري!« فقط يك دختر عاشق را ديد كه در دلش آرزو ميكرد كه 82 بيايد و با آب شدن برف كوهستان پسري سوار بر اسب سفيد از بالاي كوهها بيايد و او را با خود ببرد. او چشمبه راه بود. اما عمو ديگر به همه بدبين شده بود. عمو قاط زده بود. رفت و گرفت خوابيد. به همين راحتي و تصميم گرفت كه نيايد. بعدالتحرير:به ما گفته بود كه نميآيد . حالا چه جوري شد يك دفعه تصميمش عوض شد مشخا نيست . خبرگزاريها هم چيزي مخابره نكردهاند. در سايتهاي اينترنتي هم چيزي نيامده . ولي در هر حال عمونوروز برخلاف قولش دوباره آمده حالا چرا* از خودش بپرسيد. به ما ربطي ندارد . شايد هم از پيامدهاي نظرسنجي ترسيده و كلا" زده زيرش!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1382ساعت 21:57  توسط حمید رستمی
|